این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


گله‌ی دلتنگی هایم. این گوسپندان‌گر بی شیر استخوانی. ولو در دشت بی آب و علف

خاطره‌ی سبز چریدن را. در کله‌های کرم گذاشته شان. نشخوار کنانند …و من. چوپان پا شکسته‌ی سگ مرده. دلم را می‌نوازم به آواز حزین. در نی اشعار بی وزن و ردیف. برای گوش‌های بلند خاکستری رنگی که نیست. که نمی‌آید. که هرگز نبوده …دلم حمله‌ی دلیرانه‌ی ماده گرگی آرزو دارد … … ...
  • گزارش تخلف

اغلب رابطه‌ها از دوست داشتن شروع می‌شود و به عدم تفاهم ختم

چون ما عادت کرده‌ایم (و چه عادت ناخوشایندی) که دوست داشتن را مقدم بر فهمیدن بدانیم. قبل از این که طرف مقابل را بفهمیم، دل می‌بندیم. با خودمان خیال می‌بافیم؛ از یک آدمی که درست و حسابی نمی‌شناسیم، شاهزاده‌ی رویایی و پرنسس خیالی می‌سازیم. بعد بر اساس همین تصویر موهوم، پیش می‌رویم به سمت بن بست. و آن وقت یا باید بسوزیم و بسازیم، یا ببریم و ببازیم. چون تنها وقتی شروع می‌کنیم به فهمیدن طرف مقابل، که کار از کار گذشته و دیگر عنان دل در دستمان نیست که نیست. اینجا هم که می‌رسیم، زود پای اقبال و شانس و تقدیر را می‌کشیم وسط. (همان حکایت ازدواج و هندوانه‌ی سر بسته.). درست مثل این که یک قاشق سوپ خوشمزه ولی بی نهایت داغ را، مز مزه نکرده توی دهان بگذاری و بعد که زبان و کام ات حسابی سوخت تازه بفهمی چه بلایی سر خودت آورده‌ای. ...
  • گزارش تخلف

اصلا تو آخرین مدل کفش نایک!. اصلا تو آدیداس!. اصلا تو آل استار اصل اصل اصل!

تو خوب. تو عالی. تو بهترین …اما... اون وقتی که من مجبور بودم توی سنگلاخ پوشیده از خار و سنگ‌های نوک تیز زندگی، راهم رو پیدا کنم. اون وقتی که کف پام تیکه تیکه پر شده بود از تاول‌های چرکی و خون چکون. اون وقتی که هر قدمی برمی‌داشتم، برام حکم صد تا خنجر رو داشت که به قلبم فرو می‌رفت. اون وقتی که کشون کشون خودم رو جلو می‌بردم و دیگه داشتم به زانو در می‌اومدم. اون وقت تو کجا بودی؟. کجا بودی که الان نشستی با قیافه‌ی حق به جانب زیر گوشم میگی: تو لیاقتت خیلی بیشتر از اون دمپایی‌های پاره پوره و داغونه که تو کوچه و خیابون جات گذاشتن …. ...
  • گزارش تخلف

یکی کله‌اش بالایی بود یکی به چپ و

همه رو گفتم ولی اون خط ریز‌های پایینی زیاد واضح نبود، من هم الکی و الله بختکی یه چیزی می‌گفتم که کم نیارم. ولی انگار خیلی هم شانسم خوب نبود، چون چند روز بعدش مامان گفت بریم برات عینک بگیریم. هر چی گفتم من که مشکلی ندارم و همه چی رو خوب می‌بینم، فایده نکرد که نکرد. مامان نگران شده بود و وای به روزی که مادری نگران بچه‌اش بشه. خلاصه‌اش کنم که تموم زورم رو زدم و گریه هام رو کردم و جیغ هام رو کشیدم و پاهام رو به زمین کوبیدم که بابا جان اصلا من از عینک بدم میاد! نمی‌خوام بزنم! اما فردا دست تو دست مامان و با کلی اخم و تخم و غر و لند رفتیم بینایی سنجی. این خانومه از اون که اومد مدرسه خیلی مهربون‌تر بود و کلی دم و دستگاه تو اتاقش داشت. یه عینک گنده‌ی ترسناک گذاشت رو صورتم که دماغم داشت از جاش کنده می‌شد. ...
  • گزارش تخلف

دوستان عزیزی که علاقه به بازسازی خاطرات دوران کودکی دارند، این کانال امروز موسیقی برنامه‌های کودک مطرح قدیمی رو میزاره

مخصوصا دهه‌های پنجاه و شصت. اگر دوست داشتید استفاده کنید. 😄. امیدوارم کودک درونتون همیشه سرحال و سرزنده باشه. 👇👇👇
  • گزارش تخلف

فروغ جانم سلام. ببخش!. من دلم که خیلی می‌گیرد

می‌آیم سر به دامان شعرت می‌گذارم …یادت هست آن روز‌ها. چقدر نگران بودی. که «چراغهای رابطه تاریک است؟». حالا نیستی ببینی. دیگر چراغی خاموش نمی‌ماند. هنوز یکی خاموش نشده. دیگری روشن است. اصلا از بس این چراغ روشن و خاموش می‌شود. اگر بودی خیال می‌کردی. ...
  • گزارش تخلف

صبح جمعه دلت می‌خواهد دیرتر بیدار شوی. اصلا دوست داری تا لنگ ظهر بخوابی

آلارم موبایلت را فعال نمی‌کنی. اصلا گوشی را می‌گذاری روی حالت پرواز. همه جا هم ساکت ساکت است. اما چیزی از درون، رأس ساعت همیشگی بیدارت می‌کند. نه!. انگار نمی‌شود که نمی‌شود. مثل این است که بیداری در این ساعت به خورد وجودت رفته. عضوی از بدنت شده است. درست مثل تو که به خورد وجودم رفته‌ای. ...
  • گزارش تخلف

هنوز یادم هست آن سال‌های دوری را که پنجشنبه شب‌ها، وقتی ذوج‌های جوان را می‌دیدم که دست در دست هم توی خیابان‌های شلوغ شهر قدم می‌زنند و سر در گوش هم نجوا می‌کنند، با نگاهی آمیخته از شوق و حسرت، تماشایشان می‌کردم و با خودم می‌گفتم یعنی می‌شود یک شب من هم دست محبوبم را بگیرم و مثل این‌ها پر از شور و حرارت و اشتیاق، قدم بزنیم و برویم کافه یا بستنی فروشی؟. یا وقتی شب‌ها از کوچه‌های خلوت عبور می‌کردم و چراغ‌های روشن خانه‌ها را می‌دیدم، و صدای به هم خوردن بشقاب و قاشق‌ها را که برای شام سر سفره می‌آوردند می‌شنیدم، و از هر خانه‌ای بویی می‌آمد؛ کتلت، سیب زمینی سرخ شده، کباب، قرمه سبزی، حتی بوی پیاز داغ، دلم چه ضعفی می‌رفت. هم از گرسنگی، هم از گرمایی که احساس می‌کردم پشت این در و دیوار و پنجره‌ها، بین آدم‌های توی خانه موج می‌زند. دلم می‌خواست خیلی خیلی زود صاحب همه‌ی این چیز‌ها بشوم. دلم می‌خواست اسم دخترم را بگذارم مانیا و اسم پسرم را مانی. دلم می‌خواست حسابی عاشق همسرم بشوم و انقدر مراقبش باشم که هیچ وقت احساس تنهایی و کمبود نکند. دلم می‌خواست وقتی که مثل فرشته‌ها خواب است انقدر نگاهش کنم تا بی ...
  • گزارش تخلف