این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


سرگرد فیلپوت گفت:. _خیلی شنگولی مایک

عین بچه‌ای که کنار دریا شن‌بازی می‌کند، ذوق‌زده و خوشحالی …گفتم:. _امروز از خواب که بیدار شدم، شاد و شنگول بودم. می‌دانی که بعضی وقت‌ها آدم احساس می‌کند این دنیا، دنیای خیلی خوبی است …سرگرد فیلپوت گفت:. _اوهوم. باید مواظب باشی. این را بهش «آرامش قبل از طوفان» می‌گویند. وقتی این‌طور حالی به آدم دست می‌دهد، بعدش فاجعه‌ای در راه است. بهتر است شنگولی و سرخوشی‌ات را مهار کنی …. از کتاب ‌پایان. ...
  • گزارش تخلف

تا آخرین نفس.. صبح زود زن میان‌سالی با لباس‌فرم آبی وارد اتاقم می‌شود

قیافه‌‌ی عبوسی دارد، اما به نظر می‌رسد اخمش نه از روی بدخلقی، که از زور فلاکت است. کیسه‌ی سوند و ملافه‌ها را عوض می‌کند، چیزهای کثیف را در سطل بزرگ چرخدارش می‌چپاند و لخ‌لخ‌کنان می‌رود. بعد یکی دیگر با لباس‌فرم خاکستری و دمپایی می‌آید. قیافه‌ی این یکی از بی‌خوابی درهم است. اتاق را جارو می‌کند و تی می‌کشد و می‌رود. آخر سر هم پرستار سفیدپوش می‌آید و سرم‌ را عوض می‌کند و محتویات آمپولی را در سرم می‌ریزد و می‌رود. دیگر دست‌کم تا ظهر کاری به کارم ندارند. گمانم امروز از صبحانه خبری نیست. شاید برای ناهار سوپ آبکی‌ای بهم بدهند. ...
  • گزارش تخلف

کسی مثل او.. شوهرم دیگر به این کارم عادت کرده است

بعد از ازدواج تقریبا هر شب دست‌های بزرگ و زمختش را می‌گیرم و می‌نشانمش جلو پنجره‌ای که رو به باغ باز می‌شود، و برایش تند‌تند حرف می‌زنم. او با آن موهای جوگندمی و صورت ریشو می‌نشیند، و وقتی دست به سینه‌ی پر از موهای فرفری‌اش می‌کشم، مرا نگاه می‌کند. فقط نگاه می‌کند. هر شب همان داستان را می‌گویم. تعریف می‌کنم که پدر و مادرم مرا برای تماشای مراسم اعدام برده بودند، چون فکر می‌کردند «اگر ببینم که وحید به‌سزای کارش رسیده است، دلم آرام می‌شود». برایش می‌گویم که من دوازده‌ سال داشتم، و وحید باغبان میان‌سال ویلای ییلاقی‌مان بود. آخر هفته‌ها اغلب می‌رفتیم ویلا. وحید تک‌وتنها همان جا زندگی می‌کرد. آخر باغ اتاقکی داشت. ...
  • گزارش تخلف

تنها پاسخ. (قسمت اول)

خواب دیدم دارند عروسم می‌کنند. خواب عجیبی بود. عجیب از این رو که هیچ چیز عجیبی نداشت. مگر می‌شود خواب این‌قدر طبیعی باشد؟ درست مانند فیلمی مستند بود. نه گربه‌ها پرواز می‌کردند، نه فرشته‌ها آواز می‌خواندند، نه هیچ چیز دیگر. تفنگ دست مردهای ایل بود و تیر هوایی در می‌کردند. زن‌ها با شال‌های زری‌دوزی شده و دامن‌های پرچین رنگارنگ در نور لرزان آتش ایستاده بودند و کل می‌کشیدند. صدای دف و دهل می‌آمد و من، دختری پانزده ساله، درست نمی‌فهمیدم چه اتفاقی دارد می‌افتد. ...
  • گزارش تخلف

تنها پاسخ. (قسمت دوم)

خوابم می‌آمد. چند بار چشم‌هایم روی هم رفت و اگر مراد نگرفته بودم، از پشت اسب می‌افتادم. کم‌کم از دور سیاهی‌ چادرها و کله‌ها در دامنه‌ی کوه پیدا شد. آن‌جا همه منتظرمان بودند و تا رسیدیم، باز سازوآواز و تیردرکردن‌ها شروع شد. از بی‌خوابی گیج و از سواری کوفته بودم. در محیط جدید احساس غریبی می‌کردم. نگاه‌ها رویم سنگینی می‌کردند. همه مرا نشان می‌دادند و درگوشی حرف می‌زدند. گرچه زن‌ها بغلم می‌کردند و می‌بوسیدند، اما دلم گواهی‌های شومی می‌داد. ...
  • گزارش تخلف

ضعف قوای جسمانی‌ات، و قدرت گرفتن نیروهای سرکوفته‌ات

مهم نیست که چه‌کار می‌کنی! به هر حال قرار است بمیری. می‌توانی هر کاری دلت خواست بکنی. هیچ چیز نمی‌تواند مانعت شود. می‌توانی توی خیابان راه بیفتی و هر کسی را که از قیافه‌اش خوشت نیامد به گلوله ببندی. فکرش را بکن. البته فورا دستگیرت می‌کنند، ولی چه‌کار می‌توانند با تو بکنند؟!.. از کتاب ‌پایان. پاراگراف‌های دیگر و پی‌دی‌اف کتاب در👇👇👇👇. ...
  • گزارش تخلف

‌های_روزمره.. مادربزرگم، که ما عزیزجون صداش می‌کردیم، علاقه زیادی به ملانصرالدین و حکایتاش داشت

حتی یادمه یک کتاب خیلی قدیمی با خودش از روسیه آورده بود. آخه مادربزرگ و پدربزرگم زمان جنگ جهانی دوم به ایران پناهنده شده بودن! این کتاب برگای زرد کاهی داشت، و روی جلدش نقاشی‌ ملانصرالدین خندان بود که چپه روی خرش نشسته بود. عزیزجون عادت داشت واسه ما نوه‌ها کتاب بخونه. گاهی از همین کتاب، که به‌خاطر خط عجیب‌وغریبش واسه من حکم معما رو داشت، حکایتای طنزآمیز می‌خوند. کتاب رو از روی میزعسلی کنار تختش برمی‌داشت، عینک کائوچویی که با بند به گردنش آویزون بود می‌زد و با اون لهجه‌ی خاص و دوست‌داشتنیش شروع می‌کرد به خوندن. امروز صبح عجیب یاد یکی از حکایتای ملا افتادم و دیدم اون حکایتا همچینم بی‌حکمت نبودن. ماجرا از این قرار بود که روزی در اواخر عمر و اوج دوران پیری و ناتوانی، وقتی ملا به زور عصا و با کمر خمیده راه می‌رفت، ادعا می‌کنه که زور بازوش از جوونی تا حالا فرقی نکرده. مردم طبق معمول مسخره‌اش می‌کنن. ...
  • گزارش تخلف

به گمانم چیزی که به‌راستی در من هست، بی‌قراری است

دوست دارم همه‌‌جا بروم و همه‌چیز را ببینم و همه‌کار را در پیش بگیرم. در پی یافتن چیزی هستم …. از زمانی که مدرسه را ترک گفتم، در پی چیزی بودم، ولی نمی‌دانستم آن چیز چیست و چه خواهد بود. فقط با سرگشتگی و ناخرسندی به دنبالش می‌گشتم. این چیز بالاخره در جایی بود … به خودم می‌گفتم که بی‌شک در عصری که آدم ماهواره به فضا می‌فرستد و صحبت از رفتن به کرات دیگر است، چیزی هست که تو را برمی‌انگیزد و بیدار می‌کند. چیزی که دل را به تپش وا می‌دارد و می‌ارزد که تمام دنیا را دنبالش بگردی و پیدایش کنی! …از کتاب ‌پایان. پاراگراف‌های دیگر و پی‌دی‌اف کتاب در👇👇👇👇. ...
  • گزارش تخلف

پیرزن گفت:. _حالا اگر دوست داری، پسرک خوشگلم بیا تا فالت را ببینم

سکه‌ای بده تا بگویم چه آینده‌ای داری. گفتم:. _من به اراجیفی مثل فال‌بینی اعتقاد ندارم. پول مفت هم به کسی نمی‌دهم. نزدیک آمد و با چرب‌زبانی گفت:. _یک سکه شش پنی. با یک سکه شش پنی فالت را می‌بینم. شش پنی که پولی نیست. خدا بخواهد آینده خوبی پیش رو داری. ...
  • گزارش تخلف

سلام و روز به‌خیر دوستان عزیز. امیدوارم از خواندن پاراگراف‌های برگزیده آن استفاده کرده باشید

بعد از این کتاب نسبتا سنگین، می‌خواهم یک رمان جمع‌وجور جنایی از به نام ‌پایان را بخوانم. این کتاب برایم به دلایلی بسیار عزیز، و یادآور خاطرات شیرینی است. امید که شما هم با خواندن پاراگراف‌های برگزیده آن، حس خوبی را تجربه کنید …با سپاس از همراهی گرم شما. ...
  • گزارش تخلف

ویکتور خارا در روستایی فقیر در شیلی به دنیا آمد

مادرش شعرهای بومی می‌سرود و بدین ترتیب خارا از کودکی با ترانه‌های روستایی آشنا شد. با نقل مکان خانوادهٔ خارا به شهر سانتیاگو، او با محیطی متفاوت از جامعهٔ روستایی آشنا شد. خارا پس از مرگ مادرش دچار خلاء عاطفی شد و به مدرسه دینی رفت. اما پس از دو سال آن‌جا را ترک کرد و عازم دورهٔ اجباری نظامی شد. پس از پایان دورهٔ سربازی خارا به دانشگاه رفت و در آن جا به مطالعهٔ موسیقی بومی شیلی پرداخت. وی در سال ۱۹۶۹ هم‌زمان با سال‌های پرالتهاب در شیلی، نخستین آلبوم خود را به بازار فرستاد. آشنایی با تفکرات سوسیالیستی تأثیر مهمی در افکار و زندگی او به جا گذاشت و هویتی ضدامپریالیستی به موسیقی او بخشید. در سال ۱۹۶۹ حزب کمونیست، سوسیالیست‌ها و دیگر گروه‌های چپ شیلی ائتلافی به نام «جمعیت مردم» تشکیل دادند که یک سال بعد با معرفی سالوادور آلنده به عنوان کاندیدا وارد رقابت انتخاباتی شد. در این زمان خارا در استادیوم شیلی شهر سانتیاگو کنسرت بزرگی برپا کرد. ...
  • گزارش تخلف

سیصدمین جشن سالگرد.. شوهرش با این‌که مرض قند و چربی و فشارخون بالایی دارد، سال‌ها عمر کرده است

از وقتی آلزایمر هم به لیست بیماری‌های شوهرش اضافه شده است، زن هفته‌ای سه ‌بار با کیک خامه‌ای و شربت، برای خودشان جشن سالگرد ازدواج می‌گیرد. کاری که هرگز نکرده بودند ….
  • گزارش تخلف

برایان آدامز ترانه سرا، آهنگساز، گیتاریست، بیسیست، تهیه کننده، فعال اجتماعی، عکاس، و از شناخته‌شده‌ترین خواننده‌های راک است

آدامز در سال ۱۹۹۱ برای ساندترک فیلم رابین هود «شاهزاده دزدها» برندهٔ جایزه گرمی شده و تا به‌حال پنج بار نامزد دریافت گلدن گلاب بوده‌است. او گیاه‌خوار است و در فرانسه زندگی می‌کند.
  • گزارش تخلف

‌های_روزمره.. وقتی تنها هستی فقط یک مشکل داری، تازه اگه بشه اسمش رو مشکل گذاشت

چون یک دوست داری و یک دشمن، و تصمیم با خودته که دوست خودت باشی، یا دشمن خودت. تصمیم با خودته که زشت باشی یا زیبا، پست باشی یا بلند، بزرگ باشی یا حقیر، قوی باشی یا ضعیف. و در نهایت این تویی که تصمیم می‌گیری زندگیت رو صرف چی بکنی. اما وقتی با آدمایی هستی که حرفت رو نمی‌فهمن و هیچ درک و شعوری از چیزایی که برای تو ارزش داره ندارن، هر ساعت و هر دقیقه، با هر کدومشون هزار مشکل داری. شاید اونا آدمای بدی نباشن، اما هر چی که هست دنیاشون با دنیایی که تو می‌شناسی از زمین تا اورانوس با هم تفاوت داره. گاهی حتی ساده‌ترین حرف‌ هم‌دیگه رو هم درک نمی‌کنین. و بعد از مدتی متوجه می‌شین که زندگیتون به شکل توده زشت و کثیفی از مشکلات و سوءتفاهم‌های حل نشده دراومده. کلاف سردرگم بزرگی که هر چی توش دست‌وپا می‌زنین بیشتر گرفتار می‌شین و گره‌های کور بیشتر و بیشتری برای خودتون درست می‌کنین. پس قبل از شروع هر رابطه‌ای، بهتره اول دنیای خودتون رو بشناسین و جاپای خودتون رو توش محکم کنین. ...
  • گزارش تخلف