این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


اولین مخاطب

بیست سال پیش که تازه به تب نوشتن مبتلا شده بودم، دو تا ماه‌نامه خوب منتشر می‌شد به اسامی: «گلستانه» و «ادبیات داستانی. هر ماه مشتاقانه در انتظار روز انتشار این مجلات بودم و مطالبشان را صفحه به صفحه بار‌ها می‌خواندم. جوری که ماه بعد وقتی مجله دیگری چاپ می‌شد، تقریبا تمام مطالب جلد قبلی را از بر بودم. بخصوص علاقه عجیبی به داستان‌های کوتاه ارسالی از طرف مخاطبان داشتم. یک بار تصمیم گرفتم من هم داستانی بنویسم و برای مجله» ادبیات داستانی «که تخصصی‌تر به داستان کوتاه می‌پرداخت بفرستم. آن‌ وقت‌ها اینترنت و ایمیل مثل امروز همه‌گیر نبود و کامپیوتر هنوز کالایی تجملاتی محسوب می‌شد. برای ارسال آثار باید آن‌ها را تایپ می‌کردیم و با پست، به آدرس دفتر نشریه می‌فرستادیم. داستانم را خوش‌خط و خوانا روی چند تا برگه A۴ نوشتم و دادم برایم تایپ کردند. وقتی برگه‌های تایپ شده را تحویل گرفتم احساس می‌کردم دیگر الان نویسنده شده‌ام، و انقدر خوشحال بودم که حتی یادم رفت بخواهم از روی داستان برایم یک کپی هم بگیرند. ...
  • گزارش تخلف

گمانم هیچ ربطی به سطح درآمد و میزان اندوخته ثروت ندارد; بیشتر ما درحال «جان‌ کندن» هستیم!!!

جان‌ می‌کنیم که ماشین‌مان آخرین مدل باشد و خانه‌مان فول امکانات. جان ‌می‌کنیم که پست و مقام بهتری بدست آوریم. جان‌ می‌کنیم تا قسط‌ یک ماشین معمولی و اجاره یک خانه معمولی را بدهیم. جان ‌می‌کنیم که شکم زن و بچه‌مان را سیر کنیم. جان‌ می‌کنیم تا زنده بمانیم. خلاصه یک عده‌مان جان‌ می‌کنیم تا جلوتر برویم و یک عده جان‌ می‌کنیم که فروتر نرویم. انگار برای همین «جان‌ کندن» است که به دنیا آمده‌ایم، نه برای «زندگی کردن» …. ...
  • گزارش تخلف

همدم.. کنارم دراز کشیده و سرش رو گذاشته روی سینه‌ام

ساعت دوازده شب اومدیم تو تختخواب و شروع کردم براش حرف زدن. الان شده ساعت دو و هنوز کلی حرف نگفته مونده. بهش گفته بودم امشب باید فکر خواب رو از سرش بیرون کنه. حین حرف زدن سرش رو نوازش می‌کنم. کاش این بالشت گنده مو هم داشت، آخه اینجوری انگار یک آدم کچل سرش رو گذاشته رو سینه‌ام …. ...
  • گزارش تخلف

قالیچه.. اولین باری که اتفاق افتاد، احمد -شاگرد حجره حجت خان- با شاگرد حجره کناری دعوایش شد

احمد ادعا می‌کرد میلاد ناهارش را خورده و هر‌چه میلاد قسم می‌خورد کار او نبوده، باورش نمی‌شد. آخر کس دیگری آن‌وقت ظهر در حجره نبود که بخواهد تمام غذا را بخورد و ظرف خالی‌اش را همانجا بگذارد. بالاخره میلاد برای خواباندن شر گفت با این‌که بی‌تقصیر است، ناهار خودش را به احمد می‌دهد. دفعه بعد خود حجت خان انتهای حجره روی تخته‌های پهن شده قالیچه‌ها نشسته بود و داشت چای می‌نوشید، که بی‌هوا استکان از دستش افتاد و چای ریخت روی قالیچه‌ای که از زن بافنده غریبه‌ای به شرط امانت قبول کرده بود تا بفروشد. شتاب‌زده احمد را صدا کرد که بیاید زودتر قالیچه را خشک کند، اما وقتی شاگردش رسید اثری از چای نبود. فقط دید حجت خان دارد به قالیچه خشک دست می‌کشد و ماتش برده به قند‌دان خالی، و زیر لب زمزمه می‌کند «بسم ا … بسم ا …». روز بعد متوجه شدند حتی از پوست دانه‌های ارزن، که همیشه از کف قفس قناری‌ها می‌ریخت روی تخت قالیچه‌ها، و احمد باید هر‌روز تمیزشان می‌کرد هم دیگر خبری نیست. حجت خان عاقل مرد جاافتاده‌ای بود و به حرف‌های احمد که می‌گفت: «اوستا به خدا مغازه جنی شده! حتما طلسمی چیزی براتون نوشتن اوستا!» می‌خندید. ...
  • گزارش تخلف

#شکوایههر آدمی حق دارد برای خودش گوشه دنجی داشته باشد که وقتی از دنیا و این همه بی‌عدالتی و پلشتی خ

هر آدمی حق دارد برای خودش گوشه دنجی داشته باشد که وقتی از دنیا و این همه بی‌عدالتی و پلشتی خسته شد، وقتی از دویدن و نرسیدن امانش برید، وقتی درجه سیاهی شیشه عینکش انقدر بالا رفت که حتی زل زدن مستقیم به خودشید هم نوری بر وجودش نتاباند، برود و بچپد توی آن گوشه دنج تا نفسی تازه کند. تا تمام صورتک‌هایی که به جبر سرنوشت بر چهره نهاده برای چندی پرت کند کنار و بگذارد صورت تکیده و چروکیده‌اش هوایی بخورد. گوشه دنج یک ‌نفر می‌شود پیک مشروب و دیگری بساط منقل و بافور. یکی ننگ بودنش را به ناله‌های هم‌آغوشی فراموش می‌کند و کس دیگر می‌رود سفر خارج کشور. یک عده هم مثل من تنها کاری که برای گریزی هر‌چند کوتاه از پوچی افعال روزمره یاد دارند این است که سرشان را بکنند توی کتابی، یا این‌که تمام دنیا را خلاصه کنند در یک برگ کاغذ کاهی و یک خودکار بیک ناقابل. و با همین دو ابزار ساده شروع کنند به تراشیدن جهانی که «هست»، تا برسند به سفیدی استخوانش، و بعد بر روی این اسکلت عریان «جهانی که باید باشد» را از نو برای خودشان بنا ‌کنند. این لاک تنهایی ما، این گوشه دنج ما، به خدا برایمان عزیز است. لااقل به اندازه پیک مشرو ...
  • گزارش تخلف

🍂.. هیچ‌وقت اسفند را دوست نداشتم

نه حال و هوای خرید کردنش را دوست داشتم نه این هول و ولا و تکاپویی که به جان آدم می‌اندازد!. ما آدم‌ها توی اسفند بیشتر از هر وقت دیگری خسته‌ایم اما نمی‌دانم چرا به جای اینکه نفسی تازه کنیم، سرعت‌مان را بیشتر و بیشتر می‌کنیم تا هر طور شده مثل قهرمان دوی ماراتن، از خط پایان این ماه عجیب و غریب بگذریم!. اسفند را باید نشست. باید خستگی در کرد. باید چای نوشید …. یازده ماه تمام، دردها، رنج‌ها و حتی خوشی‌ها را به جان خریدن که الکی نیست، هست؟! چطور می‌شود با حجم این خاطرات و دلتنگی‌هایی که روی دلم آدم سنگینی می‌کنند، مغازه‌های هفت‌تیر را گشت یا قیمت فلان مانتو را با مغازه دیگر مقایسه کرد؟! اصلا مگر می‌شود انقدر ساده حجم این بغض را که تمام این ماه‌های سال گوشه دلت نشسته است، نادیده گرفت؟. بغضی که هر آن، منتظر است تا از یک جایی خودش را پرت کند بیرون …. ...
  • گزارش تخلف

این همه گندم، این همه کشتزارهای طلایی، این همه خوشه در باد را که می‌خورد؟

آدم است، آدم است که می‌خورد. این همه گنج آویخته بر درخت، این همه ریشه در خاک را که می‌خورد؟ آدم است، آدم است که می‌خورد. این همه مرغ هوا و این همه ماهی دریا، این همه زنده بر زمین را که می‌خورد؟ آدم است، آدم است که می‌خورد. هر روز و هر شب، هر شب و هر روز زنبیل‌ها و سفره‌ها پر می‌شود، اما آدم گرسنه است. آدم همیشه گرسنه است …دست‌های میکائیل از رزق پر بود. از هزار خوراک و خوردنی. اما چشم‌های آدمی همیشه نگران بود. ...
  • گزارش تخلف