این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


تو را دوست دارم. نه به خاطر حالت خمار و شیدای چشمانت

برای این که وقتی غمگینم، هر قدر هم که آن را با لبخند بپوشانم، چشم هایت از نگاهم می‌فهمند.. تو را دوست دارم. نه به خاطر عطر و تاب و رنگ گیسویت. برای این که وقتی موهایت را رنگ می‌کنی و من نمی‌فهمم، با این که مثل هر زنی می‌رنجی، باز با لبخند می‌گویی: «عزیزم رنگ موهایم خوب شده؟». تو را دوست دارم. نه به خاطر اندام رعنا و موزونت. برای این که می‌دانم چین روی پوست شکمت حاصل نور امیدیست که به زندگی مان بخشیدی، و کبودی زیر چشمانت از شب بیداری هایی است که بچه را بردی اتاق کناری تا من آرام بخوابم …تو را دوست دارم. نه به خاطر لحن شیرین و گیرا و شیوای کلامت. برای همان ترانه هایی که غلط و غلوت و پرتکی، وقتی داری ظرف میشویی و من چرت بعد از ظهرم را می‌زنم، زیر لب زمزمه میکنی …تو را دوست دارم. ...
  • گزارش تخلف

پدر بزرگ عاشق باغچه‌ی خانه‌اش بود

تا جایی که من یادم هست در هشتاد و پنج سالگی، آن را بیل می‌زد و تویش ذرت و آفتاب گردان و یک طرفش را هم خیار و گوجه فرنگی می‌کاشت. هنوز خاطرم هست آن سال را که سیب زمینی کاشته بود و با چه ذوق و شوقی سیب زمینی‌های فسقلی را که به زحمت از گردو بزرگتر بودند از خاک بیرون می‌کشید و می‌گفت:. «حالا یاد گرفتم، سال بعد حتما سیب زمینی درست و حسابی عمل می‌آورم.». بار‌ها این را تکرار کرده بود که دوست دارد وقتی مرد توی همین باغچه یک گوشه‌ای خاکش کنند. وقتی در سن نود و دو فوت کرد، بچه‌ها هنوز چهلمش نرسیده بود که خانه را فروختند به بساز بفروش و.. بله! همان قصه کلیشه‌ای و تکراری.. بله، خیلی از ما این داستان تکراری را شنیده‌ایم، خیلی هایمان هم نقش کوچک و بزرگی در آن بازی کرده‌ایم. اما حرف من این است که مهم نیست کدام خدا را می‌پرستیم و اصلا خدایی را می‌پرستیم یا نه، حتی این هم مهم نیست که روح و بقای پس از مرگ افسانه است یا حقیقت.. ...
  • گزارش تخلف

امروز بی حوصلگی‌ها و دلتنگی هایم را. مثل یک مشت گندم. جلوی طاقچه‌ی پنجره پاشیدم

اما چرا هیچ کبوتری. از این آسمان گرفته سر گذر ندارد؟. می گویی پرستو‌ها رفتند به این زودی؟. هنوز هوا آن قدر‌ها هم سرد نیست …گنجشک‌ها چه. گندم دوست ندارند؟. این دانه‌ها اینجا باید بپوسند یعنی؟ ….
  • گزارش تخلف

گاهی جواب دادن به بعضی سوال‌های خیلی ساده و از روی محبت چقدر سخت است.. دوستی که می‌پرسد «خوبی»؟

واقعا چه باید در جواب سوالش گفت؟ بگویم عالی! خوب! معرکه!.. خب این که می‌شود دروغ، آن هم یک دروغ شاخ دار. بگویی نه خوب نیستم، اتفاقا خیلی هم خسته و دلگیر و دلتنگ و آشفته و.. خب این هم که شد گله گذاری و شکایت و ناشکری و انرژی منفی دادن. فکر کنم همین است که جواب خیلی از چطوری؟ خوبی؟ ...
  • گزارش تخلف

امروز با نامزدم رفته بودیم خانه ببینیم برای اجاره، آخر چیزی به مجلس عروسی نمانده

هر بنگاه مسکنی که رفتیم چند تا آپارتمان نشانمان داد اما هر کدامشان یک ایرادی داشتند؛ یکی آشپز خانه‌اش کوچک بود، یکی راه پله هایش خیلی کثیف بود و یکی هم صاحب خانه‌اش آدم عوضی ای معلوم می‌شد. فقط یک خانه بود که واقعا همه چیزش خوب بود. هم شیک و نو ساز بود و هم بزرگ و دنج و آرام. اصلا انگار سازنده‌اش آنجا را برای یک زندگی عاشقانه ساخته بود بس که همه چیزش رمانتیک بود. اما نامزدم هر کار کرد و هر چه گفت من الکی یک بهانه و یک ایراد بیخودی گرفتم و قبول نکردم. آخرش هم با این بهانه که حالا وقت زیاد است و باز فردا هم دنبال خانه می‌گردیم، راضی اش کردم که بی خیال آن خانه شود. نامزدم خیلی دختر نجیب و فهمیده‌ای است، واقعا هم برایش ارزش و احترام زیادی قائلم، اما همه چیز را که نمی‌شود گفت. مثلا چطور باید برایش توضیح می‌دادم که اگر این خانه را بگیریم من بخت برگشته هر بار که سوار آسانسور می‌شوم، تا برسم به طبقه ششم، یک دنیا خاطره و آه و حسرت آوار می‌شود روی سرم با این آهنگ لعنتی؟ …. ...
  • گزارش تخلف

تنهایی به خودی خود چیز بدی نیست

بد نیست که هیچ، گاهی حتی بسیار لذت بخش است که یک قوری چای زعفرانی دم کنی و با آبنبات یا پولکی کنارش توی سینی، لم بدهی روی تخت کنج حیاط. یا نه؛ اصلا بنشینی و از پنجره‌ی اتاقت غروب شب جمعه را از پس پرده‌ی دود و دم آسمان شهر شلوغ نگاه کنی و همراه با یک موسیقی ملایم، در اعماق خودت غرق شوی. یا ولو شوی جلوی تلویزیون و یک فیلم سرگرم کننده، مثلا ماموریت غیر ممکن را ببینی و بعد دوش بگیری و بزنی بیرون توی پارک، چند تا نفس عمیق و یک میهمانی تماشا. جیغ و داد بچه‌ها، پیاده روی پیر مردها و پیر زن‌ها و هیاهوی والیبال و گل کوچک و.. اما.. اما تنهایی زمانی بد می‌شود که همه‌ی این کارها را با یاد کسی که باید باشد و نیست پیوند بزنی. کسی که شانه به شانه‌ات روی تخت لم نداده و پولکی دهانش نمی‌گذاری تا آرام بخندد و چال گونه هایش.. آه!. کسی که شب جمعه کنار پنجره‌ی اتاقت نمی‌آید دستهای کوچکش را از پشت بگذارد روی شانه‌ات تا با گرمی دستهایش.. ...
  • گزارش تخلف

ترامپ و کلینگتون را بی خیال، سرت را از توی این سایت و آن کانال بیاور بیرون، مرا نگاه کن

من و تو را چه به بالا رفتن قیمت طلا و پایین آمدن شاخص بورس؟ بیا سهم خودمان را از این دنیا برداریم، بیا چایت را بردار سرد شد. چای دارچین است، همان جور که دوست داری ….
  • گزارش تخلف

اگر پل ارتباطی مستقیم با خدا داشتم، حتما و به شکل جدی به او پیشنهاد می‌دادم وقتی که احیانا باز دلش هوس دردسر کرد و خواست ورژن جدید

«یک دوربین جلوی خودکار». دوربین جلو را که همه می‌دانیم چیست و چه کار می‌کند؛ اما خودکار بودنش به این شکل باشد که هر وقت شخص خواست در مورد رفتار فرد دیگری نظر دهد، یا حتی فکر و قضاوت کند، دوربین خودکار فعال شده و تصاویری از رفتار آن شخص، در شرایط مشابه را برایش پخش کند. فقط بدی کار این است که به احتمال زیاد خیلی از انسان‌های ورژن جدید، با این که زبان دارند، لال به نظر خواهند رسید …. ...
  • گزارش تخلف

داستانک …. تنها روی مبل لم داده‌ام و به سقف خیره شده‌ام

چند دقیقه پیش آخرین مرزهای کلافگی و بی حوصلگی را رد کردم و الان دیگر بی خیال بی خیالم. حالا دارم مثل یک تکه از اساس خانه، وقت می‌گذرانم. زیاد هم بد نیست. فقط این آگاهی از وجود خودم، این اندیشیدن لاینقطع و خودکار را نمی‌شود کاری کرد. دلم قهوه می‌خواهد، اما نه آنقدر که بلند شوم و درست کنم. نگاهم از روی سقف سر می‌خورد و می‌افتد به نور کم حالی که از پنجره می‌تابد و در حال رنگ باختن است. دارد غروب می‌شود. لعنت به غروب. از تاریکی بیزارم. ...
  • گزارش تخلف

یکه و تنها شناور بودن روی پهنه اقیانوس را دوست دارم اما در عین حال از آن می‌ترسم …صدای بارش دیوانه وار باران و غرش وحشی رعد را دوس

من حتی زوزه‌ی گرگ و نعره‌ی شیر را در دل شب ظلمانی جنگل دوست دارم اما در عین حال از آن می‌ترسم …من... من... من... راستش من شما را هم دوست دارم اما در عین حال از شما می‌ترسم. ….
  • گزارش تخلف

وقتی توی یک میهمانی شاد و شلوغ نشسته‌ای که همه دارند در کمال صفا و صمیمیت با هم بگو و بخند و شوخی می‌کنند، یا توی یک عروسی که بساط

انگار که فرسنگ‌ها از جایی که نشسته فاصله دارد. او نه افسرده است، نه بیماری روانی دیگری دارد. حتی اگر بیشتر دقت می‌کردی، چند لحظه پیش شاید او را وسط یک بحث جذاب، یا در حال رقص می‌دیدی …این حال ناخودآگاه به گمانم حقیقی‌ترین شکل بودن یک انسان است. حالی که یک آن، در بین شلوغ‌ترین اجتماعات بشری، آدم یکباره به این ادراک می‌رسد که چقدر تنهایی اش عمیق است …. ...
  • گزارش تخلف