داستان‌های روزنامه طنز بی قانون


✅ اینک آخرالزمان. پدرام سلیمانی | بی قانون. اول:

ساعت یازده صبح بیدار شدم. با دست چپ پوست لبم را با دقت کندم و منتظر ماندم دست راستم که از دیشب زیر بدنم مانده و حالا انگار کاملا فلج شده بود، به حالت عادی برگردد. دست راستم را گاز گرفتم و از اینکه چیزی حس نکردم، احساس شعف کردم. تخت خوابم را ترک کردم. به هایپرمارکت رفتم تا برای صبحانه چیزی بخرم. مثل صد بار قبلی به یاد بقالی عباس آقا و پفک‌های مجانی و بدون چشمداشتش افتادم و بعد طبق قانون نانوشته انجمن سری جوانان لوزر و بیکار کشور به کپیتالیسم فحش دادم که همه چیزمان را از ما گرفت و همه چیز را هایپر کرد. دختری با قیافه‌ای رنگ‌پریده و عجیب به پسری نزدیک شد. دو نفر دوربین موبایل‌شان را فعال کردند. دختر به سمت پسر یورش برد و گازش گرفت و پسر در خون غلطید. ...
  • گزارش تخلف

دیوانه‌ها در نمی‌زنند. یاسمن شکرگزار/ بی‌قانون. بیست و سوم

شنیده بودم هدف وسیله را توجیه می‌کند اما فکر کنم هدف مورد نظر چیزی شبیه هدف یک بچه برای رسیدن به یک پستونک بود نه فرار از تیمارستان. هدف من فرارم بود اما وسیله‌ام یک مشت دیوانه که اول و آخرش من را به همین تیمارستان می‌رساندند. مادرم همیشه می‌گفت یک دیوانه یک سنگ توی چاه بیندازد صد عاقل نمی‌توانند درش بیاورند و حالا من خودم را سنگ توی دستان یه مشت دیوانه کرده بودم. اشتباه بود. نتیجه‌هایم این طور می‌گفتند. دو به علاوه دو شده بود پنج. باید صبر می‌کردم. فرار به این راحتی نبود. تا قلچماق بود، راهی به بیرون نبود. ...
  • گزارش تخلف

چه کسی از هیدتوشی ناکاتا می‌ترسد؟. جابر حسین‌زاده | بى قانون.. ‏ ششم …

مِسخِره‌بازی شده بود. پاکستانی‌ها در آن غروب ترسناکِ چهارشنبه‌سوری سال ۹۴ زده بودند ماشین هیات دون‌پایه ژاپنی را چپ کرده بودند و هیدتوشی ناکاتا و خسرو، مهندس برج‌ساز را دزدیده بودند و الفرار. حالا ژاپنی‌ها باید دوباره می‌گشتند دنبال ناکاتا و قبل از اینکه مقامات بالاسریِ حزب جرشان بدهند، بازیکن سابق تیم ملی ژاپن را می‌رسانند توکیو. جست‌وجوی یک آدم آن هم توی تهران به این بزرگی. شهری که مثل خمیر کیک‌پزی تالاپ افتاده زمین و دارد از همه طرف وا می‌رود و شره می‌کند و می‌خزد و رشد می‌کند و شهرک‌ها و شهرها و روستاهای اطرافش را مثل گلبول سفید هضم می‌کند توی خودش. از فردیس تا پردیس. از تندیس تا چیز، از همه طرف. از آن‌طرف، پاکستانی‌ها به رهبریِ ژنرال آفتاب اختر گروگان‌هایشان را بردند توی یک خانه تیمی بالای یک نانوایی در خیابان جیحون. نانوایی بربری. ...
  • گزارش تخلف

✅ «مادر خوانده». مونا زارع | بى قانون. ‏

«قسمت پنجم» …طبق معمول، هومن، شوهر با ذکاوتم خراب کرده بود. جلویش توی اتاق ایستاده بودم و نگاهش می‌کردم. لیوان آب یخ را سر کشید و به پنجره نگاه کرد. صورتش عرق کرده بود و موهای فرفری‌اش روی پیشانی‌اش چسبیده بود. صدای کوبیدن میخ به دیوار بلند شد و گلرخ داد زد «شهرو دریل» آب پرید توی گلوی هومن. زیر چانه‌اش را بلند کردم و گفتم: «به من نگاه کن». به دیوار کنار دستم نگاه کرد. داد زدم: «من!» ‌ نگاهم کرد و گفت: «من یادم نیست اصلا چی به مامانم گفتم!» راست می‌گفت. واقعا یادش نمی‌آید صبح‌ها بعد از خواب چه غلطی می‌کند. ...
  • گزارش تخلف

دیوانه‌ها در نمی‌زنند. جابر حسین‌زاده/ بی‌قانون. بیست و دوم

«خرجِ خرمای خراب شدن این خواب، خنده خونمرگ شده خروسخوان است. و این خون. این خون؟ سرخیِ تلخندِ جا مانده از خنجر و بی‌خیمه‌گیِ خان است آخر.». بیچاره راه می‌رفت و این‌طوری با یک عالمه خ شعر می‌گفت توی راهرو. داشتم از دستشویی برمی‌گشتم و دمپایی‌ام خیس شده بود و برای همین با نوک پا دمپایی را سر می‌دادم روی زمین و می‌رفتم. جناب شاعر دست‌ها گره به پشت کمر، ریش زرد و دراز تا پایینِ ناف، نگاهی بهم انداخت و انگشتش ناگهان رها شد از پشت کمر. اشاره کرد به دمپایی‌هام: «لخ لخِ شوخِ خراباتِ خودی/ بی‌خبر از خلقتِ خاکت شدی». دیوانه اصیلی بود. ...
  • گزارش تخلف

دیوانه‌ها در نمی‌زنند. حسن غلامعلی‌فرد /بی‌قانون. بیست و یک

می‌دانم نوشته‌هایم در هم بر هم و شلخته‌اند. می‌دانم گاهی خواندشان اسید معده را تا زبان کوچکِ آدم بالا می‌آورد و صدای جِز جِزِ سوختن زبانِ کوچک از اسید معده توی دهان می‌پیچد. اما چه کنم که مرتب کردن این افکارِ مشوش و مغشوش آنقدر سخت بود که نظریه‌ای جدید در ذهنم پدید آورد، نظریه‌ی «واکنش مغز به ناپایداری و ترشح اکسی‌توسین و تاثیرات آن بر تغییر شخصیت» مدتی بود کمتر مواد بیهوشی و آرام‌بخش به خوردم می‌دادند. اجازه داشتم با باقی دیوانه‌ها در حیاط هوا بخورم و شادی‌ها و یا ناملایماتم را با ایشان به اشتراک بگذارم، هر چند هیچکدام‌شان رغبتی به اشتراک‌گذاری‌های من نشان نمی‌دادند و همگی‌شان حلقه می‌زدند دور سوسن‌کوری. اسمش سوسن‌کوری نبود، لقبش بود. پیرزنی چروک و لایه لایه بود با چشمانی بادامی که در اوقات فراغتش اورانیوم غنی می‌کرد، هر چند اورانیومش ناخالصی داشت اما من شباهت عجیبی میان او و ماری‌کوری می‌دیدم. برای خودش سلبریتی تیمارستان بود. همه‌ی دیوانه‌ها فالویش می‌کردند و دنبالش راه می‌افتادند، اگر عطسه می‌کرد کف می‌زدند، وقتی کیسه‌ی سُندش را پُر می‌کرد سوت می‌زدند و از شعف جیغ می‌کشیدند، وقتی پر ...
  • گزارش تخلف

دیوانه‌ها در نمیزنند. سعیده حسنی/ بی‌قانون. بیستم

چشمانم را که باز کردم یک اورانگوتان پایین تختم نشسته بود و تخمه می‌شکست. دیگر به این جانورها عادت کرده بودم. همه جا بودند، توی راهرو، پشت پنجره، زیر تخت، در خصوصی‌ترین لحظات زندگی. یکی‌شان هم همین قلچماق که متاسفانه بیش از حد واقعی بود. نگاهم به نگاه اورانگوتان گره خورد. _ پوست تخمه‌ها رو نریز زمین، حیوان. بی‌توجه به توصیه بهداشتی من، آهی کشید و گفت «روزگار غریبی است نازنین …» و صدای نازنین گفتنش در مغزم پیچید. نازنین … نازنین چه قدر اسمش آشناست. درست همان نقطه از مغزم که هنگام شنیدن واژه ماشین حساب تیر می‌کشد تیر کشید. ...
  • گزارش تخلف

دیوانه‌ها در نمی‌زنند. رویا رحیمی / بی‌قانون. نوزدهم

شل و وارفته با آن لباس سفید خالدار چرک، شبیه ته‌مانده ماست و خیار ناهارم، گوشه دیوار راهرو شُرّه کرده بودم روی زمین و نگاهم می‌چرخید روی دیوانه‌های پراکنده در ارتفاعات با احتمال بارش یا گرد و غبار. هم‌زمان لپ و چانه‌ام را که از زبری ساقه‌های نورسته ریش می‌خارید ناخن می‌کشیدم و برای چهار شاخه مویم که از بی‌شانگی هوا رفته بود، حرص می‌خوردم. از خودم چندشم می‌شد. کو آن نظافت و نزاکت؟ کجا رفت آن همه دقت و آداب‌دانی؟ اصلا چطور این همه وقت طاقت آوردم و سراغی از تئوری‌ها و فرمول‌هایم نگرفتم؟. تقصیر خودم بود که همیشه با تواضعی مثال‌زدنی سطح نبوغم را دست‌کم می‌گرفتم، وگرنه باید از همان روز که صد صفحه از مقاله «ارتباط میان مکعب روبیک و شیمی فضایی در بستر قانون احتمالات» ام گم و گور شد و بعد همراه دسته‌های سبزی آش و پلو با یک خروار سیر از سرِ میدون تا خانه‌های مردم رفت، بیشتر احتیاط می‌کردم. آن وقت، حالا در خانه پشت میزم بودم و داشتم روی اثبات حدس گلدباخ کار می‌کردم؛ نه اینکه با خفت، خودخاری کنم و پروژه تحقیقم بشود یافتن وجه تمایز بین مشنگ‌ها و جفنگ‌ها، از میان این جماعت خل وضع. یک دیوانه در حالی ...
  • گزارش تخلف

✅ خط روی پیشانی.. مرتضى قدیمى | بی‌قانون

به پایان شوخی فکر نمی‌کردند که قبل از اجرایش زدند زیر خنده. من گفتم نیستم. گفتم شما هم نکنید. قبول نکردند. هنوز می‌خندیدند به آرمان که ادای سلام گفتنش را در می‌آورد. - سسسسسسلام بچه‌ها. چچچچچطورین؟. چند هفته از شروع دوره آموزشی گذشته بود و اگر خنده و شوخی‌ها نبود تحمل آن همه تمرین رژه، در گرمای تابستان یزد کار سخت‌تری می‌شد. آن شب قرعه ما چند نفر که برای خودمان گَنگی را تشکیل داده بودیم، به اسم فرزین افتاده بود. ...
  • گزارش تخلف

چه کسی از هیدتوشی ناکاتا می‌ترسد؟. جابر حسین‌زاده | بى قانون

‏ پنجم …خسرو، مهندس تجربی قالتاقِ تراکم‌باز بیهوش افتاده بود وسط سالن پذیراییِ یکی از واحدهای بلوک A۵ اکباتان و زن وبچه‌اش قرار نبود حتی تا یک هفته بعد هم نگران شوند بس‌که به بهانه سفر ناگهانیِ کاریِ یهویی، عادت داشت بپیچاند و دوتایی و حتی یک وقت‌هایی سه‌تایی سر دربیاورد از ویلای رامسر و کلاردشت و کردان. هیدتوشی ناکاتا هم با پاهای لرزان ایستاده بود روبه‌روی بانوی بادبزن‌به‌دست و نمی‌دانست سران حزب لیبرال دموکرات ژاپن چه خواب‌هایی برایش دیده‌اند. قرار بود پس از انتقال هیدتوشی به ژاپن و مساعد شدن اوضاع روحی‌اش پیشنهاد نامزدیِ ریاست حزب را آرام آرام و بدون درد حالی‌اش کنند. بانوی بادبزن‌به‌دست با آن دهانِ به اندازه کوچک و چشم‌های اثیری و متانتِ شرقی‌اش از هیدتوشی پرسید برای چه آمده ایران؟ هیدتوشی هم ماجرای ایمیلِ ناشناس و جست‌وجو برای برادر ناتنی و مواجه شدن با خسرو را یک‌نفس گفت و ناگهان فشارش افتاد و دو زانو نشست زمین. بانو اول خوشش آمد ولی بعد که فهمید طرف فشارش افتاده، بادبزن‌اش را نیم‌دور چرخاند توی هوا و یکی از اعضای هیات دون‌پایه که قطار شده بودند پای دیوار، رفت سمت آشپزخانه آب‌قند ...
  • گزارش تخلف

✅مادرخوانده. مونا زارع| روزنامه طنز بی قانون. «قسمت چهارم»

اول صبح که بیدار شدم درست یادم نمی‌آمد کجا هستم. همه جا را سفید می‌دیدم. فکر کردم ۱۶ساله‌ام و همین الان است که مامان مانتوی مدرسه‌ام را بیندازد روی صورتم که بچه لگد زد! دستم را روی شکمم کشیدم که آرنج هومن کوبیده شد به دماغم. کاملا توانستم موقعیت خودم را بسنجم و بفهمم در کدام نقطه طلایی از زندگی‌ام هستم. از بوی عود بیدار شدم. با حرکات کششی خاص خودم که برای وضع حمل مناسب است، از روی تخت بلند شدم. حرکاتم را خودم اختراع کردم. ما پول کلاس‌های زایمان آسان و تاثیر یوگا در زاییدن و مدیتیشن با بند ناف را نداریم. ...
  • گزارش تخلف

دیوانه‌ها در نمی‌زنند. علیرضا کاردار / بی‌قانون. هجدهم

بر آن شده‌ایم که چند نفر یک داستان بنویسند. داستانی که هر نویسنده، آن را مطابق میل خودش پیش ببرد طوری که هیچ‌کدام‌شان ندانند در قسمت‌های بعد‌ چه روی خواهد داد! این شما و این هم داستان دیوانه‌ها در نمی‌زنند.. آن روز صبح به سرم زد یک مسابقه ورزشی بزرگ راه بیندازم تا هم از کسالت دربیایم و هم راهی برای فرار پیدا کنم. بهترین موقعیت بود تا مثل آن فیلم، در شلوغی بعد از مسابقه فرار کنم. سر میز غذاخوری به اطرافیانم گفتم: «می‌خوام یه تیم ورزشی تشکیل بدم و مسابقه راه بندازم. کی میاد؟» پیرمردی که کاپیتان صدایش می‌کردند و کلاه نظامی داشت و بریده بریده مثل علائم مورس حرف می‌زد، گفت: «من فقط شطرنج» و سعی کرد بدون رعشه سوپ قاشقش را هورت بکشد. کناری‌اش مرد میانسالی بود که در همه حال عینک آفتابی می‌زد و شب‌ها بعد از خاموشی تا صبح جیغ می‌کشید، با خوشحالی گفت: «من همه چیز بلدم. شطرنج، پینگ پنگ، بسکتبال، بولینگ، سپکتاکرا، کبدی و حتی بزکشی». ...
  • گزارش تخلف

دیوانه‌ها در نمی‌زنند. امیر قباد فرهی / بی‌قانون

قسمت هفدهم …اتفاقاتی در زندگی می‌افتد که مثل برق دندان دراکولا جذاب و در عین حال نگران کننده است. کمی مثل لبخند دکتر استانبولی آن هم وقتی دستش را برای کمک به من و جلوگیری از سقوطم از طبقه دوم ساختمان تیمارستان دراز کرده بود. گفتن ندارد؛ خیلی آدم محترمی است لعنتی. در این حد که احترام را مثل کراوات دور گردنش بسته. مارش را می‌گویم. با آن کله گنده که تناسبی با قدش ندارد برای خودش یک پا مافیاست. مافیا که شاخ ندارد. اما احتمالا مار دارد و مار با اینکه خار ندارد می‌تواند مثل همین احترامِ بی‌دست و پا، جای همه چیز نیش داشته باشد. انقدر آدم محترمی است که به راحتی آدم درک می‌کند باید هر آنچه می‌خواهد را انجام دهد. ...
  • گزارش تخلف

ظر چی هستین؟ جلوگیری کنین دیگه …». برای اولین بار در عمرم انقدر خوب قانع شدم که همه عضلاتم شل شد

جوری شل که احساس کردم فارغ از همه وسواس‌های معمول، خودم را خیس کرده‌ام. در پی عرایض دکتر، محبت احترام دو چندان شده و گره دور گردنم را محکم کرد و چند لحظه بعد درست در شمایل یک قهرمان روی دوش بقیه بودم و با افتخار به سمت اتاق ریکاوری قلم دوش می‌شدم. محبت احترام بیشتر و بشتر شد و از شدت احترام و کاهش اکسیژن از حال رفتم …. ادامه دارد. 🔻🔻🔻. منتشر شده در روزنامه طنز بی‌قانون (ضمیمه طنز روزنامه قانون). ...
  • گزارش تخلف

دیوانه‌ها در نمیزنند. مریم آقایی / بی‌قانون. شانزدهم

دایره آبی را می‌دیدم که دنبال قطعه گمشده‌اش می‌گشت و به خارمغیلانی که پشت سرش می‌آمد و می‌گفت: «نگرد، نیست …» زبان درازی می‌کرد و صداهای ناهنجار در می‌آورد. موقع حرکت سکندری می‌خورد بسکه جای خالی‌اش هی گشادتر می‌شد. نمی‌دانم چرا یک لحظه شبیه من بود و لحظه دیگر نه! یکی از گل‌های مصنوعی کنار تخت را برداشتم و در حالی که به، صورتِ دائم در حال تغییر دایره نگاه می‌کردم، گلبرگ‌هایش را دانه به دانه کندم: «منم، من نیستم، منم، من نیستم …» روی منم ثابت شد، درست وقتی که رسید به قطعه مربعی گمشده‌اش. یا بهتر است بگویم گمشده‌ام. چشمم که به مربع افتاد یکی از آن صداهای ناهنجاری که از دیوانه‌های اینجا یاد گرفته‌ام را درآوردم و بعد هم با روش خود گو. یم و خود خندم، عجب نخبه هنرمندم، زدم زیر قهقهه! احمقانه است، اما مربع گمشده‌ام شبیه سایه همیشه در دوردست بود. سایه روزهای کودکی و امروز و لابد فردا. ...
  • گزارش تخلف

یکی از دیوانه‌ها فریا د زد: «مسخره، مسخره، سیبیل بابات می‌چرخه» از اتفاقات هیچ نمی‌فهمیدم و بیشتر روی جوش و خروش بدموقع کلیه‌هایم

تند تند پلک زدم تا بلکم وضوح تصویرم بالا برود و بفهمم کسى که دستش را به سمتم دراز کرده، چه کسى است. ولى قدرت تشخیصم کار نمى کرد. یک لحظه انگار سایه بود و لحظه دیگر قلچماق! ولى وقتى با هجوم هم اتاقى خرس گنده‌ام روبرو شدم بى توجه به ترسم از ارتفاع، عقب جهیدم و در یک لحظه همه چیز چپکى شد. باورش برایم سخت بود که آن گنده بک لعنتى و نفرت انگیز هم باعث سقوطم بوده و هم ناجى ام و یک پایم را گرفته و دارد تایم مى دهد انگار که یویو بازى مى کند. در همین تاب خوردن‌ها بود که در پنجره طبقه پایین با دکتر فیس تو فیس شدم …. ادامه دارد …. 🔻🔻🔻. روزنامه طنز بی‌قانون (ضمیمه طنز روزنامه قانون). ...
  • گزارش تخلف

چه کسی از هیدتوشی ناکاتا می‌ترسد؟. جابر حسین‌زاده | بى قانون

‏ چهارم …هیات دون‌پایه ژاپنی با آنکه می‌دانستند هیدتوشی ناکاتا در عالم سیاست هِر را از بِر تشخیص نمی‌دهد، با آن حال‌شان بلند شده بودند آمده بودند تهران تا هافبک سابق تیم ملی را برگردانند ژاپن و متقاعدش کنند برای ریاست حزب لیبرال دموکرات نامزد شود. چند نفر از بزرگان حزب که چند وقتی بود مواد صنعتی و سنتی را مخلوط می‌زدند، قصد داشتند قانونی چیزی تصویب کنند تا دوباره بتوانند ارتش را سرپا و مجهز کنند و حمله کنند به یکی از کشورهای همسایه و برای این کار احتیاج به افزایش محبوبیت در جامعه داشتند. از آخرین حمله یهویی و بدون دلیلِ ژاپن به خاک یک کشور دیگر بیشتر از هفتاد سال می‌گذشت و دیگر کم‌کم مام وطن داشت استخوان درد می‌گرفت. ریاست حزب برای این که کوچک‌ترین سوء‌ظنی در دشمنان ایجاد نکند، تعمدا اعضای رده پایینِ حزب، در حد آن‌هایی که مردم را فشار می‌دهند توی واگن‌های متروی توکیو را برای این ماموریت انتخاب کرده بود. ژاپنی‌ها غروب چهارشنبه‌سوری سال ۱۳۹۴، وقتی رسیدند به هتل المپیک که ناکاتا و مهندس تجربی داشتند توی لابی آبمیوه می‌زدند و با لبخند همدیگر را نگاه می‌کردند. سر و صدای نارنجک، سیگارت و ترق ...
  • گزارش تخلف

✅ مرخصیِ صافیِ کفِ پا.. مرتضى قدیمى | بی‌قانون

آموزشی سربازی معمولا سه مرحله مرخصی برایش در نظر گرفته می‌شود. اول، بعد از وقتی که لباس می‌دهند تا برگردی و سایز و اندازه کنی. بعد، مرخصی میان دوره است و نهایتا مرخصی پایان دوره که بعد از برگشتن از این مرخصی، سربازها بر اساس شانس یا رابطه‌ای که از قبل زده‌اند برای ادامه سربازی تقسیم می‌شوند. باتوجه به سختی و ضدحال بودن دوره آموزشی اغلب سربازها برای گرفتن حتی یک روز مرخصی به هر در و دیواری می‌زنند. در گروهان ما تعداد این در و دیوارها با وجود فرمانده گروهان سخت‌گیری چون جناب سروان مرشدی خیلی زیاد نبود اما من که تحمل گرمای تابستان کویر و سختی دوره آموزشی و کم‌خوابی و از همه مهم‌تر دلتنگی را نداشتم، ریسک آمدن به تهران را به جان خریدم و فرم پزشکی اعزام برای تایید معافیت از رزم را پر کردم. تازه از مرخصی دوخت و دوز لباس‌ها برگشته بودیم و در همان چند روز فریبرز، یکی از دوستانم گفته بود برگشتی پادگان، مرخصی اعزام برای معافیت رزم بگیر …- بگم بیمارم؟ / - آره دیگه. / - خب من که بیمار نیستم. / - بگو ناراحتی اعصاب داری یا کف پات صافه. ...
  • گزارش تخلف

دیوانه‌ها در نمی‌زنند.. محمدحسن خدایی | بی‌قانون

پانزدهم …می‌شود گفت که تقدیر غم‌انگیز من در مبارزات بی‌ثمر و البته دائمی خلاصه شده. اینکه زیر نگاه آن همه چشم، با نازها، اداها، لوندی‌ها و خبط و خیانت‌ها، مجبور شوی با قلچماق مچ بیندازی، خود پیشاپیش خنده‌دار، شاید البته هراسناک و به روایت مجمع دیوانگان طبقات سوم به بالا (چه عنوان باشکوه و مسحورکننده‌ای) رشک‌برانگیز باشد. قلچماق نشسته بود روی صندلی نرم و راحت چرمی و عینک ری‌بن گران‌قیمتی هم بر صورت داشت تا که مقابل آفتاب نیم‌روزی اواخر خرداد، رقیب سرتاپا تقصیر خود را از نظر بگذراند. مرا هم نشانده بودند روی صندلی چوبی لق و مدام با تشویق‌های بی‌امان‌شان، هول و هراس را بی‌مزد و مواجب، نصیب من می‌کردند. قلچماق از جا برخواست و مقابل مجمع دیوانگان، تعظیم بلند بالایی کرد. همان‌طور که عرق می‌ریخت و صورت خود را با دستمالی سفید پاک می‌کرد گفت «می‌تونی انصراف بدی، همه تقریبا همین کار رو می‌کنند … تازه مزایایی هم گیرشون میاد». قلچماق نمی‌دانست که نخبه بودن، تقویت عقل است و بازو، دمبل و چرتکه، میکروسکوپ و بادی بیلدینگ. گفتم «من اهل انصراف نیستم و البته انتحار و همچنین انکسار و لابد انتقال …یحتمل احت ...
  • گزارش تخلف