‌ زندگی‌ام را صعود می‌کنم... لحظه‌هایم را می‌رقصم... نگاهم را تعارف می‌کنم...


روز چهارم.. امروز، روز جالبی بود

صبح زود تا هوا گرم‌نشده از خونه «ام مهدی» اومدم بیرون و راه افتادم به سمت منطقه الدیر،. جمعیت زیادی توی مسیر بود!. گروه چندنفره پسرونه. خانواده. افرادی که تنها می‌رفتن. یک سری افراد هم که لباس خادمین رو‌پوشیده بودن، مشغول پذیرایی از زائرین بودن و دعوت میکردن که در چادر استراحت کنن و یا چیزی بخورن!. خیلی از خادمین میامدن جلو و با التماس خواهش میکردن که میزبان زائرین باشن و بتونن خدمتی به کسانی که در این مسیر هستن بکنن …نزدیک ظهر، یکی از خادمین دعوت کرد در منزلش استراحت کنم. رفتم داخل و یه اتاق بزرگ در اختیارم گذاشتن و ناهار هم برام رشته پلو آوردن …بعد از ناهار، یه دقه اومدم چرت بزنم، چند تا از این بچه جقله‌ها هی در رو باز کردن، منو نیگا کردن و رفتن. بعدشم یهو یه دختر اومد داخل و با خنده نشست و پشت سرش شش تا دختر دیگه هم اومدن. ...
  • گزارش تخلف

روز سوم:

شب قبل تا ساعت سه صبح بیدار بودم و داستان زندگی ام مهدی (مادر مهدی)، همون خانم میزبان اصفهانی که همسرش عراقی بود میشنیدم. یکم خوابیدم و صبح ساعت پنج صبح بیدار شدم و رفتم موکب همین خانواده تا فیلم و عکس بگیرم. یه صبحانه داشتن به نام کُبه بُرغُل، که از جو گندم، گوشت، پیاز و کشمش درست میشد. قیافه‌اش شبیه کوفته‌ای بود که در یک سوپ خوشمزه شناور بود. بعد از عکاسی و گرفتن فیلم، با عکاس ایران و یکی از پسران ام‌مهدی رفتیم سمت بازار قدیمی. کرایه تاکسی ون هزار دینار بود. بازار …. چه بازاری!. شلوغ!. ...
  • گزارش تخلف

وقتی رسیدیم به بصره، حالم زیاد خوب نبود!. ولی خب، یه ژلوفن خوردم و رفتیم برای خرید

توی مغازه تا صندلی دیدم نشستم و فروشنده در مورد قیمتهای سیمکارت و اینترنت توضیح داد!!. خیلی گرون بود!. یه سیمکارت با امکان تماس و اینترنت نامحدود برای یکماه میشد ۳۸ هزار دینار. عکاس ایرانی یه سیمکارت با اینترنت گرفت و فروشنده یه سیمکارت فقط برای تماس به من هدیه داد و ما رو برای ناهار به منزلش دعوت کرد!. اونم چه ناهاری!. برنج و ماهی کبابی و البته در کنارش پیاز🍚🐟🙂. اونجا با دختری دوست شدم به اسم نادیه که تازه ازدواج کرده بود و بسیار زیبا بود. بعد از ناهار رفتیم خونه کسی که ایرانی بود و اهل اصفهان. اسمش رضوان بود، همسرش عراقی بود و سالها پیش فوت کرده بود. ...
  • گزارش تخلف

روز دوم:.. صبح زود با صدای حرف زدن فارسی بیدارشدم

حال بلند شدن از جام نداشتم ولی از حرف زدن خانما فهمیدم که لب مرز، میزبان این خونه با اصرار دعوتشون کرده که بیان خونه و استراحت و صبحانه بخورن. یکی از خانمهای منزل وقتی دید بیدار شدم بلافاصله برام صبحانه آورد. مربا، پنیر، نان و چایی شیرین. بعدش یکی دیگه از خانمها که دیشب باهاش آشنا شدم و عمه صداش میکردن اومد دنبالم و گفت بریم لب شط. اسمش بلقیس بود و کلی ازم عکس گرفت و بعد من رو برد خونش و با آبمیوه و بیسکوییت ازم پذیرایی کرد!. بعدش عکسهای عروسیش رو نشونم داد و داستان زندگیش رو گفت. (سعی میکنم داستان آدمها رو براتون جداگانه تعریف کنم). کلی خوشحال بود که داره از من که قراره پیاده برم‌کربلا، پذیرایی میکنه و التماس دعا داشت. بعد از اون با یکی از عکاسان ایرانی رفتم سمت شط و قایق سوار شدیم و رفتیم سمت دیگه شط. ...
  • گزارش تخلف