این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


گرگ‌ها.. او پیرمردی بود با پاهای کوتاه‌وبلند، پشت قوزی، و چشم‌های چپول

همیشه بوی گندی می‌داد چون با حیوانات نزدیکی دائمی داشت و فضولاتشان را تمیز می‌کرد. علاوه بر تمام این موارد که سبب می‌شد هر کس این موجود فلک‌زده را می‌بیند رو برگرداند و راهش را کج کند، سه ‌سال پیش موقع کار چهار تا از انگشتان دست چپش را نیز بر اثر حمله‌ی ببری از دست داده بود. هر کس جای ‌او بود همان‌ وقت شغلش را رها می‌کرد. اما او تا نفس آخرش به کار ادامه داد. شاید چون پول خوبی می‌گرفت و ساعت کاری کمی بین یک تا دوساعت در روز داشت. من این چیزها را می‌دانم چون حساب‌دار باغ وحش هستم. وقتی مبالغ دریافتی طاهر بوگندو را می‌دیدم، همیشه از خودم می‌پرسیدم او که غذای خوبش نیمرو است و شب‌ها را در اتاقک نگهبانی، یا اگر هوا خوب باشد گوشه‌ای از باغ وحش می‌خوابد، با پول‌هایش چه‌کار می‌کند؟ اما از بس گوشت‌تلخ و بددهان بود هیچ وقت دلم نمی‌خواست این سؤال را از خودش بپرسم. غلو نیست اگر بگویم ‌کسی از مرگ طاهربوگندو ناراحت نشد. ...
  • گزارش تخلف

دپچ مد یکی از پرطرفدارترین گروه‌های موسیقی بریتانیاست

آن‌ها چهل و پنج آهنگ در جدول تک‌آهنگ‌های بریتانیا و ۱ آلبوم در بریتانیا و ایالات متحده و سراسر کشورهای اروپایی به عنوان بهترین تک‌آهنگ و آلبوم دارند. گروه دپچ مد بیش از ۱۰۰ میلیون آلبوم در سراسر جهان فروخته ‌است که با تک‌آهنگ‌های این گروه بیش از ۱۴۰ میلیون می‌شود. دپچ مد موفق‌ترین گروه الکترونیک تاریخ است … ...
  • گزارش تخلف

فداکاری، شهوتی چنان نیرومند است که در برابرش شهوت نفس و گرسنگی ناچیز است

این شهوت، قربانی خود را در عین اثبات شخصیتش نابود می‌کند. کسی یا چیزی که انسان خود را به‌خاطرش فدا می‌کند اهمیتی ندارد. ممکن است شایسته‌ی آن فداکاری باشد، ممکن است نباشد. اما هیچ شرابی تا این اندازه مستی‌آور، هیچ عشقی تا این پایه درهم‌شکننده، و هیچ گناهی تا این حد وسوسه‌انگیز نیست. انسان هنگامی که خود را فدا می‌کند، برای یک آن از خدای خود نیز بزرگ‌تر می‌شود. زیرا خدا که لایتناهی و قادر و مطلق است، نمی‌تواند خود را فدا کند …. از کتاب. پی‌دی‌اف، و فایل صوتی کتاب در👇. ...
  • گزارش تخلف

آغوش‌ها و بوسه‌ها.. کابین آسانسور را بالا می‌برند و ترمزش را می‌زنند

با جعبه ابزارم می‌پرم داخل چاله‌آسانسور. مثل تنور نانوایی گرم است. جای نشتی آب را از روی نم دیوار تشخیص می‌دهم. باید با تیشه دیوار را بکنم تا به لوله برسم. مشغول می‌شوم. از بس عرق کرده‌ام لباس به تنم چسبیده است و تیشه در دستم لیز می‌خورد. با هر ضربه‌‌ای که می‌زنم مقداری نرمه‌سیمان به صورتم می‌پاشد. چیزی نمانده است. با ضربه‌ی بعدی خرده‌سنگی از دم تیشه به چشمم می‌پرد. ...
  • گزارش تخلف

‍ ‌های_روزمره.. یه دستگاهایی هم اومده بود شبیه واکمن، اما به‌ جای کاست، سی‌دی توش می‌ذاشتن

البته گرون بود و هرکسی نداشت. ما هنوز تو راه مدرسه با هزار ترس‌ولرز آهنگای جدید سیاوش‌ و ابی و داریوش و … رو روی همون نوار کاستا باهم ردوبدل می‌کردیم. خبر رسیده بود که «آقای صدا» آلبوم جدیدشون «عطر تو» رو روونه بازار موسیقی کردن. هنوز خاطره‌ی عشق‌وحالی که سال قبل با آلبوم «ستاره‌های سربی» کرده بودم تو ذهنم مونده بود. واسه همین له‌له می‌زدم که آخرین هنرنمایی‌شون رو زودتر بشنوم. تو همین حال‌وهوا بودم و یه نوار مکسل خام هم مخصوص این آلبوم خریده بودم، که پسر داییم اومد مرخصی. مرخصی از کجا؟ از پادگان مرزی‌ای که توش خدمت می‌کرد. اونم با دست پر. ...
  • گزارش تخلف

نافراموشی.. سال‌گرد مرگم که می‌شود، همسرم می‌رود کنار بزرگراه می‌نشیند

همان ‌جایی که هشت‌سال پیش برای آخرین‌بار مرا دید. می‌نشیند روی بلوک‌های سیمانی و چنددقیقه مات‌ومبهوت به بزرگراه و ماشین‌هایی که با سرعت عبور می‌کنند خیره می‌شود. می‌بینم که قطرات اشک از گونه‌اش می‌آیند پایین. ‌بعد بلند می‌شود می‌رود دنبال زندگی‌اش. راستش این‌طوری بیشتر دوست دارم. هیچ خوش ندارم بیاید سر گورم و گریه‌زاری راه بیندازد. خوشبختانه بعد از من آدم مناسبی سر راهش قرار گرفته است. هرچند اوایل سخت بود آن‌ها را با هم ببینم، اما وقتی بچه‌شان به‌دنیا آمد و اسم مرا رویش گذاشت، خوشحال شدم. امروز تولد همسرم است. ...
  • گزارش تخلف

تیغ.. آخرین مشتری پولش را حساب می‌کند و از مغازه خارج می‌شود. می‌روم بیرون

شب سردی است. مردم از سوز باد و باران تندی که تازه شروع ‌شده است، به خانه‌هاشان پناه برده‌اند. خیابان خلوت و پیاده‌رو سوت‌وکور است. همسایه‌ها همه تعطیل کرده‌اند. تا جایی که چشمم می‌بیند، هیچ چراغی جز چراغ مغازه‌ی خودم روشن نیست. من هم باید بروم. برمی‌گردم داخل مغازه تا وسایلم را بردارم و چراغ‌ها را خاموش کنم. قیچی‌ها و دسته‌تیغ‌ها را می‌شویم و درون ظرف آب‌الکل می‌گذارم. ماشین‌اصلاح و سشوار را از برق می‌کشم و جمع می‌کنم. ...
  • گزارش تخلف

برای جامعه …امروز خوش‌‌حالم چون برای اصلاح فرهنگ جامعه قدم مثبتی برداشتم

مقاله‌ی بسیار خوبی درباره‌ی نکوهش دزدی کردن، از سایتی خارجی کپی، و با نرم‌افزار مترجم، ترجمه کردم. ایرادها و اضافه‌گویی‌های آن را اصلاح کرده، و کاستی‌ها را به آن افزودم. سپس چند فیلم کوتاه و سخن‌رانی‌هایی واقعا تأثیرگذار در همین مورد دانلود کرده، و تمام این مطالب مفید را در کانال بزرگ فرهنگی‌ تلگرامم گذاشتم. چندین هزار نفر این مطالب را خواهند دید، پس یقین دارم ارزشش را داشت ‌که برای تهیه‌شان، صبح زود بیدار شوم. آخر همسایه‌مان جدیدا وقتی می‌خواهد برود سر کار، دستگاه وای‌فای خانه‌اش را خاموش می‌کند …. ...
  • گزارش تخلف

قرار.. مرد روی نیمکت به انتظار نشسته است

به نوک درختان کاجی که از پشت دیوار دیده می‌شوند نگاه می‌کند. آسمان خاکستری انگار پیوند خورده است به دیوار سیمانی. دلش سیگار می‌خواهد، اما دوست ندارد وقتی زن می‌آید دهان و دست‌هایش بوی سیگار بدهند. ده‌دقیقه از وقت قرار گذشته است. زن همیشه وقت‌شناس بود. آن‌ها همان اوایل قرار گذاشتند که اگر روزی یکی‌شان نیامد، یعنی همه‌چیز تمام است. مرد دیدار قبلی‌شان را به‌ یاد می‌آورد. چیزی در رفتار زن ندیده بود که دلیلی بر تصمیم او برای نیامدن باشد. با خودش فکر می‌کند «نمی‌شود که همین‌طور بدون هیچ توضیحی دیگر نیاید». ...
  • گزارش تخلف

غزاداران.. پیرمردی که پیراهن مشکی به تن داشت، کنار دکه‌ی روزنامه‌فروشی ایستاد

خم شد و روزنامه‌ی صبح را باز کرد. با چشم‌های تنگ‌شده صفحات آگهی ترحیم را خواند. یکی از آگهی‌ها که از بقیه درشت‌تر چاپ شده بود را چندبار مرور کرد، سپس روزنامه را بست و راه افتاد. محل را می‌شناخت، حدود ده روز قبل هم در مراسم دیگری در همان مسجد شرکت کرده بود. دور بود و باید دو خط اتوبوس عوض می‌کرد. وقتی رسید، جلوی در مسجد پر بود از تاج‌گل‌های بسیار بزرگ، و دیوارها با پرچم و بنرهای سیاه پوشیده شده بودند. اما هنوز تشییع‌کنندگان، از محل دفن نرسیده بودند. پیرمرد به طرف مقابل خیابان رفت و روی جدول جوی آب نشست. نیم‌ساعتی که گذشت، ماشین‌هایی که روی آن‌ها عکس و دسته‌گل و اعلامیه‌ی ترحیم چسبانده بودند، یکی‌یکی از راه رسیدند. ...
  • گزارش تخلف