این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


عشق.. یک کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می‌رفت

دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می‌کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست …. کرگدن گفت: همه کرگدن‌ها تنها هستند. دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟. کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟. دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند. کرگدن گفت: نه امکان ندارد، کرگدن‌ها نمی‌توانند با کسی دوست شوند. دم جنبانک گفت: اما پشت تو می‌خارد، لای چینهای پوستت پر از حشره‌های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند. یکی باید حشره‌های تو رو بردارد. ...
  • گزارش تخلف

…اگر چرخ روزگار یا دست سرنوشت یا حادثه و اتفاق یا خواست خدا یا اصلا هر چیز دیگری، سبب شود که تو سهم من بشوی، می‌دانی چه کار خواهم

شب اول تو را به خانه‌ام خواهم برد، و تا صبح عین آدم‌های گیج و گنگ فقط نگاهت می‌کنم. فردا صبح هم مانند آن رفتگر شهرداری که چند ملیارد پول پیدا کرده بود، راه می‌افتم توی خیابان‌ها تا صاحبت را پیدا کنم …. ...
  • گزارش تخلف

دوستت دارم. مثل کفاشی که هر دو پایش فلج است

دوستت دارم. مثل آبدارچی بانکی، که چند ماه است اجاره خانه‌اش عقب افتاده. دوستت دارم. مثل مربی مهد کودکی که دکتر گفته تا ابد اجاقش کور است. دوستت دارم. مثل خودم …. مثل هیچ کس …. دوستت دارم ای حسرت جان کاه …. ...
  • گزارش تخلف

😅.. (در اوصاف نگاه دل برانه) …امان و آه و افغان از نگاه دلبرم.. بشنو تا بگویم چه آورد نگاهش بر سرم

صبح زود رفتم دو تا نان سنگک بخرم. برای صرف ناشتایی، نزد بانو ببرم. از بخت بدم، نانوایی آن روز کنجد نداشت. برایم دو عدد نان سنگک ساده گذاشت. شاد و شنگول و خوشحال، رفتم به سوی خانه. تا با عزیز مهربانم بخوریم صبحانه. همسر خوبم وقتی که نان‌ها را دید. غرشی کرد مثل رعد و بر من پرید. که نمی‌دانی من نان کنجدی دوست دارم؟. ...
  • گزارش تخلف

عزیزان دوست درود …پیش از هر چیز می‌خواهم بدانید که شدیدا از بودن در کنار شما خرسندم، و عمیقا همراهی تان را قدر می‌شناسم …تقریبا پا

ابتدای کار همان هفت هشت نفر عزیزی که ذکرشان رفت، از سر محبتی که بینمان بود عضو شدند. اما حالا که تعداد اعضا، بدون هیچ تبلیغ و حتی درخواست دوستانه‌ای، به بیش از صد نفر رسیده است، وظیفه خودم دانستم که اول از همه از حضور پر مهرتان سپاسگذاری کنم، و دوم این که از این به بعد سعی می‌کنم مطالب را به صورت دسته بندی شده قرار بدهم تا شما عزیزان بتوانید در صورت تمایل، مطلب مورد نظرتان را با استفاده از هشتک‌ها راحت‌تر پیدا کنید. در آخر هم از همه همراهان گرامی درخواست می‌کنم اینجانب را از انتقادات و نظراتشان بی بهره نگذارند. (آی دی در بیوگرافی کانال موجود است.). آرزوی بهروزی و شاد کامی. م. سرخوش ...
  • گزارش تخلف

توی حیاط نقلی خانه پدر بزرگم، یک درخت بزرگ هست که اسمش را نمی‌دانم اما هر سال پاییز این موقع‌ها که می‌شود و سوز هوا دیگر آزار می‌د

اما وقتی مادر بزرگ سر اولین زایمان رفت، درست همین وقت‌های پاییز که سوز هوا دیگر آزار می‌دهد، مو‌های پدر بزرگ یک شبه سپید شد …حالا من و مادرم، همراه پدر بزرگ سال هاست این موقع‌ها که می‌شود می‌رویم توی نخ درخت که حتی یک برگ زرد هم ندارد و انگار یک شبه پاییز را باور می‌کند، صبح که چشم باز می‌کنی می‌بینی تمام برگ هایش زرد زرد است. غمگین است، اما چه شکوهی دارد. یک پارچه مثل طلا …. ...
  • گزارش تخلف

داغ من اگر داغ نباشد، سینه‌ام اگر سوخته.. قلم به که خاموش بماند، لبم بماند دوخته

اسم این را دیگر باید گذاشت «نق و نال زدن بیخودی و زورکی» وقتی می‌سرایی:. (خیال کن تو نباشی و پائیز باشد و باران هم ببارد). انگار فرقی دارد. که او نباشد و برگ ریزان پائیز باشد. یا او نباشد و بهاران شکوفه ریز باشد. مرگ، مرگ است دیگر. فصلش چه فرقی دارد …. ...
  • گزارش تخلف

هیچ می‌دانید چند صد تا رنگ وجود دارد که همه‌ی مردم دنیا به آن «سبز» می‌گویند؟

بدون این که هیچ کدام از آن رنگ‌ها دقیقا مثل هم باشند؟. عواطف انسان‌ها هم عینا همین جور است. همه می‌دانند شادی، خوشبختی، اندوه، غربت، و.. چیست. اما نباید توقع داشت وقتی تو مثلا به دوستت، حالا هر قدر هم که صمیمی باشد، می‌گویی من عاشق شده‌ام! یا غمگینم! همان چیزی را ادراک کند که منظور تو بوده. به احتمال زیاد او دارد به طیف دیگری از رنگ «سبز» می‌اندیشد. … ...
  • گزارش تخلف

آهنگ تمام می‌شود و باز آن را روی تکرار می‌گذاری.. -چیز به این قشنگی هیچ وقت نباید تموم بشه

فیلتر قرمز پایه بلند را توی زیر سیگاری له می‌کنی و سیگار مرا دوباره توی پاکت سر جایش می‌گذاری. می گویی:. -خب دیگه فکر کنم حالا نوبت کادو شده. بسته کوچک را باز می‌کنی؛ چیزی که می‌بینم آخرین چیزی است که از تو انتظار دارم. انقدر این کارت برایم عجیب است که گویی ادامه هزیان‌ها و کابوس‌های این هفت شب است. یک قوطی پر قرص خواب خیلی قوی!. ماتم برده!. صدایت را می‌شنوم که می‌گویی می‌خواهی زود بیایی پیشم، که دیگر تحمل نداری، که دلت خیلی تنگ است. از پارچ روی پاتختی یک لیوان بزرگ آب می‌ریزی و آن را جلوی صورتت می‌گیری. ...
  • گزارش تخلف

داستان کوتاه.. امشب از اولین دقایق غروب، در تمام مسیر پا به پا دنبالت بودم

توی تمام خیابان‌ها و کوچه‌ها و فروشگاه‌ها سایه به سایه با تو آمدم. حتی وقتی توی همان پارک همیشگی نشستی روی آن نیمکت، من همان حوالی پرسه می‌زدم. همان حوالی یعنی نزدیک‌ترین جایی که برایم امکان داشت. بوی تو در هوا بود؛ بوی عطر اقاقی، با این که باران برگ می‌بارید. تو روی آن نیمکت که قبلا چوبی بود و حالا آهنی، نشسته بودی و برای من تندیس بی تکرار زیبایی بودی. حس می‌کردم داری به چه می‌اندیشی. به آبی دریاچه مصنوعی خیره، زیر آن ترکه‌های آویزان و عریان بید، دستی به صورتت کشیدی و بی گمان آن دقایق را مرور کردی که من گفتم:. -همه آدم‌ها معمولا دست کم یک بار توی زندگی عاشق میشن، اما اکثرا این واژه رو یا به گند می‌کشن یا نهایتا در حد یک چیز مبتذل و پیش پا افتاده، تحقیر می‌کنن.. -بیا ما که این‌ها رو می‌دونیم، این کار رو نکنیم …-شک ندارم که تو هم مثل من به قداست این کلمه ایمان داری …-همون اندازه که تو حرمتش رو ادراک می‌کنی …-حسش می‌کنی؟. ...
  • گزارش تخلف

چه خیال کرده‌ای؟. به گمانت لابد می‌آیم التماست می‌کنم که برگردی؟

یا سر همین کوچه که رفتی می‌نشینم تکیه به دیوار و زانوی غم به بغل؟. آن رفتنی که با پای خودش رفت اگر هم بیاید دیگر آن نیست که رفته.. راستی!. دیده‌ای این روز‌ها پائیز دارد کولاک می‌کند؟. هوا هم چقدر سرد شده؟. به من چه!. ولی آیا دست گرمی داری برای فشردن؟. یک جیب و دو دستت به راه است؟. اصلا به من چه!. ...
  • گزارش تخلف

…مردی سی و چند ساله رو به پنجره، با لیوان چای در دستش که بخار از آن بلند می‌شود ایستاده است

چیزی بین باد و نسیم، برگ‌های زرد باقی مانده روی شاخه‌های درختان چنار پارک را تکان می‌دهد و نرم بارانی که از نیمه‌های دیشب شروع شده، شبنم وار می‌بارد. توی کوچه زن شیک پوشی شتابان عبور می‌کند. هوا یکدفعه سرد شده و زن که لباس نازک و چسبی پوشیده، انگار سردش باشد خودش را محکم بغل کرده و تقریبا می‌دود. مرد هم لرزش می‌گیرد و یک جرعه چای می‌نوشد. هنوز خیلی داغ است و زبانش کمی می‌سوزد. صدای قیل و قال بچه‌ها از حیاط مدرسه‌ای که آن طرف خیابان است، با صدای اذان مسجد در هم می‌پیچد. از خانه‌ی همسایه بوی قرمه سبزی می‌آید. دل مرد ضعف می‌رود. از وقتی بیدار شده فقط چای و سیگار. ...
  • گزارش تخلف

کاش اشیاء انقدر گستاخ نبودند و فقط همان کاری را انجام می‌دادند که برای آن ساخته شده‌اند …مثلا خیابان‌ها فقط مجموعه‌ای از چندین کام

و کارشان هم این بود که آدم‌ها را از مکانی به مکان دیگر ببرند. یا عطر‌ها، فقط مخلوطی از چند اسانس و یک ماده روغنی حامل بودند که بدن و لباس آدم‌ها را خوش بو می‌کند. اصلا چه معنی دارد وقتی آدم توی یک خیابان خاص، از کنار کسی عبور می‌کند که عطر خاصی زده است، بیفتد و بمیرد؟!. این اشیاء واقعا گستاخ شده‌اند، باید فکری کرد …. ...
  • گزارش تخلف

نام داستان: حقوق!

… اولش خواستم خودم را به نشنیدن بزنم، اما صدای جیغ کشیدن‌های زن حالت عصبی و عجیبی داشت که شبیه دعوا‌های معمول توی مجتمع ما نبود، برای همین مجبور شدم بلند شوم و لب تخت خواب یک نفره‌ام بنشینم و پرده را کنار بزنم، حتی لای پنجره را هم با وجود سوز سردی که هوای برفی داشت باز کردم تا بهتر بشنوم … حوالی ساعت سه بعد از ظهر بود. ساعت شوم و نفرین شده‌ای که هیچ کاری نمی‌شود کرد. از کودکی از این ساعت روز بیزار بودم؛ یادم هست وادارم می‌کردند بخوابم، اما من فقط انرژی و نشاط و شور زندگی را درونم سرکوب می‌کردم و توی رخت خوابم شکلک مردن در می‌آوردم تازمان لعنتی بگذرد، و در عین حال برای خودم فکر و خیالهای عجیب و غریب درست می‌کردم. هنوز هم بعد از شصت و هشت سال که از عمر بی ثمرم می‌گذرد همین حال و همین عادت را رها نکرده‌ام. مثلا امروز دراز کشیده بودم و در خلسه خودم کلمه «حق» را نشخوار می‌کردم. این فکر برایم آمد که انسان اولیه از زمانی که به شکل جدی و منطقی شروع کرد به اندیشیدن، زندگی اش به دو بخش تقسیم شد؛ اول انجام تمام کارهایی که تا قبل از اندیشیدن هم انجام می‌داد و دوم یافتن دلایلی برای تمام آن کار‌ها. ...
  • گزارش تخلف