این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


تنهایی بزرگترین دروغی است که تا کنون اختراع شده. ما هرگز تنها نیستیم

همیشه کسانی هستند که در خلوت‌ترین دقایق، تازه سروکله‌شان پیدا می‌شود. همان‌ها که در طول روز و شلوغی‌های دنیا خاموش و محو بودند، به هنگام تاریکی و سکوت شب، تازه جان می‌گیرند و صدایشان را می‌شنویم. در طول و عرض و ارتفاع آنجایی که خود را در آن تنها تصور می‌کردیم رژه می‌روند و نگاهمان می‌کنند. چه سرزنش‌ها که ازشان می‌شنویم. چه تحقیر‌ها که می‌شویم. چه زخم‌ها که می‌زنند. چه دردها و چه مرگ‌ها و چه …. امان از خاطرات. امان از ذهن ناآرام آدمی …. ...
  • گزارش تخلف

مکالمه منطقی.. گفتم:

«ببین عزیز من، هر کاری آداب و رسومی دارد. اصل و اصولی دارد! انسان باید بر پایه فهم و منطق عمل کند تا در زندگی به جایی برسد. باید در شکل و مدت روابط، تعادل و توازن ایجاد کرد. اگر شما بخواهید هر روز صبح تا غروب با هم باشید و به آنچه خوش‌آیند سن‌وسال شما است بپردازید، لاجرم از فعالیت‌های سازنده و واجبی که در جهت رشد و تعالی شما است غافل خواهید ماند، و این سبب لطمه خوردن به زندگی و آینده‌تان خواهد بود. ضمن اینکه این کار باعث ایجاد مزاحمت و اخلال در نظم و قواعد امور خانواده‌های‌تان نیز خواهد شد. بنابراین قدری بیندیش و معقولانه رفتار کن.». خوب به حرف‌هایم گوش کرد. از حالتی که ساکت و با چشم‌های گشوده به من خیره شده بود، احساس کردم سخنانم دارد در ذهنش نقش می‌بندد و اندک‌اندک اثر خودش را می‌گذارد. ...
  • گزارش تخلف

تغییرات.. برای سرویس چوب عروس، یک دراور زیبا و محکم با شش کشو خریدند

سه کشوی بالا شد مختص لباس‌های عروس خانم، و سه کشوی پایین هم برای آقا داماد. چند سال بعد، چهار کشوی بالا را لباس‌های مادر پر کرده بود، و کشوی پنجم را اضافه لباس‌های بچه‌ها که در کمد خودشان جا نمی‌شد. کشوی آخری هم سهم پدر. مادر هر روز تکرار می‌کرد:. -یک ساله می‌گم باید دراور بزرگتری بخریم. و پدر جواب می‌داد:. +باشه سر فرصت … سر فرصت …. ...
  • گزارش تخلف

دلشوره.. روز اول سفر، زوج جوان موبایل‌ها را در ویلا گذاشتند و رفتند دریا

به آب زدند و تا ظهر شنا و آب‌تنی کردند. در ساحل ناهار خوردند و تا غروب آفتاب گل گفتند و گل شنیدند. خیلی خوش گذشت. روز رویایی و به یاد ماندنی‌ای بود. وقتی به ویلا برگشتند، هر کدام بیش از پنجاه تماس ناموفق و ده‌ها پیام از مادرشان داشتند …. ...
  • گزارش تخلف

قفس.. چقدر لجم گرفته است از دست این همکار ابله‌ام، خانم انتظاری

کاش به قسمت دیگری منتقل شود و نبینم پشت آن میز روبرویم، کنار تنها پنجره اتاق نشسته و مثل همین حالا دارد زیرچشمی مرا می‌پاید. اگر او نبود الان داشتم با خیال راحت کبوترها را تماشا می‌کردم، که شاد و سرحال و آزاد بازی می‌کنند. اما الان با اینکه می‌دانم نشسته‌اند و دارند دانه‌های برنجی را که مثل این چند روز گذشته، قبل از آمدن بقیه همکارها، روی طاق پشت پنجره برایشان ریخته‌ام می‌خورند، جرأت نمی‌کنم سرم را از روی این پرونده‌ها بلند کرده و نگاهشان کنم. حتی می‌ترسم برای فهمیدن اینکه چقدر دیگر باید در این قفس بمانم، به ساعت دیواری که کمی آن‌طرف‌تر نصب است نگاه کنم. دیروز بعد از تعطیلی اداره، با چند جمله بی‌معنی تمام دلخوشی جدید من در این ساعت‌های تکراری و کند‌گذر و خمیازه آور را نابود کرد; وقتی که گفت:. «چند روزه متوجه نگاهتون به خودم شده‌ام. چرا رک و راحت حرفتون رو نمی‌زنید؟ بالاخره ما همکار هستیم و حرف هم رو خوب می‌فهمیم.» … ...
  • گزارش تخلف

آن مانتویی که باید.. با خودم گفتم درست می‌شود

یعنی خیال می‌کردم می‌توانم درستش کنم. چه می‌دانستم قرار است همین سال اول گند بزند به عیدم؟ اصلا کاش آن مانتو نفرین شده را نخریده بودم که چنین آشوبی به راه بیفتد. هرچند عاشق مدلش بودم و از حالت قوس کمرش، و اینکه باسنم را قشنگ قالب می‌گرفت و خوش فرم‌تر نشان می‌داد، خیلی خوشم ‌آمده بود. اما اگر پولش را داشتم، تکه تکه‌اش می‌کردم و می‌رفتم آن مانتویی که باید را می‌خریدم. بهتر از این بود که کلی سرکوفت و متلک‌های فروشنده را تحمل کنم. البته آن بیچاره هم حق داشت، چون در اوج شلوغی بازار عید، بیشتر از هفت-هشت مدل مانتو مختلف آورد و پوشیدم. ولی هیچکدام آن مانتویی که باید نبود. آخر سر هم دیدم برای پس دادن مانتو و گرفتن پولم، راهی ندارم جز اینکه اصل ماجرا را برایش بگویم تا شاید دلش به رحم بیاید و پول را بدهد. ...
  • گزارش تخلف

نفرین به این غم لاکردار که وقت و بی‌وقت حالی‌اش نمی‌شود.. چه می‌خواهید از جانم؟

کمی دست بردارید از من. همه اهل عالم در کار تحویل سال و من باید همچنان شما را تحویل بگیرم؟ جان من خودتان خسته نشدید از دیدن این ریخت و قیافه‌ی تکراری من؟ حوصله‌تان سر نرفت از تماشای هرروزه این چهره خاکستری سنگی و بی‌حس و حالت؟ نمی‌خواهید این ایام تعطیل، مسافرتی، مرخصی‌ای، جایی تشریف ببرید؟ خیالتان راحت، من همین‌جا هستم تا برگردید. اصلا کجا را دارم بروم؟ دست‌کم یک چند ساعتی پای مبارک را از روی حلقوم نازک ما بردارید بلکه هوایی برسد و نیم‌نفسی بکشیم. ولی نه … ناشکری کردم. ...
  • گزارش تخلف

می‌دانست که «او» عاشقش است

می‌دانست از همان اول هم دیوانه‌وار عاشقش بوده، بدون اینکه حتی ببیند و بداند و بفهمد. زیاد پیش می‌آمد که با «او» کج خلقی می‌کرد و بیخودی جر و بحث راه می‌انداخت، چون می‌دانست «او» اصلا ناراحت شدن و قهر کردن بلد نیست. بیشتر وقت‌ها نسبت به «او» کم‌توجهی می‌کرد و سر قرارهایش یا نمی‌آمد، یا دیر می‌کرد. اما «او» همیشه با لبخند گرم و مهربانی پذیرایش می‌شد. خیلی وقت‌ها می‌فهمید چقدر «او» دلش گرفته و چقدر آرزو دارد بنشیند کنارش. بنشیند موهایش را نوازش کند، و دل سیر برایش حرف بزند. حتی «او» پیش قدم هم می‌شد، اما خودش حوصله‌ نداشت و به بهانه‌ کار یا چیز دیگری شانه خالی می‌کرد. گاهی پیش می‌آمد که می‌دید «او» با تلفن همراهش تماس گرفته و شماره‌اش افتاده، اما زود فراموش می‌کرد زنگ بزند و ببیند چه کار داشته. چون می‌دانست به احتمال زیاد فقط می‌خواسته حالش را بپرسد و ابراز دلتنگی کند، و از همین حرف‌های تکراری بزند. ...
  • گزارش تخلف

دلخوشی.. بالاخره ماشین قراضه‌ام را فروختم و از شرش راحت شدم

هرچند حدود یک دهه به من و خانواده‌ام خدمت کرده بود و یک دنیا خاطرات خوب و بد باهاش داشتیم، اما دیگر باید ردش می‌کردم برود. دائم برایم خرج می‌تراشید و هرجایش را درست می‌کردم، جای دیگرش می‌لنگید. حالا از امروز با شاسی‌بلند می‌روم سر کار. خیلی کیف دارد که وقتی از پنجره‌اش نگاه می‌کنم، سقف ماشین‌های دیگر دیده می‌شود. اصلا انگار خیابان‌ها و پیاده‌رو‌ها یک جور دیگر است. صندلی‌هایش بزرگ، و داخلش حسابی جادار است. هم سان‌روف دارد، هم یک ال‌سی‌دی بزرگ. سیستم تهویه مطبوع خودکار و کلی امکانات دیگر. اصلا فکر نمی‌کردم انقدر سوار شدنش خوب و لذت‌بخش باشد. ...
  • گزارش تخلف

لگن

مثل هرشب دیر‌وقت از سرکار برگشته بودم و تازه روی کاناپه ولو شده بودم که همسرم، همین‌طور که داشت کار‌های منزل را انجام می‌داد، بی‌مقدمه پرسید:. «راستی تو کی احساس کردی بیشتر از همیشه دوستم داری؟». جواب سوالش را از همان وقتی که پرسید می‌دانستم، اما دلم می‌خواست درباره این موضوع با هم بیشترصحبت کنیم، آخر کمتر پیش می‌آمد ما درباره احساسات واقعی‌مان آزادانه و بی‌پرده حرف بزنیم. برای همین، و بخصوص چون او سر صحبت را باز کرده بود، من هم جواب دادم:. «خودت چی؟». قرار شد هر کدام جداگانه فکر کنیم و بعد آن موقعیت را روی کاغذی بنویسیم. نتیجه هر چه می‌شد، کار کار قشنگی بود. شروع کردم به فکر کردن؛ مثل یک فیلم کوتاه، صحنه‌های برجسته‌ی زندگی مشترک‌مان فریم به فریم از جلوی چشمانم رد می‌شد. از شبی که قرار بود برویم خواستگاری و قبلش من و او با هم رفتیم شیرینی فروشی تا برای مجلس‌مان شیرینی بخریم، و آنجا برای اولین بار دست‌هایمان با کششی جادویی در هم قفل شدند. ...
  • گزارش تخلف

واپسین آدینه سال است. سال پر تشویشی بود و وقایع تلخ زیادی در سینه داشت

از حادثه قطار و آتش‌سوزی پلاسکو، و به آتش و خاک و خون کشیده شدن پاره‌های تن وطن بگیر، تا پرکشیدن بزرگان سینما و تلویزیون و ادبیات و سیاست و …. امسال خیلی از دست دادیم، اما کاش این از دست دادن‌ها برایمان بهانه‌ای باشد برای به‌دست آوردن تجربیات و درس‌هایی ارزشمند، برای ساختن سالی و عمری نیکو. در دنیای کوچک شخصی من ولی امسال اتفاقات خوب کم نبود. بزرگترین و زیباترین آن‌ها بدون شک آشنایی و دوستی مجازی با حدود چهارصد نفر همدل و همراه خوب بود که در بازگشتم به آغوش مهربان و بیکران دنیای کلمات، همواره یاورم بودند و با نگاه سرشار از لطف و مهربانی‌شان زیباترین و قدرتمندترین انگیزه‌ها را برای نوشتن و بهتر نوشتن، برای خواندن و بیشتر آموختن، به من هدیه دادند. در طول این مدت که با کاغذ خط‌خطی در کنار هم بودیم، از نظرات شما خوبان بسیار آموختم و تلاش کردم هر روز حرفی تازه برای گفتن داشته باشم. سوژه بعضی از داستان‌ها را شما برایم فرستادید، نقد کردید، نظر دادید، و قابل دانستید که بمانید و بخوانید. از تک تک شما سپاسگزارم و شک نکنید همیشه قدردان این حضور پرمهر و بی‌توقعتان هستم. با امید دوستی‌های صمیمی‌تر، ...
  • گزارش تخلف

در بسته.. با خودم گفتم این دفعه یکشنبه می‌روم که حتما باز باشد

آخر چند مرتبه رفته بودم و هر‌چه در و زنگ زده بودم، کسی باز نکرده بود. خیلی دوست داشتم داخلش را ببینم. ببینم واقعا مثل آنچه در فیلم‌ها نشان می‌دهند است؟ کنجکاوی و کشش غریبی مرا تا پشت آن در چوبی بزرگ و قدیمی می‌کشاند. یکشنبه بود. دوش گرفتم، صورتم را اصلاح کردم و لباس رسمی پوشیدم. از پشت در صدای همهمه می‌آمد. خوشحال از اینکه هستند، زنگ زدم. اندکی بعد لای در کمی باز، و چهره‌ای بین لنگه‌‌های در نمایان شد. ...
  • گزارش تخلف