این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


یک نفر کاش پیدا شود به داد دل تنگم برسد. و به فریاد من که با جهان بر سر جنگم برسد

آن که در اوج روز‌های خوش عمر رخ ننمود. کاش حالا که در انتهای نکبت و ننگم برسد. برسد یک نفس کنار این پیکر بی ‌جان بنشیند. ترسم اما اندکی دیر بیاید، بر سر سنگم برسد …‌های_ناتمام.
  • گزارش تخلف

چقدر خوب است داشتن کسی که بی هیچ علت مشخص و تعریف شده‌ای حال آدم را خوب می‌کند

نه اینکه کار خاصی بکند یا چیز عجیب غریبی بگوید که هیچ کس دیگر نتواند آن کار را بکند و آن چیز را بگوید، اما فقط سلام گفتن اوست که با همه فرق دارد، فقط حرف زدن با اوست که بی‌خود و بی‌جهت حالت را خوب می‌کند. و امان از روزی که دلیل تمام این دلخوشی‌های بی‌دلیل و بی‌بهانه، تصمیم بگیرد دیگر مهربان نباشد. تصمیم بگیرد دیگر نباشد. آن‌وقت وای به حال زار دل …. ...
  • گزارش تخلف

از همین یک خصلت جمعه‌ها خیلی خوشم می‌آید، تکلیفش با خودش معلوم است

مثل بقیه روزهای هفته مرموز و آب زیر کاه نیست که هر ساعت رنگ عوض کند. جمعه خاکستری نمی‌شود؛ یا سیاه است، یا سفید. صبح که چشم باز می‌کنی یا با لبخند به استقبالت می‌آید، یا با شمشیر از رو بسته به قصد جان …جمعه شما سفید. ❄️ … ...
  • گزارش تخلف

خدایا خودت ازشان نگذر. مگر من چہ ڪاری با همہ اینها داشتم؟

مگر این خوشبختے نڪبت گرفتہ من و این شوهر بی‌ریختے ڪہ نصیبم شده بود کجای زندگے آن‌ها را تنگ ڪرده بود؟ … …هیچ پپه‌ای از من پپه‌تر و بدبخت‌تر نیست و مادر و خواهرش را بگو ڪہ هے بہ رخ من مے‌ڪشیدند ڪہ خانہ فلانے و فلانے براے پسرشان خواستگارے رفتہ‌اند! ولے ڪدام پدر سوخته‌ای حاضر مے‌شود با این ارنعوت‌هاے مرده‌شور برده سرڪند؟ بجز من خاک بر سر؟ ڪہ هے دست روے دست گذاشتم و نشستم تا این یڪ ڪف دست زندگیم را روی سرم خراب کردند؟ …از مجموعه داستان. ...
  • گزارش تخلف

امروز زادروز پرویز شاپور بود. با هم چندتا از کاریکلماتور‌های استاد شاپور را می‌خوانیم …

به عقیده گیوتین، سر آدم زیادی است …به یاد ندارم نابینائی به من تنه زده باشد …قلبم پرجمعیت‌ترین شهر دنیاست …قطرهٔ باران، اقیانوس کوچکی است …زندگی بدون آب از گلوی ماهی پایین نمی‌رود …. باغبان وقتی دید باران قبول زحمت کرده، به آبپاش مرخصی داد …فاصله بین دو باران را سکوت ناودان پر می‌کند …فریاد زندگی در سکوت گورستان ته نشین می‌شود …. گربه بیش از دیگران در فکر آزادی پرندهٔ محبوس است …. ...
  • گزارش تخلف

دلم چندتا زخم قشنگ می‌خواهد. از همان هایی که سر زانو‌هایم، یا روی پیشانی‌ام بود

از همان‌ها که با بوسه‌ی مادرم خوب خوب خوب می‌شد. از همان‌ها که از زمین، از دیوار، از لبه تیز کمد، از گوشه‌ میز می‌خوردم، و مادر میز و کمد و دیوار را کتک می‌زد تا دلم آرام بگیرد …از این زخم‌های زشت نشسته بر دل، که با هر بوسه‌ای عوض بهتر شدن هی بدتر و بدتر می‌شوند، و نمی‌توان باعث و بانی‌اش را هم گرفت زیر مشت و لگد، خسته و بیزارم. دلم چندتا زخم قشنگ می‌خواهد …. ...
  • گزارش تخلف

عادت کردن

پیشرفت شگفتی در علم پزشکی حاصل شده بود; هر وقت آدمی جایی از بدنش درد می‌گرفت و باعث آزارش می‌شد، اگر وجود آن عضو برای زنده ماندن فرد واجب نبود، می‌رفت پیش پزشک متخصص و آن را موقتا بر‌ می‌داشت تا یک مدت برای خودش استراحت کند و بعد که حسابی حالش خوب شد، دوباره آن را به بدنش وصل می‌کردند. مثلا همسایه مرد که دستش شکسته بود، عوض گچ گرفتن و آویزان کردنش به گردن، آن را برداشت و لای پتوی نرمی پیچید و گذاشت بالای کمد تا حسابی استخوان‌هایش جوش خوردند. مرد هم خیلی با خودش کلنجار رفت تا عاقبت یک روز تصمیمش را گرفت و رفت پیش یک پزشک متخصص و از او خواست برای جمجمه‌اش لولائی تعبیه کند تا بتواند شب‌ها که همه نوع فکر و خیال و سردرد‌های ناجور به سراغش می‌آید، به‌جای خوردن آن قرص‌های مثلا آرام‌بخش بی‌مصرف، مغز داغ کرده و ملتهبش را بردارد و بگذارد توی یک لگن و درون یخچال قرار دهد. اوایل کار خیلی نتیجه بخش و فوق العاده آرامش دهنده بود. به طوری که مرد وقتی صبح‌ها از خواب بر می‌خواست احساس سبکی و طراوت و شادابی سرشاری می‌کرد. تا این‌که یک روز مرد دیر از خواب بیدار شد و از بس برای رسیدن به محل کار عجله داشت، ...
  • گزارش تخلف

دروغ …خوب می‌دانست که فایده‌ای ندارد، دیروز بهشان حالی کرده بودند که فعلا هیچ پولی در کار نیست

اما خب به همسرش قول داده بود برود و حرف‌هایش را بزند. تا جلوی شرکت هم رفت. دیدن ساختمانی که پنج سال از عمرش را آنجا گذرانده بود، و حالا برایش حکم جای غریبه‌ای را داشت، دلش را سخت به درد آورد و پای رفتنش از آن که بود هم لنگ‌تر شد. نیم ساعتی روبه‌روی ساختمان شرکت نشست و سعی کرد حال و هوای داخل را پیش خودش مجسم کند; خودش را می‌دید که مثل روز‌های گذشته پشت میز کارش نشسته است و در همان حال که پرونده‌ها را بررسی می‌کند، سفارشات را ثبت می‌کند، جواب تلفن‌ها را می‌دهد، و با ارباب رجوع صحبت می‌کند. بلند شد راه افتاد که با اتوبوس خودش را به خانه برساند. خدا را شکر می‌کرد که پس‌اندازی دارد و همسرش هم حقوق نسبتا خوبی می‌گیرد. بابت کار هم قول‌هایی به او داده بودند، اما دردش این بود که چرا حالا که آن‌ها به‌خاطر کمبود بودجه و موازی کاری وبازار کار بی‌رونق، مجبور به تعدیل نیرو هستند، نباید حق و حقوق معوقه کارکنان از کار برکنار شده را تمام و کمال پرداخت کنند؟ آخر به او چه مربوط بود که شرکت زیان دهی داشته؟ او که هرگز کم‌کاری نکرده بود. ...
  • گزارش تخلف

هلمر: باورم نمی‌شود! فکر نمی‌کنی داری از مقدس‌ترین وظیفه خودت شانه خالی می‌کنی؟

نورا: مقدس‌ترین وظیفه من به نظر تو چیست؟. هلمر: وظیفه‌ای که در قبال شوهر و بچه‌هایت داری …. نورا: من وظیفه دیگری هم دارم که به همین اندازه مقدس است …هلمر: چرند می‌گویی! کدام وظیفه؟. نورا: وظیفه‌ای که در قبال خودم دارم …هلمر: یادت باشد تو قبل از هرچیز همسرم هستی و یک مادر …نورا: من دیگر به این حرف اعتقادی ندارم. من معتقدم قبل از هرچیز من یک انسانم، درست مثل تو …یا دست‌ کم سعی می‌کنم انسان باشم … …. نمایشنامه. ...
  • گزارش تخلف

یک عمر

فرستنده پیام ناآشنا بود، سلام علیک و تعارفات معمول; «ببخشید توی پی وی مزاحم شدم» و «اگر وقت دارید» و این حرف‌ها. جواب سلام دادم و پرسیدم، امرتون؟ گفت یک پیشنهاد به عنوان سوژه داستان برام داره. من هم که سرم درد می‌کنه برای سوژه و سیستم مغزم جوری طراحی شده که زندگی رو شکل داستان می‌بینم، براش نوشتم: بله حتما، بفرمایید من در خدمتم. شروع کرد به تایپ کردن که:. فرض کنید یک دختر خیلی تنها هست که پسری رو یواشکی دوست داره و می‌دونه که اون پسره هم دوستش داره، اما پسره با این‌که از رفتار و حرکاتش مشخص هست، به خاطر این‌که شرایط مالی خوبی نداره هیچ وقت پیش‌قدم نمی‌شه. تا این که دختره غرور و خجالت و ترسش رو برای اولین و آخرین بار رها می‌کنه و به پسره اقرار می‌کنه که اون رو دوست داره، ولی جوابی که مد نظرش بود نمی‌گیره و تا الان هم تنها ولی امیدوار در انتظار جوابی از اون پسر هست …من که تا حدود زیادی سر‌خورده شده بودم از هیجانی که بابت این سوژه فوق تکراری به خرج دادم، براش نوشتم:. ببین عزیزم، این یک پی‌رنگ خیلی تکراری و ساده است و من زیاد اهل نوشتن این فرم داستان‌ها نیستم، اما چشم سعی می‌کنم اگر چیزی ب ...
  • گزارش تخلف

تو را دوست دارم. تو را دوست دارم

نه به خاطر عطر و تاب و رنگ گیسویت، برای این‌که وقتی موهایت را رنگ می‌کنی و من نمی‌فهمم، با این‌که مثل هر زنی می‌رنجی، ولی باز با لبخند می‌گویی:. «عزیزم رنگ موهام خوب شده؟». تو را دوست دارم. نه به خاطر اندام رعنا و موزونت، برای این‌که می‌دانم چین روی پوست شکمت حاصل نور امیدیست که به زندگی‌مان بخشیدی، و کبودی زیر چشمانت از شب بیداری هایی است که بچه را بردی اتاق کناری تا من آرام بخوابم. تو را دوست دارم. نه به خاطر لحن شیرین و گیرا و شیوای کلامت، برای همان ترانه‌هایی که غلط غلوت و پرتکی، وقتی داری ظرف می‌شویی و من چرت بعد از ظهرم را می‌زنم، زیر لب زمزمه می‌کنی. تو را دوست دارم. نه برای این‌که روشن فکر و کتابخوان و هنرمندی، برای همان بغضی که وقتی گفتم:. «تو از این حرف‌هاهیچ چیز نمی‌فهمی». ...
  • گزارش تخلف

آستانه

دیشب هوا تاریک بود و من هم اصلا حوصله‌ نداشتم چهار طبقه را پایین بروم و کورمال کورمال دنبال لنگ کفشم بگردم. مستقیم رفتم به اتاق، در را به هم کوبیدم و مثلا خوابیدم. بعدش هم واقعا خوابم برد. به هر ترتیب حالا می‌بینم گشتنم هم فایده‌ای نداشته جز این‌که بجای امروز صبح، از همان دیشب جوشش را بزنم که چطور با یک لنگه کفش باید بروم سرکار؟. اگر سرش را ندزدیده بود الان لنگ کفش بیچاره من بجای تاب خوردن روی شاخه درخت کاج توی حیاط خلوت، داشت در جاکفشی انتظار پای چپم را می‌کشید. البته احتمال بیست به هشتاد هم بود که دماغش بشکند، و این ابدا به دردسرش نمی‌ارزید. پس هنوز هم باید خودم را جزو خوش‌ شانس‌ها بدانم. ولی کاش وقتی مثل هر شب بعد از دوازده ساعت کار مداوم و تا کمر فرورفتن درون موتور ماشین‌های مردم، پایم را داخل خانه گذاشتم و دیدمش که با آن پاچه‌های تا زانو بالا زده و دستمال به سر بسته، یک دست تی و دست دیگر جارو، میان بوی انواع شوینده‌ها و اسباب منزلی که از تمیزی برق می‌زدند ایستاده، و با چشم‌های گشوده‌ای در آن واحد هم وحشت کرده و هم وحشتناک نگاهم می‌کند، پیش از این‌که بخواهد دهانش را باز کند و تهدید ...
  • گزارش تخلف

یکه و تنها شناور بودن روی پهنه اقیانوس را دوست دارم، اما در عین حال از آن می‌ترسم

صدای بارش دیوانه وار تگرگ و غرش وحشی رعدوبرق را دوست دارم، اما در عین حال از آن می‌ترسم. ایستادن بر لبه پرتگاهی ژرف که به منظره‌ای بکر و جنگلی تا افق امتداد یافته مشرف است را دوست دارم، اما در عین حال از آن می‌ترسم. محو در بی‌کرانگی کهکشان‌ها شدن و اندیشیدن به وسعت هستی و معنای وجود را دوست دارم، اما در عین حال از آن می‌ترسم. من حتی زوزه گرگ‌ها و نعره شیر را در دل شب ظلمانی جنگل دوست دارم، اما در عین حال از آن می‌ترسم. چیز‌های باابهت و هولناک دیگری هم هست که مرا از شدت جذبه، به مرز جنون می‌کشاند. مثلا من.. من.. من... راستش من شما را دوست دارم، اما در عین حال از شما می‌ترسم. ...
  • گزارش تخلف

دیدن طلوع خورشید از بالای تاج سد یکی از بهترین قسمت‌های برنامه است

باید یک ساعت و نیم دیگر هم پیاده برویم تا به جای همیشگی برسیم. محلی دنج و آرام، از هجوم باد در پناه است و ظهر هم آفتاب تند و تیزی ندارد. زیرانداز را پهن کردیم و قلاب‌ها را انداختیم. نشستیم به انتظار چای آتشی و صدای زنگوله سر چوب ماهیگیری. نسیم ملایم از روی آب بلند می‌شد و صورت را نوازش می‌کرد، آفتاب با گرمای فرح ‌بخشش نرم نرمک گرممان می‌کرد و حال کرخی و گیجی مطبوعی می‌بخشید، صدای موج ریزه‌ها و جیغ کوتاه چند تا پرنده …. ناگهان زنگ موبایل!!!. گوشی را برداشتم:. «بله!؟ برگشت خورده؟ ...
  • گزارش تخلف

…یوهانا: نخیر! من زیبا نیستم. فهمیدید؟

پدر: اگر شما زیبا نباشید پس کی زیباست؟. یوهانا: هیچ کس. فقط زشت‌هایی هستند که تغییر قیافه می‌دهند. من دیگر نمی‌خواهم تغییر قیافه بدهم …پدر: حتی برای [شوهرت] ورنر؟. یوهانا: حتی برای ورنر …. گوشه نشینان آلتونا. ...
  • گزارش تخلف