‌ زندگی‌ام را صعود می‌کنم... لحظه‌هایم را می‌رقصم... نگاهم را تعارف می‌کنم...


و شب آخر همه کنار آتیش نشستیم.. هیچکدوم نه اهل دود بودن و نه الکل!!

باور میکنید؟. ولی خوش بودیم، خیلی خوش. ازشون خواستم یه شعر دسته جمعی بخونن،. حدس بزنید چه شعری خوندن؟. همه باهم آهنگی معروف که مثل سرود ملیشون بود رو خوندن و بهش افتخار میکردن …ازم پرسیدن روسیه رو‌دوست داشتی؟ مردمش رو؟ شهرهاش رو؟. گفتم اونقدری که دوباره برمیگردم تا بیشتر کشفش کنم …شب باهاشون موقت خدافظی کردم چون صبح زود باید بیدار میشدم و احتمالا همه خواب بودن و نمیخواستم اذیتشون کنم …مامازیما جوری بغلم کرد و گریه کرد که خودم بغض کردم، انگار دخترش رو داره بدرقه میکنه …سریوژا تلفنم رو گرفته بود که من بهش انگلیسی یاد بدم و اون به من روسی …یوشا تلگرامم رو گرفت که برام موسیقی بفرسته …تاکید کردن که حتما در ادامه سفرم باهاشون تصویری در ارتباط باشم …و این بود سه روز تجربه من در کمپ روسی و کارداوطلبانه. ...
  • گزارش تخلف

همش هم استراحت نبود!. هرکس رو‌ نیگا میکردی، مشغول کاری بود!

حتی وقتی هم که یکجا نشسته بودن، احساس میکردم شاید دارن برنامه‌ریزی میکنن و یا مدیتیشن میکنن!. ولی بهم گفتن بذار بدنت و قلبت بهت بگه چیکار کنی! اینطوری باهم آشتی میکنین!!. تا حالا تو به بدنت دستور دادی، یکم هم گوش بده ببین اون چی میخواد!. البته من هر چی به بدنم گوش دادم چندتا چیز بیشتر نمیخواست!. استیک، همبرگر، پاستیل، شکلات، سوسیس و …. دیدم اینطوری نمیشه!. انگار کل بدن من تشکیل شده از معده!! یکم باید عنانش رو اول خودم دست بگیرم …سعی میکردم هرکاری از دستم برمیاد انجام بدم …شستن ظرفها، کمک در درست کردن غذا. ...
  • گزارش تخلف

#زندگی_در_کمپ_روسیایوان، که وانیا هم صداش می‌کردن و این کمپ رو راه انداخته بود، پنج سال پیش تاجر مو

ایوان، که وانیا هم صداش می‌کردن و این کمپ رو راه انداخته بود، پنج سال پیش تاجر موفقی بوده ولی احساس پوچی می‌کنه!. برای همین، کلا کار و زندگی شهری رو ول می‌کنه تا بیاد در طبیعت زندگی کنه و به روحش رسیدگی کنه و شاد باشه، زمستونا هم به دلیل تنفرش از سرما میره زیر زمین (به قول خودش) کتاب می‌خونه و فکر میکنه. از سیاست متنفر بود و عاشق موسیقی و تعمیر وسائل از کار افتاده. میگفت عمر آدم، ارزشش بیشتر از اینه که بخوایم همش دنبال پول باشیم. هیچکس نمیدونه چقدر زنده است!. زمین وسط جنگل رو که مساحت حدود یک هکتار بود به قیمت ۳۰ هزار دلار خریده بود و فقط حق داشت سازه‌های چوبی استفاده کنه و یا چادر بزنه …. اونم چیزی بیشتر از این نمیخواست. مادرش و پسر خواهرش سریوژا، دخترخاله و پسر کوچیکش درفی، یوشا یک دوست و یک زن و شوهر جوون دیگه هم بهش اضافه شدن. ‌. ...
  • گزارش تخلف

یه روز یوشا، پسر قدبلند و‌چشم رنگی

بهم چندتا عکس از آبشار و کوه و جنگل نشون داد که مربوط به اطراف همون منطقه بود. گفت: اگر دوست داشتی بریم نشونت بدم. منم فرداش دست سریوژا رو گرفتم و سه نفره راه افتادیم برا دیدن آبشار. از یوشا پرسیده بودم چقدر راهه؟. گفته بود یه ربع تا نیم ساعت. با همین دمپایی بیا!. حالا دمپایی من لاانگشتی. دمپایی خودش از این مدل صندلا!!. یه ربع؟!. ...
  • گزارش تخلف

روز اول خیلی کار نکردم، بیشتر به کشف اونجا و کمک به شستن ظرفها و وفق دادن خودم با محیط پرداختم

نزدیکای ظهر، حوله و شامپو برداشتم که برم حموم!. پرسیدم کجاست؟. اشاره کردن به رودخونه!. گفتم: نه! دوش!. اشاره به رودخانه!. شامپو نشون دادم و یهو از جا پریدن که نه! نه!. گوگل ترنسلیت رو‌که خواستن در بیارن، تانیا مثکه گفت منم میخوام حموم کنم، با خودم میبرمش!. ...
  • گزارش تخلف