این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


گسستگی.. چند وقت است یک دوست خیلی خوب پیدا کرده‌ام

ساکت و مهربان است، هرچه می‌گویم گوش می‌دهد و با محبت نگاهم می‌کند. قضاوتم نمی‌کند، سرکوفتم نمی‌زند، ترکم نمی‌کند، زخم زبان زدن بلد نیست، سر هر مسأله‌ای داد و بیداد راه نمی‌اندازد، حرف‌هایم را هر‌چقدر که در هم و مغشوش باشد می‌فهمد. تازگی‌ها با خودم همه جا می‌برمش; محل کار، در اتوبوس و تاکسی، توی خانه و مهمانی و حتی در تختخواب. قول داده‌ام یک روز از همین روزها ببرم دشت و صحرا و جنگل و دریا و همه‌ی دنیا را نشانش بدهم. با هم نقشه کشیده‌ایم وقتش که شد، کوله‌بارمان را ببندیم و بی‌خبر بزنیم به جاده و بی هیچ مقصد از پیش تعیین شده‌ای، آزادانه فقط برویم و برویم و برویم. در راه برای هم حرف بزنیم و داستان بگوییم، مثل عشایر که این همه قصه‌های خوب از دشت و کوه و صحرا یاد گرفته‌اند. مادر بچه‌هایم‌ می‌گوید:. «یعنی چی؟ شورش رو درآوردی دیگه! ...
  • گزارش تخلف

سال‌های سال بود که دیگر پیش هیچ دکتری نمی‌رفت

درست بعد از آن شب که دید آن آدم‌های دست و پا چلفتی سفید و سبز پوش دور تختش تجمع کرده‌اند و توی دست و پای هم وول می‌خوردند، و مثل یک عده پیرزن کولی بر سر بساط دست فروشی‌شان جار و جنجال راه انداخته‌اند، دلش به هم خورد و دیگر به کل اعتقادش را نسبت به هرچه دکتر و جراح و علم پزشکی بود از دست داد. درست است که حالش خوب نشده بود، اما دیگر درد وجود نداشت. بااین‌حال او روزی سه وعده، رأس ساعت، دو تا و نیم قرص و یک کپسول را می‌خورد. این یکی از عادت هایی بود که با خودش به این طرف آورده بود …. ...
  • گزارش تخلف

عزیزان همراه سلام

برای جلوگیری از یک‌طرفه بودن کانال تصمیم گرفتم با مشارکت شما خوبان، برنامه‌ای به صورت آزمایشی ترتیب بدم. دوستانی که مایل به همراهی هستند، با برداشت آزاد از این قسمت از نمایشنامه، چند خطی در قالب روایت، داستانک، خاطره، شعر، یا هر گونه‌ متن ادبی که دوست داشتند بنویسند و به آی‌دی زیر ارسال کنند. همراهی گرم و صمیمانه شما سپاسگزارم. 🙏☘ ...
  • گزارش تخلف

…. یوهانا: در کارخانه چطور؟.. لنی: رئیس باید دیرتر از همه برسد …یوهانا: چی؟

کی این را گفته؟ دیگر کسی به این چیزها اعتقاد ندارد …لنی: هیندنبورگ پیر پنجاه سال به این چیزها اعتقاد داشت …یوهانا: شاید، ولی حالا …. لنی: حالا دیگر به هیچ چیز اعتقاد ندارد. با این‌حال همان ده دقیقه را دیر می‌آید. اعتقادات مے‌روند، ولے عادات مے‌مان‍ن‍د …. گوشه نشینان آلتونا. پرده اول، صحنه اول. ...
  • گزارش تخلف

دوست داشتنت را جا گذاشتم توی خیابان، باشد برای همان غریبه هایی که می‌برندت گردش و تفریح؛ پارک و سینما و کافه و رستوران و کوچه گردی

از تو چه پنهان، آشنایی این روز‌ها پیدا شده که دلش را به کنج اتاق لخت و خالی من گره زده، و برای اعصاب خط خطی ام، چای بابونه دم می‌کند ….
  • گزارش تخلف

تیوپ‌ها …تا همین امسال کشته مرده‌ی برف بودم

همیشه انتظار روز‌های برفی رو می‌کشیدم تا بچه‌ها زنگ بزنن یا بیان در خونه با خواهش و التماس راضیم کنن که باهاشون برم کوه برف بازی. من هم بعد از کلی ناز کردن و قیافه گرفتن -مثل حال افشین که بعضی وقت‌ها ماشین باباش رو می‌آورد و کلی قیافه می‌اومد- می‌رفتم توی انباری بالا پشت بوم و دو تا تیوپ قدیمی کامیون بابا رو می‌آوردم تا ببریم باد کنیم و بریم کوه. انصافا هم یک دور پنج نفره با اون تیوپ‌ها سر خوردن، از یک روز کامل دور دور زدن با ماشین بابای افشین عشق و حالش بیشتر بود. امسال زمستون ولی با این همه برفی که اومد، کسی نمیاد منت من رو بکشه واسه تیوپ. آخه مادرم سر اولین برف، با چشم‌های گریون هر هجده تا تیوپ رو داد دست بچه‌های محل و گفت:. «بیاین بچه‌ها برید خوش باشید و بخندید. فقط وسط بازی و شادیتون یادی از صاحب این تیوپ‌ها هم بکنید. دل شما‌ها پاکه، حتما بهش می‌رسه.». از روز‌های برفی متنفرم …. ...
  • گزارش تخلف

هرگز از کسی که‌های‌های گریه را در خلوت خودش سرداده است نخواهید با شما حرف بزند؛ او اگر اهل حرف زدن بود مطمعنا این همه بغض در گلویش

به جای بازجویی کردن، به جای پرسیدن سؤال بی مفهوم: «چی شده؟ چرا گریه می‌کنی؟» فقط کنارش بنشینید و دستش را محکم بگیرید. و از آن بهتر، سرش را بگذارید روی شانه یا سینه تان. اجازه بدهید ببارد، این تنها نوع حرف زدنی است که بعضی‌ها یاد دارند …. ...
  • گزارش تخلف

خاک مادر.. پدر گفت: مادرت به آسمان­‌ها رفته

عمه گفت: مادرت به یک سفر دور و دراز رفته. خاله گفت: مادرت آن ستاره­ ی پر نور کنار ماه است. دختر بچه گفت: مادرم زیر خاک رفته است. عمه گفت: آفرین، چه بچه واقع­ بینی، چقدر سریع با مسأله کنار آمد. دختر بچه از فردای دفن مادرش، هر روز پدرش را وادار می­کرد اورا سر قبر مادرش ببرد. آنجا ابتدا خاک گور مادر را صاف می­ کرد، بعد آن را آب­ پاشی می­ کرد و کمی با مادرش حرف می­ زد. هفته سوم، وقتی آب را روی قبر مادرش می‌­ریخت، به پدرش گفت: پس چرا مادرم سبز نمی‌­شود؟. نویسنده: بلقیس سلیمانی. منبع: مجموعه داستانک بازی عروس و داماد | انتشارات چشمه. ...
  • گزارش تخلف

روز‌های تکراری، زندگانی نامفهوم و غرق در اوهام و خیالاتش را در خاطر آورد

با خودش تکرار کرد:. «وقتی که قرار است تمام شود، دیگر چرا و چگونه‌اش چه توفیری دارد؟». افکار همیشگی مثل خوره باز به جانش هجوم آوردند؛ همان افکاری که نه می‌شد گفت، نه می‌شد نوشت، و نه هیچ کس هرگز به آن‌ها اهمیتی داده بود. همان افکاری که آهسته و در انزوا، روح و جان حساسش را از درون خورده وتراشیده بودند. خیالات گنگ و موهوم مثل یک دسته پرنده‌ی وحشی، مثل یک دسته خفاش خون آشام، در سرش شروع کردند به پروازی دیوانه وار و پر هیاهو. جیغ می‌کشیدند و خودشان را به دیواره‌ی درونی جمجمه‌اش می‌کوبیدند. دلش می‌خواست مغزش را از کاسه‌ی سر بیرون بیاورد و با تمام قوا بکوبدش به دیوار، دوست داشت این حجم منحوس و پلید را که باعث و بانی تمام مکافات و بی چارگی اش بود نابود کند. چقدر خوب بود اگر می‌توانست فکر نکند، اگر قادر بود مثل این خیل عظیم هم نوعانش از بام تا شام مهم‌ترین اندیشه‌اش نان و نام باشد. اگر می‌توانست، حتما می‌رفت و از این اندیشه‌ها به درگاه قادر مطلق توبه می‌کرد. ...
  • گزارش تخلف

😉 …وقتی با یک دوست به هر علتی وارد بحثی شدید -حتی اگه یک بحث ساده و کوچیک باشه- بهترین کار اینه که خیلی سریع بلاکش کنید!

چون دو حالت بیشتر نداره:. حالت اول این که طرف زنگ می‌زنه یا پیام می‌ده که بحث رو ادامه بده و به نتیجه برسونه، و چون شما حوصله ندارید و عصبی هستید، قطعا کار از اون که هست پیچیده‌تر و خراب‌تر می‌شه. در حالت دوم هم طرف اصلا عین خیالش نیست و انگار نه انگار که بحثی پیش اومده. اون وقت شما هی تووی ذهنتون تکرار می‌کنید: دیدی اصلا براش اهمیت ندارم؟ دیدی هیچ ارزشی برام قائل نیست؟ اگه سرسوزنی به فکرم بود الان زنگ می‌زد، لااقل یک پیام می‌داد …اما وقتی بلاکش کنید، همیشه دست بالا رو دارید! در هر دو حالت برنده شما هستید!. پس بجنبید و زود دق دل تون رو سر شماره‌اش خالی کنید، مبادا اون زودتر به فکرش برسه و شما رو بلاک کنه!. فقط یک بدی داره؛ ممکنه با این کار به کل فاتحه‌ی اون دوستی خونده بشه و والسلام. ...
  • گزارش تخلف

تفاوت …اسمال آقا، فرزند بزرگ حاج آقا سماواتی، به پسر پانزده ساله‌اش گفت:

«ببین ایرج جان، این هایی که با صد تا قسط و وام ماشین شاستی بلند می‌خرند، همه شون آدم‌های عقده‌ای هستن. همین همسایه روبرویی که تو می‌گی، پولش کجا بود از این غلط‌ها بکنه؟». * * *. آقای اسماعیل سماواتی، فرزند ارشد مرحوم سماواتی، به همسرش گفت:. «آخه زن مگه صد دفعه نگفتم سوئیچ ماشین رو وقتی من نیستم قایم کن؟ این ایرج توله سگ هنوز مهر گواهینامه‌اش خشک نشده، اون وقت می‌خواد پشت شاسی بلند بشینه و واسه دختر همسایه روبرویی قیافه بگیره.» …. ...
  • گزارش تخلف

…چشم هایم.. می گفت چشم هام رو دوست داره

اون سرباز بود و من خیال می‌کردم چقدر سرباز بودن خوبه؛ اصلا هر چیزی که به اون مربوط بود برام خوب بود. همون طور که اون هر جوری که من بودم، همون رو دوست داشت. هنوز سربازیش تموم نشده بود که گفت تصمیمش رو گرفته و تووی اولین مرخصی با خانواده‌اش قراره بیاد خواستگاری. گفتم هنوز زوده، ولی به خرجش نرفت. زنگ زدن و قرار‌ها رو گذاشتن. ازش پرسیدم به خانواده‌ات قضیه رو گفتی؟ نگفته بود، ولی امیدوار بود وقتی تووی عمل انجام شده قرار بگیرن قبول کنن. دل تووی دلم نبود. اون شب، قبل از اومدنشون، از ذوق و استرس جوری دست و پام رو گم کرده بودم که به بابام گفتم: «باشه عزیزم». ...
  • گزارش تخلف