این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


راستش من همواره در مورد تو خودم را سرزنش می‌کنم

ممکن است سختی‌های زندگی ات تاحدودی تقصیر من باشد؛ اگر من انقدر نمی‌گفتم تو خوبی، تو بهترینی، تو زیباترین زن دنیایی! شاید هوا برت نمی‌داشت و توهم خودبرتر دیدن، کار دستت نمی‌داد. شاید از من که همه جوره خودم را به پایت حقیر می‌کردم تا دلت را تسخیر کنم، به امید یافتن قله‌های بلند خوشبختی، پر نمی‌کشیدی و نمی‌رفتی. من آینه‌ی خوبی نبودم، ببخش. من آنقدر خوب نشانت دادم که وقتی در آینه‌ی بزرگ اجتماع، خودت را تمام قد دیدی باورت نشد این موجود ضعیف و سر تا پا عیب و ایراد تو هستی. تقصیر من بود، تصویر رویایی ای که از تو ساخته بودم، آن صنم بالا بلندی که می‌پرستیدم، زمین تا آسمان با حقیقت تو تناقض داشت. و تقصیر تو بود که خیال کردی همه‌ی دنیا تو را از دریچه‌ی نگاه عاشق من می‌بینند. و این به قیمت خرد شدن هر دو ی ما تمام شد …. ...
  • گزارش تخلف

پس از چهل دقیقه، سرش با فرهای ریزی پوشیده شده بود. با خود گفت: جیم مرا خواهد کشت

با یک نگاه، بومی آفریقایی ام خواهد خواند. باشد … آخر چه کار می‌توانستم بکنم؟! با یک دلار و هشتاد و هفت سنت چه کاری از دستم ساخته بود؟. سر ساعت قهوه را درست کرد و تاوه را برای گرم شدن در فر گذاشت. جیم هرگز دیر نمی‌کرد. دلا زنجیر را در دستش گرفت و در گوشه‌ی میز، نزدیک دری که جیم همیشه از آن داخل می‌شد، قرار گرفت. سپس صدای پای او را در پایین پلکان شنید و لحظه‌ای رنگ از چهره‌اش پرید. او عادت کرده بود که برای هر کار جزئی و ساده‌ی روزانه‌اش در دل دعا کند؛ تا بدین وسیله مشکلش را آسان نماید. حالا در دل دعا می‌کرد: خدایا، کاری کن که از نظرش نیفتم و همچنان زیبا به نظر بیایم. ...
  • گزارش تخلف

… (هدیه‌ی سال نو).. یک دلار و هشتاد و هفت سنت!

تمام پولش همین بود و شصت سنت آن را پول خردهایی تشکیل می‌داد که دلا با چانه زدن با بقال و قصاب و سبزی فروش جمع کرده بود. این دفعه‌ی سوم بود که دلا پول‌ها را می‌شمرد، یک دلار و هشتاد و هفت سنت! فردا هم روز عید بود. ظاهرا به جز این که روی نیمکت کهنه بیفتد و زار زار بگرید، چاره‌ی دیگری نداشت. همین کار را هم کرد. او به خوبی پی برده بود که زندگی معجون دردآوری است از لبخندهای زودگذر و انبوه غم و اندوه و سیلاب اشک و زاری. هنگامی که صدای گریه‌ی خانم خانه کم کم فرو می‌نشست، وضع خانه از این قرار بود: اتاق مبله‌ای که هفته‌ای هشت دلار کرایه داشت. البته وضع ظاهری خانه طوری نبود که آن را متعلق به گدایان بدانیم؛ ولی در عین حال، بی شباهت به کلبه‌ی درویشان هم نبود. در راهروی پایین، یک صندوق نامه به دیوار نصب شده بود که هرگز پستچی نامه‌ای در آن نینداخته بود و دکمه‌ی زنگی در پهلوی در قرار داشت که دست هیچ بشری روی آن فشار نیاورده بود. ...
  • گزارش تخلف

داستان کوتاهی که قصد دارم در ادامه تقدیم کنم، شاید برای خیلی‌ها آشنا باشد

درست یادم نیست، اما به گمانم آن را در یکی از کتاب‌های درسی خوانده‌ایم. به هر حال هم با ایام سال نو میلادی مناسبت دارد و هم انقدر دلنشین است که به چند دقیقه وقت گذاشتن می‌ارزد.
  • گزارش تخلف

شاید انسان بتواند همه‌ی آدم هایی را که به هنگام خندیدن، دست بر پشت و شانه‌اش زده‌اند و با او خندیده‌اند فراموش کند

اما کسی که فقط یک بار هنگام گریستن دست بر پشت و شانه‌ات گذاشته و با تو گریسته است، تا ابد در ذهن و قلبت باقی خواهد ماند ….
  • گزارش تخلف

…مردی نشسته پشت میز کارش، سرش در پرونده‌ها و فکرش هزاران کیلومتر دورتر

ناخودآگاه گوشه‌ی پرونده نامی را می‌نویسد، و بعد که حواسش جمع شد رویش را خط خطی می‌کند … * * *. صاحب آن نام در خانه کلافه وار می‌کوشد خودش را بزند به بی‌خیالی؛ حوصله‌ی کار‌های خانه را ندارد. حالش از پوچی دنیای مجازی به هم خورده. سرش را بر بالش می‌گذارد و با ناخن‌ها ی بلندش آرام روی تشک تخت می‌کشد، به شب هایی می‌اندیشد که سرش روی بازوی او بود و با سر ناخن، آرام و نرم، روی پوست سینه‌اش می‌کشید … * * *. توی پرونده پر شده از تکرار یک نام، و از جای زخم‌های روی سینه‌ی مرد، خون نشت کرده به پیراهنش …. ...
  • گزارش تخلف

تنهایی خیلی هم خوب است

هر کار دلت بخواهد می‌کنی؛ هر وقت دلت بخواهد به خانه می‌آیی، هر جور دلت بخواهد لباس می‌پوشی، هر چقدر دلت خواست غذا می‌خوری، هر وقت هم دلت خواست می‌خوابی. و هر قدر دلت خواست با صدای بلند گریه می‌کنی برای کسی که باید باشد و نیست، تا وقتی به خانه برمی‌گردی بگوید:. عزیزم امشب چقدر دیر کردی؟. یا وقتی می‌خواهی از خانه بیرون بروی بیاید و کلاه کاپشن ات را از پشت مرتب کند و شال گردن ات را جوری که فقط خودش بلد است گره بزند. شب هم وقت شام، حواسش باشد زیاد غذای چرب و نوشابه نخوری که چاق شوی، و بعدش بگوید: امشب فیلم نبینیم، زودتر برویم بخوابیم. خوبی تنهایی رها شدن از همه‌ی این محدودیت هاست. …. ...
  • گزارش تخلف

بعضی هایمان عادت داریم همه‌ی پل‌های پشت سرمان را خراب کنیم، اما بعضی از پل‌ها را هر کار می‌کنی خراب نمی‌شوند

نه با دینامیت بی توجهی، نه با خمپاره‌ی اخم و بد خلقی، نه با لودر نیش و کنایه، نه با تی ان تی دعوا و قهر، نه حتی با زلزله‌ی «برو دست از سرم بردار حوصله‌ات را ندارم» …لطفا آن طوفان خشم و عصبانیت که گذشت، وقتی هوا دوباره آفتابی شد، برگردید و جا‌های آسیب دیده را کمی مرمت کنید. لطفا قدر این پل‌های مقاوم را، اگر دارید، بدانید …. ...
  • گزارش تخلف

کلام دوستانه: …از وقتی که به خاطرم هست همیشه این عادت را داشتم؛ چه در دوران دبیرستان و دانشگاه، چه حالا که تقریبا ده سال از شروع ز

همواره اگر کسی توی کشو‌های میزم را نگاه می‌کرد مرا به شکل توده‌ای از کاغذ‌های خط خطی، با دست خط کج و کوله و پیچ در پیچ، و سطوری پر از غلط‌های املایی مسخره، پیدا می‌کرد. مرا که بیشتر از وقت گذراندن توی کوچه و خیابان با هم سن و سال هایم، پشت پنجره می‌نشستم و به این فکر می‌کردم که آن مرد دوچرخه سوار که الان از عرض خیابان عبور کرد، دارد کجا می‌رود و توی سرش چه خیالاتی را با خودش می‌برد؟ یا آن دختر جوانی که نیم ساعت است پای باجه‌ی تلفن ایستاده، دارد چه حرف هایی به آدم آن طرف خط می‌گوید؟. همیشه این کاغذ‌های خط خطی مرا بسیار بیشتر از آن چه در دنیای واقعیت نشان می‌دادم، معرفی می‌کردند. اما نه کسی وقتش را داشت و نه اهمیتی می‌داد به این یک مشت کاغذ پاره. معمولا هم خودم جمع و جورشان می‌کردم و بعد از مدتی هم گم و گور می‌شدند، چون راستش این اواخر دیگر برای خودم هم مهم نبود چه به سرشان می‌آید. اما از وقتی به پیشنهاد چند نفر از دوستان شروع کردم به تایپ کردن همین خط خطی‌ها و به جای خودکار، این صفحه‌ی چند اینچی را دستم گرفتم، دیدم کم کم عده‌ای پیدا شدند که به این دست نوشته‌ها علاقه نشان می‌دهند و آن‌ها ...
  • گزارش تخلف

هر انسانی یک دنیای بسته و منحصر به فرد است که از مجموعه عوامل محیطی و موروثی، و البته تجربیات بیشمار زندگی شخصی خودش شکل گرفته

و همین امر سبب می‌شود کنش‌های یکسان، در افراد گوناگون باعث بروز واکنش‌های متفاوت، و بعضا متناقضی گردد. بنابراین سعی کنید حتی الامکان از قضاوت کردن در مورد افعال و رفتار دیگران، با توجه به تجربیات شخصی خودتان بپرهیزید.. شما می‌توانید با اندکی مطالعه دریابید که مثلا جرم سیاره پولوتون از ساختاری متشکل از سنگ و یخ ساخته شده، و اتمسفر آن قشر نازکی از متان، مونواکسید کربن، و نیتروژن است و.. اما قضاوت کردن درباره‌ی آب و هوای امروز پولوتون از روی این اطلاعات، همان قدر نامعقول است که قضاوت کردن رفتار دیگران. باور کنید فاصله‌ی پولوتون از زمین، بسیار نزدیک‌تر از فاصله‌ی شما با دنیای درون آن فردی است که قصد قضاوتش را دارید؛ حتی اگر او یک دوست صمیمی باشد. حتی یک روانشناس کارکشته هم قادر نیست بیشتر از یک سری کلیات را بفهمد. همان طور که یک ستاره شناس با تجربه بیش از معلومات تئوریک، چیزی از آب و هوای تابستان و زمستان پولوتون نمی‌داند … ...
  • گزارش تخلف

از همین یک خصلت جمعه‌ها خیلی خوشم می‌آید؛ تکلیفش با خودش معلوم است …مثل بقیه روز‌های هفته مرموز و آب زیر کاه نیست که هر ساعت رنگ ع

صبح که چشم باز می‌کنی یا با لبخند و چشم‌های روشن به استقبال می‌آید، یا با شمشیر از رو بسته به قصد جان ….
  • گزارش تخلف

چه خوب است این که هرشب تو را در آغوش می‌گیرم، می‌بوسم و نوازش می‌کنم …چه خوب است این که هر شب

عطر تنت را با تمام وجود می‌کشم به درون ریه هایم …چه خوب است نرمی موهایت، وقتی روی صورتم می‌ریزد و من با سر انگشت، کنارشان می‌زنم تا رخ مهتاب نمایان بشود …چه خوب است نگاه کردنت در خواب، وقتی که آرام سینه‌ات بالا و پایین می‌رود …چه خوب است شنیدن صدای ملایم نفس هایت، و لمس گرمای وجودت …آری چه خوب است حالا که رفتی، خیالت را برای شب هایم به جا گذاشتی. همین ما را بس …. ...
  • گزارش تخلف