داستان‌های روزنامه طنز بی قانون


✅ دیوانه‌ها در نمى زنند. سعیده حسنی | بى قانون. ‏ چهارم

بر آن شده‌ایم که چند نفر یک داستان بنویسند، داستانی که هر نویسنده، آن را مطابق میل خودش پیش ببرد طوری که هیچ‌کدام‌شان ندانند در قسمت‌های بعد‌ چه روی خواهد داد! این شما و این هم داستان دیوانه‌ها در نمی‌زنند. ساعت سه بعد از ظهر بود، به قول ژان پل سارتر «لحظه‌ای غریب در بعد از ظهر» که برای انجام هر کاری یا خیلی دیر است یا خیلی زود. به همین خاطر نمی‌دانستم باید چه کنم. به سختی خودم را روی تخت جابه‌جا کردم. هم اتاقی‌ غیربهداشتی‌ام هنوز آنجا بود، انگار سرش را گذاشته بود روی پای یک گورخر و خوابش برده بود. هرچند حالت‌شان به نظر مسالمت‌آمیز می‌رسید اما اگر بیدار می‌شدند ممکن بود به هم آسیب بزنند. از تخت آمدم پایین و به سمت در رفتم. قلچماق پشت در بود. ...
  • گزارش تخلف

✅ همین دور و بر. مهرداد صدقى | بى قانون. ‏ قسمت: سفر مثلا یهویی

آقای عطاری و بابا دارند برای روش‌های مختلف به باد دادن پول‌های بازنشستگی برنامه ریزی می‌کنند. آقای عطاری می‌گوید:. اگه پایه باشی، با یه ماشین می­‌ریم تا …. آقای عطاری مقصد را آهسته می‌­گوید. وقتی محض فضولی می­‌پرسم «کجا»، بابا به جای او فورا می­گوید: هیچی … «بانه». آقای عطاری ادامه می‌­دهد: زن‌هامون رو هم برمی­‌داریم که هم چونه بزنن و هم هی به ما زنگ نزنن که کجایین. البته اگه می­‌خوای ببریمشون یه جور موضوعو بهشون بگیم، اگه هم نظرت اینه که نبریمشون، یه جور موضوعو مطرح کنم که اصلا خودشون نیان. بابا سیاسی‌ترین جمله ممکنش را می‌گوید: با ما می‌اومدن که خوش می­‌گذشت ولی حیف که خودشون نمی­‌خوان بیان. آقای عطاری برای زن‌ها از برنامه ریزی سفر می‌گوید:. ...
  • گزارش تخلف

✅ دیوانه‌ها در نمى زنند. حسام حیدرى | بى قانون. ‏ سوم

بر آن شده‌ایم که چند نفر یک داستان بنویسند، داستانی که هر نویسنده، آن را مطابق میل خودش پیش ببرد طوری که هیچ‌کدام‌شان ندانند در قسمت‌های بعد‌ چه روی خواهد داد! این شما و این هم داستان دیوانه‌ها در نمی‌زنند.. چشمم را که باز کردم توی یک اتاق کوچک بودم. روی یک تخت بیمارستانی. هنوز شلوار زرد با خال‌های قرمز تنم بود و همه بدنم درد می‌کرد. بوی بدی دماغم را می‌سوزاند. گردنم را به سختی چرخاندم و اطراف را نگاه کردم اما نفهمیدم منبع بو کجاست. کتاب «نسبیت عام انیشتین» که یک لحظه از خودم جدا نمی‌کردم روی میز بود. یادم نمی‌آمد کتابم چطور سر از آنجا درآورده بود. ...
  • گزارش تخلف

✅ وقتى فضایى‌ها آمدند. پدرام سلیمانى | بى قانون

‏ سال ۱۹۴۲ وقتی ما آمریکایی‌ها درگیر جنگ با موجودات فضایی شدیم، کمتر کسی از این جنگ اطلاع پیدا کرد. حتی اکنون که رسانه‌ها بسیار فراگیر شده‌اند هم به این موضوع نمی‌پردازند و ترجیح می‌دهند به صورت برنامه‌ریزی‌نشده ما را از اینکه چقدر بدبختیم مطلع کنند و برای اینکه پس از مواجهه با این حقیقت دست به اقدام خطرناکی نزنیم به صورت برنامه ریزی شده مثلا لحظه به لحظه ما را در جریان روند وضع حمل فلان سلبریتی قرار می‌دهند. ما که تا آن لحظه شکست را در رابطه با ازدواج با آن سلبریتی پذیرفته بودیم به ناگاه به خودمان می‌آییم و با امیدی مثال زدنی به خودمان می‌گوییم لیاقتم‌رو نداشت و به سلبریتی بعدی فکر می‌کنیم. به هر روی در سال ۱۹۴۲ توسط موجودات فضایی نامریی که قادر به دیدنشان نبودیم به ما حمله شد. طی مدت دو سال آن‌ها هیچ گونه رفتار خصمانه‌ای را از ما دریغ نکردند و از همان زمان بود که شوخی دستی باب شد. بعد از آن دو سال کذایی انسان‌ها به تکنولوژی‌ای دست یافتند که با استفاده از آن توانستند نامریی بشوند. این حماقت که از منطق «اگر اونا توانایی‌ای دارد که ما نداریم، باید به آن توانایی دست پیدا کنیم» نشأت می‌گر ...
  • گزارش تخلف

✅ «مادر خوانده». مونا زارع | بى قانون. ‏

«قسمت اول». وقتی این ماسماسک را روی شکمم می‌چرخاند، به مانیتورش نگاه نمی‌کنم. بیشتر سعی می‌کنم با قانون جذبم روی پسر بودنش تمرکز کنم. نمی‌دانم اصلا چطور می‌شود از بین آن همه آت و آشغال و آب توی شکم من، اعضا و جوارح یک آدم چند سانتی را تشخیص داد. با دستش می‌کوباند به پهلویم که یعنی بخواب روی پهلو. به پهلوی چپ که می‌خوابم در اتاق سونوگرافی باز می‌شود و هومن با یک کیسه آبمیوه وارد اتاق می‌شود و در‌حالی‌که یکی از آبمیوه‌ها توی دستش است و با دندانش دارد نی را از پلاستیکش در می‌آورد به مانیتور خیره می‌شود. دستم را زیر سرم گذاشتم و گفتم: «چیزی می‌بینی؟» به مانیتور نزدیک‌تر شد و گفت: «شکل یه گاوه». دکتر زد به پهلوی چپم. هومن نی را فرو کرد توی آبمیوه و گرفت جلوی دهانم و گفت: «بخور، می‌گن آب سیب بچه رو پسر می‌کنه». ...
  • گزارش تخلف

✅ چه کسی از هیدتوشی ناکاتا می‌ترسد؟. جابر حسین‌زاده | بى قانون. ‏ اول»

پانزده اسفند ۱۳۹۴. سفر بی‌سر و صدا و کم اهمیتِ هیات دون‌پایه ژاپنی به تهران اواخر سال ۱۳۹۴، مصادف شد با تصمیم غریب و هورمون‌محورِ هفت دخترِ دوازده ساله برای خودکشیِ جمعی از روی یکی از پل‌های عابر پیاده بزرگراه نیایش. دلیل خودکشیِ دخترها مثل دلیل هزاران خودکشی دسته‌جمعی دیگر، هیچ‌وقت کشف نشد. در واقع خودِ خودکشی هم اصلا انجام نشد و به جایش تبدیل شد به یک مراسمِ جلفِ خودنمایانه و غیر قابل توصیف روی همان پل عابر پیاده که تماشایش، بزرگ‌ترین تصادف زنجیره‌ای در تاریخِ مسیرِ غرب به شرقِ بزرگراه نیایش را خلق کرد. مسیر آن طرفی هم طبعا یکی از بزرگ‌ترین راه‌بندان‌هایش را تجربه می‌کرد. سی ونه خودرو با هم تصادف کردند که دوتایشان مربوط می‌شدند به هیات دون‌پایه ژاپنی. «واتاشیتاچیها ایمانانیو سوبِکیدِس کا؟». همین جمله به ظاهر ساده که انگار از دهان یک آدم فضایی بیرون آمده، عمقِ استیصال ژاپنی‌ها را در مصاف با شیردخترانِ دوازده ساله مدرسه مکان تربیت۲ نشان می‌داد. تهران پا به ماهِ حوادثی شگفت انگیز و تاریخ‌ساز بود. ...
  • گزارش تخلف

✅ دیوانه‌ها در نمی‌زنند. امیرقباد فرهی | بى قانون. دوم

بر آن شده‌ایم که چند نفر یک داستان بنویسند، داستانی که هر نویسنده، آن را مطابق میل خودش پیش ببرد طوری که هیچ‌کدام‌شان ندانند در قسمت‌های بعد‌ چه روی خواهد داد! این شما و این هم داستان دیوانه‌ها در نمی‌زنند.. سرم که خوب داغ شد احساس منگی سراغم آمد. یک چشمم را به زور باز می‌کردم و انگار پوست کم آورده باشم، آن یکی هم می‌آمد. با نوشیدن داروی قلچماق از نوک پا تا کمرم تاب می‌خورد. نه اینکه رقصم گرفته باشد، فقط روی پاهایم بند نبودم. قلچماق هم با محبتی که مشابهش را فقط از یک خرس قطبی می‌توان انتظار داشت، مرا زیر بغل زده بود و می‌کشید. طوری مرا از راهرویی به راهرو دیگر می‌برد که نمی‌فهمیدم من در حال کش آمدنم یا مهتابی‌هایی که از سقف آویزانند. سعی کردم عینکم را جابه‌جا کنم شاید این تصویرها واضح شوند اما اثر نداشت. ...
  • گزارش تخلف

✅ دیوانه‌ها در نمی‌زنند. حسن غلامعلی فرد | بى قانون. قسمت اول

بر آن شده‌ایم که چند نفر یک داستان بنویسند، داستانی که هر نویسنده، آن را مطابق میل خودش پیش ببرد طوری که هیچ‌کدام‌شان ندانند در قسمت‌های بعد‌ چه روی خواهد داد! این شما و این هم داستان دیوانه‌ها در نمی‌زنند.. مثل هر روز صبح از خواب بیدار شدم، عینکِ کائوچویی و رنگ و رو رفته‌ا‌م را از درون لیوانی پُر آب در آوردم، با پارچه‌ای تمیز خشکش کردم و بعد آن را روی بینی‌ِ عقابی‌ام سوار کردم. خودم هم می‌دانم عینک را توی آب نمی‌گذارند اما عادتم است، دلم می‌خواهد هر روز صبح دنیا را از پس‌ِ شیشه‌های باران‌زده‌ عینکم تماشا کنم. همه می‌گویند هوش‌ِ سرشاری دارم اما رومانتیک نیستم، یعنی بلد نیستم چطور رومانتیک باشم، فقط دلم می‌خواهد دنیا را خیس ببینم. پدرم همیشه می‌گفت: «نخبه‌ها هم یک جاهایی کُمیت‌شون لَنگ می‌زنه!» زمان‌ِ زیادی را در دستشویی سپری می‌کنم. هر گاه قرار باشد مسافتی طولانی را بپیمایم کلیه‌هایم به تکاپو می‌افتند و بر خروج‌ِ مایعات از بدن اصرار می‌ورزند. با وسواس زیاد موهای یکی بود یکی نبودم را شانه زدم، کت و شلوار‌ِ بور شده اما تمیزم را به دقت از کمد بیرون آوردم تا خط اتویش به هم نریزد. شاید خیلی ...
  • گزارش تخلف

✅سلام دوستان عزیز.. 🔻🔻🔻

۱- داستان دیوانه‌ها در نمی‌زنند. در این ستون روزانه، چند نفر یک داستان را می‌نویسند، داستانی که هر نویسنده، آن را مطابق میل خودش پیش می‌برد طوری که هیچ‌کدام خبر ندارند در قسمت‌های بعد‌ چه روی خواهد داد!. نویسندگان:. حسن غلامعلی‌فرد. امیرقباد فرهی. یاسمن شکرگزار. محمد حسن خدایی. جابر حسین‌زاده. فاطمه راست‌گفتار. ...
  • گزارش تخلف

قلی‌ِ شگفت‌انگیز. قسمت هشتم. نویسنده: حسن غلامعلی‌فرد

----. آنچه گذشت: روزی قلی به کلبه‌ای خرابه اندر شد و آنجا خفاشی و عنکبوتی وی را نیش زدند و مردی سوپرمارکت‌دار به او تنفس مصنوعی داد و قلی تبدیل به سه‌گانه‌ی «بتمن، اسپایدرمن و سوپرمن» شد. پس جادوگری گاندولف‌نام بر وی ظاهر شد و از او خواست حالا که ملغمه‌ای از قهرمانان‌ِ فانتزی شده دنیا را نجات بدهد و اما ادامه‌ی داستان …. چو جیرجیرکان نغمه‌ی سمفونیکِ شبانه‌‌شان را آغاز همی نمودند گاندولف بقچه‌اش را همی بگشود و خوان‌ِ طعام گسترانید. قلی‌ِ قهرمان چونان اسپایدرمن بر سفره چنبره همی زد و لقمه‌های نان و پیاز را به دندان همی کشید. گاندولف از اینکه می‌دید قلی‌ِ قهرمان اشتهایش را باز همی یافته بسیار خرسند همی گشت و با عطوفت بگفت: «پیاز نپره تو حلقت گلم!» قلی پیازی درسته را در دهان همی بگذاشت و پاسخ همی داد: «چرا همش باید نون و پیاز بخوریم گاندولف؟» گاندولف قطره‌ای اشک از گوشه‌ی چشمانش سرازیز همی گشت و همانطور که تکه‌ای پیاز در دهانش می‌گذاشت بگفتا: «تو می‌دونی یک مرد به قصد خرید گوشت از خونه بره بیرون و با پنیر برگرده یعنی چی؟» قلی به علامت نفی سر تکان همی‌داد. گاندولف قطره‌ای دیگر اشک همی ریخت ...
  • گزارش تخلف

قلی‌ِ شگفت‌انگیز. قسمت هفتم. نویسنده: حسن غلامعلی‌فرد

----. آنچه گذشت: روزی قلی به کلبه‌ای خرابه اندر شد و آنجا خفاشی و عنکبوتی وی را نیش زدند و مردی سوپرمارکت‌دار به او تنفس مصنوعی داد و قلی تبدیل به سه‌گانه‌ی «بتمن، اسپایدرمن و سوپرمن» شد. پس جادوگری گاندولف‌نام بر وی ظاهر شد و از او خواست حالا که ملغمه‌ای از قهرمانان‌ِ فانتزی شده دنیا را نجات بدهد و اما ادامه‌ی داستان …. قلی همچو قهرمانی که بر فراز قله‌ای منیل ایستاده و با نگاهی عمیق به افق خیره گشته و شِنِلش را باد می‌دهد بر فراز‌ِ دست‌انداز‌ِ یکی از خیابان‌ها ایستاده و باد میان عرقگیرش رقصان همی بود. گاندولف که پیری فرتوت همی بود یارای صعود از دست‌انداز را همی نداشت و همانجا پایین‌ِ دست‌اندازپایه (چیزی شبیه کوهپایه!) چهارزانو همی نشسته بود و قلی را بر فراز می‌نگریست. چو دقایقی بگذشت گاندولف دلش به شور همی اوفتاد و از فرودست فریاد همی زد: «اون بالا سرده … نچّایی قهرمان؟» لیک قلی سوپرهیرویی نبود که صحنه را زود خالی همی کند، پس مایعاتِ آویخته از دماغش را هورتی بالا همی کشید و بگفتا: «این بالا سوز میاد … نوکِ دماغم یَخِشه!» گاندولف چو این سخن بشنید بغض در گلویش بنشست و با چشمانی اشک‌بار ...
  • گزارش تخلف

قلی‌ِ شگفت‌انگیز. قسمت ششم. نویسنده: حسن غلامعلی‌فرد

----. آنچه گذشت: روزی قلی به کلبه‌ای خرابه اندر شد و آنجا خفاشی و عنکبوتی وی را نیش زدند و مردی سوپرمارکت‌دار به او تنفس مصنوعی داد و قلی تبدیل به سه‌گانه‌ی «بتمن، اسپایدرمن و سوپرمن» شد. پس جادوگری گاندولف‌نام بر وی ظاهر شد و از او خواست حالا که ملغمه‌ای از قهرمانان‌ِ فانتزی شده دنیا را نجات بدهد و اما ادامه‌ی داستان …. چو آفتاب روز‌ِ ششم بر پهنه‌ی آسمان غنودن گرفت قلی با صدا و سیمایی حزین بر تخته‌سنگی جلوس همی نموده بود و رو در رو دریا او را می‌خواند. قلی می‌اندیشید که شاید خواب بوده است، خواب دیده است اما همه چیز یکسان است و با این حال نیست … ناگهان گاندولف از راه همی رسید، با عصا بر مخچه‌ی قلی همی کوبید و سی‌دیِ فرهاد از سی‌دی پلیری که در پس‌ِ گردن هر سوپرهیرویی یافت همی‌شود بیرون همی پرید و سپس سی‌دی‌ای دیگر از پر‌ِ شالش بیرون همی‌کشید و آن را در پس‌ِ گردن‌ِ قلی فرو همی‌نمود. به ناگاه صدا و سیمای قلی از اندوه به سمت قِر در نخاع فراوان است مایل همی‌شد و همانطور که ابروهایش را یکی پس از دیگری موج می‌داد چنین همی‌خواند: «هنگام شنا مثل یه دست و پا چلفتی، بپّا به مسیر دهن‌ِ کوسه نیوفتی ...
  • گزارش تخلف

قلی‌ِ شگفت‌انگیز. قسمت پنجم. نویسنده: حسن غلامعلی‌فرد

----. آنچه گذشت: روزی قلی به کلبه‌ای خرابه اندر شد و آنجا خفاشی و عنکبوتی وی را نیش زدند و مردی سوپرمارکت‌دار به او تنفس مصنوعی داد و قلی تبدیل به سه‌گانه‌ی «بتمن، اسپایدرمن و سوپرمن» شد. پس جادوگری گاندولف‌نام بر وی ظاهر شد و از او خواست حالا که ملغمه‌ای از قهرمانان‌ِ فانتزی شده دنیا را نجات بدهد و اما ادامه‌ی داستان …. قلی‌ِ قهرمان عرق‌گیرش را روی بند رخت آویزان همی نموده بود تا باقالی‌ِ کوبیده شده بر آن حسابی خشک همی گردد و موقع نجات دادن‌ِ دنیا یکهو وَر همی نیاید. کمی که خورشیدِ عالم‌تاب بر پهنه‌ی عرق‌گیر تابیدن آغاز نمود باقالی آرام آرام رو به قهوه‌ای شدن همی نهاد. گاندولف چو عرق‌گیر با لک‌ِ قهوه‌ای وسطش را نظاره همی نمود سگرمه‌هایش در هم برفت و بگفت: «خوبه باقالی رو پشت شلوارت نکوبیدم وگرنه دافعه‌ات بیشتر از جاذبه‌ات می‌شد» قلی چو این سخن بشنید لپ‌هایش گُل همی انداخت و از اینکه پس از سالها کسی مقداری جذابه در او کشف همی نموده بود لبخندی به غایت ضایع بزد که سبب شد گاندولف چند قدم به عقب همی رود و با تته‌پته بگوید: «کلا روی جاذبه ماذبه حساب نکن … باشه عمو؟» اما هنوز حرفش تمام نشده ...
  • گزارش تخلف

قلی‌ِ شگفت‌انگیز. قسمت چهارم. نویسنده: حسن غلامعلی‌فرد

----. آنچه گذشت: روزی قلی به کلبه‌ای خرابه اندر شد و آنجا خفاشی و عنکبوتی وی را نیش زدند و مردی سوپرمارکت‌دار به او تنفس مصنوعی داد و قلی تبدیل به سه‌گانه‌ی «بتمن، اسپایدرمن و سوپرمن» شد. پس جادوگری گاندولف‌نام بر وی ظاهر شد و از او خواست حالا که ملغمه‌ای از قهرمانان‌ِ فانتزی شده دنیا را نجات بدهد و اما ادامه‌ی داستان …. قلی گاندولف را بر پشت خود سوار همی‌نموده بود که با چشم بر هم زدنی به ناحیه‌ی مَمَسّنی رسیدند و روانه‌ی طویله‌ی میرزا داوود و جمیله‌خاتون (D&G) گردیدند. چون به طویله رسیدند جماعتی را دیدند که چونان گربه‌سانان طی طریق می‌نمودند و با البسه‌‌ای اجق‌وجق برای جماعتی از تماشاگران عشوه خرکی مبذول می‌کردند. گاندولف چو شگفتی قلی را بدید بگفتا: «این جماعت که می‌بینی مُدلین‌اند مثل‌ِ شیرینی» بعد آب دهانش را فرو همی‌داد و ادامه داد: «تا اینان به کت‌واک مشغولند ببین از کدام لباس بیشتر خوشت می‌آید» قلی چشم همی‌دواند میان جماعت‌ِ کت‌واک‌کننده تا بلکه لباسی بیابد که زیبنده‌ی یک سوپرهیرو باشد اما هر چه بیشتر چشم دواند کمتر یافت. پس گاندولف که دید از کالکشن‌ِ بهاره و پاییزه‌ی داوود و جمی ...
  • گزارش تخلف

قلی شگفت‌انگیز. قسمت سوم. نویسنده: حسن غلامعلی‌فرد

----. آنچه گذشت: روزی قلی به کلبه‌ای خرابه اندر شد و آنجا خفاشی و عنکبوتی وی را نیش زدند و مردی سوپرمارکت‌دار به او تنفس مصنوعی داد و قلی تبدیل به سه‌گانه‌ی «بتمن، اسپایدرمن و سوپرمن» شد. پس جادوگری گاندولف‌نام بر وی ظاهر شد و از او خواست حالا که ملغمه‌ای از قهرمانان‌ِ فانتزی شده دنیا را نجات بدهد و اما ادامه‌ی داستان …. چو سپیده‌ی روز‌ِ سِیُّم از راه رسید و خورشید عالم‌تاب بر پهنه‌ی آسمان بنشست قلی دیگر آن قلی‌ِ دو روز پیش نبود و چونان جوانانی که نیم ساعت از باشگاه رفتن‌شان گذشته با دستانی پرانتزی، سینه‌هایی ستبر و گردنی افراشته بر آستان‌ِ توالتی صحرایی جلوس همی نبوده بود و به اجابت‌ِ مزاج می‌پرداخت. به هر حال سوپرهیروها هم اگر تنگ‌شان گیرد چونان طفلی بی‌پوشک آسیب‌پذیر و آسیب‌رسان همی‌شوند و گر قائله برای‌شان تنگ‌تر همی‌شود باید قدرت‌شان را بگذارند به کُنجی و خود به کُنجی دیگر همی‌نشینند و کمی از وزن‌شان بکاهند! گاندولف چو صورتِ سرخ و رگ‌های بیرون‌زده‌ی قلی بدید وی را نهیب زد: «اوهوی! کمی آهسته‌تر زیبا! نیرویت را ذخیره نما ای مرد! اینطوری که تو زور می‌زنی دنیا و کار‌ِ دنیا همه هیچ که ...
  • گزارش تخلف

قلی شگفت‌انگیز. قسمت دوم. نویسنده: حسن غلامعلی‌فرد

----. آنچه گذشت: روزی قلی به کلبه‌ای خرابه اندر شد و آنجا عنکبوتی و خفاشی وی را نیش زدند و مردی سوپرمارکت‌دار به او تنفس مصنوعی داد و قلی تبدیل به سه‌گانه‌ی «بتمن، اسپایدرمن و سوپرمن» شد. پس جادوگری گاندولف‌نام بر وی ظاهر شد و از او خواست حالا که ملغمه‌ای از قهرمانان‌ِ فانتزی شده دنیا را نجات بدهد و اما ادامه‌ی داستان …. بدن‌ِ قلی با شرایط جدیدش سازگار همی نبود. هر قدمی که برمی‌داشت تگری‌اش به راه همی‌ بود و هیچ تپه‌ی تگری نخورده‌ای باقی نمی‌گذاشت. گاندولف چو تگری‌های مدام قلی را بدید دلش آشوب همی شد و زیر لب نق‌نق همی کرد و بگفت: «ببین ما روی دیوار کی یادگاری نوشتیم» قلی گوشش تیز همی بود، خواست گاندولف را عتاب همی کند اما تا دهان گشود تپه‌ای دیگر نیز به رشته‌ی تزیین درآمد! به هر حال آدم وقتی واکسن می‌زند و یا اسب و استر گازش می‌گیرند چند روز تب می‌کند و هذیان می‌گوید و چه بسا پشت تریبون سازمان ملل هم برود و لیچار همی ببافد و برای صندلی‌های خالی خط و نشان همی کشد، دیگر چه برسد به قلی که کلکسیونی بود از کلهم اجمعین‌ِ سوپرهیرو‌های عالم. گاندولف طاقتش طاق همی شد، عصایش را در حلقوم قلی فرو ...
  • گزارش تخلف

قلیِ شگفت‌انگیز. قسمت اول. نویسنده: حسن غلامعلی‌فرد

----. روزی قلی نامی به کلبه‌ای خرابه اندر شد و به محض ورود همان جمله‌ی کلیشه‌ای معروف را ادا همی نمود و فریاد همی زد: «سلاااام، کسی اینجا نیست؟» در همین بین خفاشی که روی یکی از آستالاگمیت‌های کلبه قیلوله همی کرده بود از فریاد قلی برآشفت و چونان دراکولای برام‌استوکر به سفیدی گردن قلی حمله همی بُرد و چونان دندان‌های نیشش را در گردن قلی فرو نمود که چشمان قلی سیاهی رفت و از حال همی برفت. از قضا عنکبوتی چشمش به پیکر بی‌حال قلی افتاد و با خود گفت: «حال که چنین سفره‌ای پهن است چرا من از آن بهره نبرم؟» پس این را بگفت و با شش‌تا پایش چونان دختران دم‌بختی که جانی‌دپ از برابرشان گذشته دویدن آغاز کرد و خود را به پیکر بی‌حال قلی رساند و او نیز دندان‌های نیشش را تا خرتناق در شاهرگ قلی فرو همی نمود. خفاش از آن سو می‌مکید و عنکبوت از این سو به نیش می‌کشید. در همین بین مردی بقال گذرش بدانجا افتاد. مرد بقال با دیدن پیکر بی‌حال قلی حس نوع‌دوستی‌اش گل همی کرد، خفاش را پَر همی داد، عنکبوت را له همی کرد و به قلی تنفس دهان به دهان همی داد. چند ساعتی گذشت، مرد بقال از تنفس دهان به دهان هنوز قطع امید نکرده بود ...
  • گزارش تخلف

مردی با سبیل‌های صورتی. آخرین قسمت. نویسنده: حسن غلامعلی‌فرد

-----. هیچ‌وقت مدیرِ خوبی نبوده‌ام. زاده شده‌ام برای فرمانبرداری. اینها را تازه فهمیده‌ام. قبلا فکر می‌کردم می‌توانم خودم زندگی‌ام را بسازم. اما حالا که این قلم‌ِ جادویی را صاحب شده‌ام هیچ غلطی نمی‌توانم بکنم. نمی‌دانم چطور زندگی‌ام را پیش ببرم. فکر می‌کردم ازدواج با ملیکا خوشبختم کند. فکر می‌کردم اگر از شر انجمن مخفی سبیل‌صورتی‌ها راحت شوم زندگی‌ام روی قلتک می‌افتد. ...
  • گزارش تخلف

مردی با سبیل‌های صورتی. قسمت بیست و هشتم. نویسنده این قسمت: پدرام سلیمانی

___. دو هفته پس از خروج رزازاده. شش نویسنده‌ی از خدا بی خبر با هزار جنگولک بازی و بازی‌های فرمی و غیرفرمی متفاوت سعی داشتند داستان زندگی من را بپیچانند. اما من افسار زندگی ام را به لطف یکی از آنها به دست گرفتم. با ملیکا در رویاهایمان بانی و کلاید شده ایم. هرچند اوج قانون شکنی مان چسباندن آدامس جویده شده به زیر میز رستوران‌ها و صندلی‌های سینما است. سبیل‌های صورتی ام پر پشت شده اند. انسان مضحکی شده‌ام. احمق‌تر از قبل به نظر می‌آیم. ...
  • گزارش تخلف