این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


یکی از بزرگترین اشتباهاتی که متاسفانه از بس تکرارش کرده‌ایم و دیده و شنیده‌ایم، برایمان کاملا عادی شده همین نگاه سودا گرانه و کاسب

همیشه حتی در خصوصی‌ترین روابط عاطفی مان هم در حال معامله و بده بستان هستیم. قبل از این که یقین داشته باشیم طرف مقابل را واقعا دوست داریم، دائم از خودمان می‌پرسیم یعنی دوستم دارد؟. پیش از بخشیدن همواره در فکر تلافی هستیم. وقتی کادو می‌دهیم دو حالت بیشتر ندارد؛ یا قبلا گرفته‌ایم و مجبوریم جبران کنیم، یا می‌دهیم تا بعدا جبران کنند و وای به روزی که جبران نکنند. انگار دوستت دارم هایمان را هم زورکی خرج می‌کنیم و گذاشته‌ایم توی حساب پس انداز؛ سالی یکی سهم مادر برای روز مادر. یکی سهم همسر برای روز سالگرد ازدواج. شاید چند تایی هم برای پدر و روز تولد خواهر و برادر‌ها. نمی دانم چه اتفاقی باید بیفتد تا بفهمیم محبت از یک جا جمع شدن می‌پوسد و از بزل و بخشش کردن شکوفا می‌شود …. ...
  • گزارش تخلف

روپوش سفید.. بعد از هفت سال انتظار و دوری، سر قول و قرارش ماند و از آن طرف دنیا برگشت

قول داده بود برود و با روپوش سفید پزشکی برگردد. برگردد تا با هم رویا‌های زیبایمان را بسازیم. آن هم چه رویا هایی. همیشه عکس هایش را توی دانشگاه یا بیمارستان برایم می‌فرستاد و من کلی ذوق می‌کردم. وقتی توی آن روپوش می‌دیدمش که با هم کلاسی‌ها و هم کار هایش ایستاده و لبخند بر لب دارد قند توی دلم آب می‌شد و عکسش را هزار بار می‌بوسیدم و کلی قربان صدقه‌اش می‌رفتم. هر دو مان هفت سال صبورانه انتظار کشیده بودیم و لبریز از امید و آرزو و رویا، لحظه شماری کرده بودیم. خبر برگشتنش را که شنیدم مثل دیوانه‌ها شده بودم. با آخرین سرعت ممکن خودم را رساندم. سر تا پا سفید پوش بود؛ افسر راهنمایی علت حادثه را انحراف به چپ کامیون و عدم رعایت فاصله طولی و سرعت غیر مجاز راننده تاکسی فرودگاه اعلام کرد …. ...
  • گزارش تخلف

- خانوم یک لیوان چای بریز بیار

یا مثلا سر سفره با این که اگر دستش را دراز می‌کرد خودش می‌توانست پارچ آب را بردارد، باز می‌گفت:. خانوم یک لیوان آب بریز برام. حتی بار‌ها دیده بودم زن عمو را صدا زده بود و از آشپزخانه کشانده بود توی اتاق تا عینکش را از لب طاقچه بدهد دستش. انقدر از این کار هایش بدم می‌آمد که با خودم عهد کردم هرگز چنین رفتاری با همسر آینده‌ام نداشته باشم. سال‌ها گذشت و ازدواج کردم؛ یک روز تقریبا دو سال و نیم بعد از ازدواج، حس کردم همسرم دمق است و آن جور که باید سر حال نیست. علت را پرسیدم و بعد از کلی کلنجار رفتن و «نه طوریم نیست خوبم» گفتن، بالاخره پرسید:. + شاهین تو من رو دوست نداری؟. - این چه حرفیه خانومم؟ چرا همچین چیزی گفتی؟ ...
  • گزارش تخلف

فردا تولدش بود و من برای اولین بار می‌خواستم براش کادو بخرم

خیلی کار سختی بود، آخه واسه یک دختر نوجوون مثل من واقعا مشکله درک کردن و فهمیدن سلیقه‌های مردونه. حالا سختی انتخاب و ترس این که از اولین کادویی که قراره بهش بدم خوشش بیاد یا نه یک طرف، این که مامان نفهمه هم یک طرف. از یک ماه پیش همه پول تو جیبی هام رو جمع کرده بودم و از دیروز هم کلی دروغ سر هم کردم تا یک تایم خالی پیدا کنم برم بازار. بعد باید کادو رو تا فردا جایی قایم می‌کردم که سر فرصت مناسب بتونم بهش بدم و.. خلاصه کلی دردسر داشتم. آخه مامان خیلی روی همه کار‌های من دقیق و حساس بود و هیچ دلم نمی‌خواست از این جریان با خبر بشه. اما بالاخره هر طور بود همه چیز درست شد و یک ساعت مچی خوشگل با بند قهوه‌ای و صفحه‌ی گرد سفید براش خریدم و با وسواس کادوش کردم. وقتی می‌خواستم کادوم رو بهش بدم انقدر دلم تند تند می‌زد که نگو، حسابی هول کرده بودم ولی دست انداختم گردنش و بوسیدمش و گفتم خیلی دوستت دارم. اصلا عاشقتم. ...
  • گزارش تخلف

زن بودن.. با تمام خشم و نفرتی که ممکن است در دل یک زن خیانت دیده جمع بشود رفتم سراغشان

دلم می‌خواست با دندان هایم خرخره جفتشان را بجوم. می‌خواستم تکه تکه شان کنم. داشتم منفجر می‌شدم و دوست داشتم همه چیز را با خودم منهدم کنم. دخترک بی همه چیز یک سوم سن شوهرم را داشت. فقط پنج شش سال از نوه مان بزرگتر بود. وقتی به یقین رسیدم که الان نزدیک یک سال است شوهر احمق و دست و پا چلفتی ام خر شده و برایش خانه و ماشین گرفته و دارد با او زندگی می‌کند و هر وقت بیرون می‌رود با اوست و تمام سفر هایش بهانه است و..؛ جنون کمترین کلمه‌ای بود که می‌توانست حالم را شرح دهد. یک راست رفتم جلوی آپارتمانشان و در را چنان با لگد کوبیدم که همسایه‌ها یکی یکی آمدند بیرون. هر چه که از دهانم در می‌آمد بارشان کردم. هم به آن پیرمرد پیزوری الدنگ که سر پیری هوس معرکه گیری کرده بود، هم به آن فاحشه‌ی بی خانواده و پست که مثل یک دزد سر گردنه آمده بود دست انداخته بود به مال و اموالی که مثلا مال شوهرم بود ولی من یک عمر با سختی و مشقت و ماندن پای آن مردک نمک نشناس بی عرضه، حق مسلم خودم می‌دانستم. ...
  • گزارش تخلف

وای از من و دخترم.. دیشب اولین دفعه ­ای بود که مردک را به خانه می‌­آورد

هرهر نخودی می­ خندید و ریسه که می­ رفت دستش را جلو دهنش می­ گرفت. هیچ چیز قضیه برای من خنده­ دار نبود. مردک را به آشپزخانه بردم و کاری کردم که حساب دستش بیاید، گفتم اگر دلش را بشکنی با من طرفی. گفت: «دوستش دارم، مواظبش هستم.». نمی­ دانم چرا ته دلم به او اطمینان ندارم. می‌­ترسم با احساسات دخترم بازی کند – کاری که همۀ مردها می‌­کنند. –. دخترم می‌­خواهد با او بیشتر آشنا شود ولی من دلم نمی­ خواهد، دوستش ندارم. ولی چه ­کنم؟! ...
  • گزارش تخلف

من و او.. می فهمیدم، کاملا برایم قابل درک و قابل حس کردن بود که مادرش از من بدش می‌آید

اما من دوستش داشتم و این را به مادرش هم گفتم. وقتی دستش را گرفته بودم و با هم روی مبل نشسته بودیم، مادرش جوری نگاهم می‌کرد که اگر دست او بود شک ندارم همان لحظه از خانه بیرونم می‌انداخت. قشنگ معلوم بود که فقط به خاطر دخترش مرا تحمل می‌کند چون او هم فهمیده بود که دخترش مرا چقدر زیاد دوست دارد و همین بیشتر عصبانی اش می‌کرد. وقتی توی چشم‌های این دختر نگاه می‌کنم امید و عشق و آینده‌ای بهتر به رویم لبخند می‌زند و باور می‌کنم که من هم می‌توانم سالم و شاد زندگی کنم. درست است که من زیاد هم آدم خوبی نبودم، درست است که با دله دزدی هایم و راه به راه حبس رفتن هایم نمی‌شد اصلا رویم برای یک زندگی خوب داشتن حساب کرد. اما به هر حال من پدر این دختر کوچولوی معصوم بودم و حق داشتم ببینمش و دوستش داشته باشم …. ...
  • گزارش تخلف

یادتان هست آن وقت‌ها را که مدرن‌ترین وسیله ارتباطی این تلفن قورباغه ای‌ها بود؟

هر وقت دلت به انتهای درجه‌ی دلتنگی و بی تابی می‌رسید، در یک فرصت مناسب گوشی را برمی داشتی و بدون ترس از لو رفتن، شماره‌ی خانه شان را می‌گرفتی. اگر شانست می‌زد و خودش گوشی را بر می‌داشت، با الو گفتنش زانویت می‌لرزید، ته دلت غنج می‌رفت و زبانت بند می‌آمد، اصلا زنگ نزده بودی که حرف بزنی. فقط صدایش، صدایش، صدایش. آخر سر هم وقتی صدای بوق ممتد بلند می‌شد دهنی گوشی را محکم به سینه‌ات می‌فشردی و نفس حبس شده‌ات را رها می‌کردی. نسل ما نسل عجیبی بود که انگار بین مرز دو دنیای متفاوت زیست. حالا هر وقت بخواهی عکس و فیلم هایش روی پروفایل تلگرام و توی اینستاگرامش پر و پخش است، ولی آن لرزش زانو و آن غنج رفتن دل و ایستادن نفس و بند آمدن زبان کجا و این کپی کردن پست‌های عاشقانه و استیکر‌های قلب و بوسه کجا؟ … ...
  • گزارش تخلف

همین الان حدود ساعت دوازده شب که خرد و خراب و خسته از کار و لبریز از روزمرگی، با بار سنگین عجز و نا امیدی روی دوشم، رسیدم خونه و د

هنوز بدهکاری‌ها و اجاره‌های عقب افتاده و اقساط و قبض‌های پرداخت نشده سر جاشون بودن، اما من دیگه اونجا نبودم. من از طبقه هفتم آسمون هم رد شده بودم به خود خدا ….
  • گزارش تخلف

این گوشی‌های هوشمند به نظرم گاهی اصلا هوشمند نیستند که هیچ، خیلی هم احمق هستند

خب وقتی من لعنتی هدفونم را وصل می‌کنم و یک آهنگ ثرش متال را با آخرین ولوم ممکن پلی می‌کنم، حتما یک مرگم هست. و انقدر یک مرگم هست که بگویم گور پدر گوش هایم. حالا این ابله هی پیام می‌دهد که گوش دادن به موسیقی با صدای بلند، کوفت و زهر مار. خب به درک. کار از گوش و حلق گذشته، این لامصب به ریشه زده …. ...
  • گزارش تخلف

سختی روزگار و. غم غریب تنهایی و. حرف‌های تا ابد در دل مانده و

دوستی‌های پوشالی و. خنده‌های نقاب شده بر هق هق و. سیگار‌های تهوع آور و. شب‌های بی قراری و. بی خوابی‌های تا مرز بیهوشی و. داغی اشک‌های یواشکی و. چندش لبهای تلخ و سردی که بیهوده می‌بوسند و.... این‌ها و خیلی «نا گفته بماند بهتر است» های دیگر را خوب می‌فهمم. اما نمی‌دانم. ...
  • گزارش تخلف

سرباز‌ها مثل هر روز با توپ و تشر و بشمار یک بشمار دو... به خط شدند تا به مسجد بروند

حاج آقا آن روز بین دو نماز ظهر و عصر کلی درباره گناه کبیره‌ی دزدی و عذاب و عقوبت دنیوی و اخروی آن صحبت کرد و سرباز‌های خسته که قبل از طلوع آفتاب بیدار شده بودند و تا الان با یک لقمه نان و مربای هویج، کلی زیر تیغ آفتاب مرداد ماه، رژه و بدو رو - قدم رو کار کرده بودند، گوش می‌دادند و چرت می‌زدند. وقتی نماز تمام شد، گروهان‌ها به ترتیب به خط شدند تا برای صرف نهار به غذا خوری بروند. اما بین راه با فرمان «گروهان ایست»! هفت گروهان شصت و چند نفری توقف کردند و چند تا سرباز عقیدتی شروع کردند به بازرسی بدنی کردن سرباز‌ها بین صفوف. همه را یک به یک و با دقت گشتند اما چیزی پیدا نشد. فقط غذای آن روز بعد از تقریبا یک ساعت و نیم کلاغ پر و سینه خیز رفتن، ماسیده و از دهن افتاده صرف شد و یک سرباز هم رفت تا برای حاج آقا یک جفت صندل نو بخرد و بیاورد …. ...
  • گزارش تخلف