این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


احساس بی‌نام.. پسرم هنوز نیامده است. تنم از سرما مورمور می‌شود

باید سه روز پیش می‌آمد. انگار در نور شناورم. دکتر گفته بود هروقت درد شروع شد بیایید. نور سفید و سرد است. سه روز گذشت و خبری نشد. به شوهرم گفتم «تکون نمی‌خوره». گفت «سنگین شده مثل قبل لگد نمی‌زنه». گفتم «من می‌فهمم». گفت «بریم». ...
  • گزارش تخلف

‌های_روزمره.. همیشه سعی می‌کنم از آدمای دوروبرم پنهون کنم که چیز می‌نویسم. نمی‌دونم چرا

خوشم نمیاد. دوست ندارم ازم سؤال و جواب کنن. دلم می‌خواد نوشتنو مث یه راز عزیز واسه خودم نگه‌ دارم. فکر می‌کنم اگه قراره به نوشتن ادامه بدم، بهتره مث همیشه توی تنهایی انجامش بدم. توی دنیای واقعی من فقط چند نفری هستن که این رازو می‌دونن. بعضی‌شون گاهی ازم می‌پرسن «واسه چی می‌نویسی؟ اصلا ادبیات به چه دردت می‌خوره؟ که چی بشه؟ پول‌وپله‌ای توش نیست، تو هم که عشق خلوتی و از شهرت بیزار». ...
  • گزارش تخلف

دوستان.. قرار شد گذشته‌ها را فراموش کنیم

با هم توافق کردیم چیزی از ماجرا به شوهرهامان نگوییم. خیلی منطقی و دوستانه این تصمیم را گرفتیم. درست مثل چند ماه پیش که قرار گذاشته بودیم من شوهر او را از راه به‌در کنم و او شوهر مرا. فقط می‌خواستیم وفاداری‌شان را امتحان کنیم، اما خیلی زود همه‌چیز عوض شد. حالا من زن جدید شوهر سابق او، و همچنین زن سابق شوهر جدیدش هستم …. ...
  • گزارش تخلف

تقویم بی‌برگ.. داخل تاکسی گرم بود. هنوز از سرمای بیرون می‌لرزیدم

در نور کم داخل تاکسی راننده را نگاه کردم. هفتاد سالی داشت. کت کهنه‌ای به تن داشت و کلاه پارچه‌ای لبه‌کوتاهی سرش بود. هر چند ثانیه یک‌ بار فرمان را رها می‌کرد و کف دستش را بالا می‌گرفت. ماشین بوی سیگار می‌داد، از آن بوهای قدیمی که انگار به خورد لوازم داخل ماشین رفته است. شاید اگر موسیقی پخش می‌شد یا رادیو روشن بود به فکر حرف‌زدن نمی‌افتادم. اما فقط صدای لق‌ولوق بود و خرخر موتور. گفتم: «شانسو می‌بینی؟! باید همین شب‌چله‌ای ماشینم خراب بشه. ...
  • گزارش تخلف

آرکایو (Archive) نام گروه موسیقی انگلیسی است که در لندن شکل گرفت

آرکایو در سبک‌های مختلفی از جمله تریپ هاپ و پراگرسیو راک کار می‌کند در طول هجده سال فعالیت، آرکایو ۹ آلبوم منتشر کرده و موفقیت چشم‌گیری در اروپا داشته‌است. این در حالی است که آرکایو در انگلستان گروه نسبتا ناشناخته و مهجوری‌ست. رؤیا عرب، ترانه‌سرا، نوازنده، و موسیقی‌دان ایرانی، سابقا در این گروه فعالیت داشت. ...
  • گزارش تخلف

میدان.. دونده زودتر از همه رسید پشت خط

ایستاد و چشم‌هایش را بست. تمرکز کرده بود و برای پیروزی دعا می‌خواند. صدای شرکت‌کننده‌های دیگر را شنید که آمدند و کنارش ایستادند. نمی‌خواست تمرکزش به‌هم بخورد. همچنان با چشم‌های بسته منتظر شنیدن صدای داور ماند. سه … دو … یک … حرکت … مثل گلوله به جلو پرتاب شد. تمام توانش را در ساق پاهایش جمع کرده بود. چشم باز کرد. هیچ‌کس جلوتر از او نبود. ...
  • گزارش تخلف

‌های_روزمره.. گمانم انسان دردمندترین پدیده‌ی هستی است. هیچ‌چیز مثل انسان بودن دردناک نیست

انگار انسان و درد را از یک ریشه آفریده‌اند. خوب که نگاه می‌کنم می‌بینم انسان در شادمانه‌ترین حالاتش نیز درد می‌کشد. دردی که حاصل پیش‌آگاهی از فناپذیر و موقتی بودن شادی‌ست. موجود دیگری را جز انسان سراغ ندارم که بتواند از درد زیبایی خلق ‌کند. شاید برای همین است که با دیدن زیبایی تیر دردی در جان می‌نشیند. نمی‌دانم چرا زیبایی دردناک است! اما انسان زیبایی را درک می‌کند و دوست می‌دارد. فهمیدن هم دردناک است و انسان جانش را صرف فهمیدن می‌کند. گویی انسان شیفته‌ی درد است و درد نیروی حیات و بقای اوست. ...
  • گزارش تخلف

‍ شبا بدون تو از سایه‌های رو دیوار فرار می‌کنم. ذهنم خیلی مشغول اینه که چه‌طوری سقوط نکنم

گفته بودی عاشقم هستی، ولی حالا می‌گی من فقط یه دوستم. قلبم شکسته و تکه‌تکه شده. ولی می‌دونم روحم هیچ‌وقت آزاد نمی‌شه. روحم بین عشق حقیقی و تنهایی به دام افتاده. چشامو که می‌بندم بهترین داستان (رؤیا) شروع می‌شه. وقتی از رؤیا بیرون میام. بهترین آرزوهام نقش‌برآب شده. چرا؟ آه چرا؟ ...
  • گزارش تخلف

نگاه.. صبح زود، پارک ساکت و خلوت است. باران دیشب هوا را تمیز کرده

گل‌ها و درخت‌ها و چمن‌ها، زیر آسمان آبی مثل تصاویر کارت‌پستال می‌درخشند. پژوی ۲۰۶ سفیدی در خیابان کنار پارک می‌ایستد. چهار دختر پیاده می‌شوند. رنگ‌‌های سرخ، صورتی، بنفش، و زرد مانتو و شال‌هایشان، جلوه‌ی شادی در زمینه‌ی سبز پارک دارد. صدای خنده‌هاشان با چه‌چه پرنده‌ها قاطی می‌شود. راکت‌های بدمینتون را از ساک ورزشی بیرون می‌آورند و شروع به بازی می‌کنند. بالا و پایین می‌پرند، می‌دوند و هیاهو می‌کنند. چند دقیقه بعد، چنان سرگرم بازی هستند که نمی‌بینند یک ون مشکی پشت ماشین‌شان ایستاده. سرنشینان ون آن‌ها را زیر نظر گرفته‌اند. ...
  • گزارش تخلف

با این سن‌وسال.. کمی قبل از ساعت نه شب، دخترم به اتاقش می‌رود و در را قفل می‌کند

تهدیدم کرده که اگر صدایش کنم آبروریزی راه می‌اندازد. دارم دنبال بهانه‌ای می‌گردم که زنگ می‌زنند …دیروز وقتی به عاطفه گفتم آقای حیدری قرار است بیاید خواستگاری، گفت: «ولی بابا مجید …». گفتم: «الهی دورت بگردم. منم دلم براش تنگ می‌شه، ولی سه‌ سال شد دیگه …». خودم از حرفم خجالت کشیدم. فکر می‌کردم بزرگ شده و این چیزها را می‌فهمد. اما گفت: «سه سال یا سی سال. واسه من همیشه زنده‌ست». می‌دانستم اگر حرف دلم را بگویم پشیمان می‌شوم، اما گفتم: «پس لابد من باید بمیرم تا …». ...
  • گزارش تخلف

خولیو ایگلسیاس، خواننده، ترانه‌سرا، و گیتاریست اسپانیایی است

تا به ‌امروز آثار او بیش از ۲۰۰میلیون نسخه فروش داشته‌ است. برحسب اطلاعات ارائه‌شده از سوی شرکت موسیقی سونی، ایگلسیاس یکی از ده هنرمند پرفروش همهٔ زمان‌هاست. او در دو دههٔ ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ میلادی، به‌خاطر ساخت و اجرای بالادهای عاشقانه، و به‌عنوان یک نماد نجیب و متشخص اسپانیایی به شهرت رسید. ایگلسیاس تاکنون حدود ۵۰۰۰ اجرای زنده برگزار کرده‌است. او در سال ۱۹۸۷ برندهٔ جایزهٔ گرمی «بهترین اجرای لاتین پاپ» شده‌است. فرزندش انریکه ایگلسیاس از اواسط دههٔ ۱۹۹۰ میلادی وارد عرصهٔ خوانندگی شد. ...
  • گزارش تخلف

نویسنده:.. من و جوجه.. مادر، گلاب را که ریخت روی قبرم، فهمیدم حالش خیلی خوب است

یک لبخند او، یک لبخند من، اوضاع جور بود. گفت: «مادر! مسعود! برای جوجه _بلافاصله اصلاح کرد_ برای خواهرت خواستگار آمده. پسر خوبی است، دستش به دهنش می‌رسد، تحصیل‌کرده است. آمده‌ام ازت اجازه بگیرم». به‌به! بالاخره ما را هم داخل آدم حساب کردند. مادر گفت: «برادر بزرگش هستی، اجازه‌ی تو شرط است». ...
  • گزارش تخلف

دفترچه جادویی.. مرد گفت: «جلوی اون برج پیاده می‌شم». و از صندلی عقب، با انگشت برج لوکسی را نشان داد

قبل از پیاده شدن، از جیب بغل کتش دفترچه‌ای بیرون آورد. اولین برگ دفترچه را کند، و داد به راننده‌ی تاکسی. راننده آدم بدعنقی بود که اول صبح او را به آن محله‌ی بالاشهر رسانده بود. وقتی راننده موضوع را فهمید، در را پشت سر او محکم بست و پایش را روی پدال گاز فشار داد. مرد شروع کرد به قدم زدن در پیاده‌رو. کرکره‌ی برقی مغازه‌ای بالا رفت و تابلوی «مشاور املاک» دیده شد. مرد وارد مغازه شد، و برگ دوم را به یکی از سه نفری که آن‌جا بودند داد. از او خواست هرچه زودتر خانه‌ای شیک و مبله در بهترین منطقه‌ی شهر برایش پیدا کند. مشاوران املاک، برعکس راننده‌ی تاکسی، آدم‌های شادی به نظر می‌رسیدند. ...
  • گزارش تخلف

از همین خصلت جمعه‌ها خوشم می‌آید، تکلیفش با خودش معلوم است

مثل بقیه روزهای هفته مرموز و آب‌زیرکاه نیست که هرساعت رنگ عوض کند. جمعه خاکستری نمی‌شود؛ یا سیاه است، یا سفید. صبح که چشم باز می‌کنی یا با لبخند به استقبالت می‌آید، یا با شمشیر از رو بسته به قصد جان …. ...
  • گزارش تخلف

مرد مرده.. میترا با فریاد شوهرش از خواب پرید

ساسان نیمه‌برهنه جلوی پنجره ایستاده بود و بیرون را نگاه می‌کرد. میترا روی تخت نشست و گفت: «چی شده؟!» ساسان جواب داد: «الان خودشو می‌ندازه»، و پنجره را باز کرد. میترا بلند شد و پشت سرش ایستاد. هنوز چند تا از موگیر‌های آرایشگر لای موهایش مانده، و سرش از تافت و مواد حالت‌دهنده‌ی مو سنگین بود. بازوی ساسان را گرفت و از کنار او بیرون را نگاه کرد. مردی لبه‌ی پشت‌بام مجتمع مرتفع رو‌به‌رو نشسته، و پاهایش را آویزان کرده بود. از آن فاصله چهره‌اش را نمی‌شد تشخیص داد. بین آپارتمان آن‌ها تا مجتمع رو‌به‌رو، فضای سبزی با درختان بلند بود. مرد بلند شد و لب بام ایستاد. ...
  • گزارش تخلف