این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


در این شکی نیست که انسان «نیک» آفریده شده است و هر آن چه آدمی را از این «نیک» ماندن دور می‌کند، بر خلاف اصل خلقت اوست

مثلا اگر جایی بودی و دلت خواست بخندی، اما تبسم کردی و سر به زیر انداختی، خلاف اصالت رفتار کرده‌ای. اگر دلت گرفته بود و میل گریستن را با «خوبم طوری نیست» سرکوب کردی، خلاف اصالت رفتار کرده‌ای. اگر دلت بستنی قیفی خواست و از ترس پاک شدن آرایشت نخوردی، اگر دلت خواست بدوی و قدم زدی، اگر دلت خواست نماز بخوانی و به خاطر حرف رفیقت نخواندی، اگر دلت نخواست نماز بخوانی و جلوی پدرت الکی دولا راست شدی، اگر دلت خواست بگویی «چقدر تو خوب هستی» و گفتی «نظر لطف شماست»، و در کل اگر هر روز بار‌ها کلماتی مثل «نکن_زشته» را کوبیدی توی سر دلت؛ تو انسان اصیلی نیستی …اصالت نه به دین و سنت و محل تولد است، نه به تبار و ایل و خاندان؛ اصالت فقط یعنی چهار کلمه: «حال دلت نیکو باشد» …. ...
  • گزارش تخلف

اواخر کار، سر قرار همیشگی هر روزمان که می‌آمدم، اصلا ساعت را نگاه نمی‌کردم

از کسی هم زمان را نمی‌پرسیدم، تا ندانم چقدر دیر شده و نیامدی. انقدر می‌نشستم و انتظار می‌کشیدم تا غروب می‌شد. و با باوری شکسته راه خانه‌ی تاریک و غمناک را در پیش می‌گرفتم. من که نمی‌دانم، اما تو اگر می‌دانی بیا و بگو الان چند سال است که به تقویم نگاه نکرده‌ام و فقط از روی آب و هوا دارم گذر فصل‌ها را می‌فهمم؟ … ...
  • گزارش تخلف

گزارشگر:.. _نظر شما درباره آهنگ‌های آقای فرهاد مهرداد چیست؟

مسؤل بلند رتبه صدا و سیما:. _ خوب است، اما حیف که کم کار هستند و دو تا آهنگ بیشتر ندارند …گزارشگر:. _دو تا؟! 😳. مسؤل بلند رتبه صدا و سیما:. _یکی که برای حضرت محمد (ص) است، یکی هم بوی عیدی بوی توپ …گزارشگر:. _بله بله. 😐. مسؤل بلند رتبه صدا و سیما:. ...
  • گزارش تخلف

جمعه سکوت کرده و دارد با چشم‌های بهت زده و بارانی اش، به افق‌های دور می‌نگرد

جمعه دارد کم کم باورش می‌شود که عروسش رفتنی است. عروسی که تمام عاشقانه‌ها را عاشقانه‌تر، تمام زیبایی‌ها را زیبا‌تر، تمام رنگ‌ها را رنگین‌تر کرده بود. عروسی که با بقچه‌ای صد رنگ آمد و هر چه در بساط داشت بی دریغ ارزانی کرد، و حالا دارد جایش را به رنگ سفید یکدست می‌دهد …جمعه نشسته لب ایوان و رفتن پاییز را زار می‌زند. پاییز جان اگر سال دیگر آمدی و من نبودم، سلامم را به جمعه و غروب هایش برسان و بگو، این دیوانه در تمام زندگی اش فقط شما را دوست داشت …. ...
  • گزارش تخلف

آه...!. پاییز دارد می‌رود

پاییز دارد می‌رود و من مثل دلباخته‌ای که هنوز معشوقش نرفته، دلش تنگ است، دلگیرم. کاش می‌شد جایی، جوری، پاییز را پابند کرد. نه این که هر چهار فصل پاییز باشد، ولی کاش هر ماهی دو سه روزش پاییز می‌بود. آن وقت بهانه‌ای داشتیم برای بی حد و مرز عشق ورزیدن، برای بی حد و مرز زنده بودن و بی حد و مرز مردن. پاییز فصل فراتر رفتن از حدود متعارف است، پاییز فصل دیوانگی‌های شیرین‌تر از فلسفه است. پاییز دارد می‌رود و یلدا، جشن خداحافظی است …. ...
  • گزارش تخلف

…قورباغه و کانگورو.. قورباغه به کانگورو گفت: من هم می‌توانم بپرم، تو هم

پس اگر با هم ازدواج کنیم، بچه مان می‌تواند از روی کوه‌ها بپرد، یک فرسنگ بپرد و ما می‌توانیم اسمش را «قورگورو» بگذاریم. کانگورو گفت: عزیزم؛ چه فکر جالبی، من با خوشحالی با تو ازدواج می‌کنم، اما درباره قورگورو بهتره اسمش را بگذاریم «کانباغه»!. هر دو سر «قورگورو» و «کانباغه» بحث کردند و بحث کردند. آخرش قورباغه گفت: برای من نه «قورگورو» مهمه، نه «کانباغه». اصلا من دلم نمی‌خواهد با تو ازدواج کنم. کانگورو گفت: بهتر!. قورباغه دیگر چیزی نگفت. کانگورو جست زد و رفت. آنها هیچوقت ازدواج نکردند، بچه‌ای هم نداشتند که بتواند از کوه‌ها بجهد، یا یک فرسنگ بپرد. ...
  • گزارش تخلف

دیده‌ای وزنه برداری که مثلا دویست کیلو وزنه را بالای سر می‌برد، از بالا بردن دویست و یک کیلو ناتوان است؟

شنیده‌ای می‌گویند اگر فقط یک دقیقه زودتر آمبولانس می‌آمد و اکسیژن می‌رسید شاید زنده می‌ماند؟. یک کیلو مگر چقدر است؟. یک دقیقه مگر چه ارزشی دارد؟. تو چه می‌دانی؟. چه می‌دانی؟ شاید یک انسان، همین الان که تو آسوده و بی خیال نشسته‌ای و اصلا از او یادت هم نیست، زیر سنگینی بار زندگی دارد به آن یک کیلوی آخر می‌رسد. شاید یک سلام تو، یک حالت چطور است؟ چه می‌کنی؟ پرسیدن تو، همان اکسیژنی باشد که مبادا دیر برسد. ...
  • گزارش تخلف

برای خوشبختی انقدر تعابیر و تعاریف متفاوت، و گاه متناقضی ارائه‌ شده است که اگر بخواهیم طبق آن‌ها به مفهوم خوشبختی پی ببریم، کارمان

یکی خوشبختی را در آزادی و رهایی می‌بیند، دیگری در تسلیم مطلق بودن. یکی در جنوب دعای باران می‌خواند و همزمان، دیگری در شمال دلش لک زده برای دیدن یک آسمان آفتابی. اما آن چه به عقل کوچک من می‌رسد، خوشبختی تنها در پذیرش حاصل می‌شود. پذیرش، نه مانند تسلیم شدن معنایی کاهلانه دارد، و نه مانند ستیزه کردن جان کاه و روان آزار است. پذیرش سبب می‌شود آن جنوبی از آفتاب، و آن شمالی از باران، لذت ببرند. و لذت بردن، بی تردید رمز و مفهوم تمام تعبیرات و تعریفاتی است که از خوشبختی ارائه می‌شود …. ...
  • گزارش تخلف