این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


‌های_روزمره. (بخش یک).. دیشب یکی از دوستان مجازی پرسید: «ایده‌ها و سوژه‌هاتو چه‌طوری پیدا می‌کنی؟»

سرم شلوغ بود و نتوانستم برایش خوب توضیح بدهم. البته چیز زیادی هم برای گفتن نداشتم. راستش این سؤال را زیاد از من می‌پرسند و خودم هم خیلی به آن فکر می‌کنم. حقیقتش این است که نمی‌توانم روشی، یا جای مشخصی را معرفی کنم که ایده‌ها و سوژه‌ها از آن‌جا و به آن روش به ذهنم می‌رسند. بعضی‌ها (البته بلانسبت آن دوست) خیال می‌کنند ایده یا سوژه را می‌شود سر ساعت مشخصی رفت و از مغازه‌ی ایده‌فروشی خرید. خیلی‌ها گمان می‌کنند نویسندگی یک شغل است، اما من متوجه شده‌ام نویسندگی در اصل نوعی روش زندگی است. یعنی نمی‌شود شما فقط وقتی دارید می‌نویسید نویسنده باشید. (مثل کارمند بانک که فقط در بانک کارمند بانک است، و بیرون از بانک هویت و شخصیت دیگری دارد) باید تمام‌وقت و با همه‌ی حواستان نویسنده باشید. باید ذهنتان را برای نوشتن پرورش بدهید. ...
  • گزارش تخلف

‌های_روزمره. (بخش دوم)

آخر دیوار، از عرض خیابان رد می‌شویم و بقیه‌ی مسیر را در کنار باغ بزرگی از گل ادامه می‌دهیم. ورودی باغ هزار و پانصد تومان است. جلوی باغ یک گیشه و دو نگهبان وجود دارد. دیوارهای باغ نرده‌ای است و می‌شود داخلش را دید. فضاهای گل‌کاری‌شده را شبیه تپه‌ماهورهای کوچک درست کرده‌اند و همه‌جا فواره و آب‌نما گذاشته‌اند. مسیر بین گل‌کاری‌ها را سنگ‌فرش زیبایی کرده‌اند که آدم وسوسه می‌شود روی آن راه برود. به شما می‌گویم اگر دوست‌دختر داشتم بدم نمی‌آمد دو تا هزار و پانصد تومان به آن نگهبان جلوی در بدهم و بروم مثل فیلم‌ها با دوستم آن‌جا قدم بزنم. شما چپ‌چپ نگاهم می‌کنید، و من می‌گویم چون زنم بچه‌ی روستاست و پدرش در روستا باغ دارد، به این کارها می‌گوید سوسول‌بازی! باغ که تمام می‌شود، می‌رسیم به چند مغازه و بعد چهارراه و باز چند مغازه‌ی دیگر، و آخرش هم ایستگاه اتوبوس. ...
  • گزارش تخلف

‍ وقتی خبرنگار مجله‌ی «رولینگ استون» از کوهن می‌پرسد: «دوست داری مردم پس از مرگت درباره‌ی آثار تو چه‌چیزی را به‌یاد بیاورند؟» می‌گ

من هم همین نظر را دارم. آثار من زندگی و تجربه‌های من است». و بی‌شک آثار او برگرفته از زندگی و تجربه‌های شاعرانه‌ی اوست که او را تبدیل به یکی از برجسته‌ترین شاعران و ترانه‌نویسان معاصر می‌کند. برخاسته از روحیه‌ی ماجراجوی شاعری که در پی پرسش‌هایش به نقاط مختلف جهان سفر می‌کند. اسپانیا، یونان، انگلیس، آمریکا، آسیا و … به هرآن‌جا که گمان می‌کند پاسخ‌هایش را می‌یابد. یهودی است، اما ادیان دیگر را هم مطالعه می‌کند. مسیحیت، بوداییسم، اسلام و فرقه‌های تصوف آن. پنج سال در لس آنجلس نزد مرشدی بودایی می‌ماند و مکتب ذن بودایی را فرامی‌گیرد. تأثیر فدریکو گارسیا لورکا شاعر بزرگ اسپانیایی بر او قابل انکار نیست. ...
  • گزارش تخلف

ارکیده‌‌های خال‌دار.. (بخش سوم).. نسیم از کنار کمال بلند می‌شود

غروب شده است. صدای نفس‌های مرد را در اتاق می‌شنود. ملافه را روی کمال می‌کشد و در تاریکی لباس می‌پوشد. به آشپزخانه می‌رود. می‌داند وقتی کمال بیدار شود حسابی گرسنه است. یک وعده مرغ از فریزر برمی‌دارد، بعد فکر می‌کند و یک بسته دیگر هم برمی‌دارد. هویج و فلفل‌دلمه و پیاز را ریز می‌کند … در قابلمه را می‌گذارد و شعله را کم می‌کند. می‌خواهد به اتاق برگردد. قبل از بازکردن در اتاق، در راهرو می‌ایستد. ...
  • گزارش تخلف

ارکیده‌‌های خال‌دار.. (بخش دوم).. زن و مرد در یک حراج مجازی تابلوهای نقاشی با هم آشنا شدند

مرد به نقاشی علاقه داشت و زن نقاش بود. مرد تصویر یکی از تابلوهای زن را دیده بود و می‌خواست آن را بخرد. زن گفته بود: «سلیقه‌تون خاصه». مرد فکر کرده بود زن دارد بازارگرمی می‌کند، اما تابلو واقعا نسبت به بقیه‌ی کارها متفاوت بود. روی بوم سیاه، دایره‌ی بزرگ سفیدی بود که در آن نقاشی دو گل ارکیده دیده می‌شد. یکی از گل‌ها که نارنجی بود، در انتهای زمینه افتاده و پرپر شده بود. گل دیگر که سفید و جلوی زمینه بود، پژمرده به‌نظر می‌رسید. چیزی که خیلی جلب‌توجه می‌کرد، خال‌های ریز و درشتی بود که انگار با قلم‌مو روی تابلو پاشیده بودند. اما اگر کسی خوب دقت می‌کرد متوجه می‌شد این خال‌ها را یکی‌یکی نقاشی کرده‌اند. ...
  • گزارش تخلف

ارکیده‌ها‌ی خال‌دار.. (بخش اول).. کمال سر ظهر رسیده است

هوا گرم است و کسی در محوطه‌ی آپارتمان‌ها دیده نمی‌شود. شماره‌ی بلوک را می‌داند، اما ساختمان‌های چهارطبقه‌ی هشت‌ واحدی آن‌قدر شبیه همند که گیج می‌شود، ساختمان‌های قدیمی‌ساز آجری و مسیرهای پیچ‌درپیچ بین آن‌ها …. موبایلش زنگ می‌زند. نسیم می‌گوید: «پیدا نکردی؟». کمال به پنجره‌های زیادی که دور تا دورش را گرفته‌اند نگاه می‌کند. «همین دوروبرام. کاش می‌اومدی پایین». «چهار طبقه از پله‌ها … خیلی سرراسته … ببین … اون فضای سبز رو دیدی؟». کمال به دوروبرش نگاه کرده و بلافاصله از مسیری که آمده بود برمی‌گردد. ...
  • گزارش تخلف

برجک شماره هشت.. (بخش چهارم)

آسایشگاه افسران و سربازها جدا بود، و در محوطه‌ی پادگان هم معمولا با سربازها روابط چندانی نداشتیم. اسماعیل را زیاد نمی‌دیدم، اما دورادور او را زیرنظر داشتم. خیلی آرام و گوشه‌گیر بود. هیچ‌وقت ندیدم با کسی حرف بزند. یک‌ روز بعد از وقت اداری در اتاق منشی‌ها نشسته بودم که اسماعیل وارد شد. شب قبل نگهبان برجک هشت بود و از منشی لوحه‌نویس می‌خواست هرشب یکی از پاس‌های نگهبانی‌‌ این برجک را به او بدهد. وقتی از دفتر خارج شد دنبالش رفتم. با دیدنم لبخند زد و گفت: «جناب سروان شما یه کاری کن هرشب اون‌جا نگهبان باشم». نگاهش مهربان و پر از خواهش بود. ...
  • گزارش تخلف

برجک شماره هشت.. (بخش سوم).. تاریخ پوشه‌ای که دستم است برمی‌گردد به زمستان هجده‌سال پیش

روی صندلی می‌نشینم و پرونده را روی میز باز می‌کنم. عکس، شرح واقعه، لیست اسامی، صورت‌جلسه مهمات و اموال منهدم شده، و …. من مدت کوتاهی در آن زاغه خدمت کردم. چون متأهل بودم و همسرم باردار بود، هم‌زمان با به دنیا آمدن پسرم با انتقالی‌ام به پایتخت موافقت شد. اما در همان زمان کوتاه، درباره حادثه‌ای که سال‌ها قبل در زاغه اتفاق افتاده بود چیزهایی شنیده بودم. چیزهایی که الآن دارم شرح دقیقش را همراه با آمار و ارقام رسمی می‌خوانم. خلاصه‌ی صورت‌جلسه و گزارش فرمانده وقت پادگان این است که نیمه‌شب بیست و چهارم دی‌ماه، بر اثر عاملی نامشخص، انفجاری در یکی از زاغه‌ها رخ می‌دهد. قدرت تخریب انفجار به حدی بوده که آتش به چند زاغه دیگر هم سرایت کرده و در نهایت چیزی حدود سیصد تن مهمات جنگی شامل چاشنی‌های انفجاری، مین‌های ضدنفر و ضد تانک، خرج آرپی‌جی، نارنجک تفنگی، خمپاره، نارنجک دستی، گلوله‌ی تانک، و … در زمان کوتاهی منفجر می‌شود. آمار دفتر‌های گروهان‌ها نشان می‌دهد در هنگام انفجار دویست و نود و هفت نفر (شامل پنجاه و دو افسر و درجه‌دار کادر، و دویست و چهل و پنج گروهبان و سرباز وظیفه) در پادگان حضور داشته‌اند. ...
  • گزارش تخلف

برجک شماره هشت.. (بخش دوم).. تجربه سختی بود

البته سرباز‌ها و پاس‌بخش‌ها هوایم را داشتند و نگهبانی‌هایم را بین خودشان تقسیم می‌کردند. می‌دانستند بعد از این یک‌ هفته، دوباره زیر دستم خواهند افتاد. شب آخر تنبیه، نگهبانی‌ام افتاده بود به برجک هشت. آن‌ شب آسمان صاف بود ولی سوز شدیدی می‌آمد. وقتی پاس نیمه‌شب رسید، پاس‌بخش بیدارم کرد و گفت: «ببخشید جناب سروان، هیچ سربازی حاضر نیست جای شما روی برجک هشت بره». چاره‌ای نبود، بلند شدم و همراه پاس‌بخش راه افتادم. سرباز پاس قبل که از پله‌ها پایین می‌آمد گفت: «من که چیزی ندیدم. خبری ازش نبود». از پله‌های باریک یخ‌بسته بالا رفتم. ...
  • گزارش تخلف

برجک شماره هشت.. (بخش اول)

من سلیمان اسماعیلی، ستوان ‌دوم وظیفه، جمعی گروهان ارکان پشتیبانی لشکر چهل و پنچ، در اتاق بایگانی پادگان ایستاده‌ام. بعدازظهر یک روز زمستانی است و مأموریت دارم پرونده‌ها را کمی مرتب کنم. خوشحالم که مثل سربازها مجبور نیستم در این هوای سرد بروم محوطه‌ی دور پادگان را جارو کنم یا باغچه‌ها را بیل بزنم. هرچند این هم نوعی بیگاری است، اما لااقل جایم گرم است. از قدیمی‌ترین فایل‌ها شروع می‌کنم. زونکن‌ها را بیرون می‌آورم و پوشه‌ها را به‌ترتیب تاریخ و حروف الفبا در آن‌ها می‌چینم. لای بعضی پوشه‌ها برگه‌هایی هست که پانچ نشده و بیرون می‌افتد. آن‌ها را سوراخ می‌کنم و در جای خودشان می‌گذارم. کار دو تا از کشوهای فایل‌ها تمام شده است. ...
  • گزارش تخلف

خاک مادر.. پدر گفت: «مادرت به آسمان­‌ها رفته»

عمه گفت: «مادرت به یک سفر دورودراز رفته». خاله گفت: «مادرت آن ستاره­‌ی پرنور کنار ماه است». دختر بچه گفت: «مادرم زیر خاک رفته است». عمه گفت: «آفرین، چه بچه‌ی واقع­‌بینی، چه‌قدر سریع با مسئله کنار آمد». دختر بچه از فردای دفن مادرش، هرروز پدرش را وادار می‌کرد او را سر قبر مادرش ببرد. آن‌جا ابتدا خاک گور مادر را صاف م­ی‌کرد، بعد آن را آب‌پاشی می‌کرد و کمی با مادرش حرف می‌زد. هفته‌ی سوم، وقتی آب را روی قبر مادرش می‌­ریخت، به پدرش گفت: «پس چرا مادرم سبز نمی‌شود؟». نویسنده:. از مجموعه داستانک:. ...
  • گزارش تخلف

دکتر بیژن سمندر، (زادهٔ ۱۳۱۶ خورشیدی، درگذشت ۱۷ دی ۱۳۹۷) شاعر و ترانه‌سرای ایرانی بود

او به‌ سرودن شعر با گویش شیرازی مشهور است. اولین مشوق بیژن در راه هنر، پدرش بود که او را از خردسالی با خریدن سه‌تار به این راه راهنمایی کرد. سمندر مدرک دکتری خود را در رشتهٔ ادبیات در خارج کشور کسب کرد. با توجه به علاقهٔ بسیار به هنر، دکتری معماری خود را در شهر واشنگتن دریافت کرد. او بنیان‌گذار سرودن شعر به گویش شیرازی بود و از کتاب‌هایش با گویش شیرازی می‌توان از مجموعه شعر و تفسیر با عنوان‌های «شعر شیراز» و «شعر شهر» نام برد، که هر دو اثری تحقیقی و کاوش‌گرانه در فرهنگ عامیانهٔ مردم شیراز است. به قول خود او، «بهتر است اکنون درمورد خود تحقیق کنیم و اثر به جا بگذاریم تا بعدها خارجی‌ها درمورد ما تحقیق کنند». در سال‌های اخیر به بیماری پارکینسون مبتلا شد، که با حمایت و مراقبت‌های همسرش ژاله، در مرکز مراقبت از این‌گونه بیماران بستری شد و تا هنگام مرگ از این بیماری رنج برد. گل سنگم از خاطره‌انگیزترین سروده‌های بیژن سمندر است …نامش جاوید. ...
  • گزارش تخلف

‍ ‌های_روزمره.. امروز پیام عجیبی برام اومد

یه ناشناس که نه اسم خودش روی پروفایلش بود و نه عکس خودش، برام نوشته بود «اگه ممکنه لطفا عکس کانالو عوض کنید!». راستش عکس کانالو دوست داشتم. یادگار یه صبح خوشگل از پائیز پارسال بود. روزی بود که با خودم و دنیا آشتی بودم. تک‌وتنها و منوپاد به دست، توی خلوت اول صبح، رفتم به یه پارک جنگلی بزرگ. روی برگای زرد کلی قدم زدم و خش‌خش کردم و از خودم چند تا عکس گرفتم. آسمون آبی فیروزه‌ای بود و نور خورشید که تازه دراومده بود انگار روی همه‌چی به‌جای گردوغبار، گرد طلا می‌پاشید. اصلا مثل این بود که دنیا عین تو کارتونا از طلا درست شده. برگا، درختا، زمین، حتی خودم هم طلایی بودم …. ...
  • گزارش تخلف

خانه‌ی موقت.. (بخش دو).. معمولا به‌جز شب‌ها برای خواب به خانه نمی‌آمدند

صبح زود هر کدام می‌رفتند سر کارشان. ناهار را در محل کار می‌خوردند و شام هم یا نمی‌خوردند، یا چیزی از بیرون می‌گرفتند. کار سمیرا زودتر تمام می‌شد و می‌رفت سری به خانه‌ی پدر و مادر، یا خواهرش می‌زد. اما قبل از برگشتن بهروز خودش را می‌رساند تا بهانه دستش ندهد. گاهی نیاز جسمی آن‌ها را به هم نزدیک می‌کرد. با هم مهربان می‌شدند و احساس می‌کردند زن و شوهر واقعی هستند و آن‌جا خانه‌شان است. بعد که کارشان تمام می‌شد، تا مدتی خوب بودند. حتی یک بار برای شام به رستوران رفتند، اما در رستوران سر سفارش غذا بحث کردند و شام‌نخورده برگشتند. بهروز در خانه دنبال شناسنامه‌ها می‌گردد. ...
  • گزارش تخلف

خانه‌ی موقت.. (بخش یک).. بهروز تنها برگشته است خانه

وقتی می‌رفتند فکر نمی‌کرد نیازی به شناسنامه باشد. به‌هرحال کارشان غیرقانونی بود. اما زنی که قرار بود کارشان را راه بیندازد گفته بود چه زن‌ و شوهر باشند چه غریبه فرقی نمی‌کند. گفته بود باید مشخصاتشان از روی شناسنامه ثبت شود، و گواهی بدهند که به میل خودشان دارند این کار را می‌کنند. خانه ساکت است، فقط صدای چک‌چک آب در سینک ظرفشویی می‌آید. روی دیوارهای چرک‌مرد ساعت یا تابلویی نیست. تنها اثاث هال شامل تلویزیونی قدیمی، و یک دست کاناپه‌ی ناقص رنگ‌ورورفته می‌شود. پرده‌ها را با طناب جلوی پنجره‌ها آویزان کرده‌اند. تمام خرت‌وپرت‌ها را بهروز از سمساری خریده؛ یخچالی کوچک و چند قابلمه و کاسه‌بشقاب و اجاق گاز برای آشپزخانه. ...
  • گزارش تخلف

باب مارلی یکی از برجسته‌ترین چهره‌های معاصر جامائیکا، خواننده صاحب‌سبک رگی، ترانه‌سرا، نوازنده گیتار، و فعال اجتماعی بود

بیشتر آهنگ‌های او مضمون اجتماعی دارند و برخی از آهنگ‌هایش رمانتیک هستند. آلبوم Legend در سال ۱۹۸۴ با بیش از ۱۲ میلیون نسخه، بالاترین فروش سبک رگی را به خود اختصاص داد. پدر باب سفیدپوست، و مادرش نوجوانی سیاه‌پوست بود. باب در روستای کوچکی به دنیا آمد و پدرش را به‌ندرت می‌دید. او در دوران نوجوانی طعم تبعیض نژادی را چشید. خودش در این باره می‌گوید: «من ضرری برای کسی ندارم، پدرم یه سفید بود و مادرم هم یه سیاه. همه بهم می‌گن دورگه یا همچین چیزایی… من نه به سیا‌ها تعلق دارم نه به سفید‌ا، من به خدا تعلق دارم، کسی که منو خلق کرد و تصمیم گرفت که من سیاه‌سفید باشم». ...
  • گزارش تخلف