این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


جای خالی.. از دیروز که حلقه را در آورده‌ام، مدام ناخواسته با جای خالی آن بازی می‌کنم

هنوز رد انگشتر روی انگشتم سفید است و رد جای او در دلم سیاه. حالا آمده چند تکه وسیله شخصی فراموش شده‌اش را ببرد. گوشه‌ای می‌ایستم و خاموش نگاهش می‌کنم که دستپاچه، درب کشو‌‌ها و کمدها را باز و بسته می‌کند و غر می‌زند:. -کجا گذاشتی این لامصب‌ها رو آخه؟ نمی‌فهمم چی از وسایل شخصی من می‌خوای؟. این لحن را خوب می‌شناسم. می‌دانم با خودش حرف می‌زند. از من چیزی نمی‌پرسد. با من حرف نمی‌زند. ...
  • گزارش تخلف

عشق یعنی ….. آینه قدی را شکست. سفره را کشید و تمام ظروف پر از غذا را چپه کرد

لیوان را به صفحه تلویزیون کوبید. عینکم را زیر پا له کرد. موبایلم را از پنجره طبقه چهارم به بیرون پرتاب کرد. بهترین کتابم، و نوشته‌های خودم که سال‌ها نگه‌شان داشته بودم را تکه‌پاره کرد. وقتی خواب بودم با لگد جوری به صورتم کوبید که خون از بینی‌ام سرازیر شد. گونه‌ام را چنان چنگ زد که پوست و گوشتم زیر ناخنش ماند. خیلی کار‌های دیگر هم کرد، چیز‌هایی در همین حد وحشیانه و بی‌رحمانه. درست مثل یک جنایتکار مسئول شکنجه. اما این خیلی عجیب است که با آن زبان شیرین، فقط کافی‌ است بگوید بابا جان، تا تمام این جنایات شکل رویا به خود بگیرند …. ...
  • گزارش تخلف

برای رفع دلتنگی، همیشه نوشتن راه خوبیه. می‌نویسی و می‌نویسی و می‌نویسی

گاهی انقدر از دنیای پوشالی دور‌ می‌شی و به خودت بر‌می‌گردی، که اون دلتنگیه میاد تا بیخ گلوت و موقع نوشتن، یهو می‌بینی رو ورق کاغذ نم بارون گرفته و تموم نوشته‌هات، عین عاشق‌های بدون چتر دارن زیر بارون کیف می‌کنن. بعد دست‌ها رو تا می‌کنی رو ورق و سرت رو میگذاری رو دست‌هات. خیلی حال خوبیه. انقدر خوب که خیلی خیلی کم واسه آدم پیش میاد همچین حالی. اما …. اما یک دلتنگی‌هایی هم هست که با نوشتن خوب نمی‌شه. فقط بودن می‌خواد. یک دست می‌خواد که وقتی سرت رو ورق افتاده، بیاد و بره لای مو‌هات. یک زبون که اصلا حرف نزنه. ...
  • گزارش تخلف

حسرت.. نمی‌دانم!

شاید در تمام این سال‌ها اشتباه می‌کردم که می‌گفتم جشن تولد گرفتن کاری احمقانه، لوس و بی‌معنی است. آخر امسال واقعا خیلی دلم می‌خواست بر خلاف بدقلقی‌ها و کج‌خلقی‌های همیشگی‌ام، تولدم را جشن بگیرم و حسابی خوش بگذرانم. تا جایی که رفتم برای خودم کیک و شمع هم خریدم. اما می‌ترسیدم به خاطر رفتاری که در تمام این سال‌ها نشان داده ‌بودم هیچ‌کس، حتی بچه‌ها و نوه‌هایم هم روز تولدم را یادشان نباشد. بخصوص حالا که …. دیگر داشت باورم می‌شد که مثل یک خاطره دور و ناخوش‌آیند فراموش شده‌ام. ولی شب که به خانه آمدم حسابی غافلگیر شدم. در دنیای کوچک خودم را که باز کردم و روشنایی به چهره‌ام تابید، دیدم همه بچه‌ها و نوه‌ها جمع هستند. کلی شلوغش کرده بودند. ...
  • گزارش تخلف

اشتباه.. خسته از بازی و خیس از عرق به خانه رسید

دهانش مثل چوب کبریت خشک بود. مستقیم رفت سمت یخچال. دیدن قطرات نشسته بر روی بطری‌ها، و تماس پوست دستش با خنکی شیشه، عطش پسرک را بیشتر کرد. آنقدر شتاب داشت که قبل از نوشیدن یک قلپ بزرگ چیزی نفهمید. ناگهان از نوک زبان تا گودی ناف آتش گرفت. دست‌ها بطری را رها کردند و دهان را چسبیدند. اشک از چشم‌هایش بیرون زد. بطری شکست و بوی تندی، همه‌جا را پر کرد. صدای داد و بیداد و فحش بلند شد. ...
  • گزارش تخلف

آرزو‌ها معمولا دو دسته هستند:

یک سری اون‌هایی که می‌خوای چیزی رو که نداری به ‌دست بیاری، و بقیه هم اون‌هایی که می‌خوای اون چه داری رو از دست ندی. هر وقت دیدی بیشتر آرزو‌هات رو دسته دوم تشکیل داده‌اند، اصلا به عدد و رقم تو شناسنامه‌ات فکر نکن. «باور کن که پیر شدی.» … ...
  • گزارش تخلف

کمک.. عجب دوره و زمونه کثیفی شده

یه زن جوون تنها، نیمه شب، کنار یه خیابون تاریک و کم رفت‌وآمد، ماشین پنچر، بلد هم نیستم لاستیک رو عوض کنم. مرتیکه با اون ماشین خارجی، اولش مثلا ادای آدم‌حسابی‌ها رو در آورد و با ادب و احترام خواست کمک کنه. ظاهرا چاره دیگه‌ای نداشتم. ولی داشت دستمزدش رو خیلی گرون حساب می‌کرد بی‌شرف. آخه معمولا با یه ناز و عشوه و ته‌اش گرفتن یه شماره تلفن، قضیه حل بود. اما وقتی دیدم مردک داره از حدش تجاوز می‌کنه جیغ و داد راه انداختم که خوشبختانه جواب داد. ترسید و زود فلنگ رو بست. حالا کاش پرویز چیز دندون‌گیری از ماشینش پیدا کرده باشه. چیزی که ارزش یه بغل و کمی مالیده شدن رو داشته باشه …. ...
  • گزارش تخلف

استرس.. امروز قراره واسه اولین بار باهاش ناهار برم بیرون

خیلی استرس دارم. نه واسه این که اولین بارم هست با یک دختر خوشگل و باکلاس قرار ناهار دارم، بیشتر واسه لباسی که می‌خوام بپوشم جوش می‌زنم. آخه انتخاب خیلی سخته بین این همه لباس شیک و گرون قیمت که همه‌اش هم مارک هست و اورجینال. شاید اون بولیز چهارخونه‌ نایک رو بپوشم با شلوار اسلش ست خودش. شاید هم یک تیپ رسمی‌تر بزنم و اون کت اسپرت تک دکمه شیری رنگ رو با شلوار کتون ست کنم. یا شایدم …. فقط خدا کنه بعد از ناهار بتونم زود بپیچونمش و بیام مغازه که تا اوستام نیومده لباس‌ها رو مرتب کنم و مثل اولش بزارم سر جاش تو طبقه وگرنه … … ...
  • گزارش تخلف

دیده‌ای چشمی که به تاریکی خو گرفته از دیدن نور چه حالی می‌شود؟

حال آدمی که یک عمر با تنهایی خود انس گرفته و زندگی کرده هم چنین است. نه اینکه چشم از نور بدش بیاید، تاب ندارد. نه اینکه دل از محبت دیدن و مهربانی کردن شاد نشود، عادت به نوازش ندارد. قدری آرام‌تر بتاب بر خلوت تنهایی من ای مهربان. بگذار به دیدن، به روشنایی، به بودن، به ماندن عادت کنم …. ...
  • گزارش تخلف

نگاه.. -پسر!

بپر اون بچه‌رو از جلو در ردکن بره، مشتری‌ها‌ راحت نیستند. الان نیم‌ساعته وایستاده تو مغازه رو نگاه می‌کنه. لابد غذای مفتی می‌خواد. +نه آقا داداشمه، زود تعطیل شده. منتظره کارم تموم بشه با هم بریم خونه. لطفا یک مینی پیتزای مخلوط از حقوقم کسر کنید …. ...
  • گزارش تخلف

پاک کردن بعضی‌ها از ذهن، درست مثل پاک کردن لکه‌ی آن‌طرف شیشه، از این‌طرف است

خیال می‌کنی می‌شود، خیال می‌کنی ممکن است. گاهی با اینکه می‌دانی کارت بی‌ثمر است، باز تا مدتی ادامه می‌دهی. آهای آدم آن‌طرف شیشه! صدایم را می‌شنوی؟ می‌فهمی چه می‌گویم؟ …
  • گزارش تخلف

هنوز «مهران مدیری» مثل الان مشهور نبود. پدربزرگ هر بار کلی غرولند می‌کرد که:

«باز این مسخره‌بازی‌ها شروع شد. خجالت نمی‌کشن یک مشت خرس گنده ادا و اطوار در میارن. خب که چی؟». بعد می‌نشست و تا آخر، حتی تیتراژ پایانی را هم با دقت نگاه می‌کرد. حتی اگر این وسط ما بچه‌ها بین او و تلویزیون رفت‌وآمد می‌کردیم دعوایمان می‌کرد. هر هفته برنامه همین بود. هر وقت می‌خواستیم غذایی که در آن سوسیس و کالباس داشت بخوریم هم پدربزرگ می‌گفت:. «نخورید این آشغال‌ها رو. معلوم نیست گوشت خر و سگ و گربه است. ...
  • گزارش تخلف