این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


ازدواج کردن کسانی که از جنس هم نیستند و همدیگر را دوست ندارند، با این عقیده که:

«بعدا به مرور زمان درست می‌شود». مانند پوشیدن جوراب لنگ به لنگ است؛ همان طور که آن جوراب، کار آدم را تا وقتی توی کفش است راه می‌اندازد، آن زوج هم در اتاق خواب و آشپزخانه کار هم را راه می‌اندازند. اما شما رویتان می‌شود با چنین جورابی، بروید مهمانی؟ یا مثلا ممکن است در اثر مرور زمان رنگ جوراب‌ها، توی کفش عوض شود؟ نه! آن‌ها فقط هر روز کثیف‌تر و چرک‌تر می‌شوند …. ...
  • گزارش تخلف

نگرانم. دلم شور می‌زند. خیلی می‌ترسم

چرا این بقالی گنده‌ها هیچ کدامشان از آن توپ پلاستیکی‌های دو رنگ ندارند؟. از آن سفید و قرمز‌ها. از آن سفید و آبی‌ها. از آن سفید و سبز‌ها …نگرانم. دلم شور می‌زند. خیلی می‌ترسم. چرا یادم نمی‌آید وقت گذر از هیچ خیابان و کوچه‌ای، پایم رفته باشد روی ترمز و از میان قیل و قال یک مشت بچه‌ی پنج تا پنجاه ساله، یکی داد زده باشد: استپ! استپ! و من آرام از کنار دروازه هایی که چند تا آجر چیده شده روی هم است، عبور کرده باشم؟. ...
  • گزارش تخلف

گزارشگر:.. _نظر شما درباره آهنگ‌های آقای فرهاد مهرداد چیست؟

مسؤل بلند رتبه صدا و سیما:. _ خوب است، اما حیف که کم کار هستند و دو تا آهنگ بیشتر ندارند …گزارشگر:. _دو تا؟! 😳. مسؤل بلند رتبه صدا و سیما:. _یکی که برای حضرت محمد (ص) است، یکی هم بوی عیدی بوی توپ …گزارشگر:. _بله بله. 😐. مسؤل بلند رتبه صدا و سیما:. ...
  • گزارش تخلف

ببین دختر جان، من از سر دلسوزی این‌ها را می‌گویم؛

اگر در پانزده سالگی قلبت از دیدن کسی تند‌تر تپید و دست و پایت را گم کردی، این عشق نیست بلکه از نشانه‌های دوران گذرای بلوغ است؛ پس بگزار بگذرد …اگر در بیست سالگی کسی به تو گفت عاشقت شده است، بدان دروغ می‌گوید چون تو در آن وقت در اوج زیبایی و لطافت هستی و او حتما از همین خوشش آمده و وقتی پا به سن بگذاری رهایت خواهد کرد …اگر در بیست و پنج سالگی کسی دلباخته‌ات شد با او خیلی عاقلانه و منطقی برخورد کن و محاسن و معایبش را بسنج و اگر عیبی در او دیدی زود پاسخ رد بده چون حالا حالا‌ها خیلی وقت داری …اگر در سی سالگی برایت خواستگار پا به قرص و مصممی پیدا شد، حتما مراقب باش فاصله سنی اش با تو خیلی کم نباشد. چون در این سن زیاد پیش می‌آید که پسران بی تجربه و احساساتی دل به دختران هم سن یا بزرگتر از خود ببازند. که عاقبت خوبی ندارد.. اگر در سی و پنج سالگی کسی به تو ابراز عشق کرد و خواست همسرش بشوی، خوب در گذشته‌اش کنکاش و تحقیق کن چون خیلی خیلی بعید است که مردی تا این سن با هیچ زنی رابطه نداشته باشد …اگر در چهل سالگی... مشاوره‌های رایگان یک پیر دختر هفتاد ساله به دختر همسایه …. ...
  • گزارش تخلف

…تنهایی …مردی که شب داشت از سر کار به خانه برمی‌گشت، سر راه روی ترمز زد و رفت یک عدد نان سنگک خرید

توی مسیر به این فکر می‌کرد که خب حالا برای شام نیمرو درست کند، یا نان و پنیر بخورد؟. با همین فکر به خانه رسید. وقتی وارد خانه شد، دید که تقریبا نصف نان را توی راه خورده است. نصفه‌ی دیگر نان را توی یخچال گذاشت و رفت توی تخت تا بخوابد. اما قبل از خواب به این فکر کرد که خب فردا برای صبحانه نیمرو درست کند، یا نان و پنیر بخورد؟ …. ...
  • گزارش تخلف

ژاکلین و سعیدرضا با من و همسرم ورودی یک سال بودیم توی رشته‌ی فلسفه

وقتی ما ازدواج کردیم، کماکان با بچه‌های هم دوره‌ای ارتباط داشتیم، و وقتی نسترن گفت سعیدرضا و ژاکلین نامزد کرده‌اند، دهانم از تعجب جوری باز ماند که نسترن از خنده ریسه رفت. آخر آن دختر پر از شیطنت که حتی از نظریات شوپنهاور هم جک می‌ساخت کجا و سعیدرضا ی جدی و مسلط به فلسفه‌ی اسلامی کجا؟ ژاکلینی که پدر و مادرش فقط به خاطر شرایط و ظاهری، مسلمان بودند کجا و سعیدرضا که پدرش خادم افتخاری حرم امام رضا و صاحب یک پست نسبتا مهم دولتی بود کجا؟. می‌دانستیم که ژاکلین بعد از گرفتن مدرک کارشناسی، درس را رها کرده و رفته است دوبی. اما به دلایلی که نمی‌دانستیم، بعد از چندین سال برگشته بود ایران و حالا داشت با سعیدرضا ازدواج می‌کرد. سعیدرضا هم گرایشش را عوض کرده بود و تا جایی که من خبر داشتم دکترای الهیات را تمام کرده بود. من و نسترن به مجلسشان دعوت بودیم، و بیشتر از روی کنجکاوی بود که رفتیم. مجلس آبرومندی بود ولی با یک نگاه ساده می‌شد میهمان‌های طرف عروس را از میهمان‌های داماد تشخیص داد. یک طرف کراوات بود، یک طرف یقه دیپلمات. ...
  • گزارش تخلف

در دوران دور و خوش دانشجویی، چون در شهرستان کوچکی بودم و وقت آزاد زیادی داشتم، کلاس موسیقی می‌رفتم

آن هم سه تار. جلسه‌ی اول، استاد گفت: شما چرا وقت و پول خودتان را گذاشته‌اید پای این راه؟. همه بدون شک و تردید جواب دادیم چون واقعا عاشق موسیقی هستیم. استاد گفت من سال هاست تدریس می‌کنم و از بین هزاران هزار هنر آموز، به اندازه‌ی انگشتان یک دستم هم عاشق واقعی موسیقی ندیده‌ام. اما با تمام وجود به کارم عشق می‌ورزم. خوش آمدید و امیدوارم موفق باشید …حالا که سه تار شکسته و سیم‌های از جا دررفته‌اش را می‌بینم، می‌فهمم منظور استاد چه بوده. تازه می‌فهمم استاد، واقعا عاشق موسیقی بود …. ...
  • گزارش تخلف

(۲).. نه جان دلم!

این‌ها همه یعنی تو چیزی را که می‌خواهی نداری. مثل گرسنه‌ای که غذا، مثل تشنه‌ای که آب، مثل برهنه‌ای که لباس. به همین سادگی!. اما اگر داشتی و هنوز خواستی، آن وقت است که فرق بین عشق و نیاز را فهمیده‌ای. (تازه آن هم اگر دچار واژه‌ی عادت نشوی). آن وقت می‌شود گفت عاشقی …اما راستی، چند تا شاعر را می‌شناسی که مثلا ده سال بعد از زندگی مشترک، برای همسرشان شعر عاشقانه بسرایند؟. از بین این سیل اشعار و متن‌های پر از سوز و گداز، چند تایش چنین کیفیتی را دارد؟ …. ...
  • گزارش تخلف

گوشه‌ی چادر مادرم را می‌گرفتم. باهم می‌رفتیم مخابرات نبش کوچه ششم،. می‌گفتند مخابرات!

اما اسمش اصلا مخابرات نبود که. همیشه‌ی خدا هم شلوغ بود. نوبت می‌گرفتیم و می‌نشستیم. بعد از چند دقیقه صدا می‌زدند و می‌گفتند خانم فلانی کابین شماره‌ی سه؛. یک اتاقک چوبی نیم در نیم،. یک تلفن قدیمی و کثیف روی دیوار. و بوی عرق نفر قبلی. اما چه ذوقی داشتیم،. تقریبا هر دو روز یک بار می‌آمدیم تلفن می‌زدیم و چند دقیقه‌ای با پدربزرگ و مادربزرگم حرف میزدیم. ...
  • گزارش تخلف

(۱) …چه خاصیت غریبی دارد این عشق که میان این همه درد، میان این همه رنج، هنوز هم مردم انقدر از عشق می‌گویند؟

انقدر از عشق می‌نویسند؟. آن هم از عشقی که خوب می‌دانند در پایان، بجز عذاب هیچ به همراه ندارد. من گمان می‌کنم عشق بیشتر از این که یک احساس باشد، بیشتر از این که یک نیاز باشد، یک آرزوست. یک جور تصور خیر مطلق که همواره در طول تاریخ همراه انسان بوده و خواهد بود. این که یک فرد خاص را از بین خیل بی شمار انسان‌ها جدا کنیم و او را تا مقام خدایی بالا ببریم، خود به اندازه‌ی کافی مؤید این است که عشق هرگز نمی‌تواند مهر تایید عقل را تصاحب کند. این که سعادت خودمان را بسپاریم به دست فردی دیگر و اجازه بدهیم کسی که خواست و اراده‌اش منطبق بر میل ما نیست، راقم خوش‌ترین لحظات و سخت‌ترین روز‌های عمرمان باشد، شاید به این خاطر است که خودمان را به تنهایی برای خوشبخت بودن کافی نمی‌دانیم. حتما برای شما هم اتفاق افتاده است که با یک زیبایی روبرو شده‌اید. یک منظره‌ی زیبا، یک فیلم زیبا، یک موسیقی زیبا، یک چیزی که درجا مجذوبتان کرده باشد و مات آن زیبایی شده باشید؛ در چنین لحظاتی اولین چیزی که به ذهن متبادر می‌شود این است که: (کاش «او» هم اینجا بود تا می‌توانستیم با هم از این زیبایی لذت ‌ببریم.) گویی درک آن زیبایی، ب ...
  • گزارش تخلف

…وقتی می‌خواهد شلوار بخرد، پدر فروشنده را در می‌آورد که حتما حتما باید جین «اصل» باشد

بولیز هم که قطعا باید از یک برند معتبر و «اصل» باشد. برای خرید کفش می‌رود خود نمایندگی که کفش «اصل» بخرد. کلی بالا و پایین می‌کند تا یک عینک آفتابی «اصل» پیدا کند. ادوکلنش را هم از فلان مغازه در فلان پاساژ فلان خیابان می‌خرد که اجناسش را مستقیم وارد می‌کند و «اصل» است …تمام این چیز‌های «اصل» را می‌خرد تا دقیقا بشود «فتوکپی» فلان هنرپیشه‌ی محبوب هالیوود …کیفیت چیز خیلی خوبی است، اما واقعا کیفیت خود اصل انسان، از بولیز و شلوار و عینک آفتابی و کفش مهمتر نیست؟ چرا آن‌ها همه باید اصل باشند وقتی خودمان اصیل نیستیم؟. چرا انقدر که برای اصل بودن اجناس هزینه می‌کنیم، برای اصیل بودن خودمان مایه نمی‌گذاریم؟. خودمان باشیم، اصل اصل اصل …. ...
  • گزارش تخلف