این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


آرزو‌ها.. وقتی همسرم پرسید:

«عزیزم بزرگترین آرزوت چیه؟». با خلوص نیت یک مرد خوب جواب دادم:. «دلم می‌خواد همین خونه که توش زندگی می‌کنیم مال خودمون باشه و بجای اون ابوقراضه، یک ماشین درست حسابی تو پارکینگ بود. یک حساب تپل هم تو بانک داشتیم که دیگه هیچ‌وقت حرف خرجی و چک و گرونی و رکود اقتصادی و قبض‌ها و کوفت و زهرمار بینمون نباشه. بعدش یک روز من و تو و بچه‌ها با ماشین خودمون بزنیم به جاده; از سمت شمال شروع کنیم به گشتن. بین راه اکبرجوجه بزنیم و قلیون میوه‌ای بکشیم. یک ویلای بزرگ بگیریم با ساحل اختصاصی و جت‌اسکی کرایه کنیم و بریم آب‌گرم و تو جنگل کباب و چای هیزمی درست کنیم و بارون بیاد و خیس بشیم. از سمت غرب بریم تا جنوب و از مرکز دوباره بیایم بالا. خلاصه انقدر همه جا رو بگردیم و عشق کنیم و زندگی کنیم که دلمون واسه خونه تنگ بشه. ...
  • گزارش تخلف

سر سفره.. اینجوری چپ‌چپ نگاهم نکن مونس جان

می‌دونم دلت ضعف ‌می‌ره واسه دور‌هم ‌بودن بچه‌ها و شلوغ‌بازی نوه‌ها، ولی خواستم خلوت‌ کنیم. هرچند هیچ چیز مثل هر سال نیست; سبزه‌‌ و سمنو رو آماده خریدم، تخم‌مرغ‌ها پلاستیکی هستند، توی تنگ فقط یک ماهی شنا می‌کنه و خونه مثل هر سال تمیز نیست. ولی جان من اخم نکن. مطمئنم این آخرین عیده، پس بخند و خرابش نکن. نکنه واسه این نوارسیاه گوشه قاب عکست اخم کردی؟ ببخش، حواسم نبود برش دارم …. حالا بخند مونس جان. بخند عیده …. ...
  • گزارش تخلف

آن‌سوی خط

زن میانسالی شتابان وارد دفتر خدمات امور مشترکین شد و بدون مقدمه، گوشی موبایلش را از پشت پیشخوان به سمت کارمند بخش تلفن‌همراه دراز کرد. با لحن نگرانی پرسید:. -این یعنی چی؟. متصدی باجه گوشی را گرفت و نگاهی انداخت. پاسخ داد:. +این پیام مربوط به صادر شدن صورت ریز مکالمات خط شما در یک ماه اخیر تا امروز هست که توسط صاحب خط گرفته شده. -یعنی فقط مدت زمان و تاریخ تماس‌ها؟. +بله. -یعنی پس صدا‌ها رو نمی‌شه گوش کرد دیگه؟ ...
  • گزارش تخلف

وقتی با تو هستم، درد‌هایم را به کلی فراموش می‌کنم. نه اینکه درد از بین برود

درد حی و حاضر همان جای همیشگی‌اش ایستاده، اما دیگر حسش نمی‌کنم. درست مثل یک مسکن قوی عمل می‌کنی. ظاهرا خوب است، اما من از این حال وحشت دارم. مسکن را که زیاد و مداوم مصرف کنی دیگر بی‌اثر می‌شود و تنها اعتیادش می‌ماند. اعتیاد را هم ناچار یا باید ترک کرد، یا ذره ذره آدم را خواهد کشت …. ...
  • گزارش تخلف

شاید هم ….. شاید سارق بانک و طلا‌فروشی بود

شاید آدم کشته بود. شاید به زن یا دختری تجاوز کرده بود. شاید بچه‌ای را گروگان گرفته بود. شاید قاچاقچی‌ای بود که سبب فروپاشی هزاران خانواده شده بود. شاید کلاهبرداری بود که جهیزیه عروسان بی‌بضاعت و پول بچه‌های یتیم را بالا می‌کشید. شاید شرور و زورگیر بود. شاید هم نه!. هرچه بود، نمی‌دانم چرا؟ وقتی پلیس بعد از چند فرمان ایست و شلیک تیرهای هوایی، در آن نیمه‌شب بارانی اسلحه را به سمتش نشانه گرفت و شلیک کرد، من و تمام بچه‌هایی که از پنجره خوابگاه صحنه را می‌دیدیم، وقتی او دوان‌دوان رفت و در دل تاریکی ناپدید شد، با هم نفس راحت و بلندی کشیدیم و گفتیم: «خدا‌ رو شکر.» … ...
  • گزارش تخلف

چاق هستید؟ مشکلی نیست! بیایید از ما چند بسته قرص بخرید و بدون زحمت لاغر شوید

لاغر هستید؟ این‌که دیگر غصه ندارد! با مصرف چند بسته از قرص‌های ما تپل‌مپل بشوید. قدتان کوتاه است؟ فقط با یک دوره استفاده از قرص‌های ما به قد ایده‌آل برسید. آلتتان کوچک است؟ سرد‌مزاج هستید و مشکل جنسی دارید؟ مهم نیست! از آدامس‌ها و محصولات تقویتی ما استفاده کنید و مثل یک گاو قدرتمند شوید. ...
  • گزارش تخلف

راهپیمایی و رفتن پای صندوق‌های رأی خیلی هم خوب است، اما اگر می‌خواهی بفهمی یک ملت واقعا چقدر همبستگی دارند و چقدر همدیگر را دوست د

ببین صندلی‌های اتوبوس‌هایش چه‌شکلی است. ببین چند‌تا از شیشه‌های باجه تلفن‌هایش شکسته. ببین در سرویس‌های بهداشتی پارک‌ها وضع نظافت چطور است. ببین چقدر در پیاده‌رو‌ها و سایر معابر عمومی‌اش آشغال ریخته. شعار دادن همیشه آسان‌ترین کارهاست …. ...
  • گزارش تخلف

درد که تنها در نسوج تن آدمی پرسه نمی‌زند. گاهی هم ساکن اشیاء می‌گردد

حتی ممکن است در قاب عکسی منزل کند یا حتی در الفاظ یک صدا. باید کلمه بهترین مکان برای سکونت درد باشد که آدمی رنجش را در کلمه مستحیل می‌کند و بر صفحات کاغذ می‌نویسد تا درد را دور از خود محبوس کلمات کند …. از کتاب رود راوی. ...
  • گزارش تخلف

اجبار.. جانور در تاریکی اتاق نفس‌نفس می‌زد

دست‌ها‌ و پاهای در‌ هم گره خورده‌اش را تکان می‌داد و به خودش می‌پیچید. از هرکدام از دو دهان گشوده‌ی سر‌هایش، گرمای آتشینی زبانه می‌کشید و می‌سوزاند. خودش را چنگ می‌زد، ناخن‌ها در گوشت فرو می‌رفت، پنجه در مو‌ی سر‌هایش می‌انداخت و می‌کشید. مثل یک حجم تپنده‌ که پوست برهنه‌اش خیس از عرق باشد، تقلا می‌کرد و بالا‌ و پایین می‌شد. حرکاتش گاه به حیوان گلوبریده‌ای می‌ماند که دارد جان‌می‌کند، عضلاتش با لرزش‌هایی عصبی می‌پرید و گاه خودش را می‌زد و می‌کوبید. ناله‌هایش کم‌کم بلند و بلندتر می‌شد. آنقدر بلند که تبدیل به زوزه‌های عمیقی شد. هر کدام از سر‌ها با آوای متفاوتی زوزه می‌کشیدند و عاقبت جانور از پا درآمد. ناگهان زوزه‌اش برید، بدنش لس و بی‌حس‌وحرکت از هم وارفت. ...
  • گزارش تخلف

بیشتر ما معمولا درگیر روزمرگی هستیم. در این ‌هنگام است که عشق، ناگهان بر ما نزول می‌کند

دیگر روز‌ها یک‌شکل و تو‌خالی و بی‌معنی نیست. هر طلوعی رنگ دیگری و هر روزی حال خاصی دارد. نشاط، جذبه، رویا، لطافت، شور، ترانه و موسیقی و … این‌ها همه از معجزات حضرت مبارک عشق است. می‌دویم، می‌جوییم، می‌جنگیم، می‌خندیم، می‌گرییم، و خیلی کار‌های دیگر انجام می‌دهیم تا برسیم. از آنجا به‌بعد دو دسته می‌شویم:. رسیده‌ها و نرسیده‌ها. در هر گروهی که باشید، پس از مدتی، باز ملال و تکرار روز‌های بی‌مفهوم، با تازیانه‌های بی‌امان زمان بر شما هجوم خواهد آورد. اینجاست که عشق، عیار و خلوصش معلوم می‌شود. نرسیده‌ای که مثلا بیست سال بعد، هنوز از شنیدن یک اسم، احساس جوانی می‌کند و ته دلش می‌لرزد، رسیده‌ای که وقتی تک فرزندش دانشگاه قبول شد و رفت شهر دیگری، به همسرش نگاه معنی‌داری می‌کند و می‌گوید:. ...
  • گزارش تخلف