این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


تمام حساب و کتاب هایم به هم ریخت

پیش خودم کلی نقشه کشده بودم که وقتی آمدی، بدون حاشیه و خیلی جدی و مصمم، خیره شوم توی چشم هایت و بگویم «دوستت دارم». شاید شوکه می‌شدی، جا می‌خوردی، خوشحال می‌شدی، عصبانی می‌شدی، یا هر چیز دیگر. اما مجبور بودی جوابی به من بدهی. هر چه که باشد بهتر از این سر در گمی و تشویش هر روز و شبم خواهد بود …اما آمدی و در این باران رنگ و برگ، شال نارنجی هم انداخته بودی و وقتی سلام کردم لبخند زدی. حالا رقص نارنجی و زرد‌ها به کنار. لبخندت. لبخندت. لبخندت. تمام حساب و کتاب هایم به هم ریخت … … ...
  • گزارش تخلف

از همین یک خصلت جمعه‌ها خیلی خوشم می‌آید؛ تکلیفش با خودش معلوم است …مثل بقیه روز‌های هفته مرموز و آب زیر کاه نیست که هر ساعت رنگ ع

صبح که چشم باز می‌کنی یا با لبخند و چشم‌های روشن به استقبال می‌آید، یا با شمشیر از رو بسته به قصد جان …. جمعه تون سفید. 🙏🍁 ….
  • گزارش تخلف

داستان کوتاه.. نام داستان: خلاء

… حالا که گوشه این آسایشگاه روی این تخت لعنتی افتاده‌ام، هر لحظه به آن شبی فکر می‌کنم که همه چیز شروع شد. یادم هست هوا تازه داشت عطر غریب پاییز را به خودش می‌گرفت، عادت کرده بودم هر شب قبل از خواب با دوستان بروم ورزش توی هوای آزاد. حسابی خودم را خسته می‌کردم تا شاید بدون سردرد و قرص اعصاب خوابم ببرد. آن شب زود خوابیدم، ولی در اعماق خواب انگار کسی توی سرم هزارتا پرژکتور روشن کرد. تمام دنیایم پر شد از نوری به شدت سفید و زننده، مثل اینکه داخل سرم صاعقه زده باشد. حس کردم در یک آن آب مغزم خشکید و جمجمه‌ام تبدیل شد به یک گردویی که از درون پوسیده. مثل وقتهایی که ماهیچه پا می‌گیرد توی خواب، من مغزم گرفته بود و یک گوشه از کاسه سرم، سمت چپ چسبیده به شقیقه، خودش را گلوله کرده بود. هیچ نفهمیدم چقدر طول کشید، همین قدر می‌دانم درد، فراتر از تحمل بشر بود. بیهوش شدم و دوباره خوابیدم، شبیه اینکه تلویزون روشن را یکدفعه از برق بکشی. ...
  • گزارش تخلف

توی حیاط نقلی خانه پدر بزرگم، یک درخت بزرگ هست که اسمش را نمی‌دانم اما هر سال پاییز این موقع‌ها که می‌شود و سوز هوا دیگر آزار می‌د

اما وقتی مادر بزرگ سر اولین زایمان رفت، درست همین وقت‌های پاییز که سوز هوا دیگر آزار می‌دهد، مو‌های پدر بزرگ یک شبه سپید شد …حالا من و مادرم، همراه پدر بزرگ سال هاست این موقع‌ها که می‌شود می‌رویم توی نخ درخت که حتی یک برگ زرد هم ندارد و انگار یک شبه پاییز را باور می‌کند، صبح که چشم باز می‌کنی می‌بینی تمام برگ هایش زرد زرد است. غمگین است، اما چه شکوهی دارد. یک پارچه مثل طلا …. ...
  • گزارش تخلف