داستانهای بیقانون داستانهای روزنامه طنز بی قانون داستانهای بیقانون ۱۷:۲۸ ۱۳۹۵/۰۲/۲۴ مردی با سبیلهای صورتی. قسمت بیست و هفتم. نویسنده این قسمت: کیارش افرومند بیست و اندی تماس از دست رفته از دفتر روزنامه. دست به دامنم شده اند که عماد را زنده کنم و انقدر موشها را در اطراف قصه مان چال نکنیم. اینکه دامن میپوشم به خودم مربوط است و مرگ موشها هم به خودشان اما به گمانم بتوانم کاری بکنم. شاید چیزی از دستم بر بیاید. به علی زنگ میزنم. تلفن را روی حالت بلندگو گذاشتم. همان اسپیکر فون خودمان. قلم روی کاغذ بود و مینوشتم. نوشتم که بسته کیت پالپ فیکشن در یخچال است. ... داستانهای بیقانون ۲۳:۲۴ ۱۳۹۵/۰۲/۲۲ مردی با سبیلهای صورتی. قسمت بیست و ششم. نویسنده این قسمت: علی رضازاده ___. نفر بعدی من بودم. یالله گفتم و کنارشان نشستم. نمیخواستم داستان را خراب کنم. قلم جادویی تهیه شده از مترو، بازی شادی سرگرمی، هر چیزی باهاش بنویسی عملی میشود. هر آرزویی که داشته باشی. هر آرزویی. عماد به رسم ادب، کاغذ و قلم را داد دستم. رویش نوشتم: «استقلال خوزستان قهرمان لیگ برتر خلیج فارس شود. ... داستانهای بیقانون ۱۲:۲۹ ۱۳۹۵/۰۲/۲۲ مردی با سبیلهای صورتی. قسمت بیست و پنجم. نویسنده این قسمت: مونا زارع هر کسی یک سلیقهای دارد و به هرحال عماد از موی زیتونی خوشش نمیآمد. مگر نسکافهای را از روی زمین برداشتهاند که ملیکا باید موهایش زیتونی چرک باشد. انصاف نبود. خودکارش را برداشت و نوشت «موهایش نسکافهای بود» موهای ملیکا قهوهای تیره رنگی شد و جیغی کشید «این چیه دیگه؟!» عماد خودکارش را در جیبش گذاشت و به طرف آشپزخانه رفت و توی راه گفت: «به نظرم شکیل تره» ملیکا انعکاسش را توی شیشه پنجره دید و کاغذی که عماد دستوراتش را توی آن مینوشت را برداشت و خواند. آدامسش را ترکاند و گفت: «تو نوشتی نسکافهای!؟» عماد در یخچال را باز کرد و هندوانهای بیرون آورد و گفت «آره دیگه. همینو بلدم فقط» ملیکا چند تار از چتریهایش را تا جلوی چشمانش پایین کشید و نگاهشان کرد و گفت: «ولی الان N۴ رو کله منه! یالا درستش کن» عماد هندوانه را از وسط نصف کرد و وسطش را با چاقو در آورد. نوک چاقو را فرو کرد توی هندوانه و گرفت جلوی ملیکا و گفت: «همش قهوهایه دیگه» ملیکا تکه هندوانه را با دستش برداشت و گذاشت توی دهانش و گفت: «قهوهای چیه؟ این تُن مسی داره» عماد تکه بعدی را برید و با دهان پر گفت: «مسی هم قهوه ایه دیگه. ... داستانهای بیقانون ۱۱:۵۵ ۱۳۹۵/۰۲/۲۱ داستان مردی با سبیلهای صورتی. قسمت: بیست و چهارم. نویسنده این قسمت: حسام حیدری عماد قلم جادویی را پیدا کرده بود و حالا قصد داشت که خودش ادامه زندگی خودش را بنویسد. لحظه هیجانانگیزی بود ولی کار آسانی هم به نظر نمیرسید. سعی کرد لیستی درست کند و در آن همه چیزهایی که دوست داشته و به آنها نرسیده را فهرست کند. مجموعه مزخرفی شد. یک نگاهی به لیست انداخت و بلافاصله پنج مورد اول را خط زد. درست است که قلم جادویی دستش بود ولی هر جور کثافتکاری را هم نمیشود در روزنامه چاپ کرد. روی کاغذ نوشت: «عماد خوشگل و خوشتیپ بود و همه دخترها عاشق او بودند» و برای تست کردن نوشتهاش، رفت پشت پنجره. موهایش را آب زد. لباسش را درست کرد و منتظر شد تا یک دختر از آنجا عبور کند اما یکی از مشکلات خانههای مسکن مهر این بود که کسی آنجا زندگی نمیکرد. ... داستانهای بیقانون ۲۲:۳۸ ۱۳۹۵/۰۲/۲۰ مردی با سبیلهای صورتی. قسمت بیست و سوم. نویسنده این قسمت: حسن غلامعلیفرد ----. عماد چشم دوخته بود به در. صدای قدمهای سنگینِ آخرین نفر در راهرو میپیچید و از هر قدمش ساختمان میلرزید. پیدا بود که ساختمان از همین سازههاییست که بهشان میگویند «مسکن مهر». منتظر بود تا شاید آخرین نفر بیاید و گلولهای چیزی میان مغزش خالی کند و از این زندگیِ بی سر و ته خلاص شود. اما از فکرِ اینکه نعشاش را در مسکن مهر پیدا کنند حالش خراب شد. با خودش فکر میکرد اگر چند نویسنده میتوانند زندگی یک آدم را اینطور دستخوشِ تغییرات کنند پس دنیا پوچتر از آنیست که فکرش را میکرد. یکهو هر چه بد و بیراه از دهانش در میآمد نثار خودش کرد که چرا ادبیات نخوانده و نویسنده نشده و نمیتواند زندگیِ آدمها را آنطور که دلش میخواهد بنویسد و پدرشان را در آورد. عماد نمیدانست برای نویسنده شدن لازم نیست ادبیات بخواند و یا حتی چیزی از ادبیات بداند! ... داستانهای بیقانون ۱۲:۰۹ ۱۳۹۵/۰۲/۲۰ مردی با سبیلهای صورتی. قسمت بیست و دوم. نویسنده این قسمت: پدرام سلیمانی ___. دور میدان ولیعصر منتظر و غرق افکار بیهوده بودم. پیرمردی گفت: «جوون هیزی نکن» پرسیدم: «لعنت به چی؟» گفت: «خودتو نزن به دیوونگی. آدم باش» و قبل از اینکه برایش توضیح بدهم مدل نگاهم این شکلی است و من خیلی انسان متشخصی هستم و محدودهی هیز بازی هایم کافهها و خانه هنرمندان است نه میدان ولیعصر، راهش را ادامه داد و رفت. دوباره مشغول ور رفتن با افکار بیهودهام شدم که مردی رو به رویم ایستاد و گفت: «آقا هیزی نکن» گفتم: «لعنت به چی؟» دست راستش را بالا آورد و جواب داد: «به نویسنده قبلی». با این گفتگوی رمزی هویتش احراز شد. عماد بود. با هم همراه شدیم. -ببین عماد همه چی رو فقط یه بار میگم. ... داستانهای بیقانون ۲۳:۲۲ ۱۳۹۵/۰۲/۱۹ مردی با سبیلهای صورتی. قسمت بیست و یکم. نویسنده این قسمت: کیارش افرومند ___. پیشانی حسام عرق کرده بود. قطرهها سر میخوردند و دانه دانه در چشمانش فرو میرفتند و میسوزاندند اما دم نمیزند. عماد بعد از چند دقیقه سکوت را شکست و از این عدمِ دم شکایت کرد. یک چیز زشتی گفت که سگرمههای حسام را درهم برد. حسام هم گفت که برو و زنگ پنج را سه بار بزن و منتظر بمان تا یک پسر کم مویی از پنجره برایت کلید بیاندازد. عماد آمد بالا. درِ خانه را برایش باز گذاشته بودم و وقتی آمد سیر تا پیاز همین چند دقیقه را تعریف کرد. انگار که مهربانی نگاهم درگیرش کرده باشد. ... داستانهای بیقانون ۱۵:۰۷ ۱۳۹۵/۰۲/۱۴ مردی با سبیلهای صورتی. قسمت بیستم. نویسنده این قسمت: علی رضازاده بر آن شدهایم که چند نفر یک داستان بنویسند، داستانی که هر نویسنده آن را مطابق میل خودش پیش ببرد طوری که هیچکدامشان ندانند در قسمتهای بعد چه روی خواهد داد! این شما و این هم داستان مردی با سبیلهای صورتی. عماد و حسام از ماشین پیاده شدند. کم کم داریم به پایان کار داستان و زندگی عماد نزدیک میشویم. یعنی ده دقیقه دیگر تعریف کنم همه چیز تمام میشود. ولی داستان عماد که فقط همین چیزها نیست. این عماد کلی داستان دارد که تا حالا هیچکس به آن توجه نکرده …میشود برای این عماد کلی داستان نوشت. داستان عماد در جنگل: عماد همراهِ دوستش نادر رحمانی به جنگل رفتند و گم شدند. کمی بعد با یک خرس عظیمالجثه روبرو شدند و عماد با گریه و زاری گفت: «وای آقا خرسه تو رو خدا منو نخور …» خرس گفت: «نه من خیلی گشنمه …خیلی وقته یه غذای چرب و نرم نخوردم …» عماد گفت: «نرم که خداوکیلی نیستم …ولی چرب هستم …اما آخه میدونی چقدر ضرر داره همین چربی برات؟» آقا خرسه گفت: «چی میگی؟ ... داستانهای بیقانون ۱۲:۵۸ ۱۳۹۵/۰۲/۱۳ مردی با سبیلهای صورتی. قسمت نوزدهم. نویسنده این قسمت: مونا زارع ____. من یک راوی بی حوصله بی اعصاب هستم که گیر پنج عدد نویسنده مرد افتادهام که قسمت سخت را میاندازند گردن من! من هم دلم نمیخواهد ادامه ماجرای عماد را بگویم. اصلا به لحاظ حیا و منزلتم هم درست نیست من داستان یک آقا را عنوان کنم و توی زندگی خصوصیاش وارد شوم. مثل همین الان که توی دستشویی بین راهی کثیفی است و من به عنوان راوی مجبورم پشت در بایستم تا بیاید بیرون. کلی حرف پشت سر آدم میزنند. یک نفر هم خواستگاری من نمیآید با این سبیلهای صورتی آنوقت شما انتظار دارید برایتان بگویم چه بلایی سر عماد آمد؟ یا اینکه اگر الان توی دستشویی هر غلطی بکند من از کجا بفهمم که بخواهم روایت کنم. چندتا سرفه میزنم تا عماد متوجه شود یک راوی را معطل خودش کرده. ... داستانهای بیقانون ۲۱:۴۸ ۱۳۹۵/۰۲/۱۱ مردی با سبیلهای صورتی. قسمت هجدهم.. نویسنده این قسمت: حسن غلامعلیفرد ------. مغز عماد همچون اتوبان همت دچار ازدحام افکار مختلف بود. احساس میکرد مغزش پس از سالها کمکاری تصمیم گرفته دو شاخهی منطق را به برق بزند و مسایل پیرامونش را بسنجد. همهاش تقصیر آن جغد دانا بود که آخرش هم نفهمید وهم بود یا واقعیت. مدام زیر لب تکرار میکرد «مرعشی … مسعود … تفرشی … عماد …» در نظرش «مرعشی و تفرشی» آهنگشان یکی بود. حتی بین «مسعود و عماد» هم شباهتهایی یافته بود. افکارش مانند نیروهای انتحاری خودشان را به جمجمه میکوبیدند و با تلاشی خستگیناپذیر دوباره از کف جمجمه برمیخاستند، شلوارشان را بالا میکشیدند و دوباره خودشان را به دیواره استخوانی میکوفتند. از وقتی ملیکا را دیده بود افکارش شلوارپوش شده بودند. چرا کمکش کرد؟ ... داستانهای بیقانون ۲۱:۳۴ ۱۳۹۵/۰۲/۱۰ مردی با سبیلهای صورتی. قسمت هفدهم.. نویسنده این قسمت: حسام حیدری ___. جنگل که تاریک شد، طاقت قباد هم طاق شد. چاقویش را از جیبش بیرون کشید و با دست دیگرش یک شاخه از سبیل صورتی عماد را گرفت. «دیگه داری حوصلهام رو سر میبری … هفده قسمته که هی منو از این طرف به اون طرف میکشی واسه چهارتا دونه سبیل صورتی». عماد که از این حرف بسیار تعجب کرده بود، گفت: «چرا خالی میبندی؟ تو تازه از قسمت سه اومدی تو داستان». قباد گفت: «حالا هرچی» و خواست اولین تار سبیل عماد را با چاقو قطع کند که یک نفر داد زد: «هوی! تو همون نیستی که شهرزاد رو طلاق دادی؟ اون دختر معصوم چه گناهی کرده بود؟» صاحب صدا یک مرد هیکلی بود که کمی آن طرفتر با چند نفر دیگر پای بساط قلیون نشسته بود. ... داستانهای بیقانون ۲۱:۲۸ ۱۳۹۵/۰۲/۰۸ مردی با سبیلهای صورتی. قسمت شانزدهم. نویسنده این قسمت: پدرام سلیمانی ____. عماد وارد جنگل شد و بدون مقصد راه میرفت. دلش میخواست در جنگلی بی انتها باشد و تا همیشه به راه رفتن ادامه بدهد اما جنگلهای کرج اینگونه نیستند. با این حال عماد به اینکه جنگلهای کرج اینگونه نیستند توجهی نداشت. اما قوانین و حقایق جهان با توجه یا بیتوجهیِ انسانها شکل نمیگیرند. بنابراین چه بخواهیم چه نخواهیم و چه عماد توجهی نشان میداد چه نمیداد جنگلهای کرج بی انتها نمیشدند. و اساسا بی انتها بودن یک جنگل غیرمنطقی است. یعنی شما در هیچ جای کره زمین جنگل بی انتهایی پیدا نمیکنید. بنابراین آرزوی قدم زدن در یک جنگل بی انتها بی معناست. ... داستانهای بیقانون ۲۱:۲۰ ۱۳۹۵/۰۲/۰۷ مردی با سبیلهای صورتی. قسمت پانزدهم. نویسنده این قسمت: کیارش افرومند ___. مشعل به دست و قدم زنان این گوشه و آن گوشهی تونلِ نمورِ مترو را میپاییدم. هوا دما نداشت. انگار نه سرد بود و نه گرم. فقط خفه بود. خفه میکرد. یک جور میرفت در گلو و یک حجم درست میکرد. یک گلوله که منتظر است به جای شلیک به استفراغ تبدیل شود. همیشه دوست داشتم قهرمان باشم. ... داستانهای بیقانون ۲۱:۱۸ ۱۳۹۵/۰۲/۰۶ مردی با سبیلهای صورتی. قسمت چهاردهم. نویسنده این قسمت: علی رضازاده ____. عماد چشمک زد و پیرمرد جان به جانآفرین تسلیم کرد. خیلی درد داشت. چند ثانیه به چهرهی بیجان پیرمرد خیره شد و سعی کرد گذر عمر ببیند و دردش یادش برود که صدای فروشندهی مترو حواسش را پرتکرد. «برادرا … خواهرا … زیرپوش و چیزای دیگهی گیاهی دارم. کاملا گیاهی با فناوری نانو» از بچگی دوست داشت مثل کارتونها و زمان قدیم که آدمها خودشان را با گل و گیاه میپوشاندند خودش را بپوشاند. با ذوق فروشنده را صدا زد و از او خرید کرد. هرچند که وقتی خریدش را گرفت متوجه فرق گیاهی با غیرگیاهیاش نشد. فکر کرد که حتما جوانه خواهند زد و موقع سال تحویل حتی میشود گذاشتشان روی سفره هفتسین. ... داستانهای بیقانون ۲۲:۰۵ ۱۳۹۵/۰۲/۰۵ مردی با سبیلهای صورتی. قسمت سیزدهم. نویسنده این قسمت: مونا زارع ___. «مسافران عزیز لطفا پشت خط قرمز بایستید. خانم با شمام! برو پشت خط قرمز، قطاری که هم اکنون وارد ایستگاه میشود سریع السیر بوده و فقط در ایستگاه کرج توقف میکند» ملیکا و عماد و جسدِ روی ولیچرِ شکسته در حالیکه داشتند ذرت میخوردند وسط ایستگاه مترو ایستاده بودند و کلهشان با حرکت جمعیت اینور و آنور میشد. درست است که پیرمرد مرده بود اما حیف این صحنه بود که در آن حیات نداشته باشد و مترو ندیده از دنیا برود. همین شد که از آنجایی که راوی، همه کاره داستان است، چند لحظه زندهاش کردم تا ازدحام مترو تهران- کرج را در ساعت ۵، ببیند و با خیال آسوده بمیرد و بفهمد دو روز دنیا که قرار است یک روز و نیمش هم در مترو بگذرانی ارزش ماندن ندارد. حالا عماد نمیکشتش یک روز همینجا زیر دست مردم له میشد و میمرد. ملیکا قاشقش را فرو کرد توی ذرت و پنیر پیتزای داخلش را کشاند بیرون و دهانش را زیرش گرفت. پنیر کش آمده را با دندان گرفت و گفت: «این بیشرف پنیرش یجوری کش و قوس میاد آدم دلش میخواد نازشو بکشه لامصب، عماد گوش میدی چی میگم؟» عماد با هیکل فرو رفته توی گچ کنار ملیکا ایستاده بود «دختر نباید بد دهن باشه. ... داستانهای بیقانون ۲۱:۵۶ ۱۳۹۵/۰۲/۰۴ مردی با سبیلهای صورتی. قسمت دوازدهم. نویسنده این قسمت: حسام حیدری _____. یک قوس کمر ۳۶ درجه با شعاعی نصف ارتفاع بالاتنه، ایستاده بود جلوی در و داشت زبان درازی میکرد. «اگه میتونی منو اندازه بگیر. اگه میتونی منو اندازه بگیر» عماد خواست دنبالش کند اما همان لحظه در باز شد و قباد جنازه پیرمرد سبیل صورتی که با تلمبه بادش کرده بود را شوت کرد توی اتاق. «عماد ببین خوب شده؟ دو لایهاش کردم با توپ شقایق». پیرمرد چند بار به در و دیوار برخورد کرد و از تو جیبش یک عکس سیاه و سفید قدیمی روی زمین افتاد. ۱۵ مرد با سبیل صورتی در اتاقی با دیوارهای خاکستری و پنجرهای نیمه باز. عماد عکس را برداشت و نگاه کرد: این خودش بود. ... داستانهای بیقانون ۲۱:۵۶ ۱۳۹۵/۰۲/۰۳ مردی با سبیلهای صورتی. قسمت یازدهم. نویسنده این قسمت: حسن غلامعلیفرد ----. با احساسِ خارشی شدید چشمانش را باز کرد. همهی تنش میخارید، انگار هزاران شپش روی پوستش وول میخوردند. فرمانِ «لطفا بخارونش» از مغز صادر و از رگهای عصبی به سمتِ دست راستش عازم شد. دستِ راست به فرمانِ صادر شده وقعی ننهاد و با پیامِ «کوری نمیبینی توی گچم؟» فرمانِ صادر شده را سمت مغز مرجوع کرد. عماد گفت: «میخاره»، مغزش چارهای نداشت تا پس از مدتها دست به دامانِ جناح چپ بدن شود. نِرونهای عصبی منتظر فرمانش بودند. مغز اخم کرد و واژهی «لطفا» را از فرمان صادره حذف و به «بخارونش» بسنده کرد. فرمان از رگهای عصبی به سمتِ دستِ چپ رفت، اما دستِ چپ نیز با پیام «شرمنده به خدا، منم توی گچم» دستور را وا نکرده پس فرستاد. ... داستانهای بیقانون ۲۱:۱۶ ۱۳۹۵/۰۱/۳۱ مردی با سبیلهای صورتی. قسمت دهم. نویسنده این قسمت: پدرام سلیمانی ___. عماد گفت: «قباد من همه چیز یادم اومده. اون تلویزیون رو با پول من خریده بودیم» قباد که نزدیک بود به خاطر نداشتن شلوار قهوهای رسوا شود نفس راحتی کشید و گفت: «دیگه چی یادت اومده؟» در همان لحظه پرستاری وارد اتاق شد و با خستگی گفت: «عماد تفرشی باید از سرت عکس بگیریم» عماد سری تکان داد و پرسید: «حتما لازمه منم باشم؟» پرستار جواب داد: «نه میتونیم از سر عمه م جای سر تو عکس بگیریم!» و از اتاق خارج شد. قباد دوباره پرسید: «دیگه چی یادت اومده؟» قبل از اینکه عماد چیزی بگوید دختر با سه آبمیوه حاوی حداقل چهل درصد آبمیوه اما صد در صد طبیعی وارد اتاق شد و در را بست. «براتون آبمیوه خریدم. فکر کنم دیگه به حضور من نیازی نباشه. اگه اجازه بدید من برم و …» هنوز حرفهای دختر به پایان نرسیده بود که عماد گفت: «پنگوئنها پاهاشون کوتاهه و تنه شون خیلی زیاده. به نظرت اگه برن باشگاه شکمشون شیش تیکه میشه یا هشت تیکه؟» قباد متوجه نگاه عماد شد و گفت: «من با این خانم میرم بیرون تا یک کم استراحت کنی» و بعد با دختر از اتاق خارج شد و متوجه لبخند موزیانهی عماد نشد. دختر با نگرانی گفت: «قباد! ... داستانهای بیقانون ۲۲:۰۰ ۱۳۹۵/۰۱/۳۰ مردی با سبیلهای صورتی. قسمت نهم. نویسنده این قسمت: علی رضازاده ____. «ببخشید شما؟» شلوار جین و کتانی مارک و مانتویتر و تمیز و اتوکشیدهای که تا پایینتر از زانو آمده بود، کمی برای این کار زیادی شیک محسوب میشد، ولی دختر در پاسخ گفت: «خودتون صبح کلید دادید به مادربزرگم که بیاد خونه رو تمیز کنه …گفتید خستهشدم ده ساله دست به خونهم نکشیدم …خیلیهم خوشحال بودید.». خیلیهم خوشحال بودید …عماد آخرینباری که خیلی خوشحال بود را اصلا یادش نمیآمد. شاید سالها پیش. آخرین باری که کمی خوشحال بود و یا حتی آخرین باری که گریه کرده بود را هم یادش نمیآمد. به مادربزرگ این دختر که ظاهرش به هرچیزی میخورد جز نظافت کی کلید داده بود؟ هیچچیز را یادش نمیآمد. مخصوصا نفر اول از سمت راستِ عکس که تقریبا مطمئن بود خودش است. ولی او که سبیل درنمیآورد. ... داستانهای بیقانون ۱۵:۴۸ ۱۳۹۵/۰۱/۳۰ مردی با سبیلهای صورتی. قسمت هشتم. نویسنده این قسمت: مونا زارع ___. قباد بالای سر جسد ایستاده بود و قیافهاش را درهم کرده بود. سرش را نزدیک جسد برد و گفت: «سر جدت بیا ببین قیافشو! این مردهها یه صدایی میدن!» عماد از یخچال شیشه آب را در آورد و گفت: «بیخود میگی دیگه. مرده میگم» قباد روی زمین زانو زد گوشش را چسباند به سینه پیرمرد «نه داداش گلم. نمیگم نمرده. دارم میگم عمو شهرام منم که مرد تا یه هفته یه صداهایی ازش میومد. میگفتن هوای بین پوست و گوشتش داره خالی میشه. تو مگه تیوپ نداشتی تاحالا؟!» عماد بطری آب را بالاتر از دهانش گرفت و آب را ریخت توی دهانش. ... ‹ 40 41 42 43 44 ›
داستانهای بیقانون ۱۷:۲۸ ۱۳۹۵/۰۲/۲۴ مردی با سبیلهای صورتی. قسمت بیست و هفتم. نویسنده این قسمت: کیارش افرومند بیست و اندی تماس از دست رفته از دفتر روزنامه. دست به دامنم شده اند که عماد را زنده کنم و انقدر موشها را در اطراف قصه مان چال نکنیم. اینکه دامن میپوشم به خودم مربوط است و مرگ موشها هم به خودشان اما به گمانم بتوانم کاری بکنم. شاید چیزی از دستم بر بیاید. به علی زنگ میزنم. تلفن را روی حالت بلندگو گذاشتم. همان اسپیکر فون خودمان. قلم روی کاغذ بود و مینوشتم. نوشتم که بسته کیت پالپ فیکشن در یخچال است. ...
داستانهای بیقانون ۲۳:۲۴ ۱۳۹۵/۰۲/۲۲ مردی با سبیلهای صورتی. قسمت بیست و ششم. نویسنده این قسمت: علی رضازاده ___. نفر بعدی من بودم. یالله گفتم و کنارشان نشستم. نمیخواستم داستان را خراب کنم. قلم جادویی تهیه شده از مترو، بازی شادی سرگرمی، هر چیزی باهاش بنویسی عملی میشود. هر آرزویی که داشته باشی. هر آرزویی. عماد به رسم ادب، کاغذ و قلم را داد دستم. رویش نوشتم: «استقلال خوزستان قهرمان لیگ برتر خلیج فارس شود. ...
داستانهای بیقانون ۱۲:۲۹ ۱۳۹۵/۰۲/۲۲ مردی با سبیلهای صورتی. قسمت بیست و پنجم. نویسنده این قسمت: مونا زارع هر کسی یک سلیقهای دارد و به هرحال عماد از موی زیتونی خوشش نمیآمد. مگر نسکافهای را از روی زمین برداشتهاند که ملیکا باید موهایش زیتونی چرک باشد. انصاف نبود. خودکارش را برداشت و نوشت «موهایش نسکافهای بود» موهای ملیکا قهوهای تیره رنگی شد و جیغی کشید «این چیه دیگه؟!» عماد خودکارش را در جیبش گذاشت و به طرف آشپزخانه رفت و توی راه گفت: «به نظرم شکیل تره» ملیکا انعکاسش را توی شیشه پنجره دید و کاغذی که عماد دستوراتش را توی آن مینوشت را برداشت و خواند. آدامسش را ترکاند و گفت: «تو نوشتی نسکافهای!؟» عماد در یخچال را باز کرد و هندوانهای بیرون آورد و گفت «آره دیگه. همینو بلدم فقط» ملیکا چند تار از چتریهایش را تا جلوی چشمانش پایین کشید و نگاهشان کرد و گفت: «ولی الان N۴ رو کله منه! یالا درستش کن» عماد هندوانه را از وسط نصف کرد و وسطش را با چاقو در آورد. نوک چاقو را فرو کرد توی هندوانه و گرفت جلوی ملیکا و گفت: «همش قهوهایه دیگه» ملیکا تکه هندوانه را با دستش برداشت و گذاشت توی دهانش و گفت: «قهوهای چیه؟ این تُن مسی داره» عماد تکه بعدی را برید و با دهان پر گفت: «مسی هم قهوه ایه دیگه. ...
داستانهای بیقانون ۱۱:۵۵ ۱۳۹۵/۰۲/۲۱ داستان مردی با سبیلهای صورتی. قسمت: بیست و چهارم. نویسنده این قسمت: حسام حیدری عماد قلم جادویی را پیدا کرده بود و حالا قصد داشت که خودش ادامه زندگی خودش را بنویسد. لحظه هیجانانگیزی بود ولی کار آسانی هم به نظر نمیرسید. سعی کرد لیستی درست کند و در آن همه چیزهایی که دوست داشته و به آنها نرسیده را فهرست کند. مجموعه مزخرفی شد. یک نگاهی به لیست انداخت و بلافاصله پنج مورد اول را خط زد. درست است که قلم جادویی دستش بود ولی هر جور کثافتکاری را هم نمیشود در روزنامه چاپ کرد. روی کاغذ نوشت: «عماد خوشگل و خوشتیپ بود و همه دخترها عاشق او بودند» و برای تست کردن نوشتهاش، رفت پشت پنجره. موهایش را آب زد. لباسش را درست کرد و منتظر شد تا یک دختر از آنجا عبور کند اما یکی از مشکلات خانههای مسکن مهر این بود که کسی آنجا زندگی نمیکرد. ...
داستانهای بیقانون ۲۲:۳۸ ۱۳۹۵/۰۲/۲۰ مردی با سبیلهای صورتی. قسمت بیست و سوم. نویسنده این قسمت: حسن غلامعلیفرد ----. عماد چشم دوخته بود به در. صدای قدمهای سنگینِ آخرین نفر در راهرو میپیچید و از هر قدمش ساختمان میلرزید. پیدا بود که ساختمان از همین سازههاییست که بهشان میگویند «مسکن مهر». منتظر بود تا شاید آخرین نفر بیاید و گلولهای چیزی میان مغزش خالی کند و از این زندگیِ بی سر و ته خلاص شود. اما از فکرِ اینکه نعشاش را در مسکن مهر پیدا کنند حالش خراب شد. با خودش فکر میکرد اگر چند نویسنده میتوانند زندگی یک آدم را اینطور دستخوشِ تغییرات کنند پس دنیا پوچتر از آنیست که فکرش را میکرد. یکهو هر چه بد و بیراه از دهانش در میآمد نثار خودش کرد که چرا ادبیات نخوانده و نویسنده نشده و نمیتواند زندگیِ آدمها را آنطور که دلش میخواهد بنویسد و پدرشان را در آورد. عماد نمیدانست برای نویسنده شدن لازم نیست ادبیات بخواند و یا حتی چیزی از ادبیات بداند! ...
داستانهای بیقانون ۱۲:۰۹ ۱۳۹۵/۰۲/۲۰ مردی با سبیلهای صورتی. قسمت بیست و دوم. نویسنده این قسمت: پدرام سلیمانی ___. دور میدان ولیعصر منتظر و غرق افکار بیهوده بودم. پیرمردی گفت: «جوون هیزی نکن» پرسیدم: «لعنت به چی؟» گفت: «خودتو نزن به دیوونگی. آدم باش» و قبل از اینکه برایش توضیح بدهم مدل نگاهم این شکلی است و من خیلی انسان متشخصی هستم و محدودهی هیز بازی هایم کافهها و خانه هنرمندان است نه میدان ولیعصر، راهش را ادامه داد و رفت. دوباره مشغول ور رفتن با افکار بیهودهام شدم که مردی رو به رویم ایستاد و گفت: «آقا هیزی نکن» گفتم: «لعنت به چی؟» دست راستش را بالا آورد و جواب داد: «به نویسنده قبلی». با این گفتگوی رمزی هویتش احراز شد. عماد بود. با هم همراه شدیم. -ببین عماد همه چی رو فقط یه بار میگم. ...
داستانهای بیقانون ۲۳:۲۲ ۱۳۹۵/۰۲/۱۹ مردی با سبیلهای صورتی. قسمت بیست و یکم. نویسنده این قسمت: کیارش افرومند ___. پیشانی حسام عرق کرده بود. قطرهها سر میخوردند و دانه دانه در چشمانش فرو میرفتند و میسوزاندند اما دم نمیزند. عماد بعد از چند دقیقه سکوت را شکست و از این عدمِ دم شکایت کرد. یک چیز زشتی گفت که سگرمههای حسام را درهم برد. حسام هم گفت که برو و زنگ پنج را سه بار بزن و منتظر بمان تا یک پسر کم مویی از پنجره برایت کلید بیاندازد. عماد آمد بالا. درِ خانه را برایش باز گذاشته بودم و وقتی آمد سیر تا پیاز همین چند دقیقه را تعریف کرد. انگار که مهربانی نگاهم درگیرش کرده باشد. ...
داستانهای بیقانون ۱۵:۰۷ ۱۳۹۵/۰۲/۱۴ مردی با سبیلهای صورتی. قسمت بیستم. نویسنده این قسمت: علی رضازاده بر آن شدهایم که چند نفر یک داستان بنویسند، داستانی که هر نویسنده آن را مطابق میل خودش پیش ببرد طوری که هیچکدامشان ندانند در قسمتهای بعد چه روی خواهد داد! این شما و این هم داستان مردی با سبیلهای صورتی. عماد و حسام از ماشین پیاده شدند. کم کم داریم به پایان کار داستان و زندگی عماد نزدیک میشویم. یعنی ده دقیقه دیگر تعریف کنم همه چیز تمام میشود. ولی داستان عماد که فقط همین چیزها نیست. این عماد کلی داستان دارد که تا حالا هیچکس به آن توجه نکرده …میشود برای این عماد کلی داستان نوشت. داستان عماد در جنگل: عماد همراهِ دوستش نادر رحمانی به جنگل رفتند و گم شدند. کمی بعد با یک خرس عظیمالجثه روبرو شدند و عماد با گریه و زاری گفت: «وای آقا خرسه تو رو خدا منو نخور …» خرس گفت: «نه من خیلی گشنمه …خیلی وقته یه غذای چرب و نرم نخوردم …» عماد گفت: «نرم که خداوکیلی نیستم …ولی چرب هستم …اما آخه میدونی چقدر ضرر داره همین چربی برات؟» آقا خرسه گفت: «چی میگی؟ ...
داستانهای بیقانون ۱۲:۵۸ ۱۳۹۵/۰۲/۱۳ مردی با سبیلهای صورتی. قسمت نوزدهم. نویسنده این قسمت: مونا زارع ____. من یک راوی بی حوصله بی اعصاب هستم که گیر پنج عدد نویسنده مرد افتادهام که قسمت سخت را میاندازند گردن من! من هم دلم نمیخواهد ادامه ماجرای عماد را بگویم. اصلا به لحاظ حیا و منزلتم هم درست نیست من داستان یک آقا را عنوان کنم و توی زندگی خصوصیاش وارد شوم. مثل همین الان که توی دستشویی بین راهی کثیفی است و من به عنوان راوی مجبورم پشت در بایستم تا بیاید بیرون. کلی حرف پشت سر آدم میزنند. یک نفر هم خواستگاری من نمیآید با این سبیلهای صورتی آنوقت شما انتظار دارید برایتان بگویم چه بلایی سر عماد آمد؟ یا اینکه اگر الان توی دستشویی هر غلطی بکند من از کجا بفهمم که بخواهم روایت کنم. چندتا سرفه میزنم تا عماد متوجه شود یک راوی را معطل خودش کرده. ...
داستانهای بیقانون ۲۱:۴۸ ۱۳۹۵/۰۲/۱۱ مردی با سبیلهای صورتی. قسمت هجدهم.. نویسنده این قسمت: حسن غلامعلیفرد ------. مغز عماد همچون اتوبان همت دچار ازدحام افکار مختلف بود. احساس میکرد مغزش پس از سالها کمکاری تصمیم گرفته دو شاخهی منطق را به برق بزند و مسایل پیرامونش را بسنجد. همهاش تقصیر آن جغد دانا بود که آخرش هم نفهمید وهم بود یا واقعیت. مدام زیر لب تکرار میکرد «مرعشی … مسعود … تفرشی … عماد …» در نظرش «مرعشی و تفرشی» آهنگشان یکی بود. حتی بین «مسعود و عماد» هم شباهتهایی یافته بود. افکارش مانند نیروهای انتحاری خودشان را به جمجمه میکوبیدند و با تلاشی خستگیناپذیر دوباره از کف جمجمه برمیخاستند، شلوارشان را بالا میکشیدند و دوباره خودشان را به دیواره استخوانی میکوفتند. از وقتی ملیکا را دیده بود افکارش شلوارپوش شده بودند. چرا کمکش کرد؟ ...
داستانهای بیقانون ۲۱:۳۴ ۱۳۹۵/۰۲/۱۰ مردی با سبیلهای صورتی. قسمت هفدهم.. نویسنده این قسمت: حسام حیدری ___. جنگل که تاریک شد، طاقت قباد هم طاق شد. چاقویش را از جیبش بیرون کشید و با دست دیگرش یک شاخه از سبیل صورتی عماد را گرفت. «دیگه داری حوصلهام رو سر میبری … هفده قسمته که هی منو از این طرف به اون طرف میکشی واسه چهارتا دونه سبیل صورتی». عماد که از این حرف بسیار تعجب کرده بود، گفت: «چرا خالی میبندی؟ تو تازه از قسمت سه اومدی تو داستان». قباد گفت: «حالا هرچی» و خواست اولین تار سبیل عماد را با چاقو قطع کند که یک نفر داد زد: «هوی! تو همون نیستی که شهرزاد رو طلاق دادی؟ اون دختر معصوم چه گناهی کرده بود؟» صاحب صدا یک مرد هیکلی بود که کمی آن طرفتر با چند نفر دیگر پای بساط قلیون نشسته بود. ...
داستانهای بیقانون ۲۱:۲۸ ۱۳۹۵/۰۲/۰۸ مردی با سبیلهای صورتی. قسمت شانزدهم. نویسنده این قسمت: پدرام سلیمانی ____. عماد وارد جنگل شد و بدون مقصد راه میرفت. دلش میخواست در جنگلی بی انتها باشد و تا همیشه به راه رفتن ادامه بدهد اما جنگلهای کرج اینگونه نیستند. با این حال عماد به اینکه جنگلهای کرج اینگونه نیستند توجهی نداشت. اما قوانین و حقایق جهان با توجه یا بیتوجهیِ انسانها شکل نمیگیرند. بنابراین چه بخواهیم چه نخواهیم و چه عماد توجهی نشان میداد چه نمیداد جنگلهای کرج بی انتها نمیشدند. و اساسا بی انتها بودن یک جنگل غیرمنطقی است. یعنی شما در هیچ جای کره زمین جنگل بی انتهایی پیدا نمیکنید. بنابراین آرزوی قدم زدن در یک جنگل بی انتها بی معناست. ...
داستانهای بیقانون ۲۱:۲۰ ۱۳۹۵/۰۲/۰۷ مردی با سبیلهای صورتی. قسمت پانزدهم. نویسنده این قسمت: کیارش افرومند ___. مشعل به دست و قدم زنان این گوشه و آن گوشهی تونلِ نمورِ مترو را میپاییدم. هوا دما نداشت. انگار نه سرد بود و نه گرم. فقط خفه بود. خفه میکرد. یک جور میرفت در گلو و یک حجم درست میکرد. یک گلوله که منتظر است به جای شلیک به استفراغ تبدیل شود. همیشه دوست داشتم قهرمان باشم. ...
داستانهای بیقانون ۲۱:۱۸ ۱۳۹۵/۰۲/۰۶ مردی با سبیلهای صورتی. قسمت چهاردهم. نویسنده این قسمت: علی رضازاده ____. عماد چشمک زد و پیرمرد جان به جانآفرین تسلیم کرد. خیلی درد داشت. چند ثانیه به چهرهی بیجان پیرمرد خیره شد و سعی کرد گذر عمر ببیند و دردش یادش برود که صدای فروشندهی مترو حواسش را پرتکرد. «برادرا … خواهرا … زیرپوش و چیزای دیگهی گیاهی دارم. کاملا گیاهی با فناوری نانو» از بچگی دوست داشت مثل کارتونها و زمان قدیم که آدمها خودشان را با گل و گیاه میپوشاندند خودش را بپوشاند. با ذوق فروشنده را صدا زد و از او خرید کرد. هرچند که وقتی خریدش را گرفت متوجه فرق گیاهی با غیرگیاهیاش نشد. فکر کرد که حتما جوانه خواهند زد و موقع سال تحویل حتی میشود گذاشتشان روی سفره هفتسین. ...
داستانهای بیقانون ۲۲:۰۵ ۱۳۹۵/۰۲/۰۵ مردی با سبیلهای صورتی. قسمت سیزدهم. نویسنده این قسمت: مونا زارع ___. «مسافران عزیز لطفا پشت خط قرمز بایستید. خانم با شمام! برو پشت خط قرمز، قطاری که هم اکنون وارد ایستگاه میشود سریع السیر بوده و فقط در ایستگاه کرج توقف میکند» ملیکا و عماد و جسدِ روی ولیچرِ شکسته در حالیکه داشتند ذرت میخوردند وسط ایستگاه مترو ایستاده بودند و کلهشان با حرکت جمعیت اینور و آنور میشد. درست است که پیرمرد مرده بود اما حیف این صحنه بود که در آن حیات نداشته باشد و مترو ندیده از دنیا برود. همین شد که از آنجایی که راوی، همه کاره داستان است، چند لحظه زندهاش کردم تا ازدحام مترو تهران- کرج را در ساعت ۵، ببیند و با خیال آسوده بمیرد و بفهمد دو روز دنیا که قرار است یک روز و نیمش هم در مترو بگذرانی ارزش ماندن ندارد. حالا عماد نمیکشتش یک روز همینجا زیر دست مردم له میشد و میمرد. ملیکا قاشقش را فرو کرد توی ذرت و پنیر پیتزای داخلش را کشاند بیرون و دهانش را زیرش گرفت. پنیر کش آمده را با دندان گرفت و گفت: «این بیشرف پنیرش یجوری کش و قوس میاد آدم دلش میخواد نازشو بکشه لامصب، عماد گوش میدی چی میگم؟» عماد با هیکل فرو رفته توی گچ کنار ملیکا ایستاده بود «دختر نباید بد دهن باشه. ...
داستانهای بیقانون ۲۱:۵۶ ۱۳۹۵/۰۲/۰۴ مردی با سبیلهای صورتی. قسمت دوازدهم. نویسنده این قسمت: حسام حیدری _____. یک قوس کمر ۳۶ درجه با شعاعی نصف ارتفاع بالاتنه، ایستاده بود جلوی در و داشت زبان درازی میکرد. «اگه میتونی منو اندازه بگیر. اگه میتونی منو اندازه بگیر» عماد خواست دنبالش کند اما همان لحظه در باز شد و قباد جنازه پیرمرد سبیل صورتی که با تلمبه بادش کرده بود را شوت کرد توی اتاق. «عماد ببین خوب شده؟ دو لایهاش کردم با توپ شقایق». پیرمرد چند بار به در و دیوار برخورد کرد و از تو جیبش یک عکس سیاه و سفید قدیمی روی زمین افتاد. ۱۵ مرد با سبیل صورتی در اتاقی با دیوارهای خاکستری و پنجرهای نیمه باز. عماد عکس را برداشت و نگاه کرد: این خودش بود. ...
داستانهای بیقانون ۲۱:۵۶ ۱۳۹۵/۰۲/۰۳ مردی با سبیلهای صورتی. قسمت یازدهم. نویسنده این قسمت: حسن غلامعلیفرد ----. با احساسِ خارشی شدید چشمانش را باز کرد. همهی تنش میخارید، انگار هزاران شپش روی پوستش وول میخوردند. فرمانِ «لطفا بخارونش» از مغز صادر و از رگهای عصبی به سمتِ دست راستش عازم شد. دستِ راست به فرمانِ صادر شده وقعی ننهاد و با پیامِ «کوری نمیبینی توی گچم؟» فرمانِ صادر شده را سمت مغز مرجوع کرد. عماد گفت: «میخاره»، مغزش چارهای نداشت تا پس از مدتها دست به دامانِ جناح چپ بدن شود. نِرونهای عصبی منتظر فرمانش بودند. مغز اخم کرد و واژهی «لطفا» را از فرمان صادره حذف و به «بخارونش» بسنده کرد. فرمان از رگهای عصبی به سمتِ دستِ چپ رفت، اما دستِ چپ نیز با پیام «شرمنده به خدا، منم توی گچم» دستور را وا نکرده پس فرستاد. ...
داستانهای بیقانون ۲۱:۱۶ ۱۳۹۵/۰۱/۳۱ مردی با سبیلهای صورتی. قسمت دهم. نویسنده این قسمت: پدرام سلیمانی ___. عماد گفت: «قباد من همه چیز یادم اومده. اون تلویزیون رو با پول من خریده بودیم» قباد که نزدیک بود به خاطر نداشتن شلوار قهوهای رسوا شود نفس راحتی کشید و گفت: «دیگه چی یادت اومده؟» در همان لحظه پرستاری وارد اتاق شد و با خستگی گفت: «عماد تفرشی باید از سرت عکس بگیریم» عماد سری تکان داد و پرسید: «حتما لازمه منم باشم؟» پرستار جواب داد: «نه میتونیم از سر عمه م جای سر تو عکس بگیریم!» و از اتاق خارج شد. قباد دوباره پرسید: «دیگه چی یادت اومده؟» قبل از اینکه عماد چیزی بگوید دختر با سه آبمیوه حاوی حداقل چهل درصد آبمیوه اما صد در صد طبیعی وارد اتاق شد و در را بست. «براتون آبمیوه خریدم. فکر کنم دیگه به حضور من نیازی نباشه. اگه اجازه بدید من برم و …» هنوز حرفهای دختر به پایان نرسیده بود که عماد گفت: «پنگوئنها پاهاشون کوتاهه و تنه شون خیلی زیاده. به نظرت اگه برن باشگاه شکمشون شیش تیکه میشه یا هشت تیکه؟» قباد متوجه نگاه عماد شد و گفت: «من با این خانم میرم بیرون تا یک کم استراحت کنی» و بعد با دختر از اتاق خارج شد و متوجه لبخند موزیانهی عماد نشد. دختر با نگرانی گفت: «قباد! ...
داستانهای بیقانون ۲۲:۰۰ ۱۳۹۵/۰۱/۳۰ مردی با سبیلهای صورتی. قسمت نهم. نویسنده این قسمت: علی رضازاده ____. «ببخشید شما؟» شلوار جین و کتانی مارک و مانتویتر و تمیز و اتوکشیدهای که تا پایینتر از زانو آمده بود، کمی برای این کار زیادی شیک محسوب میشد، ولی دختر در پاسخ گفت: «خودتون صبح کلید دادید به مادربزرگم که بیاد خونه رو تمیز کنه …گفتید خستهشدم ده ساله دست به خونهم نکشیدم …خیلیهم خوشحال بودید.». خیلیهم خوشحال بودید …عماد آخرینباری که خیلی خوشحال بود را اصلا یادش نمیآمد. شاید سالها پیش. آخرین باری که کمی خوشحال بود و یا حتی آخرین باری که گریه کرده بود را هم یادش نمیآمد. به مادربزرگ این دختر که ظاهرش به هرچیزی میخورد جز نظافت کی کلید داده بود؟ هیچچیز را یادش نمیآمد. مخصوصا نفر اول از سمت راستِ عکس که تقریبا مطمئن بود خودش است. ولی او که سبیل درنمیآورد. ...
داستانهای بیقانون ۱۵:۴۸ ۱۳۹۵/۰۱/۳۰ مردی با سبیلهای صورتی. قسمت هشتم. نویسنده این قسمت: مونا زارع ___. قباد بالای سر جسد ایستاده بود و قیافهاش را درهم کرده بود. سرش را نزدیک جسد برد و گفت: «سر جدت بیا ببین قیافشو! این مردهها یه صدایی میدن!» عماد از یخچال شیشه آب را در آورد و گفت: «بیخود میگی دیگه. مرده میگم» قباد روی زمین زانو زد گوشش را چسباند به سینه پیرمرد «نه داداش گلم. نمیگم نمرده. دارم میگم عمو شهرام منم که مرد تا یه هفته یه صداهایی ازش میومد. میگفتن هوای بین پوست و گوشتش داره خالی میشه. تو مگه تیوپ نداشتی تاحالا؟!» عماد بطری آب را بالاتر از دهانش گرفت و آب را ریخت توی دهانش. ...