این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


◾️کپی شده از سایت شهروند ادبیات … …میان باغ. نویسنده: هوپ ای تورس

زن در حالی که میان باغ ایستاده بود، مرد را دید که دیوانه ­وار به طرفش می­ دود و فریاد می­ زند:. نینا! گلم! عشق زندگیم!. و بالاخره نینا همان چیزی را که دلش می­ خواست از زبان تام شنید و بعد گفت:. اوه تام!. و تام همچنان فریاد می­ زد:. نینا! گلم! ...
  • گزارش تخلف

بدی کار اینجاست، آن هایی که ماندن بلد نیستند، متاسفانه راه و رسم رفتن را هم یاد ندارند

نه انقدر محکم و استوارند که پای حرفشان، پای قولشان بمانند، نه انقدر بی آلایش و یک رنگند که بگویند دیگر از تو خسته شده‌ام، دلم هوای دیگری و آسمان دیگری می‌طلبد. این‌ها می‌آیند و در گوشت هزار و یک جور دلیل برای رفتنشان می‌تراشند؛ تو خیلی خوبی! تو لیاقتت خیلی بیشتر از این حرف هاست! تو باید به فکر زندگی و آینده‌ات باشی! آینده‌ی ما با هم خیلی مبهم است! و هزاران و هزاران از این قبیل حرف‌های کلیشه‌ای و تکراری. یک سری هم اصلا توضیح نمی‌دهند؛ ذره ذره کمرنگ می‌شوند، پیام هایت را جواب نمی‌دهند، جواب تلفنت را نمی‌دهند و بعد می‌گویند سرشان شلوغ بوده. جوری نامحسوس خودشان را از تو کنار می‌کشند که خودت بروی دنبال کارت. یک روز می‌بینی آن‌ها رفته‌اند اما بار هزاران سوال بر دوشت باقی مانده است. ...
  • گزارش تخلف

زبان آقای بیگی لال شده بود و کم مانده بود اشکش در بیاید

خلاصه که با وساطت مردم یقه‌اش آزاد شد و نشست یک گوشه کنار بلوار تا افسر بیاید و کروکی و جریمه و بیمه و.. بعدش هم که ماشین نوی خودش باید می‌رفت تعمیرگاه و چند روز از کار افتادن و بی پولی و خرج ماشین و قسط ماشین و اجاره خانه و خرج خانه و.. تا قضیه‌ی تصادف جمع و جور شد و ماشین رسید به تعمیرگاه و آقای بیگی رسید به میدان امام حسین و به خانه‌اش، چند ساعتی از شب گذشته بود. زیاد پیش می‌آمد که نتواند برای ناهار برود خانه، برای همین همسرش نگران نبود. او هم چیزی به روی خودش نیاورد و فقط گفت زودتر شام بخوریم. می‌خواست سرش را به بازی کردن با دخترش گرم کند، ولی اصلا دل و دماغش را نداشت. می‌دانست اگر بنشیند و با همسرش درد دل کند و شرح ماجرای امروز را برایش بگوید، جواب هایی که خواهد شنید از این قبیل است:. خدا مرگم! چند روز طول می‌کشه درست بشه ماشین؟ ...
  • گزارش تخلف

مهربانی

آقای بیگی، راننده‌ی تاکسی تلفنی، که تازگی ماشین قراضه‌ی قبلی اش را فروخته بود و به صورت اقساطی یک ماشین بهتر خریده بود تا با کار کردن در تاکسی تلفنی دیگری در بالای شهر، درآمدش را بیشتر کند، آن روز صبح وقتی طبق معمول همیشه راس ساعت هفت از خواب بلند شد، با خودش گفت:. باز هم یک روز مزخرف دیگه!. بعضی روز‌ها همین که آدم بیدار می‌شود و از پنجره به منظره‌ی دود گرفته و عبوس شهر، این جنگل پر از درخت‌های آجرین و فولادین، نگاه می‌کند، دلش عجیب سیاه می‌شود. گویی نگون بختی و پوچی و بیهودگی دنیا، پشت این پرده‌ی نقاشی چرک مرد دارد پوزخند کریهش را نشانت می‌دهد …آقای بیگی خیلی آرام لباس پوشید. مخصوصا مراقب بود همسر و دختر دو ساله‌اش را بیدار نکند، چون می‌دانست بچه هر شب تا دیر وقت بیدار است و همسرش هم ناچار پا به پای او شب زنده داری می‌کند. برای همین همیشه آقای بیگی شب‌ها تنها به خواب می‌رفت و صبح‌ها هم تنها بیدار می‌شد. بعد می‌رفت سر یخچال و بسته‌ی صبحانه‌ای که همسرش از شب قبل برایش گذاشته بود بر می‌داشت و از خانه بیرون می‌زد. فرقی هم نداشت که آن روز یک روز شاد باشد، یا یک روز دلگیر مثل آن روز. آن روز ...
  • گزارش تخلف

▪کپی شده از کانال تخصصی داستانک و داستان کوتاه با نام بهشت … …تلقین محض.. فکر کنم حق با آن‌ها باشد

برای آنکه علتی برای حرفشان داشته باشند، اتفاق ناچیزی را که پنجشنبه پیش برایم پیش آمد، مطرح می‌کنند. ماجرا از این قرار بود که آن روز صبح رمان ترسناکی می‌خواندم. با این که هوا روشن بود، قربانی نیروی تلقین شدم. این تلقین تصوری را در من بوجود آورد که قاتل بی رحمی توی آشپزخانه قایم شده. قاتل دشنه بزرگی را توی دستش گرفته و منتظر ایستاده تا با ورود من به آشپزخانه به رویم بپرد و چاقو را به پشتم فرو کند. با اینکه درست روبه روی در آشپزخانه نشسته بودم و اگر کسی می‌خواست به آشپزخانه برود، می‌بایست ازجلو چشمانم رد می‌شد و تازه به جز در ورودی آشپز خانه راه دیگری هم برای رفتن به آنجا نبود، با این همه، باز فکر می‌کردم قاتل پشت درکمین کرده. اما من قربانی نیروی تلقین شده بودم وجرات نمی‌کردم وارد آشپز خانه شوم. این موضوع نگرانم کرده بود چون دیگر وقت نهار بود و باید حتما به آشپزخانه می‌رفتم. در آن وقت زنگ خانه را زدند. ...
  • گزارش تخلف

سعی کنید همیشه چیز‌ها را خودتان بفهمید.. سعی کنید آدم تجربیات خودتان باشید

به جای این که اینقدر به همه چیز فکر کنید، آستین همت بالا بزنید و بروید وسط گود تا بفهمید. فهمیدن سخت است، قبول دارم، اما هیچ چیز به خوبی فهم به دست آمده توسط خود انسان نیست. همان فهمی که با رگ و پی و گوشت و پوست و همه‌ی وجودت لمس و درکش کرده‌ای. فهمی که منحصر به شخص خودت است. استفاده از تجربیات دیگران فقط در حد مسائل کاملا فیزیکی خوب و مفید است، اما در ابعاد غیر مادی، استفاده‌ی صرف از تجربیات دیگران یک نوع خود ابله پنداری است. شما بیاید دو هزار جلد کتاب درباره‌ی تمام بیماری‌های دهان و دندان بخوانید؛ آیا می‌فهمید شب تا صبح به عقربه‌ی ساعت نگاه کردن و خدا خدا گفتن که کی صبح بشود و بروید دندانپزشکی یعنی چه؟. مطلقا خیر!. آن لحظات عذاب آور خواهد گذشت، آن دندان خوب خواهد شد، و شما فهمیده‌تر و پخته‌تر از روز قبل خواهید بود. حالا اگر ببینید کسی دندانش درد می‌کند، حالش را خواهید فهمید؛ حالا یک درجه انسان‌تر از قبل هستید. ...
  • گزارش تخلف

اون وقت‌ها که ما بچه بودیم اصلا تربیت با کتک عجین بود

وقتی مامان می‌گفت «بزار شب به بابات بگم:» معنیش دوباره کمربند چرم سیاه بود و ردخور هم نداشت. من و شیلا اندازه‌ی موهای سرمون از باباهامون کتک خوردیم. گاهی می‌رفتیم یه گوشه‌ی دنج و یواشکی جای کبودی‌ها رو نشون هم می‌دادیم. شیلا می‌گفت باباش وقتی کفری میشه از کار هاش و دستش به کمرش میره میگه:. «می زنمت تا بفهمی کتک و کارهایی که تو می‌کنی جفتش مال حیوونه، پس یاد بگیر مثل آدم رفتار کنی تا کتک نخوری.». من هم می‌گفتم آقام که کمر بندش رو دور دستش تاب میده همیشه ورد زبونش یه چیزه:. «زهرا به خدا قسم که تو هیچ وقت آدم نمیشی، آخرش هم یه آشغالی میشی عین اون خاله پتیاره‌ات.». حالا هیچ کدوم از جای کبودی اون کتک‌ها نه رو تن من هست و نه رو تن شیلا. ولی اون شده دکتر روانشناس همین کمپ ترک اعتیادی که من توش امروز بستری شدم …. ...
  • گزارش تخلف

خداوند فرمود:. «شب را همچون گهواره‌ای برای آرامش و آسایش شما قرار دادیم.»

و خیال دو چشم مست تو کافر کیش، هر شب این گهواره را چنان تکان می‌دهد، که زلزله بم را تکان نداد. و من ایمانم ذره ذره، هر شب از بیخوابی لاغر‌تر و رنگ پریده‌تر می‌شود. آب می‌شود ….
  • گزارش تخلف

وقتی ساندویچ می‌خوری گاز اولش بیشتر نان خالی است!

اما تو چون گرسنه هستی، با اشتها و ولع گاز اول را می‌زنی تا زودتر به قسمت‌های بهتر و خوشمزه‌تر برسی. همین طور ادامه می‌دهی و از ساندویچ ات لذت می‌بری تا این که به آخرش می‌رسی؛ گاز آخر هم چیزی بیشتر از نان خالی برایت ندارد. اما حالا تو سیر شده‌ای. دیگر دلت برنمی‌دارد نان خالی و بی مزه را قورت بدهی، برای همین خیلی راحت و بی خیال بلند می‌شوی که بروی، و آن لقمه‌ی آخر در بستری از کاغذ چرب و دستمالی شده باقی می‌ماند، در انتظار رفتن به سطل زباله. خب این خیلی طبیعی است و قابل درک، اما بی زحمت از این به بعد هروقت ساندویچ خوردی، با خودت فکر کن ببین چند بار پیش آمده که با آدم‌ها درست مثل ساندویچ رفتار کرده‌ای …. ...
  • گزارش تخلف

می‌گویند چای برای قلب ضرر دارد؛ درست مثل عشق …شاید همین است که خیلی از ما آدم‌های این روزگار، چون به فکر سلامت قلبمان هستیم، روزان

و در عمرمان بیش از بیست بار عاشق می‌شویم، آن هم کم مایه و زورکی …اما من یک لیوان چای غلیظ و پر مایه را اول صبح ترجیح می‌دهم … …
  • گزارش تخلف

محکوم …من زشت هستم. خیلی زشت

این واقعیتی انکار ناپذیر است که با من متولد شده. از وقتی خودم را شناخته‌ام آینه بزرگترین دشمن زندگی ام بوده، سوهانی که همواره بر روح و روانم کشیده می‌شد. عمیقترین حالات افسردگی و ناامیدی را جلوی آینه تجربه کرده‌ام. وقتی در دوران دبیرستان و دانشگاه، از هجوم تنهایی و ریشخند هم سن و سال هایم، به گوشه‌ی دنج اتاقم پناه می‌بردم و خودم را در آینه با آن بینی عقابی، و چشم‌های ریزی که در گودی چشم-گاه مثل دو تا دکمه‌ی سیاه فرو رفته بودند نگاه می‌کردم، دلم می‌خواست آینه را بشکنم. حالا که بعد از کلی سختی کشیدن و درس خواندن، به لطف پول خوبی که با کار کردن به عنوان رئیس حسابداری یک شرکت بزرگ در می‌آورم، و خرج عمل زیبایی بینی و ترمیم کک و مک و جای جوش‌های بی شمار روی صورتم کرده‌ام، رابطه‌ام با آن دشمن دیرینه کمی بهتر از قبل شده. اما هنوز هم در سنین بعد از چهل سالگی، بی گمان یک پیر دختر بسیار زشت هستم. شاید اگر خانواده‌ام وضع مالی بهتری داشتند و این خرج را بیست سال پیش انجام می‌دادند، من الان دو سه تا بچه‌ی دوست داشتنی هم ‌داشتم. شاید این آدم عبوس و جدی و سخت گیری نمی‌شدم که حتی حسابدار‌های مردی که زیر ...
  • گزارش تخلف

می‌دانم که زندگی از زمان کودکی ما تا امروز، زمین تا آسمان فرق کرده

اما سعی کنید برای بچه‌ها وقت بگذارید، برایشان کتاب بخوانید. اولین آشنایی من با بهترین دوستم، همین مجموعه قصه‌های من و بابام بود که مادر برایم ورق می‌زد و می‌خواند. هنوز هم طعم شیرین آن روز‌ها در دهان ذهنم مثل عسل است. ...
  • گزارش تخلف