این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


نرسیده.. هنوز کلی تا عید مانده بود که یک روز پدر با جعبه بزرگی موز به خانه آمد

آن ‌وقت‌ها مثل الان نبود که موز فت و فراوان باشد، و از پرتقال و نارنگی هم ارزان‌تر. برای خودش مقام و منزلتی داشت که بیا و ببین. ما چهار تا بچه‌ی قد و نیم‌قد، مثل اینکه هشتمین عجایب جدید الاکتشاف جهان را دیده باشیم حمله کردیم سمت پدر. البته حمله ناکام بود، چون دیدیم موزها همه سبز‌تر از علف‌های باغچه و بی‌مزه‌تر از پوست طالبی هستند. پدر با ریشخند معنی داری بر لب، برای ما جانوران غارتگر شرح داد که موز‌ها هنوز کال هستند و اگر در انباری لای روز‌نامه بمانند برای عید زرد و شیرین خواهند شد. بعد رو به مادر که از این حرکت غیر منتظره هاج و واج مانده و با نگاه پرسشگری دلیل این ولخرجی را جویا بود گفت:. «خانم جان مفت خریدم. تا عید هم تو انباری از دست این اشرار در امان می‌مونه.». ماجرای جعبه پر از موز و در قفل انباری روی دل ما بچه‌ها ماند تا روز بعد از سال تحویل. ...
  • گزارش تخلف

همیشه از نصیحت و پند و اندر شنیدن بیزار بودم

حاضر بودم کتک بخورم ولی کسی ننشیند بیخ گوشم بگوید این کار را بکن … آن کار را نکن … اگر چنین کنی چنان خواهد شد و …. امروز یکی از کاربران قدیمی کانال که قدمت آشنایی با او به پیش از راه انداختن کاغذ خط خطی بر‌می‌گردد، خیلی محترمانه بهم گفت:. «فلانی حواست هست تو بعضی متن‌ها لحنت مثل این پدر‌بزرگ‌ها می‌شه که دائم نصیحت می‌کنن؟». این حرفش واقعا مرا به فکر فرو برد که چطور دارم ندانسته همان تاثیری را در ذهن مخاطب ایجاد می‌کنم که خودم از آن بیزار و گریزان بوده‌ام؟. جوابش شاید این باشد که ما هر‌گز قاضی خوبی برای خودمان نیستیم. و حالا چطور به خودمان حق می‌دهیم دیگران را قضاوت کنیم؟ خدا می‌داند …بازم پند و اندرز شد که 😄 ...
  • گزارش تخلف

هنگامی که با یک انسان جدید آشنا می‌شوم، سعی می‌کنم تا جایی که آسیبی نبینم، همان چیزی را از شخصیت و منش او قبول کنم که به من ارائه

شاید تصویر ارائه شده واقعیت نداشته باشد، اما این همان چیزی است که آن فرد دوست دارد در دیدگاه من جلوه کند. این همان رویایی است که او در مورد خودش، همیشه در سر و در دل داشته. ممکن است به نظر دیگران ابله و ساده لوح و زودباور بیایم، اما من همواره به رویا‌ها بیشتر از واقعیت اعتقاد داشته‌ام. … ...
  • گزارش تخلف

نظر‌کرده.. هنوز دو سال از ازدواجشان نگذشته بود که در روستا چو افتاد «زن اوستا غلام اجاقش کوره»

کار به جایی رسید که زن‌های پله نشین ده، آن‌ها را به هم نشان می‌دادند و سر در گوش هم زیر چادر‌هایشان می‌خندیدند. این شد که یک روز اوستا غلام بنا بر دستورات اکید ننه‌اش دست زنش را گرفت و پیش چشم اهالی ده، رفتند به سمت راه مال‌رویی که از شیب تند تپه بالا می‌رفت و با گذر از مسیری سنگلاخی، بعد از حدود یک ساعت می‌رسید به امام‌زاده محتشم. هفته‌ای هفت روز بعد از نماز ظهر و عصر، از جلو چشم کنجکاو اهالی عبور می‌کردند و راه امام‌زاده را در پیش می‌گرفتند. هنوز چله‌شان سرنیامده بود که زن اوستا غلام، با شرم و حیا به ننه گفت:. «ننه جون انگار خبرایی هست.». اوستا غلام و زنش هر روز از اول تا آخر ده رژه می‌رفتند - یکی با سر بالا و سینه ستبر، آن یکی با شکمی که سعی می‌کرد بزرگ‌تر و جلو آمده‌تر از آن‌چه بود جلوه کند و دستی که به پهلو یا کمرش می‌گرفت - و راهی امام‌زاده محتشم می‌شدند. خبر مثل بمب در روستا صدا کرد و بیشتر زن‌ها بعد از نماز ظهر می‌آمدند سر راه می‌ایستادند تا آن‌ها را ببینند و گاهی خدا‌قوت و تبریکی بگویند. بعضی‌ها هم تنگ غروب می‌آمدند تا تکه دستمالی، پولی، تسبیحی، یا چیز دیگری که وقت رفتن برای ت ...
  • گزارش تخلف

چشم، ابزاری مادی برای دیدن است. گوش، ابزاری مادی برای شنیدن است

اما خیلی‌ها را می‌شناسم که با وجود داشتن دو گوش سالم، حرف حساب را نمی‌شنوند. مغز، ابزاری مادی برای فهمیدن است. اما خیلی‌ها را می‌شناسم که با وجود داشتن دو نیم‌کره سالم، چیز‌های خیلی ساده را نمی‌فهمند. در واقع آنچه سبب پیوند اعضاء مادی، با عملکرد فوق‌مادی آن‌ها می‌گردد «شعور» سالم است نه سلامت اعضاء مادی …. ...
  • گزارش تخلف

اغلب رابطه‌های عاطفی از دوست داشتن شروع می‌شود و به عدم‌ تفاهم ختم

چون ما عادت کرده‌ایم (و چه عادت ناخوشایندی) که دوست داشتن را مقدم بر فهمیدن بدانیم. قبل از این که طرف مقابل را بفهمیم، دل می‌بندیم. با خودمان خیال می‌بافیم؛ از یک آدمی که درست و حسابی نمی‌شناسیم، شاهزاده‌ رویا و پرنسس خیال می‌سازیم. بعد بر اساس همین تصویر جعلی و موهوم، تخته‌گاز می‌رویم به سمت بن‌بست. آن‌وقت یا باید در بن‌بست خودساخته‌مان بسوزیم و بسازیم، یا به کل ببریم و همه چیز را ببازیم. چون وقتی شروع کرده‌ایم به فهمیدن طرف مقابل، که کار از کار گذشته و دیگر عنان دل، و چه بسا اختیار زندگی در دستمان نیست که نیست. اینجا هم که می‌رسیم، زود پای اقبال و شانس و تقدیر را می‌کشیم وسط. (همان حکایت پیشانی نوشت و ازدواج و هندوانه‌ سر بسته.). درست مثل این‌که یک قاشق سوپ خوشمزه ولی بی‌نهایت داغ را، مزمزه نکرده توی دهان بگذاری و بعد که زبان و کام‌ات حسابی سوخت تازه بفهمی چه بلایی سر خودت آورده‌ای. ...
  • گزارش تخلف

…. کم کم در روستا چو افتاد «زن اوستا غلام اجاقش کوره»

کار به جایی رسید که زن‌های پله نشین ده، آن‌ها را به هم نشان می‌دادند و سر در گوش هم زیر چادر‌هایشان ریز ریز می‌خندیدند. این شد که یک روز اوستا غلام بنا بر دستورات اکید ننه‌اش دست زنش را گرفت و پیش چشم اهالی ده، رفتند به سمت باریکه راه مال‌رویی که از شیب تند تپه بالا می‌رفت و با گذر از مسیری سنگلاخی، بعد از حدود یک ساعت می‌رسید به امام‌زاده محتشم. هفته‌ای هفت روز بعد از نماز ظهر و عصر، از جلو چشم کنجکاو اهالی عبور می‌کردند و راه امام‌زاده را در پیش می‌گرفتند. هنوز چله‌شان سرنیامده بود که زن اوستا غلام، با شرم و حیا به ننه گفت: «ننه جون انگار خبرایی هست.» و ننه هم جواب داد: «ای بگردم قدرتت رو امام‌زاده متشم جانم. می‌دونستم دعا‌های این دل شکسته بی‌جواب نمی‌مونه. مرحبا دختر، آفرین شیر‌زن. فقط مبادا بعد از چله دیگه نری پابوس که امام‌زاده قهرش‌ می‌آد‌ها!». اوستا غلام و زنش هر روز از اول تا آخر ده رژه می‌رفتند - یکی با سر بالا و سینه ستبر، آن یکی با شکمی که سعی می‌کرد بزرگ‌تر و جلو آمده‌تر از آن‌چه بود جلوه کند و دستی که به پهلو یا کمرش می‌گرفت - و راهی امام‌زاده محتشم می‌شدند. خبر مثل بمب در ...
  • گزارش تخلف

چند روز پیش تلفنم به خاطر پرداخت نکردن بدهی یک طرفه قطع شد

هروقت می‌خوام جایی زنگ بزنم، چند تا شماره می‌گیرم تا این‌که خانم خوش صدایی می‌گه: «مشترک گرامی ارتباط شما به علت عدم پرداخت صورت حساب …». شنیدن این صدا عجیب من رو یاد تو می‌ندازه. با خودم می‌گم نکنه تو هم ارتباطت با من به علت پرداخت نکردن بدهی یک طرفه شده باشه؟ اون همه بغل، اون همه بوسه، اون همه نوازش، اون همه دوستت دارم، اون همه درد دل و راز و نیاز و نجواهای درگوشی، اون همه خنده‌های از ته دل، اون همه گرمی دست‌های تو، اون همه …. اگه بخوام بدهی هات رو بشمرم سر به فلک می‌زنه. جدی نکنه یک وقت دلت بخواد تماس بگیری، دلت بخواد دوباره بیای، دلت بخواد باشی، دلت بخواد دل بدی، ولی چون ارتباطت یک طرفه قطع شده نتونی؟ بهتره برای اطمینان، خودم یک زنگ بهت بزنم. اما خب من هم که تلفنم یک طرفه قطع شده …. ...
  • گزارش تخلف

شما هر‌چه می‌خواهید بگویید. می‌خواهد بدتان بیاید، می‌خواهد خوشتان بیاید

اصلا بروید صد تا کتاب حدیث و روایت و حتی مستندات علمی و معقول بیاورید. اما من حرفم یکی است و خودتان هم خوب می‌دانید حق با من است، حتی اگر انکار کنید هم باز خودتان بهتر می‌دانید دلیل انکار کردنتان چیست. من می‌گویم مردی که حتی یک بار بوسه و آغوش را با پول خرید (حالا چه از کنار خیابان و از یک دستفروش بدبخت، چه از محضر و از یک مغازه شیک) هرگز معنی عشق را نه فهمیده، نه خواهد فهمید …. ...
  • گزارش تخلف

…هلمر: نورا، چطور می‌توانی این‌قدر نمک نشناس و بی‌انصاف باشی! مگر تو اینجا خوشبخت نبودی؟

نورا: نه، هرگز. فکر می‌کردم خوشبختم، اما واقعا نبودم. فقط می‌خندیدم. تو همیشه با من مهربان بودی. اما خانه‌مان فقط اسباب بازی خانه بود و بس. من اینجا زن عروسکی تو بودم، درست همان‌طور که خانه پدرم بچه عروسکی پاپا بودم. بچه‌هایمان هم عروسک‌های من بودند … …از نمایشنامه. ...
  • گزارش تخلف

همزاد

کارم تو شهر تموم شده بود و داشتم با عجله بر‌می‌گشتم سمت ویلا که یک آن کنار گندم‌زار چشمم بهش افتاد، یعنی نور ماشینم که حاشیه‌ تاریک جاده رو روشن کرد در کمتر از یک ثانیه دیدمش. کمی طول کشید تا موقعیت رو در ذهنم مجسم کنم: تصادف، کنار جاده خلوت، از هر هزار تا ماشین شاید یکی مثل من متوجهش بشه، شب یخ‌بندون و برف که از همین حالا داشت رو جاده می‌نشست. ترمز کردم و دنده عقب گرفتم. جای دقیق رو گم کرده بودم، مجبور شدم با چراغ‌قوه دنبالش بگردم. پیداش که کردم هنوز به‌هوش بود. گفتم:. «سلام. چی شده؟ زده و در رفته نامرد؟ ...
  • گزارش تخلف