این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


داستان عطر‌ها بی شباهت به قصه‌ی آدم‌ها نیست؛ بعضی‌ها اول بوی تند و آزار دهنده‌ای دارند، اما کمی که صبر کنی و بویشان جا بیفتد، دلنش

بعضی دیگر هنوز به بویشان عادت نکرده‌ای، پریده‌اند. بعضی‌ها هم بهترین کاری که پس از استفاده از آن‌ها می‌توانی بکنی این است که لباست را در بیاوری و بشویی. خیلی کم پیدا می‌شود عطری که هم از اولین ثانیه‌ی استفاده بوی ملایم و دلنشینی بدهد، هم ماندگار باشد. شما چه جور عطری هستید؟ …. ...
  • گزارش تخلف

دنیای دیگر

مرد درب کوپه را باز کرد و راه داد تا خانم وارد شود، خودش هم با دو تا چمدان جمع و جور، پشت سر او آمد و درب را بست. کوپه شش نفره بود و زوج جوان آخرین مسافرین بودند؛ سری به نشانه‌ی سلام به بقیه تکان دادند و نشستند. هر دو سرحال و شاداب بودند با چهره هایی گشاده و خندان. از حالت صمیمی و حرکات هیجان زده و حلقه‌های نو درخشانی که به انگشت داشتند، می‌شد حدس زد این اولین سفر مشترکشان است. به محض این که در جایشان مستقر شدند شروع کردند به حرف زدن:. _چقدر خوشگله. من از بچگی عاشق قطار بودم. خیلی کیف داره …+منم قطار خیلی دوست دارم. از همه چی بهتره عزیزم …_مخصوصا کنار تو عشقم …+نمی دونی چقدر دوستت دارم. ...
  • گزارش تخلف

…عهد بوق شنیده‌اید؟! گویا دوران بسیار دوری بوده که وسیله‌ی ارتباطی مردم، بجز زبان، فقط بوق بوده

مثلا ورود کاروانی به شهر، یا فرمان حمله به دشمن، یا شتافتن شخصی سرشناس به دیار باقی، و از این قبیل را با دمیدن در بوق! به اهالی شهر اطلاع می‌داده‌اند. و شهر هم نه به وسعت این روز‌ها؛ نهایتش صدا رس یک بوق بزرگ. حالا من نشسته‌ام پشت فرمان ماشین قشنگم و منتظرم نوبتم بشود تا بنزین بزنم. نفر جلویی کارش با پمپ تمام می‌شود، پول بنزین اش را حساب می‌کند و می‌نشیند توی ماشین. چند ثانیه‌ای طول می‌کشد تا استارت بزند و راه بیفتد؛ شاید دارد کمربند ایمنی را می‌بندد، شاید آینه یا صندلی را تنظیم می‌کند، شاید هم بقیه پولش را داخل کیف اش می‌گذارد. و من دستم می‌رود روی بوق، چون عجله دارم و تا ده دقیقه دیگر باید به یک قرار کاری مهم برسم. چند نفر نگاهشان را به سمتم می‌دوزند. با دست اشاره‌ای می‌کنم و ماشین جلویی را نشانشان می‌دهم که بالاخره راه می‌افتد. ...
  • گزارش تخلف

کلام دوستانه …عرض ادب و احترام خدمت تک تک شما خوبان

عذرخواهم بابت وقفه‌ای که در فعالیت کانال پیش آمد، و بسیار بسیار سپاسگزار از شما عزیزان که صبوری کرده و ماندید. راستش وقتی دیدم حدود چهل نفر از اعضاء کانال را ترک کرده اند (که البته طبیعی بود) قدری ناراحت شدم؛ اما خواندن پیام‌های محبت آمیز زیادی که شما نازنینان برایم فرستاده بودید و نشان از پیگیری و علاقه مندیتان نسبت به کاغذ خط خطی داشت، مرا شگفت زده، مسرور، شرمگین، و البته ثابت قدم‌تر از پیش کرد …پاینده و برقرار باشید. م. سرخوش ...
  • گزارش تخلف

سر جای خودش …چادر نماز مادر همیشه توی کشوی پایینی پاتختی بود

او هروقت می‌خواست نماز واقعی و درست حسابی بخواند، یواشکی می‌رفت چادر سفید گلدار را بر می‌داشت و به اتاقش پناه می‌برد. در اتاق را قفل می‌کرد، چادر را به سر می‌کشید و دل سیر با خدایش حرف می‌زد. یکی از مواقعی که حتما این کار را انجام می‌داد، وقتی بود که می‌فهمید امیر و خانواده‌اش قرار است بروند جایی برای امر خیر. بعد از نماز در سجده می‌ماند و به درگاه پروردگار التماس می‌کرد تا خواستگاری سر نگیرد. این تنها کاری بود که از دستش بر می‌آمد؛ خدا خدا می‌کرد تا بعد از جلب رضایت پدرش برای عمل، امیر ازدواج نکرده باشد. _ «خدا رو چه دیدی؟ شاید بعد از عمل مهرم افتاد به دلش». اما پدر رضایت بده نبود که نبود. با وجود تایید و حتی تاکید پزشک‌ها، باز هم هروقت او یا مادر به بهانه‌ای حرفش را پیش می‌کشید، پدر رنگ به رنگ می‌شد و خون به چهره‌اش می‌دوید. ...
  • گزارش تخلف

نگهبان.. من نگهبان یک هتل بزرگ، نه بهتره بگم خیلی بزرگ هستم

واقعا به مطالعه علاقه دارم و توی اوقات بی کاری، که البته زیاد هم هست، همیشه‌ی خدا در حال خوندن هستم؛ از مجلات و ماهنامه‌های زرد و آبکی بگیر تا مقالات فلسفی و بخصوص رمان. اصلا توی این اتاقک دو در دو جلوی در هتل، با خوندن همین داستان‌های جورواجور تا حالا تونستم دووم بیارم و از بیهودگی و روزمرگی نمیرم. منظورم از مردن رو که می‌فهمید؟. من تو همین فضای محدود، روی برف‌های کلیمانجارو پیاده روی کردم و با پیرمرد رفتم دریا برای شکار اون ماهی بزرگ. من با سرهنگ اورلیانو توی جنگل‌ها پرسه زدم و با دکتر خوونال اوربینو رفتم روی نردبون تا طوطی رو از روی درخت بگیرم. من همراه پیوتر ستپانوویچ و نیکولای ورخاوینسکی و بقیه، توی یک شب تاریک رفیقم رو کشتم و خاک کردم. حتی یک دوره وقتی دست به اشیاء می‌زدم مثل آنتوان روکانتن حالم به هم می‌خورد. من توی شهر طاعون زده موش‌های مرده رو هر روز شمردم، توی قرنطینه‌ی شهر کور‌ها سر غذا دعوا کردم. من همراه بابا گوریو از بی مهری دنیا اشک ریختم. ...
  • گزارش تخلف

یک روز می‌آیی که من دیگر دچارت نیستم. از صبر لبریزم ولی چشم‌انتظارت نیستم

یک روز می‌آیی که من نه عقل دارم نه جنون. نه شک به چیزی نه یقین، مست و خمارت نیستم. شب‌زنده داری می‌کنی، تا صبح زاری می‌کنی. تو بی‌قراری می‌کنی، من بی‌قرارت نیستم. پاییز تو سر می‌رسد؛ قدری زمستانی و بعد. گل می‌دهی، نو می‌شوی، من در بهارت نیستم. زنگارها را شسته‌ام دور از کدورت‌های دور. آیینه‌ای رو به توام، اما کنارت نیستم. دور دلم دیوار نیست، انکار من دشوار نیست. ...
  • گزارش تخلف

…بعضی از روزها دلت می‌خواد توی مسیر تکراری خونه تا محل کار، وقتی نشستی پشت فرمون، به جای آهنگ‌های انیو موریکونه و جیمز لست و ریچار

فقط یک آهنگ از شکیرا یا پیت بول، یا اصلا ساسی مانکن گوش کنی! 😅. دلت می‌خواد الکی باهاش قر بدی و بخونی!. دوست داری شیشه‌ی ماشین رو بیاری پایین تا باد سرد سرد بخوره درست وسط پیشونی داغ داغت. گور بابای سینوزیت هم کرده. دلت می‌خواد با تمام وجود، هوای پاک رو که بارون حسابی‌تر و تمیزش کرده بکشی توی اعماق ریه‌ات. انگار ریه هات رو حس می‌کنی که چقدر خوشحال هستند. بعضی روز‌ها دلت می‌خواد اصلا فکر نکنی؛ فقط با غریضه زندگی کنی. دوست داری با همه آدم‌ها حرف بزنی، با همه بگی و بخندی. ...
  • گزارش تخلف

سل دو دو دو دو لا سی دووو.. مرغ سحر ناله سر کن..... ای بابا بعدش چی بود؟!

می دو سی لا..؟. نه!. نه نه نه. دارم خنگ می‌شم اینجا. ببین سیم زرد دست آزاد سل؛ بعد سیم سفید دست آزاد دو دو دو، یک سکوت یک لاچنگ، دوباره دو، بعد سیم زرد، پرده اول لا بعد پرده سوم سی، بعد پرده چهارم دو. اااه گندش بزنه! پاک یادم رفته. داغ مرا تازه‌تر کن …. -ابله داری چه غلطی می‌کنی؟ ...
  • گزارش تخلف

جنگل.. در اتاق از بیرون قفله

من و سپیده داریم این تو با اسباب بازی‌هامون بازی می‌کنیم. اما اینجا که یک اتاق نیست؛ اینجا یک جنگله. یک جنگل خیلی قشنگ و سرسبز و بزرگ! همه‌ی حیوونا رو هم توش داره. معمولا جنگل ساکت و آرومیه، فقط بعضی وقت‌ها حیوون‌ها با هم جنگ و دعوا می‌کنن. من الان سوار یک اسب کوچولوی زرد خوشگلم که پشتش عکس رنگین کمون داره. حسابی می‌تازم و کیف می‌کنم. اسب کوچولوم خیلی مهربونه. خیلی هم نازه. ...
  • گزارش تخلف

بعضی چیزها را نمی‌شود نوشت، هر قدر هم که نویسنده‌ی خلاقی باشی

نمی‌شود گفت، هرچقدر هم فن بیانت قوی باشد. بعضی چیز‌ها را نمی‌شود نت کرد و بر جان ساز نواخت، هر اندازه هم که موسیقی دان زبردستی باشی. نمی‌شود بر بوم کشید، نمی‌شود بر پیکر چوب و سنگ تراشید، نمی‌شود عکسش را برداشت یا فیلمش را گرفت …بعضی چیزها را فقط باید بود و دید و با تمام وجود حس کرد. زیرا برای انتقالشان به کس دیگر، هنوز هیچ هنری اختراع نشده است. مثلا شکل همین جای خالی تو را من چطور شرح بدهم که بفهمی؟ این خلاء تاریک و سرد را چکونه توصیف کنم؟ این سیاهچاله‌ی هولناک و غم انگیز که دارد روح و جان هر چه هست را می‌بلعد. چطور باید بگویم دیوارهای این خانه به اندازه‌ی دیواره‌های گور تنگ شده است، و سقفش از آن هم کوتاه‌تر؟. نه! ...
  • گزارش تخلف