این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


«آدم دروغگو دشمن خدا است». چقدر این جمله را در کودکی شنیدیم؟

ولی من هرگز به فرزندم نخواهم گفت اگر کار بد بکند جایش در آتش جهنم است. به او یاد خواهم داد کار خوب کردن خودش انقدر لذت‌بخش است، که نیاز به هیچ پاداشی ندارد. به او خواهم گفت:. «آدم راستگو دوست خدا است.» …. ...
  • گزارش تخلف

نوشته: نادر ابراهیمی.. (کپی از کانال تخصصی داستان کوتاه با نام بهشت)

قلب کوچک. من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی‌خیلی کوچولو. مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند، ‌مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می‌کند. برای همین هم، مدتی‌ست دارم فکر می‌کنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟ ‌دلم می‌خواهد تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی‌خیلی دوستش دارم … یا … نمی‌دانم …. کسی که خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد. خب راست می‌گویم دیگر. نه؟. ...
  • گزارش تخلف

وضعیت قرمز.. درد ابتدا به‌شکل تکانه‌های ریزی از زیر شکم شروع شد

چیز جدی و نگران‌کننده‌ای نبود. کمی به خودش فشار آورد و به کارش ادامه داد. اما دقایقی بعد درد شدت گرفت و این‌بار در پهلوی چپ‌اش، جایی که حدس می‌زد باید کلیه‌اش باشد، پیچید. کمی جابجا شد و به پهلو و شکمش دست کشید. صدای همسرش از حمام آمد:. «حواست به شام هست؟ شعله اجاق رو کم کن. الان میام.». انقدر در کارش غرق بود که نفهمید و فقط جواب داد:. ...
  • گزارش تخلف

با من از فلسفه و عرفان و اشراق نگویید. از من نپرسید چرا؟ از من توضیح نخواهید که چگونه؟

نگویید کهکشان فلان اندازه وسعت دارد و وجود هر انسان حتی به اندازه ذره غباری هم در عالم هستی وزن ندارد. همه راه‌ها را رفته‌ام بار‌ها، اما هنوز هم در راز تند‌تر تپیدن شیرین و عجیب قبلم وقت دیدن چشمانش درمانده‌ام. مرا چه به آگاهی از اسرار خلقت و رموز هستی؟ از تمام علم و معرفت و دانش و بینش عالم، یک دقیقه ادراک آغوشش برایم کافی‌است …. ...
  • گزارش تخلف

مردها هنوز از جنگ برنگشته بودند و زن‌ها زیر درخت گیلاس به رفتن فکر می‌کردند

مردها که در راه برگشت به خانه بودند، باد بوی زخم‌های دلتنگی‌شان را به گوش زن‌ها رسانده بود. زن‌ها خیال رفتن را به گوشه‌ای پرت کردند و لای گیس‌های بافته‌شان شکوفه نشاندند. مردها که به خانه رسیدند زن‌ها از همیشه زیباتر بودند. مردها تفنگ‌ها را انداختند و زن‌ها را به آغوش کشیدند. غروب که شد مردها خسته‌تر از همیشه به خواب رفتند. آنوقت بود که زن‌ها رخت همسران از جنگ برگشته‌شان را به لب دریاچه دلم آوردند و شروع کردند به چنگ‌زدن …غم هزار سال دلتنگی باید شسته می‌شد …. ...
  • گزارش تخلف

‌آموز …حسام و محسن هرروز همراه پدرشان برای نماز جماعت به مسجد محل می‌رفتند

روزی دیدند در وضوخانه مسجد پیرمردی دارد اشتباه وضو می‌گیرد و آن‌ها هم در دلشان احساس مسئولیت کردند که پیرمرد را از اشتباهش آگاه کنند. اما از آنجا که بسیار مؤدب و باحیا بودند نخواستند به پیرمرد که هم‌سن پدربزرگشان بود بی‌احترامی کرده باشند. بنابراین رفتند برای پیرمرد فیلم بازی کردند و در یک بحث ساختگی گفتند:. «-پدر جان ما سر اینکه وضوی کداممان درست است اختلاف داریم. ما وضو می‌گیریم و شما که بزرگتر هستید بگویید کدام درست است.». پیرمرد ایستاد و خوب به وضوگرفتن آن‌ها نگاه کرد. هردو مثل هم و کاملا درست وضو گرفتند. بعد ایستادند تا پیرمرد نظرش را بگوید. پیرمرد دستی به ریش سفیدش کشید و کلاه نمدی‌اش را روی سر بی‌مویش جابجا کرد. ...
  • گزارش تخلف

تو را دوست دارم. تو را دوست دارم

نه به‌خاطر عطر و تاب و رنگ گیسویت، برای اینکه وقتی موهایت را رنگ می‌کنی و من نمی‌فهمم، با اینکه مثل هرزنی می‌رنجی، ولی باز با لبخند می‌گویی:. «عزیزم رنگ موهام خوب شده؟». تو را دوست دارم. نه به‌خاطر لحن شیرین و گیرا و شیوای کلامت، برای همان ترانه‌هایی که غلط‌غلوت و پرتکی، وقتی داری ظرف می‌شویی و من چرت بعد از ناهار می‌زنم، زیر لب زمزمه می‌کنی. تو را دوست دارم. نه به‌خاطر اینکه روشنفکر و کتابخوان و هنرمندی، برای همان بغضی که وقتی گفتم:. «تو از این حرف‌ها هیچ‌چیز نمی‌فهمی». توی گلویت شکست اما بازهم سر دوست داشتنم ماندی. تو را دوست دارم. ...
  • گزارش تخلف

مازوتنهائیسم.. تمام وجودش خلق شده است برای عذاب‌دادن من

حرف که می‌زند انگار مستقیما به شعورم توهین می‌کند. اصلا همه‌چیزش برایم چندش‌آور و کریه و زشت و زننده است. حتی درتن صدایش هم یک کیفیت حماقت‌بار و گوش‌خراش وجود دارد که تا مغز استخوانم را می‌خراشد و مثل سیخ داغ، درون جمجمه‌ام فرومی‌رود. حرف‌هایش همه بی‌مفهوم و جلف و سبک، چهره‌اش مجسمه بلاهت، و حرکات دست و بدنش هم لوس و بدون هیچ لطافتی است. انقدر که از دیدن چهره و شنیدن اراجیف او عذاب می‌کشم، تنها بودنم آزارم نمی‌دهد. شش روز هفته را سرساعت مشخص، و به مدت تقریبا نیم‌ساعت، با دندان‌های به‌هم فشرده پای حرف‌های او می‌نشینم و غر می‌زنم: «آخه کی این نکبت مجسم رو تو تلویزیون راه داده؟» … ...
  • گزارش تخلف

هر کسی در زندگی یک لولوی مخصوص به خودش دارد، یک وحشت خاص از یک شیء یا یک موضوع خاص

چیزی که حتی فکرکردن به آن هم ناخوش‌آیند و آزاردهنده است. بیشتر این ترس‌ها ساختگی و معلول یک نوع اختلال در ناخودآگاه ما است. و نوشتن آن ترس، باعث روبروشدن با آن، بدون دیدن آسیب روانی می‌شود. مثلا کسی که این فوبیا را نسبت به بلندی دارد، اگر ناگهان در ارتفاع قرار بگیرد، ترسش درمان نمی‌شود که هیچ، ممکن است دچار عواقب وخیمی نیز بشود. اما اگر از ارتفاع بنویسد، ضمن اطمینان از امنیت خود، با ریشه ترس‌اش روبرو شده است. حالا بیایید شما هم از ترس‌هایتان بنویسید. از آنچه اندیشیدن به آن منقلب و مضطرب‌تان می‌کند. بنویسید و اگر دوست داشتید برایمان بفرستید. شاید خواندن ترس‌های مشترک‌مان از دیدگاه دیگران، دقایقی آرامش را برایمان به ارمغان آورد. ...
  • گزارش تخلف

داشته‌ها و نداشته‌ها.. آخر او از آن دسته آدم‌هایی بود که اصطلاحا از فرش به عرش رسیده‌اند

البته نه اینکه خیال کنید پول مفت ارث یا رشوه و زدوبند و اینجور چیز‌ها بهش رسیده باشد. نه! مهندس یک عمر برای تک‌تک املاک و دارایی‌هایش زحمت کشیده و جان کنده بود. حاضر شده بود تمام سختی‌ها و بیچارگی‌های کار‌های دشواری مثل پروژه‌های بزرگ جاده‌سازی و شهرک‌سازی و پل‌سازی را به جان بخرد و جوانی‌اش را در بیابان‌ها و دور از همسر و بچه‌اش بگذراند، تا موقعیت و ثروت امروز را بدست آورد. اما حالا که دیگر تقریبا به تمام خواسته‌های مادی‌اش رسیده بود، خانه و زندگی را ول کرده و دنبال آزیتا جانش راهی اروپا شده بود و داشت ذره ذره همه مال و اموالش را برای او خرج می‌کرد. و از جان و دل هم خرج می‌کرد. خدا می‌داند همین اقامت بیش از یک ماهه در دامنه‌های آلپ سوئیس و هر چند روز به یک کشور دیگر رفتن، چقدر خرج روی دستش گذاشته بود. اما وقتی می‌دید آزیتا خوشحال است و می‌خندد، پول و مال دنیا را به‌کل فراموش می‌کرد و دلش می‌خواست تمام دار و ندارش را بدهد تا همیشه او را همینجور شاد و سرحال ببیند. برای همین وقتی فهمید روش جدیدی برای درمان قطعی ام‌اس در امریکا کشف شده است، درنگ نکرد و به دخترش گفت: «آزیتا جان یک سفر امری ...
  • گزارش تخلف