داستان‌های روزنامه طنز بی قانون


سعیده حسنی / بی‌قانون. چهل و یکم

سایه روایت می‌کند. این دیوانه‌خانه من را یاد یک فیلم می‌اندازد، شاید هم یک آهنگ. نمی‌دانم هر چه بوده سال‌ها پیش دیده‌ام یا شنیده‌ام، احتمالا در دوران سیبیلوزوئیک. لعنت به من، همه چیز یادم می‌رود. کاش این کله بزرگ موفرفری هم یادم می‌رفت. من اینجا چه کار می‌کنم؟ از این اتاق به آن اتاق، از دست نگاه دیوانه‌ها فرار می‌کنم، دنبال دیوانه موفرفری خودم. اینجا به شدت کثیف است. نمی‌دانم عمدی در کار بوده، مثلا یک جوری برای درمان بیمارانی که وسواس تمیزی دارند طراحی شده یا نه. ...
  • گزارش تخلف

امیر قباد فرهی/ بی‌قانون. چهلم

اینکه دیوانه‌ها چرا در نمی‌زنند، مهم نیست. اینکه چرا یک عده دیگر هم اینجا هستند که در نمی‌زنند، جای پرسش دارد. مثلا همین سایه. از وقتی آمده آرام و قرار من را داده دست این بدبو که رویش خرابکاری کند و خودش در نوسان بین پنجره و حاشیه باغچه و لای در گم و گور است. یک بار نشد عین آدم در بزند بیاید بنشیند، معاشرت کنیم. بعد آرام و قرارت که بو گرفته باشد، سرنوشت همین می‌شود که من مثل این دیوانه‌ها شده‌ام آدم منتظر. از یک نخبه این حرف‌ها بعید است اما ببین چه کردی با من ای زن! پریشان که بودم، هیچ! حالا عوارض داروها با عوارض این سایه ناقلایت در هم شده و از من چیزی ساخته که خودم ازش احساس خطر می‌کنم. ...
  • گزارش تخلف

ه زبانی که بی‌موقع باز شود

گفتم: سااایه … و در کسری از ثانیه تمام دیوانگانی که در صف بودند از رویم عبور کردند تا به سوی سایه‌ای که در راهرو ایستاده بود هجوم برند. رفتند و من ماندم و پنجره باز و حرکت سرد باد و هیکلی که از کوفتگی توان تکان دادنش را نه به سوی پنجره داشتم و نه به سوی مستراح …ادامه دارد. روزنامه طنز بی‌قانون. ...
  • گزارش تخلف

✅ همین دور و بر. مهرداد صدقى | بى قانون. ‏ قسمت: موضوع پایان‌نامه …

برای نوشتن قسمت‌های مختلف پایان‌نامه دارم با استاد راهنمایم تلفنی حرف می‌زنم و مامان و بابا هم در حالی که سرشان توی گوشی­ است، گوش‌شان با من است. گوشی را که می‌گذارم، مامان به شوخی می‌گوید:. برای نوشتن سابقه تحقیق از بابات کمک بگیر که سابقه تحقیقش خوبه. برای دختر خاله‌ات که خواستگار آمد، راجع به پسره تحقیق کرد و گفت خوبه، معطل نکنین که بهترین گزینه‌اس، ولی پسره معتادِ دوگانه‌سوز از آب دراومد. با خنده به مامان می‌گویم: پس خوبه چون برای قسمت مواد و روش‌ها هم می‌­تونم از همون پسره کمک بگیرم. حتما روش همه موادها رو بلده. بابا می‌گوید: پسرجان حتی محض شوخی هم دیگه اسم مواد رو نیار وگرنه با یه روش‌هایی تنبیه‌­ات می‌کنم که خودت بشی موضوع یک پایان‌نامه. باباجان منظورم از مواد و روش‌ها اسم بخش‌های پایان نامه‌اس. مثل مقدمه، بحث و نتیجه‌گیری …. ...
  • گزارش تخلف

چه کسی از هیدتوشی ناکاتا می‌ترسد؟. جابر حسین‌زاده | بى قانون.. ‏ نهم …

وسط دره فرحزاد، ناکاتا نشسته بود توی ماشین سرویس اطلاعاتی بنگلادش و ماشین‌های هیات دون‌پایه ژاپنی از جلو راه‌شان را بسته بود و از پشتِ سر افسران اطلاعاتی پاکستان. آن وسط دار و دسته قاچاقچی اعظم، هاشم دستپاچه دوره‌شان کرده بودند و منشی مخصوص هاشم، سیمین سگ‌صولت* رفته بود یقه یکی از ژاپنی‌ها را چسبیده بود که توی محدوده ما چه غلطی دارید می‌کنید؟ هیدتوشی ناکاتا بعد از تحمل چند روز دربه‌دری و دست به دست شدن بین سرویس‌های اطللاعاتی چند کشور، دیگر خسته شده بود و رمقی برایش نمانده بود و وضعیت بغرنج دره فرحزاد هم آنقدر استرس ریخته بود به جانش که با همان نگاه اول فهمید عاشق و دلباخته سیمین سگ‌صولت شده. وسط این بلبشو، هلیکوپتر تفریحی دو نفره که بنگلادشی‌ها اجاره کرده بودند هم بلند شده بود و رسیده بود بالای سرشان و هی الکی دور خودش می‌چرخید. دو روز تا عید نوروز باقی مانده بود و تهران کمی خلوت‌تر شده بود. دزد‌های خرده‌پا به رسم هر سال از یک هفته قبل از سطح شهر جمع شده بودند و داشتند توی زندان، نان دولتی می‌خوردند و فقط مانده بودند توزیع‌کنندگان مواد که سر همه‌شان هم یک جورهایی بند بود توی آخور هاشم ...
  • گزارش تخلف

✅ «مادر خوانده». مونا زارع | بى قانون. ‏

«قسمت هشتم» …. بابای من از روز اول ازدواج من و هومن گوشه دهانش کج شد. نه اینکه سکته‌ای چیزی کند. ولی با دیدن هومن و خانواده‌اش قیافه‌اش طوری به هم ریخت که هیچ وقت به حالت سابقش برنگشت. خب برایش سخت بود که از بین خواستگارهای مهندس و دکترم هومن را انتخاب کنم. برای خودم هم سخت بود اما وقتی همه آن خواستگارها تخیلی و ساخته ذهن من بودند و تنها نفرشان که وجود خارجی داشت هومن بود، چاره‌ای جز انتخابش نداشتم. از همان روز اول هم مشکلش گلرخ بود. می‌گفت پیف و ادایش آن‌قدر هست که آدم بعد از نیم ساعت دیدنش دلش می‌خواهد برود یک گوشه زیرشلواری بپوشد، پاهایش را دراز کند و آن‌قدر با خودش راحت باشد که بمیرد. امروز صبح بابا ده بار به تلفنم زنگ زده و هر ده بار فقط به عکسش که پشت دخل سوپر مارکتش ایستاده و دستش را انداخته روی شانه علی کریمی نگاه می‌کردم. ...
  • گزارش تخلف

✅ زندگیه دیگه …. پدرام سلیمانی | بی قانون

خموده در سن سی و هشت سالگی به صورت توافقی از همسرش جدا شد. هر دوی آن‌ها در جواب سوالات دوستان و آشنایان در رابطه با علت جدایی‌شان معمولا سکوت می‌کردند و گاهی به جمله «تفاهم نداشتیم» بسنده می‌کردند. هیچ کدام دیگری را متهم نمی‌کردند و آن‌قدر متمدنانه رفتار می‌کردند که انگار بازیگران فیلم اصغر فرهادی‌اند. گلرخ خموده را به حال خودش رها می‌کنیم و به زندگی همسر سابقش، یعنی سامان کیمیایی نگاهی می‌اندازیم …نه دیگه مامان زیاد بهم سر می‌زنه و نه دوست و آشنا خبری از من می‌گیرن. تازه داشت از این همه توجه بهم خوش می‌گذشت. ولی خب طبیعیه رفتارشون. آدما با مرگ نزدیک‌ترین عزیزشون بالاخره کنار میان و نبود طرف واسه‌شون نسبتا عادی می‌شه. طلاق گرفتن من که چیزی نیست. فراموش‌شون شده. ...
  • گزارش تخلف

مریم آقایی/ بی‌قانون. سی و نهم

سایه روایت می‌کند. دو ماه قبل. کجای این زندگی بر منطق سوار بوده که حالا امیال من منطقی پیش بروند؟ این سوال به اصل اساسی زندگی‌ام تبدیل شده بود. از آن اصل‌های مزخرفی که هیچ‌کس بیشتر از خودت نمی‌داند داری چرت و پرت می‌بافی تا کار دلت را توجیه کنی. دلی که می‌خواهد بداند موفرفریِ مودب همان نخبه آرزوهایش است یا اینکه دنیا زیادی با او سر شوخی دارد. همین می‌شود که راه می‌افتم به سمت خانه نخبگان. هنوز چند متری فاصله داشتم که دیدم نخبه در حالی که پهلوهایش را تنگ گرفته در آغوش، دارد می‌دود و به هر سوراخ و سنبه و کنار درختی سر می‌کشد. خودش بود. ...
  • گزارش تخلف

جابر حسین زاده/ بی‌قانون. سی و هشتم

«رستگاری در تیمارستان». بخش آخر. پروفسور در اتاق را بست و آمد نشست روبه‌رویم تا نقشه دقیق فرار را توضیح بدهد. زل زد توی چشم‌هام: «اسید سولفوریک داری اینجا؟» نگاهش کردم. ادامه داد: «با کلریدریک هم کارمون راه می‌افته. داری؟ نداری؟ هیچی خدایی؟» خوبی کار این بود که اخیرا با حیوانات واقعی و تخیلی زیادی سر و کار داشتم و برای همین این یکی را هم می‌توانستم تحمل کنم. پروفسور بلند شد و دور اتاق قدم زد: «می‌خواستم امتحانت کنم. ...
  • گزارش تخلف

دیوانه‌ها در نمی‌زنند. سعیده حسنی/ بی‌قانون. سی و هفتم

«رستگاری در تیمارستان». بخش اول. من دانش‌آموخته مدارس تیزهوشان، شاگرد اول دانشگاه، عضو بنیاد نخبگان و امید کسب جایزه نوبل، در ساختمان مخروبه‌ای، کنار بنیاد نخبگان مشغول صحبت با یک کانگوروی بی‌ملاحظه پیرامون مکاتب مختلف اقتصادی بودم! مطالبی که به واسطه شرکت در کلاس‌های اقتصاد آموخته بوده بودم یک جایی به کارم آمد. هر چند در یک توهم و در مناظره‌ای با یک کانگورو. کانگورویی که متاسفانه بی‌ملاحظه سیگار می‌کشید. از دخانیات بیزارم. به هم‌صحبت بی‌ملاحظه‌ام اعتراض کردم: «لعنتی خاکستر سیگارت رو نریز رو تختم» ولی او بی‌اعتنا ادامه داد. با اینکه توهم بود، اما من یک توهم تمیز را به یک توهم شلخته ترجیح می‌دادم. ...
  • گزارش تخلف

هتل پادگان. / بی‌قانون

راننده رییس عقیدتی بود و ماشین هم در اختیارش. از جمله سربازهایی بود که بی‌دردسر و بی‌ماجرا، روزها و هفته‌ها و ماه‌ها را پشت‌سر می‌گذاشت و منتظر بود این چند ماه هم زودتر تمام شود و برود خواستگاری زهره، دخترعمویش که هر از گاهی همدیگر را می‌دیدند و اگر فرصتی دست می‌داد با ماشین عقیدتی یک طرفی هم می‌رفتند. اصلا به همین دلیل به عقیدتی می‌گفتند هتل. صبح ساعت شش باید می‌رفت دنبال حاج‌آقا یا همان رییس عقیدتی، ظهر می‌بردش مسجد دارالسلام که امام جماعت آنجا بود. گاهی با هم بر می‌گشتند پادگان، گاهی هم فرشاد تنها تا فردا صبح دوباره برود دنبالش. حالا اگر دلش می‌خواست شب پادگان می‌ماند اگر نه ماشین را می‌گذاشت و بدون گرفتن مرخصی می‌رفت خانه. مرخصی که می‌گرفت اما مثل ما از فرمانده قرارگاه نه. او از خود حاج‌آقا می‌گرفت و مثل ما نگران نبود فرمانده حالش خوب است که مرخصی بدهد یا نه. فرشاد هر روز مرخصی می‌گرفت. ...
  • گزارش تخلف

یاسمن شکرگزار/ بی‌قانون. سی و ششم

«جنگ و صلح». بخش آخر. مزه‌ لذیذ سوسیس ژرمنی با ضربه‌ سنگ به شیشه‌ اتاق تبدیل به سوسیس کیلویی ۱۰۰۰ تومن بقال سر خیابان شد. نامردها نگذاشتند پیوستن من به ارتش بیسمارک به دو دقیقه بکشد تا جنگ را شروع کنند. شنیده بودم جنگ جهانی اول در ادامه‌ توهمات بیسمارک شروع شده بود و حالا مردک می‌خواست جرقه‌ جنگ جهانی سوم را هم توی این دیوانه‌خانه بزند. نباید می‌گذاشتم حالا که وام یک میلیون تومانی‌ام داشت جور می‌‌شد، این جرقه آرزوهایم را به باد دهد. زیرپیراهن سفیدم را از روی تخت برداشتم و مقابل پنجره رفتم تا با نشان دادنش جلوی حمله بعدی را بگیرم. از گوشه پنجره به حیاط نگاه کردم و سرآشپز را دیدم که ظرف عدسی را مقابلش گذاشته و در حین پاک کردن عدس‌ها، هر از گاهی سنگ‌ریزه‌ای را از توی آن‌ها در می‌آورد و با تیرکمان روانه‌ شیشه‌ یکی از اتاق‌ها می‌کند. نفس راحتی کشیدم چون از سرآشپز که همه به خاطر بدمزه بودن غذاهایش به خونش تشنه بودند، ارتشی برای آغاز جنگ در نمی‌آمد. ...
  • گزارش تخلف

محمدحسن خدایی/ بی‌قانون. قسمت سی و پنجم

«جنگ و صلح». بخش اول. مرد با آن هیبت باشکوه، دست‌ها را فرو برده بود داخل جیب‌های کت سیاه رنگ خود و نگاهم می‌کرد. سبیل پرپشتی داشت و کله‌ای کچل. گفت «من اتو فون بیسمارک هستم!» و طوری هم گفت که انگار لطف بزرگی به من کرده است. خواستم خود را معرفی کنم که تعظیم کنان فریاد زدم «بیسمارک، رایش آلمان؟ در خدمتیم حضرت اشرف!» سری تکان داد و گفت «تو چرا این همه لاجون و نحیفی پسر جان؟ گرسنگی می‌کشی مگه؟» که یکی از همراهان حضرت اشرف خطاب به من گفت «این اطراف غذای مناسب عالی‌جناب یافت می‌شود؟» نکته اعجاب‌آور ماجرا این بود که بیسمارک و رفقا، به فارسی روان و سلیسی مشغول افاضات خود بودند. بیسمارک قدم‌زنان اتاق را از نظر گذراند و پرسید «دنیا به کدام سو می‌رود؟» یکی از دیوانه‌ها که کنار من ایستاده بود پرسید «تا ساعت یک بعد از ظهر، هر کس، هر جا دلش خواست می‌ره!» بیسمارک که در حال و هوای قرن نوزدهمی خودش بود فریاد زد «ما دوباره برای عظمت آلمان و کل دنیا برگشتیم!». ...
  • گزارش تخلف

امیرقباد فرهی/ بی‌قانون. سی و چهارم

«کلبه‌ی وحشت». بخش آخر. مارتین لوترکینگ درونم صبح زد روی دوشم و گفت: «عمو برو اون‌ورتر بخواب واسه مام جا باشه.» گفتم: «قاعدتا باید یه چیزی درمورد آزادی و رهایی می‌گفتیا.» گفت: «ارد ناشتا نده. پتو رو هم شل کن سرده.» با همه بی‌مناسبت حرف زدنش حق داشت. خیلی سرد بود و خیلی هم زود. اما با چیزی که همین چند ساعت پیش دیده بودم و رفتارهای تقویت کننده آشپزعبوس که دائم فکری جز چاق و چاق‌تر شدن ما در سریع‌ترین زمان ممکن از ذهنش عبور نمی‌کرد، نمی‌توانستم به خوابم ادامه دهم. صدای خرت خرت از حوالی آشپزخانه به گوش می‌رسید. پتو را با مارتین تنها گذاشتم و یک لگد به کلم پیچ زدم که بیدار شود. خرناس غرداری کشید و لحافش را در بغل فشرد. ...
  • گزارش تخلف

صدای داد زدنم کلم پیچ را پیچیده‌تر کرد. حالا یکی باید او را از برق می‌کشید

آشپز را نیمه جان در دیگ انداخت و چند ضربه دیگر نثارش کرد. وقتی او را خوب از پا انداخت انگار هاریش اوج گرفته باشد، جنبیدن من توجهش را جلب کرد و به سویم حمله ور شد. قبل از وارد شدن ضربه‌اش به ملاجم تنها چیزی که یادم مانده پرت شدن گوشی از دستم است. بعدش سقف آشنای اتاقم در دیوانه خانه …ادامه دارد. روزنامه طنز بی‌قانون. ...
  • گزارش تخلف

✅ «مادر خوانده». مونا زارع | بى قانون. ‏

«قسمت هفتم» …درست حدس زده بودیم. گلرخ مسیرش را عوض کرده بود و این بار شهروز را داشت. دور میز شام نشسته بودیم. خیلی وقت بود من و هومن روی زمین غذا می‌خوردیم و از میز ناهارخوری برای خشک کردن لباس و از رخت لباس برای آویزان کردن عکس‌های عروسی‌مان استفاده می‌کردیم. قورمه‌سبزی پخته بود و با هر قاشق به قیافه هومن نگاه می‌کرد تا تاثیرات دست‌پختش را در چشمان پسرش ببیند. خلاقیت هم ندارد. همیشه در اولین قدم برای برگرداندن عشق پسرش فقط قورمه‌سبزی می‌پزد. شهروز از اتاق بیرون آمد و کنارمان نشست. دور مچ پایش را با حوله گرم بسته بود. ...
  • گزارش تخلف

امیرقباد فرهی/ بی‌قانون. سی و سوم

«کلبه‌ی وحشت». بخش پنجم. گی دو موپاسان می‌گوید: … شت! انقدر این کلم پیچ بو می‌داد که آدم از یاد می‌برد گی‌دو‌موپاسان در چنین موقعیتی چه گفته. از آن آزادی مطلق و رهایی از بند دکتر استانبولی که هنوز چیزی نیافته بودیم و فقط به طور نسبی از یک وضعیت اسارت در میان دیوارهای سفید به دوران پسا اسارت در میان دیوارهای قرمز دچار بودیم؛ به امید آنکه دوران پسین پسا اسارت چیز همچی به درد بخوری در خودش داشته باشد. آشپز وقتی از دیوانه‌خانه برمی گشت، به عنوان گونه نادری از موجودات مهربان شقی القلب با آن دست مثل گوشت‌کوبش دایم در حال محافظت و ممارست ما بود. اما هر بار با بهانه‌ای رهایی ما به تعویق می‌افتاد. شب اول می‌گفت: همه تحت نظرن. به صلاح نیست الان برین بیرون. ...
  • گزارش تخلف