این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


باور دارم که یک روز به شما خواهم رسید؛. شاید فقط کمی دیر‌تر،. شاید فقط کمی دور‌تر،

اما شک نکنید …مثلا شاید از خاک مزارم گیاهی بروید،. دانه هایش را باد بپراکند،. پرنده‌ای در مسیر کوچ. بیاید دانه را بخورد،. پر بگشاید تا از خستگی. آرام بگیرد بر شاخه‌ی درخت روبه ایوان خانه‌ی تان؛. و شما که نشسته‌اید و دارید برای زمستان نوه هایتان بافتنی می‌بافید. -یک جفت دستکش کوچک. یا یک شال گردن نرم و ظریف-. ...
  • گزارش تخلف

نام مادربزرگ من الناز بود و پدر بزرگ همیشه او را بانام کامل صدا می‌زد

تا همین اواخر عمر که یکهویی شروع کرد به او نسترن گفتن!. دکتر‌ها تشخیص آلزایمر دادند اما همیشه برایم جای سوال بود که خب ساناز، بهناز، مهناز، حتی الهام، آخر از کجا یک دفعه نسترن؟!. بعد‌ها با خودم گفتم شاید پیرمرد فقط داشته بازی در می‌آورده و دلش می‌خواسته آخر عمری آن چه را یک عمر توی دلش دوست داشته ببیند نه واقعیت را …. ...
  • گزارش تخلف

خب همیشه که نه، همیشه خیلی زیاد است می‌دانم، اما گاهی خیلی کوتاه؛ به اندازه‌ی یک لبخند، جسارت نمی‌کنم بگویم بوسه، دوستم داشته باشی

من حسابش را دارم؛ اگر سالی فقط چهار دقیقه، آن ته ته‌های دلت مرا دوست داشته بوده‌ای، یا لااقل به من فکر کرده بوده‌ای، تا امروز بیشتر از یک ساعت تمام، فکر و قلبت درگیر من بوده است. فقط سالی چهار دقیقه. چیز زیادی نیست …. ...
  • گزارش تخلف

از همان اولش می‌دانستم قرار نیست هرگز مال من باشد

اما این که دست کس دیگر هم به او برسد برایم خیلی درد آور بود. برای همین وقتی شنیدم در بیست و هشت ساله گی قرار است عروسی کند، تصمیم جدی گرفتم تا او را هر جور شده برای خودم بدزدم. تمام نقشه هایم را درست و حساب شده کشیدم. مسیر هر روز و حتی ساعت دقیق کلاس هایش را خوب می‌دانستم. آن روز هم سر ظهر توی پیاده رو کوچه‌ی خلوت، پشت یک درخت چنار پنهان شدم. دست و پایم عجیب می‌لرزید. از دور می‌دیدم که دارد نزدیک می‌شود؛ با همان قدم‌های آرام و متینی که انگار روی ابر‌ها برداشته می‌شدند. اما با هر قدم که پیش می‌آمد ضربان قلب من تندتر می‌شد. هنوز زود بود. ...
  • گزارش تخلف

وقتی بچه به دنیا آمد من یقینا خوشحال‌ترین مرد دنیا بودم

انقدر خوشحال که خودم هم باورم نمی‌شد این حجم از سعادت در من بگنجد. آخر شوخی که نبود، بعد از ده سال تمام دوا و درمان‌های جور و واجور و کلی بحث و کشمکش با خانواده‌ها و دو بار آی وی اف کردن و یک بچه را در چهار ماهگی سقط کردن و کورتاژ و سرکلاژ و.. خلاصه که این بچه، مسیر به بن بست رسیده‌ی زندگی ما را کاملا عوض می‌کرد. البته تمام این هایی که گفتم هم با مخارج سنگین و حقوق ناچیز کارمندی و اجاره خانه و همه مدل قسط و قرض مهیا شده بود، اما با این همه برای تولد این نور امید، بهترین سوئیت را در یکی از بهترین بیمارستان‌های خصوصی گرفتم و وقتی کار تمام شد یک آدم پاک باخته و کاملا مفلس با کوهی از بدهی، اما بی نهایت شادمان بودم. چون سوئیت خصوصی بود، تا صبح پیش همسرم و نوزاد بیدار ماندم و از دیدن شیر خوردنش لذت‌ها بردم. اصلا نفهمیدم چطور صبح شد و پرستار آمد تا کم کم کار‌های ترخیص را انجام دهد. از پرستار‌ها تشکر کردم، از دکتر تشکر کردم، حتی از مامور انتظامات هم تشکر کردم. اصلا دلم می‌خواست از همه تشکر کنم؛ تا این که رفتم پایین یک سری وسایل لازم برای بچه را از توی ماشین بیاورم و دیدم ماشین برادر زنم که برا ...
  • گزارش تخلف

این واقعا پیشرفت عظیمی در علم و تکنولوژی بود

هر وقت آدمی جایی از بدنش درد می‌کرد و باعث آزارش می‌شد، فرد می‌رفت پیش متخصص و آن عضو را بر می‌داشت تا یک مدت برای خودش استراحت کند و بعد که حسابی حالش سر جا آمد، دوباره آن را به بدنش وصل می‌کرد. مثلا همسایه مرد، که دستش شکسته بود، عوض گچ گرفتن و آویزان کردنش به گردن، آن را برداشت و لای پتوی نرمی پیچید و گذاشت بالای کمد تا حسابی استخوان هایش جوش خوردند. مرد هم خیلی با خودش کلنجار رفت تا عاقبت یک روز رفت پیش متخصص و از او خواست برای جمجمه‌اش یک لولا تعبیه کند تا بتواند شب‌ها که همه نوع فکر و خیالات و سردرد‌های جور و واجور به سراغش می‌آید، مغز داغ کرده و نازنینش را بردارد و بگذارد توی یک لگن و درون یخچال قرار دهد. اوایل کار خیلی نتیجه بخش و فوق العاده آرامش بخش بود. به طوری که مرد وقتی صبح‌ها از خواب بیدار می‌شد احساس سبکی و طراوت و شادابی سرشاری می‌کرد. یک روز از قضا مرد دیر بیدار شد و از بس عجله داشت یادش رفت مغزش را از توی یخچال بردارد. با کمال تعجب دریافت که آن روز در ترافیک وحشتناکی که بود اصلا بی قرار و عصبانی نیست، وقتی هم که رئیسش به خاطر چند دقیقه دیر آمدن جلوی همه همکار‌ها با ل ...
  • گزارش تخلف

من حالم خوش نیست.. دلم می‌خواهد دور شوم از این همه دیوار و در و پنجره که دور و برم هست

دلم می‌خواهد خالی شوم از هر چه که دارم، هر چه که ندارم. دلم می‌خواهد زیر نور این خورشید مهربان لم بدهم جایی که دست کسی نرسد به گرد افکارم. و خودم باشم و خودم، یگانه با طبیعت بکر. اما نشسته‌ام تک و تنها توی این واحد آپارتمانی و دارم توی صفحه‌ی چند اینچی گوشی، عکس‌های طبیعت را نگاه می‌کنم. و حالم خوش نیست …. ...
  • گزارش تخلف

می‌دانی، همیشه فکر می‌کردم این فیلم هایی که طرف یک نیروی برتر دارد و با قدرت نگاه کردن اشیاء را جابجا می‌کند، خیلی مسخره و تخیلی ه

آخر مگر می‌شود؟!. تا وقتی که تو یک مرتبه عاشقانه نگاهم کردی و من فهمیدم چند متری از سطح زمین جدا شده‌ام. جوری که تعادلم را از دست دادم و محکم زمین خوردم. حالا تو نیستی که نگاهم کنی، ولی آن جادو هنوز با من است. هنوز حتی خیال آن نگاه هم از جا بلندم می‌کند، تعادلم را به هم می‌زند …. ...
  • گزارش تخلف

بعضی‌ها حتی معذرت خواهی کردنشان هم بوی گند غرور می‌دهد

بوی این که ببین، من با این که خوب می‌دانم خیلی بیشتر از تو می‌فهمم و کاملا حق با من است، دارم از روی بزرگواری و منش والایم از تویی که ذره‌ای در چشمم ارزش و اعتبار نداری عذر خواهی می‌کنم ….
  • گزارش تخلف

مرد حسابی کیف می‌کرد. تمام روز مشغول تمرین و پیدا کردن نام‌های تازه بود

دیگر همه چیز تغییر نام داده بود: او حالا نه مرد بلکه پا بود، پا هم صبح، و صبح شده بود مرد. ادامه داستان را دیگر خودتان می‌توانید بنویسید. و می‌توانید مثل پیرمرد نام‌ها را جابه‌جا کنید:. زنگ زدن می‌شود گذاشتن،. یخ کردن می‌شود نگاه کردن،. دراز کشیدن می‌شود زنگ زدن،. ایستادن می‌شود یخ کردن،. راه رفتن می‌شود ورق زدن،. با این حساب:. ...
  • گزارش تخلف

▪کپی ممنوع، مگر با ذکر منبع (نام نویسنده و کانال) …. میز میز است

می‌خواهم داستان پیرمردی را تعریف کنم. داستان مردی که دیگر حتی یک کلمه هم حرف نمی‌زند. مردی که چهره‌ای خسته دارد. خسته‌تر از آنکه حتی بخندد و یا عصبانی بشود …او در شهر کوچکی، آخر یک خیابان یا نزدیک یک چهارراه، زندگی می‌کند. راستش تقریبا به زحمتش هم نمی‌ارزد که او را توصیف کنم، همه چیزش مثل دیگران است. کلاهی خاکستری به سر دارد، شلواری خاکستری به پا و نیم‌تنه خاکستری به تن. زمستان‌ها هم پالتوی بلند خاکستری می‌پوشد. گردن باریکش پوست خشک و چروکیده‌ای دارد و یقه سفید پیراهنش زیادی گشاد است. اتاقش در آخرین طبقه ساختمان است. ...
  • گزارش تخلف

- تموم شد؟ همه رو مرتب گذاشتی تو صندوق عقب؟

+ بله! عجب باری هم بود. همه‌اش سیگار‌های گرون قیمت. - آره، گمونم امشب دو سه تومنی زدیم به جیب. + حالا فردا بریم پیش چند تا سوپری و پخش سیگار آشنا، ببینیم چند می‌خرن. - فقط خیلی مراقب زبونت باش پسر. + خیالتون راحت راحت. - بهت اطمینان دارم. تو سرباز خوبی هستی. ...
  • گزارش تخلف

امروز قراره واسه اولین بار باهاش ناهار برم بیرون. خیلی استرس دارم

نه واسه این که اولین بارم هست با یک دختر خوشگل و باکلاس قرار ناهار دارم، بیشتر واسه لباسی که می‌خوام بپوشم جوش می‌زنم. آخه انتخاب خیلی سخته بین این همه لباس شیک و گرون قیمت که همه‌اش هم مارک هست و اورجینال. شاید اون بولیز چهارخونه‌ی نایک رو بپوشم با شلوار اسلش ست خودش. شاید هم یک تیپ رسمی‌تر بزنم و اون کت اسپرت تک دکمه‌ی شیری رنگ رو با شلوار کتون ست کنم. یا شایدم.. فقط خدا کنه بعد از ناهار بتونم زود بپیچونمش و بیام مغازه که تا اوستام نیومده لباس‌ها رو مرتب کنم و مثل اولش بزارم سر جاش تو طبقه وگرنه.. … ...
  • گزارش تخلف