این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


مسیری دیگر.. مرد کت‌شلوارپوشی که عینک ته‌استکانی داشت، در اتوبوس بهم چسبید

چهارده‌-پانزده سال داشتم و ریش و سبیلم هنوز مانند کرک نرم و نازکی بود. در ساعت تعطیلی مدارس، اتوبوس معمولا آن‌قدر شلوغ می‌شد که آدم‌ها ناچار بودند به هم بچسبند. اما چسبیدن این یکی فرق داشت. کیف سامسونتش را بین پاهایش روی کف اتوبوس گذاشته، و دست‌هایش را از دوطرف بدنم به میله‌ی کنار پنجره گرفته بود. تکان‌های بدنش را جوری با حرکت و ترمزهای اتوبوس هماهنگ می‌کرد که جلب‌توجه نکند. حدودا پنجاه ساله بود، با صورتی تمام تراشیده و موهای لخت رنگ شده. ادکلن خوش‌بویی زده بود. اول کمی ترسیدم. بعد سعی کردم به روی خودم نیاورم. ...
  • گزارش تخلف

‌های_روزمره.. دیوانگی کردن همیشه برایم جذاب بوده، به‌گمانم دیوانگی چیز مفیدی است

مثلا برای پیدا کردن یک دوست خوب، گرچه باید حسابی عاقل بود، اما برای تا آخر ماندن با آن دوست، حتما قدری دیوانگی لازم است. زیرا عقل در درازمدت همیشه کم ‌می‌آورد. اصلا دیوانگی یک‌جور خستگی درکردن روح است. زنگ تفریحی است برای کلاس درس دشوار زندگی. گاهی باید چرخ‌دنده‌های خشک منطق را با کمی دیوانگی روغن‌کاری کرد، تا چرخ زندگی بچرخد. چه‌ کسی گفته زشت است اگر استاد فلسفه از درخت بالا برود و در کوچه با بچه‌های خاک‌وخلی فوتبال بازی کند؟ به کجای هستی برمی‌خورد اگر بازرس تعزیرات حکومتی ریشش را بتراشد و کراوات ببندد و در عروسی باباکرم برقصد؟. من که فکر می‌کنم اگر گاهی با میل و اراده‌ی خودم‌ تن به دیوانگی نسپارم و از آن لذت نبرم، دیر یا زود بدون میل و اراده‌ برای همیشه دیوانه خواهم شد …. ...
  • گزارش تخلف

لگن.. دیر‌وقت شب است. تازه از سرکار برگشته و لباس عوض کرده‌ام

بچه‌ها خوابند. خسته و کوفته ولو می‌شوم روی کاناپه. همسرم همین‌طور که سرگرم شستن ظرف‌های شام بچه‌ها و آماده کردن شام خودمان است، بی‌مقدمه می‌پرسد: «می‌گم، کی حس کردی بیشتر از همیشه دوستم داری؟». جوری این را می‌گوید که انگار می‌خواهد نظرم را درباره این‌که فردا ناهار چه غذایی درست کند بداند. همیشه احساساتش را این‌طوری نشان می‌دهد. شاید من هم از نظر او همین‌طور باشم. نمی‌دانم این پنهان‌کاری عاطفی، این بیم ضعیف فرض شدن در صورت ابراز محبت را کدام یک از ما شروع کردیم. گاهی فکر می‌کنم من و او با امیالی که کمتر به هم ابراز می‌کنیم، در سنگری خودساخته تنهاییم. امشب که او پیش‌قدم شده است دلم می‌خواهد با هم صحبت کنیم. ...
  • گزارش تخلف

‌نویس.. نیستی که ببینی این‌جا، در جای خالی‌ات، چه جنگی برپاست

یک طرف من و غرور و خاطرات تلخ بی‌وفایی‌های اخیرت ایستاده‌ایم، طرف دیگر باز هم من و دل و یادهای شیرین مهربانی‌های گذشته‌ات. جان من راست بگو، وقت رفتن می‌دانستی مرا میان دو جبهه از موجودات خون‌خوار تنها خواهی گذاشت؟. می‌دانستی بعد از تو دیگر تنهایی‌ام آن تنهایی زلال و آرام سابق نخواهد بود؟ می‌دانستی دست‌ودلم دیگر به دوست داشتن که هیچ‌، به زندگی کردن هم نخواهد رفت؟. بگذریم از حال من و دلم، راستی! حال دلت خوب است؟ هنوز هم صبح‌ها که بیدار می‌شوی، خودت را محکم بغل می‌کنی؟ هنوز هم دست خودت را می‌گیری ببری پارک قدم بزنی؟ هنوز جلوی آینه برای خودت شکلک درمی‌آوری؟ ...
  • گزارش تخلف

‍ ‍ A hundred days have made me older, since the last time that I saw your pretty face

صدها روز من رو پیرتر از آخرین روزی کرده که صورت زیبات رو دیدم. A thousand lies have made me colder and I don’t think I can look at this the same. هزاران دروغ من رو نسبت به تو سرد کرده و فکر نکنم که بتونم مثل قدیم به عشقمون نگاه کنم. But all the miles that separate. ولی این راه‌های طولانی که ما رو از هم جدا کرده. They disappear now when I’m dreaming of your face. محو می‌شن، وقتی که صورت زیبات رو توی ذهنم تجسم می‌کنم. I’m here without you baby, but you’re still on my lonely mind. حالا من اینجا بدون تو هستم عزیزم. ...
  • گزارش تخلف

سیاه و سفید.. در دورهمی فامیلی، قلیان‌ها برای سومین بار چاق شدند

رزیتا سینی به دست آمد و یکی از دو قلیان را گذاشت وسط سینی‌ای که در جمع آقایان بود. قلیان دیگر را هم برد کمی آن‌طرف‌تر در جمع خانم‌ها. آزیتا گفت: «تو که زحمت کشیدی خواهر جان، خودت هم به دود بیارش». «من نفس ندارم والا خواهر. خودت که دیدی دیشب تا صبح سرفه می‌کردم». کامبیز از جمع آقایان گفت: «به دود آوردن قلیون نفس مردونه می‌خواد، بدین بیاد این‌طرف براتون کوکش کنیم». کتایون جواب داد: «قربون دستت داداش جان، همون دفعه که گرفتی و خاکسترش به ما رسید بسه». و همه خندیدند. قلیان‌ها به دود آمدند و نی‌پیچ آن‌ها به نوبت دست‌به‌دست می‌چرخید. ...
  • گزارش تخلف

گاز اول ساندویچ معمولا نان خالی است، اما چون می‌دانی قرار است به قسمت‌های خوش‌مزه‌تر برسی گاز اول را با اشتها می‌خوری

ادامه می‌دهی و از ساندویچ‌ لذت می‌بری، تا این‌ که به آخرش می‌رسی. گاز آخر هم چیزی بیشتر از نان خالی ندارد، اما دیگر سیر شده‌ای و دلت برنمی‌دارد نان خالی و بی‌مزه را قورت بدهی. و آن لقمه می‌ماند تا برود به سطل زباله. این رفتاری طبیعی و قابل‌ درک است، اما بی‌زحمت دفعه بعد که ساندویچ خوردی با خودت فکر کن ببین در روابطی که داشته‌ای، چندبار با آدم‌ها مثل ساندویچ رفتار کرده‌ای …. ...
  • گزارش تخلف

آن‌سوی دیوار.. پنج جفت چشم معترض، به پسری که توپ را شوت کرده بود خیره شدند

یکی گفت: «خب دیگه، حالا تا شب مجبوریم قایم‌باشک و هفت‌سنگ بازی کنیم». «صد بار گفتم هوایی شوت نکنین دیگه. بفرما. خیالت راحت شد؟». «شاید برامون بندازه». «آره جون تو. اونم انداخت. ندیدی اون هفته چی‌کار کرد؟». «تازه به بابابزرگ و مامان‌بزرگ گفته بود که بچه‌ها نباید تو حیاط بازی و سروصدا ‌کنن». ...
  • گزارش تخلف

پیشگیری.. زن آهسته حرف می‌زد تا مرد را آشفته‌تر از این نکند

مرد روی مبل چمباتمه زده و سرش را بین دست‌هایش گرفته بود. کلمات ملایم زن، مانند صدای چکه‌چکه‌های آب به گوش مرد می‌رسید و اعصاب تحریک‌شده‌اش را هر لحظه بیشتر درهم می‌شکست. اختیار از دست داد و فریاد کشید:. «راحتم بذار. یه چیزی می‌گی واسه خودت. عشق و عاشقی تا کی؟ آخرش چی؟ خودت رو می‌خوای گول بزنی یا من رو خر فرض کردی؟ مگه عشق بدون اون کار می‌شه؟ ...
  • گزارش تخلف

وسط دریای طوفانی گرفتاری‌های روزمره، موسیقی می‌تواند مانند جزیره‌ای زیبا دقایقی ما را در دامان خود پناه دهد

این آهنگ فوق‌العاده که من، و شاید خیلی از شما، با آن خاطراتی داریم، تمام معادلات موسیقی سال ۱۹۸۴ را به‌هم زد. این آهنگ در آن دوران و در بیشتر کشورهای دنیا در صدر جدول بهترین آهنگ‌های سال قرار گرفت، و به تنهایی توانست جایزه گرمی را برای خواننده‌اش «لورا برانیگان» به ارمغان آورد. ...
  • گزارش تخلف

نیروی خیال.. نمی‌دانم کجا می‌رود و چه‌کار می‌کند

می‌گوید دنبال کار می‌گردم. امروز دخترمان بهانه‌گیری می‌کرد و نزدیک ظهر بود که بردمش پارک. شوهرم را از دور دیدم که تنها روی نیمکت نشسته بود و سیگار می‌کشید. شانس آوردم دخترم او را از پشت سر نشناخت. به بچه گفتم: «مامانی می‌دونی چی‌ شده؟». با آن صورت ریزه و نگاه پرسشگرش به من زل زد. ادامه دادم: «کلاغ‌ها الآن بهم گفتن توی اون یکی پارک که دوتا خیابون بالاتره قراره یک عالمه نی‌نی بیان و با هم بازی کنن. واسه همین تو این پارک هیچکی نیست. همه نی‌نی‌ها رفتن اون‌جا». ...
  • گزارش تخلف

‌های_روزمره.. خوشبختانه سال‌هاست که تلویزیون نمی‌بینم، نه داخلی و نه خارجی

فقط گاهی اگر فرصت شود و فیلم خوبی در دست داشته باشم، سراغ تلویزیون می‌روم. امروز در فضای مجازی دیدم یک آقایی که ظاهرا از عوامل دم‌ودستگاه تلویزیون است، در برنامه‌ای راجع به صادق هدایت گفته که اگر بدانیم هدایت هم‌جنس‌گرا بوده، تازه می‌فهمیم چرا زن‌ها در آثار او رقت‌انگیز و حقیر و اثیری هستند. این‌که ایشان از کجا صلاحیت صادر کردن چنین حکمی را داشته‌اند، نمی‌دانم. این‌که ما هنوز یاد نگرفته‌ایم نقد زندگی شخصی هنرمند را با نقد آثار او خلط نکنیم هم بماند. اما اگر بخواهیم این‌طوری به قاضی برویم، مثلا هیچکاک به علت رابطه‌های بسیارش با تقریبا تمام هنرپیشه‌های زن فیلم‌هایش، باید فقط یا ملودرام‌های رمانتیک می‌ساخت، یا کارگردان اختصاصی کمپانی‌های پورن می‌شد. من هم قبول دارم که صادق هدایت زندگی شخصی عادی نداشته است. چرا و چگونه‌اش هم به خودش مربوط است. اما نکته اصلی این است که این آدم به‌هرحال با داستان‌هایی که نوشته در تاریخ ادبیات داستانی کشور ما خودش را جاودانه کرده است، نه با زندگی شخصی‌اش. همینگوی و ویرجینیا وولف و ده‌ها چهره‌ی شاخص ادبیات دنیا هم داستان زندگی‌شان با خودکشی به آخر رسید. ...
  • گزارش تخلف

من و خودم و من و خودم و ….. آگهی فوتم در روزنامه‌ چاپ شده بود

اول وقت که به دفتر کارم رفتم، روزنامه را دیدم. آگهی را به همکارم نشان دادم. سرش را خاراند، از بالای عینکش با حالت مشکوکی نگاهم کرد و گفت: «دنیای عجیبی شده». رفتم سراغ سردبیر. او هم اول کنجکاوانه سرتاپایم را برانداز کرد. روزنامه را گرفت، آگهی را نگاه کرد و درحالی که ابروهایش را بالا می‌انداخت گفت: «مطمئنی حالت خوبه؟! مورد عجیبیه. باید زودتر پی‌گیری کنم». بعد از کمی مکث، انگار فکری یک‌باره به ذهنش رسیده باشد ادامه داد: «ولی قبل از هر کار، اول برو یه سر به مسئول بخش آگهی‌ها بزن». ...
  • گزارش تخلف

فراموشی‌ فراموش‌نشدنی …با صدای زنگ هشدار موبایل از خواب می‌پرم. ۶:۲۵ صبح است. پنج دقیقه وقت دارم

حرف‌های دکتر در سرم می‌پیچد: «نیم‌ساعت قبل از غذا بهترین وقته، چون دارو بیشترین جذب رو داره و حالت تهوع کمتره». ساعت هفت که صبحانه‌اش را بدهم، می‌توانم تا هفت‌ونیم خودم را به شرکت برسانم. زنگ موبایل را قطع می‌کنم و پتو را آهسته از رویم به‌سمت او کنار می‌زنم. چشم‌هایم آن‌قدر می‌سوزند که به سختی باز نگهشان می‌دارم. چیزی نیست، لابد از کم‌خوابی است. بی‌سروصدا از روی تخت بلند می‌شوم و کورمال‌کورمال از اتاق بیرون می‌آیم. به آشپزخانه می‌روم. قوطی قرص و کپسول‌های جدیدش داخل یخچال است. سیکلوفسفاماید، لوموستین، و آن لورازپام همیشگی. ...
  • گزارش تخلف

راینر سیگارش را انداخت و گفت: «جاستین عاشق من که نشدی، نه؟!»

جاستین جواب داد: «چه‌قدر مردها خودخواهند! متأسفم که ناراحت می‌شوی، اما نه». بعد انگار می‌خواست نامهربانی حرفش را محو کند، دست راینر را گرفت و فشرد و ادامه داد: «چیزی بهتر از آن!». راینر گفت: «چه چیزی از عشق بهتر است؟». «من فکر می‌کنم هرچیزی. هرگز خیال ندارم به عشق نیاز پیدا کنم». «شاید هم حق با تو باشد جاستین، ولی نگفتی چه چیزی از عشق خیلی بهتر است؟». «پیدا کردن یک دوست» … …پی‌دی‌اف کتاب، و پاراگراف‌های بیشتر در 👇🏼 📖. ...
  • گزارش تخلف