این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


پانامرا.. پسر این محشره!

دقیقا همونی که می‌خواستم. همون که این همه تو کفش بودم و انتظارش رو می‌کشیدم. همون که شب‌ها قبل از خواب عکس‌هاش رو نگاه می‌کردم تا واضح‌تر خوابش رو ببینم. خدایا شکرت. چه روز خوبیه امروز. خدا می‌دونه چقدر صبر کردم تا یکی از این‌ها گیرم بیاد. همه چیزش معرکه است این ماشین؛ هشت سیلندر و سی و دو سوپاپ. حجم موتور ۴۸۶۰ سی سی. قدرت موتور ۴۰۰ اسب بخار. ...
  • گزارش تخلف

کنار دیوار نشسته بود، فارغ از سرمای هوا و سردی مردمی که بی تفاوت از جلو ی چشم‌های تا این اندازه متفاوتش رد می‌شدند

به هیاهویشان نگاه می‌کرد. خواستم مثل دیگران بی تفاوت راهم را بگیرم و بروم، اما نتوانستم. نگاهش را دوست داشتم، نگاهی که حتی از پشت ابروهای سیاه و پرش دل آدم را مجذوب می‌کرد. کمی ایستادم، این پا و آن پا کردم. دو دل بودم؛ بروم جلو، نروم، چه بگویم؟. بگویم پدر جان، چشم هایتان چقدر مهربان است؟. بگویم خوش به حال کفش هایی که دست‌های شما نوازششان می‌کند؟. حتما با خودش خواهد گفت دخترک دیوانه است. دل را زدم به دریا … هرچه می‌خواهد بشود؛ حداقل حسرت به دل شنیدن صدایش که نمی‌ماندم. ...
  • گزارش تخلف

Www. adabvand. ir

🔴کپی فقط با ذکر منبع مجاز است …. محکوم. نویسنده: محسن سرخوش …من زشت هستم. خیلی زشت. این واقعیتی انکار ناپذیر است که با من متولد شده. از وقتی خودم را شناخته‌ام آینه بزرگترین دشمن زندگی ام بوده، سوهانی که همواره بر روح و روانم کشیده می‌شد. عمیق‌ترین حالات افسردگی و ناامیدی را جلوی آینه تجربه کرده‌ام. وقتی در دوران دبیرستان و دانشگاه، از هجوم تنهایی و ریشخند هم سن و سال هایم، به گوشه‌ی دنج اتاقم پناه می‌بردم و خودم را در آینه با آن بینی عقابی، و چشم‌های ریزی که در گودی چشم، گاه مثل دو تا دکمه‌ی سیاه فرو رفته بودند نگاه می‌کردم، دلم می‌خواست آینه را بشکنم. حالا که بعد از کلی سختی کشیدن و درس خواندن، به لطف پول خوبی که با کار کردن به عنوان رئیس حسابداری یک شرکت بزرگ در می‌آورم، و خرج عمل زیبایی بینی و ترمیم کک و مک و جای جوش‌های بی شمار روی صورتم کرده‌ام، رابطه‌ام با آن دشمن دیرینه کمی بهتر از قبل شده. ...
  • گزارش تخلف

…دوروتا: اگه یه دقیقه به من فرصت بدید توضیح می‌دم که چرا من باید بدونم …پزشک متخصص: سراپا گوشم …دوروتا: من هیچ وقت نمی‌تونستم بچه

ولی الان سه ماهه حامله هستم، ولی این بچه مال شوهرم نیست. اگه الان سقط جنین کنم، ممکنه دیگه هیچ وقت بچه دار نشم. ولی اگه شوهرم زنده بمونه، بچه رو نمی‌خوام. مردی که بچه مال اونه برام خیلی عزیزه. نمی‌دونم باورتون می‌شه که آدم ممکنه در آن واحد عاشق دو نفر باشه... پزشک متخصص: شوهرتون حتما باید بدونه بچه مال اون نیست؟. دوروتا: بعضی کارها رو نمی‌شه در قبال دیگران انجام داد، بخصوص اگه اون‌ها رو دوست داشته باشیم. و بخصوص اگه اون‌ها درحال مرگ باشن. شما به خدا اعتقاد دارید؟. ...
  • گزارش تخلف

از هر آدم عاقلی بپرسی: انسان در بین موجودات زنده به کدام یک شبیه‌تر است؟ یا شامپانزه!

یا اورانگوتان!... اما این نویسنده‌ی دیوانه‌ای که درون من زندگی می‌کند، امروز به یک حقیقت علمی پی برده و فکرش سخت مشغول است:. «حدس می‌زنم بعضی انسان‌ها در بین تمام موجودات زنده به اختاپوس شبیه‌تر باشند!. از این که در هر محیطی قرار می‌گیرند فورا رنگ عوض می‌کنند بگذریم. سیاه کردن همه جا و بعد هم یکهویی غیب شدنشان هم بماند. این که به جای یک جفت پا برای رفتن، چهار جفت پا دارند هم اصلا هیچ. اما از همه مهم‌تر؛ امروز فهمیدم اختاپوس‌ها سه تا قلب دارند! این برایتان عجیب و آشنا نیست؟» …. ...
  • گزارش تخلف

به دنبال آرامش نگردید. از این که در آرامش نیستید خود را ببخشید

همین که نا آرامى خود را به طور کامل بپذیرید، عدم آرامش شما به آرامش تبدیل مىشود. هر چیزى را که به طور کامل بپذیرید، شما را به مقصد، به آرامش مى رساند. این معجزه‌ی تسلیم است. هنگامى که آنچه را هست مىپذیرید، یکایک لحظات بهترین هستند. این پذیرش همان روشن بینى است.. …اکهارت تله. ...
  • گزارش تخلف

باشد قبول!. اصلا هر چه تو بگویی!

تو بگو بی دلیل فقط برو و هیچ هم نپرس چرا دارم از این همه امید محرومت می‌کنم. تو بگو می‌خواهم در اوج سختی‌ها و غم‌ها، با این‌که می‌دانم چقدر به من احتیاج داری رهایت کنم به حال خودت، و برایم هم مهم نیست چه به روزت خواهد آمد. تو بگو حوصله‌ات را ندارم و دیگر نمی‌خواهم با تو همکلام باشم. تو بگو برو و پشت سرت را هم نگاه نکن؛ نه زنگ بزن، نه پیام بده، نه بیا. تو بگو با این‌که مدت‌ها غم خوار و سنگ صبور و شانه‌ی امن گریه برای هم بودیم، دیگر حال خرابت به من هیچ ربطی ندارد. تو هر چه دوست داری بگو. باشد، همه‌اش قبول!. اما لطفا فقط این را هم بگو که من آن همه خاطره را شب‌ها کجا قایم کنم که خوابم ببرد؟. می‌دانی که چقدر این خاطره‌ها بیشعورند؛ حتی از من که بعد از تمام این حرف‌ها هنوز دوستت دارم زبان نفهم‌تر هستند. ...
  • گزارش تخلف

همیشه هم که نباید جو الکی داد! همیشه هم که نباید انرژی مثبت فرستاد

یکی که خسته است، یکی که در مونده تو کار روز و روزگارش، یکی که سرطان بغض پخشه توی تموم بند بند و رگ و پی زندگیش، یکی که احساس می‌کنه نبودش هزار بار بهتره از بودنش، یکی که داره توی خودش خفه می‌شه، تو بیا بشین زیر گوشش هی بگو:. «بی خیال خدا بزرگه، همه چی درست می‌شه. مگه فلانی نبود اینجوری کرد و بعدش اونجوری شد؟ از این ستون به اون ستون فرجه! حالا تو غصه بخوری درست می‌شه؟ اصلا بخند بابا تا دنیا بهت بخنده، نشنیدی خنده بر هر درد بی درمان دواست؟». نکنید عزیز من! نکنید برادر من! نکنید خواهرم!. ...
  • گزارش تخلف

…چقدر حال و هوای این استراحتگاه‌های بین راهی را دوست دارم. توقفی کوتاه برای شام یا صبحانه

وقتی پیاده می‌شوی چقدر احساس آزادی و سبکبالی می‌کنی؛ یک خمیازه‌ی جانانه، کش و قوسی به بدن و صدای ترق و تورق مفاصل دردناک -چه درد خفیف لذت بخشی. بعد هم چند تا نفس با تمام حجم ریه و فرو بردن هوایی که کمتر گیرت می‌آید. به اطراف که نگاه کنی، در این محیط بیگانه اما ساده و بی آلایش، می‌بینی هر کس سرش به کار خودش گرم است و می‌رود پی علاقه‌ی خودش تا از این فرصت کوتاه نهایت استفاده را بکند؛ دو تا پسر دانشجویی که در طول مسیر توی نخ دخترهای جوان صندلی جلویی بودند، به بهانه‌ی تعارف چیپس و تخمه سر صحبت را باز می‌کنند. پیرمرد تنهایی سیگاری می‌خرد و دود می‌کند و آرام قدم می‌زند. چند تا خانم و آقا به سمت وضوخانه و نمازخانه می‌روند. بچه‌های قد و نیم قد با شور و حرارت هرچه تمامتر بازی و بدو بدو می‌کنند. خیلی‌ها هم می‌روند در مغازه‌ها تا برای ادامه مسیر مایحتاجی بخرند یا در رستوران غذا بخورند. همه می‌دانند که این یک توقف موقت و خیلی کوتاه است، برای همین سرشان به کار خودشان است و سخت نمی‌گیرند اگر آب وضوخانه سرد بود. اگر اجناس مغازه‌ها تاریخ روز نبود. ...
  • گزارش تخلف

او کنار خیابان منتظر سرویس مدرسه‌اش ایستاده و رقص دانه‌های سبکبار برف را نگاه می‌کند

یکی را نشان می‌کند و با چشم دنبالش می‌دود تا ببیند سرنوشت آن بلور زیبا که با آرامش در آسمان چرخ می‌خورد به کجا ختم خواهد شد؛ معمولا هم آن دانه می‌رود و بین بقیه برف‌ها گم می‌شود. این بازی را دوست دارد، همیشه وقتی برف می‌بارد این کار را انجام می‌دهد. آن روز هم -درست یک سال قبل- مثل الان همین کار را می‌کرد؛ کنار پنجره‌ی سالن بزرگ ایستاده بود و با نگاهش، دانه‌های برف را دنبال می‌کرد. به او اجازه نداده بودند وارد اتاق بشود، همان اتاقی که مادرش را برای آخرین بار آنجا دید. برای همین او کنار پنجره منتظر ماند تا بالاخره پدر آمد و دست روی شانه‌های کوچکش گذاشت و گفت:. «تموم شد بابا جون، بریم دیگه». و با عجله راه افتادند. وقتی به پایین پله‌های سنگی و بزرگ ساختمان رسیدند، پدر یقه‌ی پالتو اش را بالا کشید و جلوی او روی پنجه پا نشست، دستهای کوچکش را در دست فشرد و در حالی که توی چشم‌های معصومش نگاه می‌کرد گفت:. «پسر من دیگه مرد شده و همه چیز رو می‌فهمه نه؟». ...
  • گزارش تخلف

وقتی توی یک میهمانی شاد و شلوغ نشسته‌ای که همه دارند در کمال صفا و صمیمیت با هم بگو و بخند و شوخی می‌کنند، یا توی یک عروسی که بساط

انگار که فرسنگ‌ها از جایی که نشسته فاصله دارد. او نه افسرده است، نه بیماری روانی دیگری دارد. حتی اگر بیشتر دقت می‌کردی، چند لحظه پیش شاید او را وسط یک بحث جذاب، یا در حال رقص می‌دیدی …این حال ناخودآگاه به گمانم حقیقی‌ترین شکل بودن یک انسان است. حالی که یک آن، در بین شلوغ‌ترین اجتماعات بشری، آدم یکباره به این ادراک می‌رسد که چقدر تنهایی اش عمیق است …. ...
  • گزارش تخلف

آدمایی که جای حرف زدن می‌نویسن، خطرناکن!

درست مثل همون مصدومایی که خونریزی داخلی دارن و ناغافل خط ممتد، سوت می‌کشه رو مانیتور زندگیشون … بی درد و بی علامت!. آدمایی که می‌نویسن مدت مدیدی توو سکوت بودن، توو انزوای دسته جمعی، از همونایی که مثل همون کلانتر کارتونی دوران بچگی مون، هیچکس نمی‌فهمه چی میگذره توو قلب طلایی یی که پشت ستاره‌ی حلبی چهره شون پنهون کردن …. آدمایی که می‌نویسن، اونقدر می‌نویسن تا یه روز جوهر احساس شون خشک بشه و بعد خودشون می‌شن نقش اول قصه‌های ناتموم بقیه … درست مثل مجنون که اونقدر «مشق نام لیلا» کرد که بالاخره مرد! آره؛ مرد!. آدمایی که جای حرف زدن می‌نویسن، آلارم نمی‌دن؛ سوپاپ اطمینان هم ندارن. فقط یهو می‌ریزن …کاملا یهو! … ...
  • گزارش تخلف

در طول روز زن بوی پیازداغ و سبزی سرخ شده، یا وایتکس می‌دهد.. اما شب

شب که می‌شود هر دو بوی عطر گل می‌دهند. و این تصویر ساده به گمانم از پیچیده‌ترین تحلیل‌ها و تفسیر‌های روانشناسانه‌ای که تا امروز در باب عشق ارائه شده کامل‌تر، حقیقی‌تر، زیباتر، و البته زنده‌تر است ….
  • گزارش تخلف