MissGray زندگیام را صعود میکنم... لحظههایم را میرقصم... نگاهم را تعارف میکنم... MissGray ۱۰:۲۹ ۱۳۹۷/۰۸/۰۶ ،. اطراف مسجد کوفه حسابی بازار خوراکی گرمه. البته فروشی MissGray ۱۰:۲۱ ۱۳۹۷/۰۸/۰۶ سلام، صبحتون بخیر 🍀. جناب بنده در حال کلنجار رفتن با موبایل خراب!! MissGray ۱۵:۴۵ ۱۳۹۷/۰۸/۰۳ زائر کوچولو در حال سلفی گرفتن MissGray ۱۵:۴۱ ۱۳۹۷/۰۸/۰۳ مگه میشه از این هوا دل کند؟؟ مرورگر شما از ویدیو پشتیبانی نمیکند. Video file ( 00:08, 875.9 KB ) دانلود و مشاهده در تلگرام MissGray ۱۵:۳۸ ۱۳۹۷/۰۸/۰۳ …. مسیری که امروز پیاده رفتم، فوقالعاده قشنگ بود و اصلا نمیخواستم تموم شه … جاده باریک، هر دو سمت پر از نخل،. نم بارون، زمزمه بعض از زائرین که برای خودشون میخوندن،. خوراکیای سادهای که روستاییها آورده بودن و به زائرین میدادن. اصلا یادم رفت پاسپورت ندارم و اینستاگرامم هم غیرفعال شده!. . راستی دیروز یه آقاپسر گرگانی بهم پیام داده بود که بهش زنگ بزنم، میگفت سفارت آشنا داره و الانم رسیده کوفه!. . شماره عراقیم رو بهش دادم و قرار شد رسیدم کوفه هماهنگ کنیم که با دوستان عراقیش بیان دنبالم و بریم سفارت …. دلم نمیامد اون جاده رو ول کنم و کلی کوچه و خونه بود که دلم میخواست بپیچم توش و بشینم با مردمش حرف بزنم. ... MissGray ۱۰:۴۲ ۱۳۹۷/۰۸/۰۳ …. دیدم پاسپورتم نیست!!. برق از کلهام پرید و ذهنم شروع کرد به مرور کردن اتفاقات شهرهای قبلی، کجا پاسپورتم رو درآوردم؟ هیچجا!. آها فقط توی اون موکبی که نشستم و از پسربچه در حال نماز خوندن فیلم گرفتم …. اونجا با کلی دختر دوست شدم و خواستن پاسپورتم و عکس ویزاهای کشورهایی که رفتم رو ببینن!. . ولی یادم میاد، بعد از اینکه نگاهش کردن گذاشتم سرجاش و رفتم بیرون برای عکس گرفتن از دخترا!. رفتم بیرون و کیف کمریم رو نبردم!. و یادم نمیاد از اون موقع به بعد، دیده باشمش. شاید بچهها خواستن شیطنت کنن و برداشتن؟. ... MissGray ۰۷:۴۳ ۱۳۹۷/۰۸/۰۳ دیدم پاسپورتم نیست!!. برق از کلهام پرید و ذهنم شروع کرد به مرور کردن اتفاقات شهرهای قبلی، کجا پاسپورتم رو درآوردم؟ هیچجا!. آها فقط توی اون موکبی که نشستم و از پسربچه در حال نماز خوندن فیلم گرفتم …. اونجا با کلی دختر دوست شدم و خواستن پاسپورتم و عکس ویزاهای کشورهایی که رفتم رو ببینن!. . ولی یادم میاد، بعد از اینکه نگاهش کردن گذاشتم سرجاش و رفتم بیرون برای عکس گرفتن از دخترا!. رفتم بیرون و کیف کمریم رو نبردم!. و یادم نمیاد از اون موقع به بعد، دیده باشمش. شاید بچهها خواستن شیطنت کنن و برداشتن؟. ... MissGray ۰۸:۱۳ ۱۳۹۷/۰۸/۰۲ صبح چهارشنبتون بخیر امروز ساعت پنج صبح، با صدای زائرای دیگه که داشتن آماده میشدن که برن، بیدار شدم! 😩😴. . سرجام که دراز کشیده بودم، گفتم بیام اینستاگرامم رو چک کنم و جواب پیامهای دوستان رو بدم که دیدم، اکانتم بسته شده و هرکاری میکنم نمیتونم داخل شم!! 🤨. . به چند تا از دوستان پیام دادم و چاره جویی کردم که البته همه اون ساعت صبح خواب بودن! به پشتیبانی اینستاگرام هم ایمیل زدم و گفتم برم به شکم رسیدگی کنم که واجبتره😋. . ... MissGray ۲۱:۱۳ ۱۳۹۷/۰۸/۰۱ امشب منزل یه خانواده عراقی هستم که هم خونشون خیلی تمیزه و هم خانمهای خانواده همه تحصیل کردن✌️📖 چه جوری اومدم این خونه؟. خیلی ساده، رسیدم شهر و از یه ماشین پرسیدم مرکز شهر دوره؟ و فهمید زائرم و دعوتم کرد خونشون🙃. . قرار بود استراحت کنم و دوباره راه بیافتم ولی اینقدر خونه و مخصوصا دستشویی تمییز بود که همون بار اولی که گفتن شب بمون، من با آغوش باز قبول کردم. . . نزدیک غروب چندتا دیگه زائر هم به جمع اضافه شدن و بعد از نماز (که البته من توی اتاق تنها بودم و نخوندم) سفره شام انداختن. . ... MissGray ۱۹:۳۹ ۱۳۹۷/۰۸/۰۱ مجانی خیاطی میکرد!. لباس، جوراب و یا کیف زائرین رو میدوخت چشمهاش یه دنیا بود و نمیدونم چرا جرات نکردم ازش بپرسم چی میگذره توی دلش و چرا اینجا؟ چرا برا زوار حسین؟. MissGray ۱۶:۰۷ ۱۳۹۷/۰۸/۰۱ هله بیهم زوار، خوشامدید زوار، بفرمایید استراحت، بفرمایید آب خنک، بفرمایید چای مرورگر شما از ویدیو پشتیبانی نمیکند. Video file ( 00:09, 949.8 KB ) دانلود و مشاهده در تلگرام MissGray ۱۵:۵۳ ۱۳۹۷/۰۸/۰۱ حیدرچارجر با اینکه عاشق ماشینش بود ولی هرسال پیاده میرفت کربلا MissGray ۱۵:۴۸ ۱۳۹۷/۰۸/۰۱ هوا گرم شده بود و منم خیلی خسته شده بودم و هنوز چند کیلومتری بمونده بود به شهر بعدی اومدم لب جاده که کنم تا شهر و زودتر برسم به یه جایی هم استراحت کنم و هم اینترنت داشته باشم. . دستم رو تا آوردم بالا، یهو دیدم یه ماشین سبز شبرنگ مدل بالا، برام نگه داشت! 🤪. . ماشین دوج چارجر که کلی هم اسپرتش کرده بود! در عمرم سوار همچین ماشینی نشده بودم چه برسه بخوام باهاش هیچهایک کنم! 🙃😅. . ... MissGray ۱۶:۱۰ ۱۳۹۷/۰۷/۳۰ اتفاقی دیدمش …. از یه خونه توی یه کوچه باریک با سینی هندونه اومد بیرون و رفت وسط راه زائرین که هندونه پخش کنه!. . اجازه گرفتم که ازش عکس بگیرم. عکس رو که بهش نشون دادم، گفت:. پیر شدم. زشت شدم. دنیا پیرم کرد. و داستانش رو تعریف کرد:. . MissGray ۱۶:۰۵ ۱۳۹۷/۰۷/۳۰ ام نور، مادر دو پسر عراقی که در ایران شهید شدن! MissGray ۲۳:۴۸ ۱۳۹۷/۰۷/۲۹ این روزها خیلی راه رفتم صبح زود بیدار میشدم و با صاحب منزل خدافظی میکردم و همراه بقیه زائرین جلو میرفتم. . توی مسیر با آدمای جالبی برخورد میکنم و یا دوست میشم. قصه آدمها رومیشنوم و مینویسم …سعی میکنم روایتگر باشم و قضاوت نکنم هرچند که اینکار واقعا سخته و یه مواقعی از پسش برنمیام و حتی از کوره درمیرم!. توی این سفر علاوه بر مراسم پیاده روی، مکانهایی هم هست که علامت گذاشتم برم. تا ببینیم چی میشه. ... MissGray ۲۳:۰۲ ۱۳۹۷/۰۷/۲۷ دستبندهای آمادهام تموم شده بود و برای این دختر عشایری دوباره پیش خودش بافتم مرورگر شما از ویدیو پشتیبانی نمیکند. Video file ( 00:23, 1.9 MB ) دانلود و مشاهده در تلگرام MissGray ۱۵:۰۲ ۱۳۹۷/۰۷/۲۷ قرار شد جاهایی که عکاس ایرانی هم باهامه، به عنوان دستیارش در گرفتن فیلم و عکس کمکش کنم. ✌️📸 منم البته از خداخواسته قبول کردم. همه یه چیزی یاد میگرفتم، هم یکم از خرج سفرم در میامد. هرچند تا حالا خرجی نکردم. . روز دوم که با عشایر بودیم، وارد یه عشیره دیگه شدیم که خیلی تعدادشون بیشتر بود …اول که خواستم عکس بگیرم، اجازه ندادن و گفتن اینجا خانواده زندگی میکنه! ولی یواش یواش باهاشون دوست شدم.. به دوتا از دخترا که خیلی توجهشون جلب شده بود و از پشت کپر نگاهم میکردن، دستبند هدیه دادم و بعد مادربزرگ خانواده اومد جلو و گفت که ازش عکس بگیرم!. . اینقدر قیافش شیرین بود که اول بوسش کردم و بعد ازش عکس گرفتم و بهش نشون دادم. ... MissGray ۰۰:۰۷ ۱۳۹۷/۰۷/۲۵ تالاب بین محل اسکان عشایر وجاده MissGray ۰۰:۰۶ ۱۳۹۷/۰۷/۲۵ قَصَب یا کپر عشایری که با نی درست میشه ‹ 5 6 7 8 9 10 11 ›
MissGray ۱۵:۴۱ ۱۳۹۷/۰۸/۰۳ مگه میشه از این هوا دل کند؟؟ مرورگر شما از ویدیو پشتیبانی نمیکند. Video file ( 00:08, 875.9 KB ) دانلود و مشاهده در تلگرام
MissGray ۱۵:۳۸ ۱۳۹۷/۰۸/۰۳ …. مسیری که امروز پیاده رفتم، فوقالعاده قشنگ بود و اصلا نمیخواستم تموم شه … جاده باریک، هر دو سمت پر از نخل،. نم بارون، زمزمه بعض از زائرین که برای خودشون میخوندن،. خوراکیای سادهای که روستاییها آورده بودن و به زائرین میدادن. اصلا یادم رفت پاسپورت ندارم و اینستاگرامم هم غیرفعال شده!. . راستی دیروز یه آقاپسر گرگانی بهم پیام داده بود که بهش زنگ بزنم، میگفت سفارت آشنا داره و الانم رسیده کوفه!. . شماره عراقیم رو بهش دادم و قرار شد رسیدم کوفه هماهنگ کنیم که با دوستان عراقیش بیان دنبالم و بریم سفارت …. دلم نمیامد اون جاده رو ول کنم و کلی کوچه و خونه بود که دلم میخواست بپیچم توش و بشینم با مردمش حرف بزنم. ...
MissGray ۱۰:۴۲ ۱۳۹۷/۰۸/۰۳ …. دیدم پاسپورتم نیست!!. برق از کلهام پرید و ذهنم شروع کرد به مرور کردن اتفاقات شهرهای قبلی، کجا پاسپورتم رو درآوردم؟ هیچجا!. آها فقط توی اون موکبی که نشستم و از پسربچه در حال نماز خوندن فیلم گرفتم …. اونجا با کلی دختر دوست شدم و خواستن پاسپورتم و عکس ویزاهای کشورهایی که رفتم رو ببینن!. . ولی یادم میاد، بعد از اینکه نگاهش کردن گذاشتم سرجاش و رفتم بیرون برای عکس گرفتن از دخترا!. رفتم بیرون و کیف کمریم رو نبردم!. و یادم نمیاد از اون موقع به بعد، دیده باشمش. شاید بچهها خواستن شیطنت کنن و برداشتن؟. ...
MissGray ۰۷:۴۳ ۱۳۹۷/۰۸/۰۳ دیدم پاسپورتم نیست!!. برق از کلهام پرید و ذهنم شروع کرد به مرور کردن اتفاقات شهرهای قبلی، کجا پاسپورتم رو درآوردم؟ هیچجا!. آها فقط توی اون موکبی که نشستم و از پسربچه در حال نماز خوندن فیلم گرفتم …. اونجا با کلی دختر دوست شدم و خواستن پاسپورتم و عکس ویزاهای کشورهایی که رفتم رو ببینن!. . ولی یادم میاد، بعد از اینکه نگاهش کردن گذاشتم سرجاش و رفتم بیرون برای عکس گرفتن از دخترا!. رفتم بیرون و کیف کمریم رو نبردم!. و یادم نمیاد از اون موقع به بعد، دیده باشمش. شاید بچهها خواستن شیطنت کنن و برداشتن؟. ...
MissGray ۰۸:۱۳ ۱۳۹۷/۰۸/۰۲ صبح چهارشنبتون بخیر امروز ساعت پنج صبح، با صدای زائرای دیگه که داشتن آماده میشدن که برن، بیدار شدم! 😩😴. . سرجام که دراز کشیده بودم، گفتم بیام اینستاگرامم رو چک کنم و جواب پیامهای دوستان رو بدم که دیدم، اکانتم بسته شده و هرکاری میکنم نمیتونم داخل شم!! 🤨. . به چند تا از دوستان پیام دادم و چاره جویی کردم که البته همه اون ساعت صبح خواب بودن! به پشتیبانی اینستاگرام هم ایمیل زدم و گفتم برم به شکم رسیدگی کنم که واجبتره😋. . ...
MissGray ۲۱:۱۳ ۱۳۹۷/۰۸/۰۱ امشب منزل یه خانواده عراقی هستم که هم خونشون خیلی تمیزه و هم خانمهای خانواده همه تحصیل کردن✌️📖 چه جوری اومدم این خونه؟. خیلی ساده، رسیدم شهر و از یه ماشین پرسیدم مرکز شهر دوره؟ و فهمید زائرم و دعوتم کرد خونشون🙃. . قرار بود استراحت کنم و دوباره راه بیافتم ولی اینقدر خونه و مخصوصا دستشویی تمییز بود که همون بار اولی که گفتن شب بمون، من با آغوش باز قبول کردم. . . نزدیک غروب چندتا دیگه زائر هم به جمع اضافه شدن و بعد از نماز (که البته من توی اتاق تنها بودم و نخوندم) سفره شام انداختن. . ...
MissGray ۱۹:۳۹ ۱۳۹۷/۰۸/۰۱ مجانی خیاطی میکرد!. لباس، جوراب و یا کیف زائرین رو میدوخت چشمهاش یه دنیا بود و نمیدونم چرا جرات نکردم ازش بپرسم چی میگذره توی دلش و چرا اینجا؟ چرا برا زوار حسین؟.
MissGray ۱۶:۰۷ ۱۳۹۷/۰۸/۰۱ هله بیهم زوار، خوشامدید زوار، بفرمایید استراحت، بفرمایید آب خنک، بفرمایید چای مرورگر شما از ویدیو پشتیبانی نمیکند. Video file ( 00:09, 949.8 KB ) دانلود و مشاهده در تلگرام
MissGray ۱۵:۴۸ ۱۳۹۷/۰۸/۰۱ هوا گرم شده بود و منم خیلی خسته شده بودم و هنوز چند کیلومتری بمونده بود به شهر بعدی اومدم لب جاده که کنم تا شهر و زودتر برسم به یه جایی هم استراحت کنم و هم اینترنت داشته باشم. . دستم رو تا آوردم بالا، یهو دیدم یه ماشین سبز شبرنگ مدل بالا، برام نگه داشت! 🤪. . ماشین دوج چارجر که کلی هم اسپرتش کرده بود! در عمرم سوار همچین ماشینی نشده بودم چه برسه بخوام باهاش هیچهایک کنم! 🙃😅. . ...
MissGray ۱۶:۱۰ ۱۳۹۷/۰۷/۳۰ اتفاقی دیدمش …. از یه خونه توی یه کوچه باریک با سینی هندونه اومد بیرون و رفت وسط راه زائرین که هندونه پخش کنه!. . اجازه گرفتم که ازش عکس بگیرم. عکس رو که بهش نشون دادم، گفت:. پیر شدم. زشت شدم. دنیا پیرم کرد. و داستانش رو تعریف کرد:. .
MissGray ۲۳:۴۸ ۱۳۹۷/۰۷/۲۹ این روزها خیلی راه رفتم صبح زود بیدار میشدم و با صاحب منزل خدافظی میکردم و همراه بقیه زائرین جلو میرفتم. . توی مسیر با آدمای جالبی برخورد میکنم و یا دوست میشم. قصه آدمها رومیشنوم و مینویسم …سعی میکنم روایتگر باشم و قضاوت نکنم هرچند که اینکار واقعا سخته و یه مواقعی از پسش برنمیام و حتی از کوره درمیرم!. توی این سفر علاوه بر مراسم پیاده روی، مکانهایی هم هست که علامت گذاشتم برم. تا ببینیم چی میشه. ...
MissGray ۲۳:۰۲ ۱۳۹۷/۰۷/۲۷ دستبندهای آمادهام تموم شده بود و برای این دختر عشایری دوباره پیش خودش بافتم مرورگر شما از ویدیو پشتیبانی نمیکند. Video file ( 00:23, 1.9 MB ) دانلود و مشاهده در تلگرام
MissGray ۱۵:۰۲ ۱۳۹۷/۰۷/۲۷ قرار شد جاهایی که عکاس ایرانی هم باهامه، به عنوان دستیارش در گرفتن فیلم و عکس کمکش کنم. ✌️📸 منم البته از خداخواسته قبول کردم. همه یه چیزی یاد میگرفتم، هم یکم از خرج سفرم در میامد. هرچند تا حالا خرجی نکردم. . روز دوم که با عشایر بودیم، وارد یه عشیره دیگه شدیم که خیلی تعدادشون بیشتر بود …اول که خواستم عکس بگیرم، اجازه ندادن و گفتن اینجا خانواده زندگی میکنه! ولی یواش یواش باهاشون دوست شدم.. به دوتا از دخترا که خیلی توجهشون جلب شده بود و از پشت کپر نگاهم میکردن، دستبند هدیه دادم و بعد مادربزرگ خانواده اومد جلو و گفت که ازش عکس بگیرم!. . اینقدر قیافش شیرین بود که اول بوسش کردم و بعد ازش عکس گرفتم و بهش نشون دادم. ...