این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


‌های_روزمره.. احتمالا تا حالا برات پیش اومده که ندونی چه روزی از هفته‌ست

هی نشستی با خودت فکر کردی ببینی چهارشنبه بود، سه‌شنبه بود، یا شاید هم پنج‌شنبه! آخرش هم هرچی زور زدی نفهمیدی و مجبور شدی با یه‌کم خجالت، از کسی بپرسی: «راستی، امروز چندشنبه‌ست؟!» …. می‌دونی دلیلش چیه؟ آره خودشه! دلیلش اینه که اون‌قدر روزهات تکراری و شبیه هم شده، اون‌قدر خودت رو توی چرخه‌ی روزمرگی و زندگی ماشینی اسیر کردی، اون‌قدر نقش یه آدم‌کوکی مکانیکی رو بازی کردی، که دیگه شنبه و پنج‌شنبه‌ برات فرق چندانی با هم ندارن. حالا باز این خوبه، دست‌کم جمعه‌ها هست که یادت بیاره. ولی کار وقتی سخت می‌شه که مجبور می‌شی از کسی سؤال کنی: «راستی، امروز چندم ماهه؟!» … بازم اینا طبیعیه و کم‌وبیش واسه همه پیش می‌آد، اما من آدمایی رو دیدم که ازم پرسیدن: «راستی، چه ماهی از ساله؟!» … اونا دیگه وضعشون خیلی خرابه. یعنی کم‌کم دارن زیر لایه‌های رسوبی و سنگین زمان فسیل می‌شن. باید فکری به حالشون کرد، باید یه جوری نجاتشون داد. ...
  • گزارش تخلف

راز.. دلم رضا نمی‌داد رازی رو که نزدیک به دوسال حتی از بچه‌هام پنهون کرده بودم، به یه غریبه بگم

ولی ازطرفی هم چشمم ترسیده بود و دلم شور زندگیم رو می‌زد. قدیمی‌ها بیخود نگفتن پیشگیری بهتر از درمونه. این اواخر می‌دیدم سلام و احوال‌پرسی‌های شوهرم با فتانه خانم زیادی صمیمانه شده. حتی یه ‌مرتبه شنیدم تعارف کرد با ماشین تا جایی برسونش. با خودم گفتم «بفرما! حالا بعد از عمری تحمل کردن خرخر شبا و غرغر روزای آقا، همین مونده یه الپرخانم شیک‌وپیک بیاد و با اون دک‌وپز مکش‌مرگ‌ما و اون بوی عطر و ادکلنش لگد بزنه زیر کاسه‌کوزه‌ی زندگیم». البته شاید هم نیت بدی درکار نبوده، ولی خب هرکی دیگه هم جای من بود و می‌دید یه زن جوون و خوش‌تیپ، تازه اونم چی؟! مطلللقه، اومده شده همسایه‌ی روبرویی‌ش و هروقت شوهرش زنه رو تو راه‌پله یا محوطه‌ی مجتمع می‌بینه گل‌از‌گلش می‌شکفه و تا کمر دولا می‌شه، بعدشم زبون تلخش مثل قناری شروع می‌کنه به چه‌چه‌زدن و نقل‌ونبات از لب‌ولوچه‌ش می‌ریزه، حس شیشم و هفتم و هشتمش قلمبه می‌شد و تا کار بیخ پیدا نکرده یه گلی به سرش می‌گرفت. نه این‌که خدای نکرده به شوهرم شک داشته باشم‌ها، اما بالاخره آدمیزاد جایزالخطاست دیگه. ...
  • گزارش تخلف

سال‌ها.. سال‌ها بعد، یک روز صبح بیدار شدم و دیدم ناخن‌هایش ناپدید شده‌اند

یادم نمی‌آمد دیشب که مثل هر شب بغلش می‌کردم و کنار خودم می‌خواباندمش، ناخن داشت یا نه. یعنی فکر می‌کردم حتما داشته، ولی نمی‌دانستم ناخن‌هایش کوتاه بوده یا بلند؟ لبه‌ی آن‌ها گرد بوده یا چارگوش؟ آیا به آن‌ها لاک زده بوده یا نه؟ اگر لاک زده بوده، لاکش چه رنگی بوده؟. چشم‌هایم را چند بار باز و بسته کردم و پلک‌هایم را مالیدم، اما فایده‌ای نداشت. ماه بعد انگشت‌هایش بند به بند از بین رفتند. اوایل قضیه را جدی نمی‌گرفتم و خیال می‌کردم همه‌اش موقتی است. اما روزی به خودم آمدم و دیدم پوستش آن‌قدر رنگ‌پریده شده است که می‌شود آن‌طرفش را دید. ...
  • گزارش تخلف

کشیش دهات ما خودش یک‌پا رباخوار است. کلیسا را دکان کرده و مسیح را به حراج گذاشته

این طرار مدعی‌ست که همه‌ی بیماری‌ها را شفا می‌دهد. از یکی می‌پرسد: «مرضت چیست؟» و وقتی طرف گفت: «دروغ گفته‌ام»، یک گرم مسیح تجویز می‌کند، و فلان‌قدر پول می‌گیرد. از آن دیگری می‌پرسد: «تو چه مرضی داری؟» و وقتی جواب می‌شنود که: «دزدی کرده‌ام»، برایش ده گرم تجویز می‌کند و فلان‌قدر می‌گیرد. و اگر کسی گفت: «آدم کشته‌ام»، می‌گوید: «آه! بیچاره‌ی مفلوک، تو گرفتار مرض سختی شده‌ای و باید هرشب دویست و پنجاه گرم مسیح مصرف کنی، و البته قیمتش گران است و پولش این‌قدر می‌شود»، و وقتی طرف می‌پرسد: «پدر به من تخفیف نمی‌دهی؟» پاسخ می‌دهد: «قیمتش همین است که گفتم. پولش را بده تا در جهنم کباب نشوی». آن‌وقت عکس‌هایی که در دکانش به در و دیوار آویخته، و همگی نشان‌دهنده‌ی مالکان دوزخ چنگک‌به‌دست در میان آتش هستند نشانش می‌دهد، و مشتری بیچاره که از ترس به‌خود می‌لرزد قیمت را می‌پردازد …. از کتاب:. ...
  • گزارش تخلف

قصاب چاق گفت:. «خدا این بیوه‌زن را نگه‌دارد

فقط شیطان می‌داند این کاترینا تا چه حد حلال مشکلات ماست» …ناخدا توفان با خنده گفت: «هر دهکده‌ای به یکی از همین بیوه‌ها احتیاج دارد تا زن‌های نجیب در امان باشند. درست مثل چشمه‌ای که میان راه آبادی‌هاست و اگر نباشد تا تشنگی مسافران را رفع کند، آن‌وقت مسافرها در خانه‌های اهل ده را خواهند زد» …. از کتاب:. ...
  • گزارش تخلف

سلام و عرض ادب خدمت همراهان عزیز «کاغذ خط‌خطی»

بعد از خواندن چند رمان قطور، دلم برای علاقه‌ی اصلی‌ام در ادبیات تنگ شده بود. این بود که دو کتاب مجموعه داستان‌های کوتاه (یکی منتخب نیویورکر، و دیگری منتخبی از نویسندگان معاصر فرانسه) را خواندم. دو داستان «خالی» و «بهانه» را هم در این مدت نوشتم که تقدیم شد. از امروز می‌خواهم دریچه‌ای باز کنم بر دنیای نویسنده‌ی ارزشمند یونانی «نیکوس کازانتزاکیس»، و خواندن کتاب «مسیح باز مصلوب» را شروع کنم. طبق معمول قسمت‌های برگزیده‌ی کتاب را با در کانال ارسال می‌کنم. بی‌نهایت سپاس‌گزارم از همراهی شما. ...
  • گزارش تخلف

‍ الویس آرون پرسلی (به انگلیسی: Elvis Aaron Presley) مشهور به الویس پریسلی، خواننده و هنرپیشهٔ آمریکایی و یکی از موفق‌ترین شخصیت‌ه

او در دوران شکوفایی موسیقی سبک راک اند رول به چنان شهرتی رسید که به «سلطان راک اند رول» ملقب شد. الویس از سال ۱۹۵۶ به‌بعد با اجرای ۴۵ ترانه که از هرکدام از آنها بیش از یک میلیون نسخه به فروش رفت، و با بازی در ۳۳ فیلم سینمایی و حضور در برنامه‌های تلویزیونی و کنسرت‌ها، موفقیت اقتصادی رکوردشکنی کسب کرد و مرگ او در ۴۲ سالگی به محبوبیت وی در بین هوادارانش و به فروش موفق کارهای او خاتمه نبخشید. بعد از مرگش فروش آثارش رو به فزونی گذاشت و حتی بازدید از آرامگاه او هنوز از نمادهای صنعت گردشگری آمریکا به‌شمار می‌رود. او هم‌چنین با فروش بین ۶۰۰ میلیون تا ۱ میلیارد نسخه از آثار، در کنار گروه بیتلز و مایکل جکسون، از پرفروش‌ترین و موفق‌ترین خواننده‌های تاریخ است. جان لنون، عضو اصلی گروه بیتلز، دربارهٔ الویس گفت: «قبل از الویس هیچ چیز نبود». رکورد اجرای بزرگ‌ترین کنسرت جهان به «الویس پریسلی» تعلق دارد. کنسرت سال ۱۹۷۳ هاوایی با نام (Aloha from Hawaii) که به‌طور زنده و مستقیم از تلویزیون اکثر کشورهای جهان پخش شد، با مخاطب بیش از یک میلیارد نفر در سرتاسر جهان، به‌عنوان بزرگ‌ترین کنسرت جهان در کتاب رکورده ...
  • گزارش تخلف

بهانه.. بابا آمده است محل کارم. یکی از بچه‌ها گفت پایین ساختمان منتظرم ایستاده است

به اوستاکار نگاه می‌کنم و او با اشاره‌ی سر اجازه می‌دهد که بروم. بعد پشت سرم داد می‌زند: «جلدی برگشتی‌ها». می‌خواستم لباس عوض کنم، اما نظرم عوض می‌شود. پنج طبقه را از پله‌های نیمه‌کاره پایین می‌دوم. نفس‌نفس می‌زنم. بابا روی فرغون چپه‌ای نشسته است. مرا که می‌بیند بلند می‌شود و پشت لباسش را می‌تکاند. می‌گویم: «سلام بابا». جلوتر می‌آید. ...
  • گزارش تخلف

خالی.. (بخش سوم).. اگر مهسا بود مجبورم می‌کرد ریشم را بتراشم

ولی حالا دیرم شده است. سینی را می‌گذارم همان‌جا کنار تشک بماند. وقتی کسی در خانه نیست، چه فرقی می‌کند خانه مرتب باشد یا نه؟. با خودم می‌گویم شب آخر همه‌چیز را جمع‌وجور می‌کنم. سه شب دیگر هم کم‌وبیش به همین شکل می‌گذرد. مهسا عکس می‌فرستد و من جلوی تلویزیون می‌خوابم. از آب‌گرم، از رودخانه، از تله‌کابین، از قایق‌موتوری و اسب‌سواری در ساحل، از هرجا می‌روند برایم عکس می‌فرستد. می‌گوید می‌خواهد کاری کند که من هم حال خوبشان را درک کنم. سعی می‌کنم درک کنم. ...
  • گزارش تخلف

‍ چستر چارلز بنینگتون (انگلیسی: Chester Bennington) خواننده، موزیسین، آهنگساز و بازیگر آمریکایی، عضو کلیدی گروه متال/رپ آمریکایی ل

او هم‌چنین به‌عنوان خواننده اصلی در گروه راک دد بای سانرایز و خوانندهٔ گروه راک استون تمپل پایلتز از سال ۲۰۱۳ الی ۲۰۱۵ شناخته می‌شد. چستر رتبهٔ ۴۶ از لیست «۱۰۰ بهترین خواننده‌های متال تمام زمان‌ها» را دارد. چستر بنینگتون در ۴۱ سالگی در اثر خودکشی به وسیله حلق‌آویز کردن خویش در خانه‌اش در شهر پالوس وردس ایالت کالیفرنیا درگذشت. پیکر وی حدود ساعت ۹:۰۰ صبح در تاریخ ۲۰ ژوئیه ۲۰۱۷ در محل اقامتش توسط نگهبان خانه‌اش پیدا شد. آهنگ زیر کاوری آرام از آهنگ In The End گروه لینکین ‌پارک است. ...
  • گزارش تخلف

خالی.. (بخش دوم)

بعد از شام چراغ‌های خانه را خاموش می‌کنم، لباس‌هایم را در می‌آورم، و مستقیم به تخت‌خواب می‌روم. برهنه خوابیدن و برخورد پوست بدن با ملافه‌های خنک چه حس خوبی دارد، خیلی‌وقت بود تجربه‌اش نکرده بودم. روز دوم مهسا یک‌سری عکس از کنار دریا می‌فرستد. تا شب در شرکت هروقت بی‌کار می‌شوم یواشکی عکس‌ها را نگاه می‌کنم. شب که به خانه برمی‌گردم، سر راه برای خودم کمی بستنی و آجیل می‌خرم. تشکی جلوی تلویزیون پهن می‌کنم و سینی سوروسات شب‌زنده‌داری مجردی‌ام را کنارم می‌گذارم. دیشب خیلی خوابیدم و تلافی بی‌خوابی‌هایی که از دست آرمان کشیده بودم را درآوردم. امشب دلم می‌خواهد ولو شوم و فیلم تماشا کنم. آن‌قدر کانال‌ها را زیرورو می‌کنم و از هر برنامه‌ای کمی می‌بینم، که بالاخره ساعت دوازده فیلم خوبی شروع می‌شود. ...
  • گزارش تخلف

خالی.. (بخش یکم).. مهسا خو‌شحال است

این را از صدایش می‌فهمم. می‌گوید: «جات خیلی خالیه». من هم خوشحالم که دارد بهشان خوش می‌گذرد. خیلی دوست داشتم بروم، اما خب، کار است دیگر. قرار بود مرخصی بگیرم که همکارم تصادف کرد و مجبور شدم بمانم. ویلا را رزرو کرده بودند و تمام برنامه‌ریزی‌های سفر را با پدر و مادر و خواهر و برادرهای مهسا، که هر کدام زن و شوهر و بچه‌هایی دارند، انجام داده بودیم. بیش از بیست نفر بودیم و هیچ جور نمی‌شد برنامه را فقط برای یک نفر عقب انداخت. مهسا اول گفت نمی‌روم. اما بقیه، و همچنین خودم، اصرار کردیم که نباید به‌خاطر من بماند. ...
  • گزارش تخلف