این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


می دانست که او عاشقش است

می دانست از همان اول هم دیوانه وار عاشقش بوده، بدون این که او حتی ببیند و بداند و بفهمد. زیاد پیش می‌آمد که با او کج خلقی می‌کرد و بیخودی جر و بحث راه می‌انداخت، چون می‌دانست او اصلا ناراحت شدن و قهر کردن را بلد نیست. بیشتر وقت‌ها نسبت به او کم توجهی می‌کرد و سر قرار هایش یا نمی‌آمد، یا دیر می‌کرد. اما او همیشه با لبخند گرم و مهربانی پذیرایش می‌شد. خیلی وقت‌ها می‌دانست که چقدر دلش گرفته و چقدر آرزو دارد او بنشیند کنارش و موهایش را نوازش کند، و دل سیر برایش حرف بزند. حتی پیش قدم هم می‌شد، اما او حوصله‌اش را نداشت و به بهانه‌ی کار یا چیز دیگری شانه خالی می‌کرد. گاهی پیش می‌آمد که می‌دید با تلفن همراهش تماس گرفته و او متوجه نشده، اما زود فراموش می‌کرد که زنگ بزند و ببیند چه کار داشته. چون می‌دانست به احتمال زیاد او فقط می‌خواسته حالش را بپرسد و ابراز دلتنگی کند، و از همین حرف‌های تکراری بزند. تمام طول هفته را سر کار بود، و فقط روز‌های تعطیل فرصت داشت با او باشد، اما اغلب بیرون رفتن و تفریح کردن با دوستان را ترجیح می‌داد؛ چون می‌دانست او قطعا تا جمعه‌ی هفته بعد منتظر می‌ماند. ...
  • گزارش تخلف

خوب که به آدم‌های دور و برم نگاه می‌کنم، عده‌ی زیادی را می‌بینم که اسم ترس و بزدلی را احتیاط، اسم حماقت را شجاعت، اسم طمع و مال پر

می‌گذراند. خوب می‌دانم که فروید سال‌ها پیش این فرایند را کشف کرده، و نام آن را تلطیف امیال نهاده است. اما این روز‌ها به نظرم می‌رسد که دهخدایی دیگر بباید و از نو فرهنگ لغات دیگری ….
  • گزارش تخلف

هر روز خدا و در هر گوشه از زندگی که خوب سرک بکشی، می‌بینی پر است از سوژه‌های جور و واجور و رنگارنگ برای نوشتن

سوژه هایی گاه دور و گاه نزدیک، گاه سرد و گاه گرم، گاه شاد و گاه غمگین، گاه تلخ و گاه شیرین. بعضی سوژه‌ها اما نویسنده را می‌ترساند که بخواهد به سمتش برود، از بس که تکراری و کلیشه‌ای شده است. مثلا چطور باید داستان آن زن پا به سن گذاشته‌ای را نوشت که با یک ساک پر از کتاب روی دوشش توی خیابان‌ها راه می‌رود و به هر رهگذری می‌خواهد کتاب کوچک و ارزان قیمت دعا و تعبیر خواب بفروشد، تا شب برای بچه هایش نانی به خانه ببرد که خواب گرسنگی نبینند؟. یا داستان آن مرد ژنده و پاره پوش و حتما معتادی را که وقتی داری از یک میهمانی عروسی در تالار مجللی بر می‌گردی، می‌بینی دارد توی ته مانده‌های غذای رستوران پی تکه گوشتی یا میوه‌ی نیم خورده‌ای می‌گردد؟. یا اصلا داستان گل‌های پژمرده‌ی توی دست‌های از گل نازک‌تر دختر بچه‌ی هشت ساله‌ای که سر چهار راه به سمت شیشه‌های باز ماشین‌ها دراز می‌شود، و نگاه حقارت بار از بالا به پایین را. و چراغ که سبز شد تو گاز می‌دهی و توی آینه می‌بینی او می‌رود با برادرش که جعبه آدامس در دست دارد، جایش را عوض می‌کند. یا داستان کارگری را که از ته مانده‌های بطری‌های نوشابه برای ناهارش نوشید ...
  • گزارش تخلف

ببین دختر جان، من از سر دلسوزی این‌ها را می‌گویم؛

اگر در پانزده سالگی قلبت از دیدن کسی تند‌تر تپید و دست و پایت را گم کردی، این عشق نیست بلکه از نشانه‌های دوران گذرای بلوغ است؛ پس بگزار بگذرد …اگر در بیست سالگی کسی به تو گفت عاشقت شده است، بدان دروغ می‌گوید چون تو در آن وقت در اوج زیبایی و لطافت هستی و او حتما از همین خوشش آمده و وقتی پا به سن بگذاری رهایت خواهد کرد …اگر در بیست و پنج سالگی کسی دلباخته‌ات شد با او خیلی عاقلانه و منطقی برخورد کن و محاسن و معایبش را بسنج و اگر عیبی در او دیدی زود پاسخ رد بده چون حالا حالا‌ها خیلی وقت داری …اگر در سی سالگی برایت خواستگار پا به قرص و مصممی پیدا شد، حتما مراقب باش فاصله سنی اش با تو خیلی کم نباشد. چون در این سن زیاد پیش می‌آید که پسران بی تجربه و احساساتی دل به دختران هم سن یا بزرگتر از خود ببازند. که عاقبت خوبی ندارد.. اگر در سی و پنج سالگی کسی به تو ابراز عشق کرد و خواست همسرش بشوی، خوب در گذشته‌اش کنکاش و تحقیق کن چون خیلی خیلی بعید است که مردی تا این سن با هیچ زنی رابطه نداشته باشد …اگر در چهل سالگی... مشاوره‌های رایگان یک پیر دختر هفتاد ساله به دختر همسایه …. ...
  • گزارش تخلف

فهمیدن خیلی کار سختی نیست؛. در خانه تنها بودن یعنی چه؟

و بعد گیر نداد به مبلغ قبض تلفن. می‌شود زن نبود اما فهمید چقدر سخت است از بین قیمه و قرمه سبزی و آبگوشت و ماکارونی و خورشت کدو و کباب تابه‌ای و استامبولی و زرشک پلو با مرغ و کوکو سبزی و پلو ماهی و چلو گوشت و اشکنه و کوکو سیب زمینی و میرزا قاسمی و.. کدام را برای ناهار درست کنی. و بعد در جواب ناهار چی درست کنم؟ نگفت: هر چی دلت می‌خواد. و البته می‌شود مرد نبود و فهمید چقدر دشوار است روزی ده دوازده ساعت در حسرت دراز کشیدن و چند دقیقه چشم‌ها را در سکوت بر هم گذاشتن بودن. و بعد گیر نداد که: باز رسید خونه و ولو شد رو مبل. می شود مرد نبود اما فهمید چه عذاب بزرگی است گفتن جمله‌ی: حالا فعلا ببینم چی میشه. و در پاسخ نگفت: پس کی آخه؟. ...
  • گزارش تخلف

ماهی‌های ریز و درشت به بالای آب آمدند و با دهان‌های کوچکشان شروع به شالاپ و شولوپ کردند

اما خدا خیلی با عجله فقط گوشی موبایلش را که کنار دنیای شیشه‌ای آن‌ها به شارژ وصل بود برداشت و سریع از خانه بیرون رفت. ماهی‌ها امروز هم نا امید و گرسنه به کف آب برگشتند تا شاید بین لای و لجن و کثافت‌های خودشان چیزی برای خوردن پیدا کنند. با امروز می‌شد یک هفته که خدا بهشان غذایی نداده بود. آن‌ها خدا را خیلی کم می‌دیدند؛ او صبح زود از خانه بیرون می‌زد و گاهی تا نیمه شب هم بر نمی‌گشت. وقتی هم که می‌آمد یا روی مبل وا می‌رفت و مثل مجسمه به جایی خیره می‌شد، یا کنترل به دست تلویزیون را انگولک می‌کرد و یا با همسر و بچه هایش داد و بیداد راه می‌انداخت. ماهی‌ها نمی‌فهمیدند چه شده، فقط گرسنه بودند و کم کم شروع کردند به خوردن کوچکتر‌ها و ضعیفتر‌ها. ماهی‌های آرام و زیبا یکباره به هیولا‌های خون خواری تبدیل شدند که حتی به بچه‌های خودشان هم رحم نمی‌کردند. گاهی انقدر از گوشت تن هم می‌خوردند که ورم روده می‌گرفتند و خوراک ماهی‌های کوچکتر و بچه‌های خودشان می‌شدند. آن هم نه آن که بمیرند؛ همین که بیماری و ناتوانی قدرت دفاع کردن را از آن‌ها می‌گرفت، زنده زنده و ریز ریز خورده می‌شدند. ...
  • گزارش تخلف

وقتی دست هایی که تند و تند تایپ می‌کنند، جای دست هایی را گرفتند که آرام آرام نوازش می‌کردند

وقتی عکس‌های من همین الان یهویی، جای در آغوش کشیدن‌های غافلگیرانه از پشت سر را گرفتند. وقتی بوسه‌های شب بخیر به جای نشستن بر گونه و پیشانی، بر سطح براق و نورانی گوشی چسبیدند. وقتی تمام دوست هایت با سیمی نازک به جریان حیاتشان، به پریز برق وصل شدند. دیگر شکایت از سرمای زمستان کردن بیهوده است …. ...
  • گزارش تخلف

شب یا روز «شاید» باشد.. هوا آفتابی یا که ابری و برفی و بارانی «شاید» باشد

پاییز یا بهار یا اصلا تابستان و زمستان «شاید» باشد. نفسم در حال فرو رفتن یا بر آمدن «شاید» باشد. حال و روزم شاد و خرم یا دل گیر و غمگین «شاید» باشد. زندگی به هر رنگ و شکلی «شاید» باشد. تو اما. تو اما از همه «شاید» ها جدایی. در هر حال و. در هر فصل و. در هر زمان و. ...
  • گزارش تخلف

…خانواده عباسی را از سال‌ها پیش می‌شناختیم و با آن‌ها رفت و آمد داشتیم

وضع مالی نسبتا خوبی داشتند و در کل زندگی شان مرتب و رو به راه بود. فقط یک مساله داشتند و آن هم این که اولین فرزندشان که دختری سی ساله و هم سن من بود، در کودکی به خاطر تب خیلی بالا و تشنج، از نظر مغزی آسیب دیده بود (لااقل این چیزی بود که به همه می‌گفتند) البته به هیچ وجه نمی‌توان گفت دیوانه بود؛ فقط حالت عادی و طبیعی نداشت. بیشتر وقت‌ها انقدر حرف نمی‌زد که اگر کسی نمی‌دانست خیال می‌کرد لال است. اغلب یک گوشه می‌نشست و با چشم هایی که گویی غم عالم در آن بار شده به جایی نامعلوم خیره می‌شد. اتفاقا خیلی هم دختر مهربان و دلسوزی بود. انقدر مهربان بود که حتی آزارش به مورچه هم نمی‌رسید. انقدر مهربان بود که همه بچه کوچولو‌ها اذیتش می‌کردند و کتکش می‌زدند ولی او فقط می‌خندید و با آن‌ها بازی می‌کرد. انقدر مهربان بود که درست مثل یک کارگر در خانه یکسره کار می‌کرد و می‌پخت و می‌آورد و جمع می‌کرد و می‌شست و جارو می‌کرد و خلاصه تمام امورات داخل منزل خانواده هشت نفره‌ی عباسی را یک تنه می‌گرداند. از چند ماه پیش شنیده بودیم که پسر آقای عباسی قرار است داماد شود و وقتی وقتش شد ما را هم دعوت کردند برای مراسم ن ...
  • گزارش تخلف