این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


شکستن سکوت

درست است که حقوق بازنشستگی کفاف نمی‌داد، اما حتی اگر مسأله پولش هم نبود، باز او نمی‌توانست بی‌کار در خانه بنشیند. آخر سی سال تمام رانندگی کردن و حالا بازنشسته شدن؟ ولی خب قانون کار این را می‌گفت. تصمیم گرفت برود در آژانس دوستش کار کند. بالاخره این هم رانندگی بود دیگر. ولی همان مسافر اول، بلایی به سرش آورد که نزدیک بود به قیمت جان خودش و مسافر تمام شود. البته بنده‌ی خدا کار خاصی نکرد. اتفاقا خیلی ساکت و بدون هیچ حرکتی روی صندلی عقب نشسته بود. فقط بین راه، روی شانه‌اش زد تا چیزی بپرسد …. ...
  • گزارش تخلف

نانوا دیگر انسان نیست، ابزاری است که نان می‌پزد و پولش را می‌گیرد

کفاش دیگر انسان نیست، ابزاری است که کفش می‌سازد و پولش را می‌گیرد. فروشنده دیگر انسان نیست، ابزاری است که جنس می‌فروشد و پولش را می‌گیرد. پزشک دیگر انسان نیست، ابزاری است که معالجه می‌کند و پولش را می‌گیرد. پلیس دیگر انسان نیست، ابزاری است که دستگیر می‌کند و پولش را می‌گیرد. قاضی دیگر انسان نیست، ابزاری است که حکم صادر می‌کند و پولش را می‌گیرد. هنرمند دیگر انسان نیست، ابزاری است که اثر خلق می‌کند و پولش را می‌گیرد. ما دیگر انسان نیستیم، ابزار‌هایی هستیم که در جعبه ابزاری بزرگ کنار هم زیست می‌کنیم. یکی در طبقه بالا و دیگری در کف جعبه. تمامش هم از جایی شروع شد که زندگی کردیم برای پول درآوردن، نه پول درآوردیم برای زندگی کردن …. ...
  • گزارش تخلف

مادربزرگم روس بود. یک روس اصیل و خالص

از آن‌هایی که انگار قصه گفتن در رگ‌هایشان جریان دارد. حرف که می‌زد داستان می‌گفت. وقتی شروع می‌کرد به قصه گفتن، جوری محو در روایت می‌شد که شنل‌قرمزی و گرگ را زنده می‌کرد. عاشق قصه گفتنش بودم. من هفت هشت ساله چه می‌شناختم گوگول کیست و گورکی چه نویسنده‌ای بوده؟ ولی بعد از این‌همه سال، هنوز لحنش یادم هست وقتی نام آناکارنینا را تلفظ می‌کرد. حتی پیرمرد و دریا را جوری برایم خوانده بود که تا مدت‌ها خیال می‌کردم همینگوی نویسنده‌ی روسی بوده. اما اوج هنرش جایی بود که از خودش، از زندگی و جوانی‌اش، برایم داستان می‌گفت. داستان‌هایی از جنگل‌های نزدیک خانه، از شستن ظرف و لباس‌ها کنار رود، از زمستان و آن برف‌های تا بالای زانو، از کار کردن در مزرعه کشت خشخاش و شیطنت‌های دختر نوجوانی که دزدکی قوزه‌های خشخاش را شکاف می‌داد. ...
  • گزارش تخلف

من و شیلا.. اون وقت‌ها که ما بچه بودیم اصلا تربیت با کتک عجین بود

وقتی مامان می‌گفت:. «حالا وایستا شب به بابات بگم»، معنیش دوباره کمربند چرم سیاه بود و ردخور هم نداشت. من و شیلا اندازه موهای سرمون از باباهامون کتک خوردیم. گاهی می‌رفتیم یه گوشه دنج و یواشکی جای کبودیها رو به هم نشون می‌دادیم. شیلا می‌گفت باباش وقتی کفری می‌شه ازش و دستش به کمرش می‌ره می‌گه:. «می‌زنمت تا بفهمی کتک و کارهایی که تو می‌کنی جفتش مال حیوونه، پس یاد بگیر مثل آدم رفتار کنی تا کتک نخوری.». من هم می‌گفتم آقام که کمربندش رو دور دستش تاب می‌ده همیشه ورد زبونش یه چیزه:. «به خدا قسم که تو هیچ‌وقت آدم نمی‌شی، آخرش هم یه آشغالی می‌شی عین اون خاله پتیاره‌ات.». حالا هیچ‌کدوم از جای کبودی اون کتک‌ها نه رو تن من هست و نه رو تن شیلا. ...
  • گزارش تخلف

یک داستان خوب.. -سلام جوون

+سلام پدر جان. - «بابا جان الان رفتم داروخونه. پول دارو‌هام شده دوازده هزار و پونصد تومن، ولی ده هزار و پونصد تومن بیشتر نداشتم. حالا باید کلی راه تا خونه پیاده برگردم. پاهام هم درد می‌کنه و قوه بنیه ندارم. بچه‌هام که …». توی پلاستیکی که در دست لرزانش بود، یک مشت پاکت خالی دارو و ورق‌های استفاده شده قرص، به همراه دفترچه بیمه و یک اسکناس ده‌هزار تومنی دیده می‌شد. همین‌طور که حرف می‌زد، آه می‌کشید و سر پوشیده از مو‌های سفیدش را تکان می‌داد. چند قدم با آن قامت خمیده و نحیف، کنارم راه آمد. ...
  • گزارش تخلف

فداکاری.. برای همسرش احترام زیادی قائل بود

خیلی به زندگی مشترک، و تربیت اصولی فرزندانش اهمیت می‌داد. معتقد بود هیچ چیز نباید گرما و آرامش و محبت و صمیمیت حاکم بر فضای خانه را برهم بزند. برای همین همیشه با نهایت جدیت و پشتکار می‌کوشید، و دست به هر اقدام لازمی می‌زد تا روابط با معشوقه‌هایش را، از دید اعضاء خانواده مخفی نگه دارد …. ...
  • گزارش تخلف

زری خانم

بعد از هفت سال هنوز هم وقتی زری خانم یکی از اعضاء خانواده ما را می‌بیند، حالا چه تو کوچه و خیابان باشد، چه در ایستگاه مترو، چه داخل مغازه و یا در خانه‌مان، بغض گلویش را می‌گیرد و اشک در چشمان مهربانش جمع می‌شود. وقتی صحبتش را پیش می‌کشد، من ناخودآگاه احساس گناه می‌کنم. انگار که آدم فریبکار و شارلاتانی باشم، از خودم بدم می‌آید. اما خب حقیقت را هیچ جوری نمی‌توانم به او بگویم. گیریم که حقیقت را هم گفتم، باز کار را خرابتر کرده‌ام. یا حرفم را باور می‌کند و از این‌ همه احساسات پاکی که به خرج داده سرخورده می‌شود، و از آن‌ همه تعریف‌هایی که درباره مادر خدابیامرزم برای در و همسایه و فک و فامیلش کرده خجالت می‌کشد، یا حرفم را باور نمی‌کند و پیش خودش مرا دختر بی‌دین و لامذهب و سبکسری می‌پندارد که از فرط خباثت و بدجنسی می‌خواهم با اعتقادات خالصانه یک پیرزن تنها بازی کنم و آن را به مسخره بگیرم. البته با سوابق درخشانی که قبلا برای خودم در محل دست و پا کرده‌ام بهش حق می‌دهم این‌طور فکر کند. هفت سال است در این بن‌بست اخلاقی گیر کرده‌ام، راه فراری هم ندارم. یقین دارم زری خانم تا روز آخر عمرش، بر این باو ...
  • گزارش تخلف

داستان کوتاه. نویسنده. با قدری ویرایش از کانال بهشت کپی شده است …قفس

لب جو، نزدیک قفس، گودالی بود پر از خون دلمه شده یخ بسته که پر مرغ و شلغم گندیده و ته سیگار و کله و پاهای بریده مرغ و پهن اسب توش افتاده بود. کف قفس خیس بود. از فضله مرغ فرش شده بود. خاک و کاه و پوست ارزن قاتی فضله‌ها بود. پای مرغ و خروسها و پرهای‌شان خیس بود. از فضله خیس بود. جای‌شان تنگ بود. همه تو هم تپیده بودند. مانند دانه‌های بلال به‌هم چسبیده بودند. ...
  • گزارش تخلف