این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


از این دو نوع نرسیدن کدام سخت‌تر است؟

این که عاشقش باشی و عاشقت باشد و سر نوشت، با همه تلاش و مبارزه‌ای که می‌کنید، روی خوش نشان ندهد و نشود …یا این که عاشقش باشی و عاشقت نباشد و او، با همه تلاش و مبارزه‌ای که می‌کنی، روی خوش نشان ندهد و نشود …احتمالا خیلی‌ها اولی را سخت‌تر بدانند.. من اما بر این باورم که در حالت اول، شما برای گذران باقی عمر، کلی خاطرات شیرین ذخیره دارید. اما در حالت دوم بجز تلخی هیچ نیست. …. ...
  • گزارش تخلف

نزدیکهای ظهر یک روز سرد اواسط آذر ماه بود. یک نگاه به جنسها کرد و یک نگاه به من، بعد گفت:

_بابا جان طلق نسوز واسه روی در علا الدین داری؟. اولش اصلا نفهمیدم چه می‌گوید، درست است که مغازه من لوازم خانگی فروشی بود، ولی آخر طلق نسوز؟! علاالدین؟!. چند لحظه مات نگاهش کردم؛ از خاکسپاری آخرین پدر بزرگ و مادر بزرگم تقریبا ده سال می‌گذشت. پیرمرد انگار از دنیای دیگری داشت صحبت می‌کرد؛ دنیایی که بجز چند تا خاطره، چیز دیگری از آن برایم باقی نمانده است. یادم افتاد بوی نفت و شعله‌ی گرد سوز پشت طلق علاالدین را با آن رنگ آبی و زردش، یادم افتاد قالی شستن توی حیاط خانه را نزدیک عید، یادم افتاد دنبال مرغ و خروس‌ها کردن توی باغچه را؛ و داد و بیداد پدر بزرگ که می‌گفت:. _بابا جان نکن، تازه اونجا رو بیل زدم که تخم گل و سبزی بکارم. یادم افتاد از بقالی یک سیر سیریشم خریدن و چند برگ بزرگ روزنامه برداشتن و یواشکی چند تا حصیر از لای پرده حصیری بیرون کشیدن و کاغذ باد درست کردن را، آن هم با سه تا دنباله‌ی بلند‌تر از قد خودمان. یادم افتاد جمعه‌ها همه‌ی فامیل توی خانه مادر بزرگ و پدر بزرگ جمع شدن و بچه‌ها توی کوچه گل کوچک زدن را. ...
  • گزارش تخلف

باشد قبول؛ از فردا یک ساعت زود‌تر بیدار می‌شوم و می‌روم پارک ورزش. بعد هم صبحانه و سر کلاس درس

تمام فکر و ذهنم را می‌دهم به کارم. شوخی که نیست تربیت بچه‌های مردم، آن هم در امر مهمی مثل هنر. با همه حواسم تدریس می‌کنم، مثلا یادم می‌ماند به همه‌ی نقاشی‌های بچه‌ها بیست بدهم، نه فقط آن هایی را که کنار یک خانه، زوجی دست در دست هم را کشیده‌اند با گل و درخت و کوه و خورشید و چند تا هفت به جای پرنده‌ها در آسمان. و این که حتما باید حواسم باشد آن پسر شلوغ و با مزه و شیرین زبان را، همان که مو‌های خرمایی و چشم‌های درشت عسلی رنگ دارد، به جای «فرزاد»، «فرزان» صدا نزنم. سعی می‌کنم کلاس موسیقی هم برای بچه‌ها ترتیب بدهم، از وقت خودم و به شکل فوق برنامه و کاملا رایگان. خلاصه تا شب هر جور هست خودم را توی مدرسه سر گرم می‌کنم. غروب هم جایی کار آزاد برای خودم دست و پا می‌کنم. اگر شده پیک موتوری توی فست فود باشد. اصلا باید جوری بشود که وقتی به خانه رسیدم نای لباس عوض کردن نداشته باشم. ...
  • گزارش تخلف

ازدواج کردن کسانی که از جنس هم نیستند و همدیگر را دوست ندارند، با این عقیده که:

«بعدا به مرور زمان درست می‌شود». مانند پوشیدن جوراب لنگ به لنگ است؛ همان طور که آن جوراب، کار آدم را تا وقتی توی کفش است راه می‌اندازد، آن زوج هم در اتاق خواب و آشپزخانه کار هم را راه می‌اندازند. اما شما رویتان می‌شود با چنین جورابی، بروید مهمانی؟ یا مثلا ممکن است در اثر مرور زمان رنگ جوراب‌ها، توی کفش عوض شود؟ نه! آن‌ها فقط هر روز کثیف‌تر و چرک‌تر می‌شوند …. ...
  • گزارش تخلف

گوشی موبایل را بر می‌دارم، اول دفتر تلفن، از «الف» تا «ی» از «A» تا «Z» حتی در حد یک پیامک: «سلام، خوبی؟»

نه! هیچ کدام …. می روم سراغ آن موشک سفید توی دایره‌ی آبی رنگ، این گروه، آن گپ، این کانال، آن چت، حتی در حد یک پست، یک عکس، یک استیکر. نه! هیچ کدام …اینستا را هم دید می‌زنم، چند تا آدم که جز عکس هایشان چیزی از آن‌ها نمی‌شناسم، چند تا پست ندیده و نخوانده را لایک می‌کنم؛. مثلا یعنی که من هستم،. ولی نیستم …یک لیوان چای می‌ریزم. چای خیلی داغ است، می‌روم توی نخ ماهی‌های آکواریوم. دنبال هم می‌کنند؛ از این طرف آب، به آن طرف آب. ...
  • گزارش تخلف

داستان کوتاه.. نام داستان: پیامی برای آلمان …

برف می‌بارد، از آن برفهای درشت و آبداری که از آسمان یکسره خاکستری و تنگ-گرفته‌ی اسفند ماه می‌بارد و روی زمینهای گل و شل، هنوز ننشسته آب می‌شود. او کنار خیابان منتظر سرویس مدرسه‌اش ایستاده و رقص دانه‌های سبکبار برف را نگاه می‌کند، یکی را نشان می‌کند و با چشم دنبالش می‌دود تا ببیند سرنوشت آن بلور زیبا که با آرامش در آسمان چرخ می‌خورد به کجا ختم خواهد شد، معمولا هم آن دانه می‌رود و بین بقیه برفها گم می‌شود. این بازی را دوست دارد، همیشه وقتی برف می‌بارد این کار را انجام می‌دهد؛ آن روز هم -درست یک سال قبل- مثل الان همین کار را می‌کرد؛ کنار پنجره سالن بزرگ ایستاده بود و با نگاهش، دانه‌های برف را دنبال می‌کرد. به او اجازه نداده بودند وارد اتاق بشود، اتاقی که مادرش را برای آخرین بار آنجا دید. برای همین او کنار پنجره منتظر ماند تا بالاخره پدر آمد و دست روی شانه‌های کوچکش گذاشت و گفت: «تموم شد بابا جون، بریم دیگه». و با عجله راه افتادند. وقتی به پایین پله‌های سنگی و بزرگ ساختمان رسیدند، پدر یقه پالتو اش را بالا کشید و جلوی او روی پنجه پا نشست، دستهای کوچکش را در دست فشرد و در حالی که توی چشمهای ...
  • گزارش تخلف

جان من! تو بگو این عجیب نیست؟

عجیب نیست که بین من و تو هزاران کیلومتر راه و یک اقیانوس و دو سال و نیم غربت، فاصله انداخته و باز هم من صبح‌ها ی زود که بیدار می‌شوم، تو را قبل از خودم به یاد می‌آورم؟. این عجیب نیست که بین این همه مو‌های بلوند و بدن‌های سفید، هنوز هم چشم‌های بی قرارم به دنبال چادر سیاه و صورت سبزه‌ات می‌گردند؟. این عجیب نیست که غروب‌های یکشنبه توی ازدحام این همه آدم سرمست و شاد که آمده‌اند کنار راین تا خستگی یک هفته کار را از تن بزدایند، من وسط سیل پای کوبی و موسیقی و نور، خیره شوم به جریان رود و دستم دور هیچ کمری حلقه نشود برای رقص؟ دروغ چرا؟! انگشتانم فقط حلقه می‌شوند دور کمر جام تا کمی گیج شوم و راین را کارون ببینم، دوسلدورف را اهواز. این عجیب نیست که من از آن جنوبی‌ترین رود ایران تا این غربی‌ترین رود آلمان، و از بین این همه آدم، تنها تو را خواسته‌ام؛ تنها تو را دوست داشته‌ام؟. جان من! تو بگو این عجیب نیست؟ …. ...
  • گزارش تخلف

شده تا حالا دقت کنی که ما چقدر به استفاده کردن از بعضی جملات کلیشه‌ای عادت کرده‌ایم؟

آن هم بدون فکر کردن و همین جور طوطی وار؟. مثلا خیلی راحت می‌گوییم:. «فلانی دیگر کارد به استخوانش رسیده است.». بیا یک دقیقه به همین جمله فکر کنیم؛ نوک تیز کارد را در نظر بگیر، برندگی لبه کارد را تجسم کن، آن وقت خیال کن این جسم سرد و سخت را فرو کنند توی بازو یا ران پایت! اول چند لایه از پوست نازکت را به راحتی می‌درد و بعد می‌رسد به رگ و پی و عصب و گوشت. همه را با هم می‌برد و جلو می‌رود. انقدر می‌برد و می‌رود تا به سفیدی و سختی استخوان می‌رسد. حالا یا آن را می‌خراشد و رد می‌شود، یا اگر ضربه محکم‌تر باشد، آن را هم خرد می‌کند و می‌شکند، یا که بین دو تا استخوان گیر می‌کند. و در همین حال خون است که از رگ و گوشت پاره شده، با هر ضربان قلب فواره می‌زند.. ...
  • گزارش تخلف

در زندگی گاهی به فرد یا افرادی بر خواهید خورد که می‌گویند:

«من هیچ وقت در زندگی دچار فهم اشتباه مسائل نمی‌شوم!». اینگونه افراد کاملا درست می‌گویند، زیرا اشتباه فهمیدن اصولا متوقف بر فعل فهمیدن است، و نسبت به دریافت آنها از مقوله‌ی فهم، حرفشان کاملا صادق است. درست مانند نابینای مادرزادی که ادعا داشته باشد هرگز در زندگی گرفتار خطای دید نشده است؛ و چه کس می‌تواند بگوید فرد نابینا اشتباه یا دروغ گفته؟!. بله این افراد کاملا حق به جانب، اصلا اشتباه نمی‌گویند؛ فقط یک توصیه: تا حد امکان از اینگونه افراد فاصله بگیرید. … ...
  • گزارش تخلف

قبل از تو بر این باور بودم که هیچ چیز این دنیا همیشگی نیست؛.. تمام آتش‌ها روزی خاموش می‌شوند

تمام عشق‌ها روزی فراموش می‌شوند. تمام رفته‌ها روزی مشمول نسیان می‌شوند. تمام یاد‌ها زیر آوار زمان، پنهان می‌شوند. تا تو آمدی و نماندی و این نکته را خوب دریافتم که تنها چیز همیشگی در این دنیا، نامش حسرت است … … ...
  • گزارش تخلف

یک غروب جمعه را تصور کن؛ در خانه تنهایی و لم داده‌ای روی کاناپه تا بعد از مدتها استرس، چند ساعتی را مثلا برای خودت باشی …کنترل به

اما ناگهان روی یک کانال میخ کوب می‌شوی؛ همان آهنگی که نباید …موزیک مثل خنجر می‌نشیند به استخوان آن آرامشی که به خودت وعده داده بودی. نرم نرم نمی‌آید، یکباره ویران می‌کند، جوری که حتی فرصت نمی‌کنی دکمه‌ی کنترل را فشار بدهی. راه گریزی نیست؛. گوش می‌دهی. گوش می‌دهی. گوش می‌دهی. خودت هم نمی‌فهمی چه وقت گونه هایت خیس می‌شوند. حتی نمی‌دانی به چه فکر می‌کنی؛ آیا به زنی که دارد در یک خانه‌ی اجاره‌ای توی این شهر بی در و پیکر، بچه‌ی سومش را شیر می‌دهد و به دومی دیکته می‌گوید و جوراب اولی را وصله می‌کند می‌اندیشی؟. نه!. ...
  • گزارش تخلف