این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


هیچ گاه اجازه نمی‌دهم آدم‌ها احساساتم را در نطفه خفه کنند

از آدم هایی که به شدت منطقی اند دوری میکنم حتی اگر با تمام وجودم بخواهمشان. آدم هایی که باعث میشوند احساساتم در رگ‌های قلبم لخته شوند و جلو ورود عشق به قلبم را بگیرند. اگر عشق به قلبم نرسد حتما سکته خواهم کرد. از آن سکته هایی که زبان احساسم را لال میکنند. ترک میکنم کسانی را که از من میخواهند دوست داشتن را ترک کنم. من آن دختر خندان درون آیینه را با تمام وجود دوست دارم. من آن دختری که با خود عهد بسته هیچ گاه دلی را نشکند، حتی اگر بارها و بارها ترک برداشته باشد را دوست دارم. نامش هرچه که هست، باشد. خود خواهی، تکبر، خود بزرگ بینی یا … هرچه. ...
  • گزارش تخلف

من این طرف و تو آن سمت سفره. چیز زیادی نیست در میان. چند تا غصه‌ی دیرینه

دو سه تا بغض شکسته. یک پیاله اشک. سبدی غم. و چند لقمه حرف‌های ناگفته. بیا تنهایی جان. بیا نوش کن. بیا گوش کن. بیا که جز تو کسی نیست. بگسترم سفره‌ی دل را برایش به میهمانی.
  • گزارش تخلف

امروز تووی فضای مجازی پر بود از پیام‌های مختلف با محتوای ولنتاین

خیلی‌ها کادو گرفتن و کادو دادن، خیلی‌ها هم تبریک گفتن. کاری به فرهنگ غربی و شرقی و روز سپندار مذگان و این حرف‌ها ندارم، فقط از صمیم قلب امیدوارم تمام اون هایی که این روز رو به کسی تبریک گفتن، یا کسی این روز رو بهشون تبریک گفت، در آینده بتونن تووی همچین روزی سالگرد ازدواجشون رو به هم تبریک بگن. راستی چند نفر رو می‌شناسید که سالگرد ازدواجشون روز ولنتاین باشه؟. من یک نفر رو سراغ دارم😉 …. ...
  • گزارش تخلف

…نخستین اصل.. آاوا، همراه با زن و سه تا بچه‌اش، در کمرکش کوهی بلند، تووی غاری سنگی زندگی می‌کرد

روز‌ها معمولا آاوا با طلوع خورشید از غار بیرون می‌زد. نیزه‌اش را که چوب بسیار بلند و سخت و نوک تیزی بود برمی داشت، از تخته سنگ‌های کوچک و بزرگ دامنه‌ی کوه پایین می‌آمد و به جنگل می‌رفت تا چیزی برای خوردن پیدا کند؛ آخر آن وقت‌ها هنوز پول و هایپر مارکت اختراع نشده بود. آن روز خیلی گشت تا بالاخره بعد از مدت‌ها موفق شد ماده آهویی را غافلگیر کند و با یک حرکت سریع، نیزه را به گردن بچه‌اش فرو ببرد. هرچند بعد مجبور شد با ماده آهو دربیفتد و هر جور بود با دست خالی، حیوان را از لاشه‌ی بچه‌اش دور کند. اما شکار به دست آمده به زحمتش می‌ارزید و آاوا خیلی خوشحال بود؛ آخر آن وقت‌ها هنوز دلسوزی و سازمان حمایت از حیوانات اختراع نشده بود. آاوا، شکارش را به دوش گرفت و شتابان به سمت غار دوید تا مبادا درنده‌ی بزرگی سر برسد و آن را از چنگش در بیاورد؛ آخر آن روز‌ها هنوز حق مالکیت و دادگاه اختراع نشده بود. وقتی خسته و هلاک به غار رسید، زن و بچه هایش که چند روزی بود خودشان را با میوه‌ها ی جنگلی سیر نگه می‌داشتند، به سمت لاشه هجوم آوردند و با سنگ‌های تیز و دندان‌های تیز ترشان آن را تکه تکه کردند و شروع کردند به خ ...
  • گزارش تخلف

پولدار که نباشی و دلت لباس خارجی بخواد، باید بری دست دوم فروشی

یک آشنا دارم که هر وقت بار جدید میاره بهم پیام میده تا زود برم و ببینم چی از توی اون بسته‌های بزرگ در میاد که به دردم بخوره. دیروز پیام داد. وقتی رسیدم تازه یک بسته رو باز کرده بود. من و دو تا مشتری دیگه شروع کردیم به گشتن. بین اون همه پالتو و تی شرت و شلوار و بولیزهای رنگ و وارنگ، یک چیزی نظرم رو جلب کرد؛ یک لباس نوزاد نوی نوی نو که هنوز مارکش بهش چسبیده بود …. ...
  • گزارش تخلف

به جست و جوی تو. بر درگاه کوه می‌گریم،. در آستانه‌ی دریا و علف

به جست و جوی تو. در معبر بادها می‌گریم،. در چار راه فصول،. در چار چوب شکسته‌ی پنجره‌ای. که آسمان ابر آلوده را. قابی کهنه می‌گیرد …به انتظار تصویر تو. این دفتر خالی. تا چند. ورق خواهد خورد؟.
  • گزارش تخلف

…چهلم …چه خوب شد که بالاخره موفق شدم خودم رو به این مجلس آخری برسونم

دلم می‌خواست توی مجالس قبل هم بودم، ولی اون موقع تازه وارد بودم و هنوز راه و چاه رو نمی‌شناختم. اما الان که دیگه خرم از پل گذشته و اینجا واسه خودم دوست و رفیق و چند تا پارتی از بچه‌های قدیمی پیدا کردم، تونستم یه جورایی بپیچونم و تا جلوی در بیام. دم در هم از اون دو تا نگهبان یکیشون خیلی سخت و خشک بود_همون که سمت چپ وایستاده بود_و مجبور شدم بهشون در باغ سبز نشون بدم؛ فهمیدم که اینجا پول اصلا جواب نمی‌ده، ولی بهشون وعده دادم وقتی برگشتم واسشون گوشی هوشمند بیارم تا سر پست، انگری برد و کلش بازی کنن. بنده‌های خدا حق داشتن وسوسه بشن. شوخی که نیست؛ چند ملیون سال نگهبانی دادن جلوی اون در هر موجودی رو خل و چل می‌کنه. تا اون‌ها داشتن سر این که چه برندی براشون بیارم فکر می‌کردن، من تیز فلنگ رو بستم و زدم بیرون. چون هنوز درست و حسابی به شرایط عادت نکردم، مدتی حیرون و سرگردون وایستاده بودم منتظر تاکسی دربستی، هواپیمایی، موشکی چیزی، که یهو دوزاری کجم جا افتاد و تو یک چشم به هم زدن خودم رو رسوندم. نمی دونم مجالس قبلی رو چطور گرفتن، ولی این یکی انصافا آبرومند بود. کلی آدم اومده بودن و خیلی‌ها رو دیدم؛ ...
  • گزارش تخلف

…مشتری.. پسر آروم و درس خونیه

هم توی درس‌ها بهم کمک می‌کنه، هم استاد بازی‌های کامپیوتریه. به قول پدرم:. «پسر مقبولیه و دوستی باهاش ارزش داره.». مادرم هم از فرید خوشش میاد و گفته هفته‌ای چند روز بیارمش خونه تا با هم درس بخونیم و کامپیوتر بازی کنیم؛ مادرم همیشه با مادرش تلفنی صحبت می‌کنه و اجازه‌اش رو می‌گیره. مادرم میگه:. «مادر فرید خانم با شخصیت و مؤدبی معلوم میشه.». خلاصه از کلاس دوم که فرید به مدرسه‌ی ما اومد، تا الان که حدود دو سال و نیم گذشته، حسابی با هم جون در جونی شدیم. بیشتر روز‌ها اون میاد خونه‌ی ما، ولی گاهی من هم میرم خونه شون. معمولا من و فرید اونجا تنهاییم. ...
  • گزارش تخلف

ملال.. نزدیک آمدن مادرم بود که دیدمش

جوری شوکه شده بودم که تنها کار عاقلانه‌ای که به ذهنم رسید این بود: «برش دار و قایمش کن.». شب را با کلی استرس سپری کردم. خیلی بد و دیر خوابم برد. کیفم را زیر تختم قایم کرده بودم و خدا خدا می‌کردم فردا اتفاقی نیفتد که به هر دلیلی مجبور شوم آن را جلوی مادرم باز کنم. صبح که آلارم گوشی مادر مثل هر روز رأس ساعت ۵:۴۵ به صدا در آمد، من بیدار بودم و الکی خودم را به خواب زدم. صدای مادر را می‌شنیدم که داشت صبحانه آماده می‌کرد. بعد از چند دقیقه هم شنیدم که به اتاق خوابشان رفت و گفت:. «احمد آقا ساعت شیش شده. صبحونه آماده است. ...
  • گزارش تخلف

…لگن …یک شب همسرم همین طور که داشت کار‌های منزل را انجام می‌داد پرسید:.. محسن!

کی احساس کردی بیشتر از همیشه دوستم داری؟. جواب سوالش را از همان وقتی که پرسید می‌دانستم، اما دلم می‌خواست درباره این موضوع با هم بیشترصحبت کنیم، آخر به دلیل مشغله‌ی زیاد و درگیری‌های مالی و دشواری‌های زندگی، کمتر پیش می‌آمد ما درباره احساسات واقعی مان آزادانه حرف بزنیم. برای همین، و بخصوص چون او سر صحبت را باز کرده بود، من هم جواب دادم:. خودت چی؟. قرار شد هر کدام جداگانه فکر کنیم و بعد آن موقعیت را روی کاغذی بنویسیم. نتیجه هر چه می‌شد، کار کار قشنگی بود. من شروع کردم به فکر کردن؛ مثل یک فیلم کوتاه، صحنه‌های برجسته‌ی زندگی مشترکمان فریم به فریم از جلوی چشمانم رد می‌شد. از شبی که قرار بود برویم خواستگاری و قبلش من و او با هم رفتیم شیرینی فروشی تا برای مجلسمان شیرینی بخریم، و آنجا برای اولین بار دست هایمان با کششی جادویی در هم قفل شدند. از شب خواستگاری که با اجازه‌ی بزرگترها رفتیم توی اتاق تا حرف هایمان را بزنیم، و چون قبلا توی کافه و پارک خیلی حرف زده بودیم، نشستیم لب تخت و برای نخستین بار طعم لب‌های هم را چشیدیم. ...
  • گزارش تخلف

لطافت شبنم و ناز گل مریم.. و عشق، باغبانی قیچی به دست.. این است تابلوی زن عاشق

زن عاشق همیشه تابلوی غم انگیزی است؛. و وای به آن روز که زنی عشق در دلش بجوشد و لطافت شبنم نداشته باشد، که ناز کردن چون گل مریم را نداند. این دیگر غم انگیز‌ترین تابلوی دنیاست ….
  • گزارش تخلف