‌ زندگی‌ام را صعود می‌کنم... لحظه‌هایم را می‌رقصم... نگاهم را تعارف می‌کنم...


روز ششم:.. امروز قرار شد با عکاس ایرانی، یه مسیری رو‌بریم

ولی چون زانوش درد میکرد پیشنهاد دادم هیچهایک کنیم!. کنار جاده وایسادیم که ماشین بگیریم، پلیس اومد تذکر بده اونجا نایستیم و فهمید ایرانی هستیم با لهجه عراقی، گفت: خوشامدید😍. و بعد، خودش جلوی یه ماشین رو گرفت و ما سوار شدیم! به این میگن هیچهایک جانانه😉. ‌. رفتیم تا رسیدیم نزدیکیای عشایر و دنبال راه بودیم که بتونیم برسیم بهشون. از جاده دور بودن و بین جاده و عشایر، آب بود و‌نیزار. بالاخره یه راهی پیدا کردیم و وارد شدیم. پر از قَصَب (کپر که با نی درست شده) بود و زنها مشغول کار بودن. ...
  • گزارش تخلف

دیروز عصر خیلی خسته شدم و عکاس ایرانی و یکی از دوستانش اومدن دنبالم و من رو بردن منزلشون

صبح زود بازم راه افتادم و توی مسیر تا دلتون بخواد آبمیوه، کیک، میوه، ساندویچ و … خوردم. کلی آدمهای باحال دیدم و به داستانهاشون گوش دادم و ازشون عکس گرفتم. نزدیک ظهر، از جلوی یه موکب رد میشدم که یه خانمی دستم رو گرفت و اصرار کرد برم خونش!. ‌. چهره‌اش خیلی شیرین بود و معلوم بود سختی زیاد کشیده!. قبول کردم و رفتم داخل. گفت: صلاه و طعام (نماز و غذا). سیر بودم و البته غذا رو هم که دیدم به دلم نشست ولی اصلا دلم نمیخواست ناراحتش کنم. گفتم: انا صائمه (من روزه‌ام). ...
  • گزارش تخلف