داستان‌های روزنامه طنز بی قانون


محمدحسن خدایی/ بی‌قانون. پنجاه و ششم

حتی می‌شود گفت کیفور شده بودم که این همه درد پخش شده بود در نقاط مختلف بدن‌ام. شمال بدن، گرفتار سردردهای موسمی، قسمت مرکزی و دستگاه گوارش دچار تردیدهای هستی‌شناختی در هضم یا دفع ویتامین‌ها، کمی پایین‌تر و آن مثانه‌ همیشه لبریز از مایعات غیر الکلی، در آستانه انفجار از یک لیوان آب لوله‌کشی تا جرعه‌ای شربت سکنجبین اعلا. این‌ها نشانه‌های رها شدن یا انهدام بود. دکتر همان‌طور که دستی بر کله‌ کچل فلات قاره مانند خود می‌کشید گفت «این بابا با این حال و روز از دست رفته است!» قلچماق نگاهی مشکوک به دکتر انداخت و با دست راست، تکانی به سرم داد و مثل کارآگاه‌های مجرب سینمای سیاه و سفید موج نوی متاخر فرانسوی زمزمه کرد: «اینا همه‌اش فیلمه، اجازه بدید بفرستیمش بخش «اعترافات» که یه صفایی بهش بدند بچه‌ها!» سایه ناگهان زد زیر گریه و همان‌طور که به پهنای صورت اشک می‌ریخت فریاد زد: «ای وای، یعنی این همه اوضاع خرابه آقای دکتر؟ اون دوست داشت یه سفر بره مغولستان و از اون جا، به مراقبه بشینه تا بلکه جهان نجات پیدا کنه». دکتر همان‌طور که دست‌ها را در جیب‌ روپوش سفید رنگ خود فرو‌ کرده بود، مایوسانه گفت: «باید بهش ...
  • گزارش تخلف

علیرضا کاردار/ بی‌قانون. پنجاه و پنجم

بعد از خوردن دو قرص آبی و قرمز چشمانم سیاهی رفت. چه حس خوبی بود. هم‌زمان حس آرامشی عجیب همراه با دلشوره‌ای غریب داشتم. از یک طرف می‌خواستم این وضع ادامه پیدا کند و در همین خلسه بمانم و از روی ابرهای کومولوس به روی استراتوس‌ها بپرم و سیروس‌ها را در آغوش بگیرم و نوازش کنم. ولی از طرف دیگر از شدت دلواپسی دل‌پیچه گرفته بودم و می‌خواستم از چنگال توهمات این قرص‌ها فرار کنم و امعا و احشایم که مثل گوشت گربه توی چرخ‌گوشت در حال تبدیل شدن به سوسیس و کالباس بودند را نجات بدهم. اهل فوتبال نبودم ولی احساسم مثل حس دربی بود. دو قرص آبی و قرمز به جان هم افتاده بودند تا من را از پا دربیاورند. یک طرف استادیوم خوشحال از نتیجه بازی، پایکوبی می‌کردند درون وجودم و یک صدا «هو هه، هو هه، هووو» می‌خواندند. یک طرف دیگر استادیوم ناراحت از باخت، غصه می‌خوردند و با شعار «نخبه حیا کن، تیمارستان رو رها کن» سعی می‌کردند صندلی‌های درون دل و روده‌ام را از جا بکنند و داخل زمین پرتاب کنند. ...
  • گزارش تخلف

حسن غلامعلی‌فرد/ بی‌قانون. پنجاه و چهارم

نشستم و نوشتن را آغاز کردم: «راستش حالا که این‌ها را می‌نویسم شک دارم هنوز نخبه باشم. نوشتن به قدری مرا درگیر خودش کرده که گاهی گمان می‌کنم تولستوی یا چخوف در جانم حلول کرده‌اند. گاهی دچار تردید می‌شوم که چطور توانسته‌ام درون تیمارستانی که انگار ناکجاآبادی بین زمین و هوا بود اسیر شوم؟ راستش اگر در گذشته‌های دور کسی می‌گفت که من در دیوانه‌خانه گیر می‌افتم برایم باورپذیرتر از این بود که روزی به بیماری عشق دچار شوم. عشق … این واژه‌ کوفتی …». قلم را گذاشتم روی میز فلزی. چشمانم را بستم و به این اندیشیدم که این ویروس لعنتی چطور به جانم افتاد؟ سال‌ها بود که جوری خودم را برابر این قاتلِ خاموش واکسینه کرده بودم که بنا بر علم احتمالات احتمالِ عاشق شدنم صفر بود. عشق کشنده‌ترین بیماری بشر است. ...
  • گزارش تخلف

سعیده حسنی/ بی‌قانون... قسمت پنجاه و سوم

سایه روایت می‌کند:. می‌دویدیم، از کابوسی به کابوس دیگر، حالا هم از پله‌های این زیرزمین می‌رفتیم بالا، دقیقا مثل کابوس‌هایم این پله‌های لعنتی تمام نمی‌شد. مگر این ساختمان چند طبقه بود؟ اصلا معلوم نبود در کدام سیاره گیر افتاده‌ایم که انقدر جاذبه زیاد بود؛ انگار وزنم ده برابر شده باشد. بالاخره رسیدیم به انتهای پله‌ها به دری که بسته بود. داشت گریه‌ام می‌گرفت. می‌خواستم جیغ بزنم. نخبه گفت: «نگران نباش همه چی درست میشه سایه». این عاشقانه‌ترین صوتی بود که تا کنون شنیده‌ بودم. ...
  • گزارش تخلف

یاسمن شکرگزار/ بی‌قانون. پنجاه و‌ دوم

سایه فریاد زد: «من جولیا هستم. جولیا گوچیاردی!» جولیا! جولیا گوچیاردی دیگر چه موجودی بود؟ مگر او سایه نبود؟ یعنی دو اسم داشت و از من مخفی کرده بود؟ یا شاید هم اصالتش به اقوام آن بیسمارک اجنبی می‌خورد و خودش را سایه جا زده بود؟ نه، نه. هیچ‌کدام از این‌ها نبود؛ خانم از این قلچماق خوشش آمده بود و حالا داشت خودش را به شکل و شمایل زن رویاهای او در می‌آورد. این هم عاقبت عشق. ...
  • گزارش تخلف

محمدحسن خدایی/ بی‌قانون. پنجاه و یکم

همیشه به دام افتادن همراه است با نوعی از غفلت و جذابیت، گونه‌ای امکان رهایی و فروپاشی. این‌بار اما مساله به‌شکل غم‌انگیزی جذاب شده بود. اینکه قلچماق، من و سایه و دو نفر از ارواح دیوانگانی که ادعا شده بود قبل از این مرده‌اند را بر صندلی‌های اتاقکی مخوف نشانده باشد و بخواهد سونات مهتاب را با ساز دهنی اجرا کند، لابد جذابیت خودش را خواهد داشت. آن توده عظیم گوشت و جدیت، کت و شلواری رسمی بر تن کرده و پاپیون قرمز رنگی زده بود و نگاه مغموم و بی‌حسش را دوخته بود به افق‌های دور. با آن که دست‌های ما را بسته بود و آن‌طور روی صندلی مجبورمان کرده بود که بنشینیم، اما قرار بود که با قلب‌های آزاد ما، سخن بگوید آن هم با نوای سحرانگیز ساز دهنی. کمی به بدن خود انحنا داد و همان‌طور که نیمچه تعظیمی می‌کرد با خودش گفت «من حروم شدم اینجا!» و بعد ساز دهنی را بر دهان گذاشت و شروع کرد به نواختن. سونات مهتاب بتهون. بعد دست از نواختن برداشت و دوباره با خودش گفت «یعنی کی می‌شه من هم جولیا گوچیاردی خودم رو پیدا کنم و این آهنگ رو بهش تقدیم کنم؟» سایه گفت «ما تو مدرسه یه زری کلافه داشتیم، راست کار خودتون!» قلچماق با ت ...
  • گزارش تخلف

رویا رحیمی/ بی‌قانون. پنجاهم

سایه روایت می‌کند:. همه می‌دانند از اولش هم هیچ چیز زندگیم به آدمیزاد نرفته بود. آن از عاشق شدنم، آن از نقشه فرار دونفری با چلفتی جانم، این هم از آخر عاقبت روزگارم که معلوم نبود در این تیمارستان وامانده به کجا می‌خواست برسد. با این حال همه چیز به شکلی غیرقابل پیش‌بینی و مسخره، بویی و رنگی از آرزوهای دور و دراز و همیشه در حال تغییرم داشت. آخرین برنامه‌ای که برای زندگی خودم و چلفتی چیده بودم، بشور و بساب من به عنوان یک زن زندگی با موهای مش کرده و یک رایحه عطر مدرن ملایم در لانه آفتابی عشق‌مان بود و نیز شستن کهنه بچه‌های دوقلو و اعضا جوارح مربوطه‌شان به تناوب، در حالی که یک سلکشن ناب از انواع موزیک‌های عاشقانه پخش می‌شد. نخبه نازنینم هم نشسته و همان طور که از آبمیوه‌ای که برایش برده‌ام می‌نوشید، روی آخرین فرمول‌های فیزیک و ریاضی و شیمی و هرکوفت دیگری که می‌خواست کار می‌کرد تا مثل یک مرد خانواده از هر راهی می‌تواند لقمه نانی دربیاورد و سایه‌اش بالا سر من و بچه‌ها و زندگی‌مان باشد. حالا این رویای شیرین و معطر با اندکی تغییر، ختم شده بود به بشور بساب من در جایگاه کوزت با سر و کله دودزده و چر ...
  • گزارش تخلف

علیرضا کاردار/ بی‌قانون. قسمت چهل و نهم

فکر و ذکرم شده بود سایه. شب قبل از خواب عکس صورتش را روی ترک‌های دیوار می‌دیدم. به من می‌خندید و با تکان خوردن تار عنکبوت‌های روی سقف انگار به من چشمک می‌زد. صبح بعد از بیداری قد و بالای کوتاهش را پشت شیشه خیس عینکم تجسم می‌کردم که انگار سرخوشانه می‌رقصید و به پایین می‌لغزید. سر ناهار با دیدن خلال‌های باریک سیب‌زمینی به یاد قد و بالای سایه می‌افتادم و شب هنگام شام، با دیدن عدسی‌های تند و تیز، قلبم به یاد سایه که آن قدر‌تر و فرز بود، تندتر می‌زد. اگر این عاشقی بود، پس چه حس خوبی بود. هم‌زمان هم دلهره داشتن برای از دست دادن عشق و هم دلخوشی وصال به آن، خیلی لذت‌بخش است. فکر کردن به آن کسی که عوام بهش معشوق می‌گویند و از نظر من «کیس مورد علاقه واقع شده» نام دارد، آدم را چقدر سرخوش می‌کند. بیخود نیست در کارتون‌ها وقتی کسی عاشق می‌شود اول از همه چشم‌هایش خمار می‌شود و بعد لپ‌هایش گل می‌اندازد. ...
  • گزارش تخلف

مریم آقایی/ بی‌قانون. چهل و هشتم

سایه روایت می‌کند:. فکر می‌کردم راضی کردن یک نخبه که حجم زیادی از کله‌اش مغز و مو است، کار خیلی سختی باشد. اما طفلک را آن‌قدر در آن خراب شده چیزخور کرده بودند که با شنیدن نقشه ابلهانه من چشمانش گشاد شد. بشکنی زد و گفت: «خودشه! تو خیلی باهوشیا!» باهوش؟ نه من باهوش نبودم. همیشه نمره ریاضیاتم کم می‌شد و بابت فیزیک و شیمی باید والدینم به معلم‌هایم جواب پس می‌دادند. با این حال دلم نیامد توی ذوقش بزنم. به خاطر همین روبه‌رویش نشستم و ظرف ماکارونی را از جلویش برداشتم. ...
  • گزارش تخلف

حسن غلامعلی‌فرد/ بی‌قانون. چهل و هفتم

از روزی که سایه را دیدم یک‌سری از غدد بدنم که هیچ‌وقت بهشان توجه نمی‌کردم، یکهو خودنمایی کردند. احساساتی که گمان می‌کردم زیر خروارها فرمول و عطش علم‌پژوهی دفن شده، همچون آتش‌فشانی که عمری خاموش بوده به ناگاه فوران ‌کرده و درون رگ و پی و قلبم جاری شد. هر چند من مرد علم بودم، آن‌قدر فرمول و نظریه را از بر بودم که می‌توانستم ساعت‌ها خودم را درگیر آن‌ها کنم تا به احساساتی که سال‌ها در من ته‌نشین شده بودند، افسار بزنم. اما تا سایه را می‌دیدم، احساساتم افسار پاره می‌کردند و همچون یابویی سرکش سوی قلبم جفتک می‌پراندند. نمی‌دانم چه بامبولی سوار کرد و چه نقشه‌ای کشید که توانست خودش را درون آشپزخانه جا کند. عقلم می‌خواست به او مشکوک باشم اما دلم چیز دیگری می‌خواست. برقی در چشمان سایه بود که تمام شکیات مرا می‌شست و با خود می‌برد. وقتی با یک بشقاب ماکارونی سراغم آمد، انگار روی زمین نبودم. حس کردم می‌توانستم به درازای همه‌ ماکارونی‌های درون بشقاب عاشقش شوم. ...
  • گزارش تخلف

فرزاد کفتر. مرتضی قدیمی | بى قانون

‏ و قدیمی‌ها اگر می‌خواستند کسی را نفرین کنند، می‌گفتند انشاءا … به چه کنم چه کنم بیفتی. هنوز هم می‌گویند آن‌هایی که کم از مهربانی دارند تا زبان‌شان به نفرین برود. ما که هنوز وارد زندگی نشده بودیم، نمی‌دانستیم یعنی چه اینکه می‌گویند. گرچه بعدها فهمیدیم و بارها در پیچ و خم زندگی این جمله را تکرار کردیم؛ حالا چه کنم؟. اما به نظرم بدتر از به چه کنم چه کنم افتادن، وابستگی است. شاید بدترین نفرین این باشد که به کسی بگویی الهی یکی پیدا بشه دلت رو ببره و بعد، روزگار، او را ازت بگیره. فرزاد سرباز انبار پادگان بود و نه با کسی کاری داشت نه کسی با او کار. بعد از ظهرها که آزاد می‌شدیم می‌رفت روی تختش دراز می‌کشید تا شامگاه و بعد هم خاموشی. انگار که وجود خارجی نداشت تا کسی نفرینش کرد، اگر وابستگی نفرین باشد. ...
  • گزارش تخلف

✅ «مادر خوانده». مونا زارع | بى قانون. ‏

«قسمت نهم» …. بابا روبه‌روی گلرخ نشسته بود و من و هومن بین‌شان. درست مثل روزی که قرار بود ازدواج کنیم. اصلا همه چیز از همان روز شروع شد و نمی‌دانم چرا به مغز هومن نرسید مثل باقی پسرها اول قول و قرار بگذارد و زبان بریزد و بعدش من را بپیچاند و بزند زیر همه چیز و برود! وجدان و مسئولیت‌پذیری و تعهد چیزهای خوبی هستند که وقتی در هومن تجلی پیدا می‌کنند همین دردسر پیش می‌آید که من الان زنش هستم و گلرخ مادرشوهرم. یک روز جمع ۱۵ نفره‌ای از فامیل‌شان را آورد خانه‌مان تا من را ببینند. هر کدام‌شان هم مسئول بازرسی از یک بخش بودند. یک نفرشان شاقول می‌گذاشت تا میزان کجی شانه‌هایم را بسنجد و یکی دیگر اندازه می‌گرفت چند بند انگشت گوشت توی دست‌هایش جا می‌گیرد و آن وسط پیرترین‌شان داد زد «این بچه‌اش نمی‌شه!» گفتیم چرا و گفت پشت پلکم افتاده! توی بهت و حیرت از تشخیص منطقی پزشکی خشک شده بودم که همه‌شان دست زدند و حرفش را تایید کردند. ...
  • گزارش تخلف

✅ زندگی چند سرباز از جنگ برنگشته. پدرام سلیمانی | بی قانون. اول:

امروز هم مثل بیست روز گذشته روز سردی است. پوست لب‌هایمان خشک شده است و با هر لبخند ترک می‌خورد. حالا دیگر هیچ یک از سربازان لبخند نمی‌زنند. هیچ لطیفه‌ای شنیده نمی‌شود. هیچ شوخی‌ای انجام نمی‌شود. و هیچ کرم مرطوب‌کننده‌ای وجود ندارد. طی یک هفته گذشته بارها درخواست کردیم که برایمان کرم مرطوب‌کننده بفرستند. بعد از خواندن درخواست‌مان با صدای بلند می‌خندند و فکر می‌کنند که درخواست‌مان یک شوخی است. وقتی می‌خندند، پوست لب‌شان ترک نمی‌خورد. ...
  • گزارش تخلف

✅ همین دور و بر. مهرداد صدفى | بى قانون. ‏ قسمت: استاد مشاور …

بابا طبق معمول دارد برایم از فواید ازدواج زودهنگام می‌­گوید و اینکه چون الان آس و پاسم توقع خانواده طرف مقابل پایین است. خوشبختانه یکی از دوستانم زنگ می‌زند و نجات پیدا می‌­کنم. دوستم قرار است از پایان‌نامه‌اش دفاع کند. بابا که ماجرا را می‌فهمد، می­‌گوید: هر وقت خواستی بری بگو منم میام تا ببینم روز دفاعت باید چیکار کنیم …چون خود بابا دوست دارد بیاید، مخالفت نمی­‌کنم اما چیزی گفت که پشتم لرزید: ضمنا شاید تو دانشگاه‌تون رفتم از دفتر بپرسم درس مَرسات چطوره. بابا اونجا که مدرسه نیست. دانشگاه اصلا دفتر نداره. پس استادات زنگ تفریح کجا دور هم چای می­‌خورن؟. اولین باری است که بابا به دانشگاه‌مان می‌آید. مثل عروسی رفتن خانم‌ها از چند ساعت پیش دارد به خودش می‌­رسد. ...
  • گزارش تخلف

جابر حسین زاده/ بی‌قانون. چهل و ششم

خب، این دختر من را دوست داشت و همین یک پدیده غریب بود برای من و برای کل عالم هستی. از آنجا که غیر از مادرم کسی من را دوست نداشته هیچ‌وقت و تازه توی همین هم همیشه شک داشته‌ام که رفتارش با من از روی ترحم است یا دوست داشتن؛ عقل سلیم می‌گوید این یکی هم به احتمال زیاد باید زاده توهماتم بوده باشد. هستند آدم‌هایی که دیگران تظاهر می‌کنند دوست‌شان دارند به خاطر موقعیت‌شان یا پول یا هر چیز دیگر. خیلی‌ها هم کلا آدم‌های دوست‌داشتنی‌ای هستند. من اما امتیاز ویژه‌ام این است که توی هیچ‌کدام از این دو گروه دسته‌بندی نمی‌شوم. دیگران می‌توانند هیچ حسی بهم نداشته باشند انگار که یکی از سرامیک‌های کف زمین هستم زیر پای‌شان. حالت محتمل‌تر البته این است که بدشان بیاید ازم. اگر روابطم با آدم‌ها از این دو حالت خارج بشود، معنی‌اش این است که احتمالا محل قطب‌های مغناطیسی کره زمین با هم عوض شده، فاصله زمین از خورشید تغییر کرده یا نیرویی کیهانی زده سیر و سلوک گردش الکترون‌ها دور هسته اتم را حالی به حالی کرده است. نمی‌شد، نمی‌شود. ...
  • گزارش تخلف

رویا رحیمی/ بی‌قانون. چهل و پنجم

سایه روایت می‌کند:. هرکدام از این جماعت دیوانه اگر جای من بود، حتما با همان ته مانده عقل ناقصش هر فکر و خیال بافته شده‌ای را که اثر از دلدادگی داشت، می‌شکافت و جا به‌جای نخش را هم گره کور می‌زد و در اولین فرصت روانه چاه دستشویی می‌کرد تا دیگر اگر وسوسه هم شد، رغبت نکند سراغی از آن چلفتی مشنگ بگیرد. اما در دمپایی‌های گشاد من زبل شجاعی ایستاده بود که سال‌ها عادت داشت هفته‌ای یک بار به خاطر تخس بازی با چک و لگد تنبیه شود. فقط انتظار داشتم بعد از دویدن بی‌وقفه برای فرار از دست قلچماق، آن هم با همراهی یک نخبه، وقتی چشم باز می‌کنم هر جای ناامنی باشم جز زیرزمین تاریک و نمور. اصلا وقتی خودم یک عمر همه را ترسانده و دیوانه کرده بودم، چرا باید می‌ترسیدم از گرفتار شدن پشت سر جماعتی عقل در رفته که مثل قطعه‌های دومینو رج به رج نشسته بودند و سایه یک سایه را شانه به شانه یک بی‌دست و پای مبادی آداب و دائم دست به آب روی دیوار نگاه می‌کردند؟ با این حال ترجیح دادم همان جا در حالی که چلفتی را با دقت زیر نظر گرفته بودم و گوشه چشمی به دار و دسته خل وضعش داشتم، تمام فیلم‌های ژانر وحشت را در ذهنم مرور کنم و نش ...
  • گزارش تخلف

ت پا گرفتم. به خودم آمدم دیدم باز با چلفتی نازنینم می‌دویم

می‌دویدیم و می‌دانستم یادآوری گذشته برای او بی‌فایده است، تنها راه ورود به قلب انیشتین افلاطونی‌ام کشف و ارائه یک راه فرار از اینجا بود. نگاهش می‌کردم و می‌دویدیم و قدم به قدم در او ذوب می‌شدم …ادامه دارد. روزنامه طنز بی‌قانون. ...
  • گزارش تخلف

یاسمن شکرگزار/ بی‌قانون. چهل و سوم

بیدار شدن من در آن ساعت روز مثل بیداری در بعد از ظهری بود که نمی‌دانستی صبح است یا عصر. بیدار شدنی بود با ترس و دلهره. ترس جا ماندن از مدرسه یا رفتن به سر کار. من نه مدرسه می‌رفتم و نه سر کار و وقتی گنگی تصویر روبه‌رویم کمی شفاف شد، یادم آمد کجا بودم. من به دنبال چلفتی دنیای بچه‌گی‌ام سر از این دیوانه‌خانه در آورده بودم و حالا گیج و ملنگ روی تختی قدیمی که قژ و قژ فنرهایش با تکانی مختصر هم در می‌آمد ولو افتاده بودم. فکر کردم در تنهایی‌ عمیق و رومانتیکی گرفتار شده‌ام که عطسه‌ هم‌اتاقی‌ام هپروت عاشقانه‌ام را بر هم زد. شنیده بودم که یک عطسه‌ خوب عطسه‌ای است که بعدش کلمه‌ زهرمار و مترادف‌هایش را از دهان اطرافیانت در بیاورد. اما تا وقتی که این کلمه بدون تصمیم من بیرون نپریده بود، درکش نکرده بودم. نگاهش کردم. ...
  • گزارش تخلف

علیرضا کاردار/ بی‌قانون. چهل و دوم

سرم درد می‌کرد. فکر کردم شاید به دلیل التهاب عروق داخل جمجه‌ام یا از فشار خون یا سینوس یا مننژیتم بود. شاید هم تاثیر آن دارویی بود که بهم تزریق کرده بودند و بی‌هوشم کرده بود. شاید هم بر اثر حمله آن نگهبان قلچماق بود که مرا به زور وارد اینجا کرده بود و روی تخت انداخته بود و سرم به لبه تخت خورده بود. به هرحال باید همه احتمالات را در نظر می‌گرفتم تا دلیل اصلی سردردم را بفهمم و بتوانم درمانش کنم. چند بار پلک زدم تا تاری چشمم برطرف شود، ولی نشد. این هم یک علامت دیگر. دستم توان حرکت به سمت صورتم را نداشت ولی به زور به پیشانی‌ام رساندم تا ببینم آیا تب دارم یا نه که فهمیدم عینکم روی چشمم نیست. پس تاری چشمم از نبود عینکم بود. ...
  • گزارش تخلف