این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


‌های_روزمره …انگار باز داره برنامهٔ هفتگی کنسرت همسایهٔ بلوک کناری شروع می‌شه. بله. خودشه

از همین تک‌مضراب‌هایی که مثل وقتی نوازنده‌ها دارن سازشون رو کوک می‌کنن می‌زنن، می‌شه فهمید خبرایی تو راهه. اول زن شروع می‌کنه به نق‌ریزه زدن و مثل پارازیت رادیو غر‌غر و غژ‌غژ کردن. ولی لابد چون می‌بینه کارش به اندازهٔ کافی لج‌درآر نیست، ولوم رو بالا می‌بره و حالت پروندن کلمات از دهنش، از روی تک‌تیر می‌ره روی رگبار. وقتی کنسرت به اینجا می‌رسه، یک ساز دیگه‌ هم شروع به هم‌آوایی با این تک‌نوازی تند می‌کنه؛ یک صدای جیغ بچگونه و کوتاه که به زحمت شنیده می‌شه و توی رگبار کلمات لاینقطع زن گمه. حالا زن از وضعیت کاتیوشا رفته رو حالت ضد‌هوایی و داره بی‌رحمانه مواضع خاموش و نا‌پیدا رو منهدم می‌کنه. به این قسمت برنامه که می‌رسیم، وقت ورود خوانندهٔ تنور به صحنه ‌است. مرد که دیگه هرچی کاسه و دیگ و دیگ‌چه و قابلمه توی صبر‌دونی داشته پر و لبریز کرده، چنان نعره‌هایی می‌کشه که تا چند‌لحظه خوانندهٔ سوپرانو رو تحت‌الشعاع قرار می‌ده، اما زن کم‌بیار نیست و هم‌آوازی رو با یک‌پرده بمل دنبال می‌کنه. خوانندهٔ تنور و سوپرانو چند‌دقیقه به همین ترتیب ادامه می‌دن و بعد نوبت به استفاده از انواع ساز‌های کوبه‌ای می‌رسه. ...
  • گزارش تخلف

‌های_روزمره.. اما خوبی کار این بود که تمام ساکنین موقت این خودروی بزرگ عمومی رو می‌تونستم ببینم

خب، البته ظاهرا چیز چندان جالب توجه و قابل توصیفی بین آدم‌هایی که پیش پام نشسته بودن رو صندلی، یا عین من از یک گوشه‌ای آویزون بودن و با هر گاز و ترمز راننده، مثل موج‌های دریای طوفانی روی هم می‌ریختن، وجود نداشت. ولی بدون‌شک هر کدوم از اون آدم‌ها واسه خودشون حامل دست‌کم ده‌جلد رمان دویست صفحه‌ای بودن؛ مثلا اون پیرمردی که دوتا صندلی جلوتر با یک پلاستیک تو دستای پینه‌بسته‌اش نشسته بود و گاهی ته‌ریش زبرش رو می‌خاروند، حتما کارگری بود که داشت می‌رفت سرکار و چون تا غروب برنمی‌گشت خونه، ناهارش رو هم به همراه لباس‌کارش تو اون پلاستیک با خودش می‌برد. اون بسته‌ی تو پلاستیک، اون ناهار که شاید زنش دیشب براش گذاشته بود تو ظرف و بعد دستمالی پیچیده بود دورش، یک جلد رمان دویست صفحه‌ای بود. یا اون گروه پنج‌نفره از دختر‌خانم‌های بسیار شیک‌وپیک و آرایش کرده با لباس‌های مرتب و همسان، که کنار هم نشسته بودن و سر در گوش هم پچ‌پچ می‌کردن و ریز‌ریز می‌خندیدن؛ بدون شک فروشنده‌های یک فروشگاه بزرگ بودن. ولی یکی از اون پنج‌نفر بجای شرکت در بحث‌های شاد بقیه، دستش رو زیر چونه زده بود و مات و خیره از پنجرهٔ اتوبوس بی ...
  • گزارش تخلف

…باید اعتراف کنم من و همسرم توی یک مسأله حسابی با هم تفاهم داریم. کدوم مسأله؟

اینکه برعکس حرف‌های خیلی‌ها، زندگی دوران مجردی بسیار مزخرف و پوچ بوده؛ تا لنگ ظهر خواب و شب‌ها تا دیروقت تو پارتی و دائم گشت‌وگذار و مسافرت و از کلاس موسیقی به کلاس زبان و از دانشگاه به باشگاه و از این کافه به اون رستوران و … آخه اینم شد زندگی؟ عوضش الان همه‌چیز عالی و پربار شده؛ شیش صبح بیدار می‌شیم، اون بچه‌ها رو واسه مدرسه آماده می‌کنه و من می‌رسونم‌شون و می‌رم سر‌کار. اون می‌شوره و جارو می‌کنه و می‌پزه و گردگیری می‌کنه و … منم کلاج و دنده و ترافیک و دود و گرما و بحث و دعوا با مسافر برای پونصد تومن کرایهٔ بیشتر و پول‌خورد نداشتن و بوی بنزین و خرابی ماشین و مکانیکی و …. بعد می‌رم دنبال بچه‌ها و برای ناهار میایم خونه و هنوز چرت نزده دوباره پشت رل تا بوق سگ. اونم درس و مشق بچه‌ها و شستن لباس‌هاشون و کل‌کل با سه‌تا آتیش‌پاره که توی هفتاد‌و‌پنج متر آپارتمان اجاره‌ای دارن خفه می‌شن. شب هم من به غر‌زدن اون گوش می‌دم و اون همین‌جور که به قیافه من که رو کاناپه خوابم برده نگاه می‌کنه می‌گه:. _ پاشو برو سرجات بخواب. ماروباش با کی داریم درددل می‌کنیم. و فردا ساعت شش صبح، روز‌ از‌ نو. ...
  • گزارش تخلف

آقا قبول، ما ته پدرسوخته‌بازی و فیلم‌وکلک!

اصلا به‌قول آق‌دماوندی، ناظم مدرسه، «هرچی آتیش از گور شیر‌چی بلند می‌شه.» ولی خدایی این دفه من فقط داشتم به اون عماد خنگ خپل می‌گفتم «نکن روانی»؛ آخه می‌خواس وسط درس ریاضی، با تیرکمون سیمی، اون بادکنک گنده‌ای که از جشن دههٔ‌فجر درست بالای تخته‌سیا جامونده بود بترکونه. آخرش هم الاغ کار خودش رو کرد و کتک‌هاش رو من بدبخت خوردم. یعنی آق‌دماوندی جوری زدم، جوری زدم که تو این فیلم هندیا آدم‌بدا رو می‌زنن. با همون توگوشی اول چسبیدم به دیوار و مثل لواشک پهن شدم رو زمین، بعدش هم که ترکه و … خلاصه انقدر زد که گمونم خسته شد و از دفتر رفت بیرون. تا از پنجره دیدم داره می‌ره سمت توالت‌ها که ته حیاط بودن، یهو خر درون شیرچی فعال شد و جلدی قنددون پر رو از روی میز کش رفتم و دویدم سمت پارکینگ. همه می‌دونستن که آق‌دماوندی عاشق پیکان سفیدشه. بازکردن در باک و خالی کردن تموم قند‌ا انقدی وقت گرفت که قبل از برگشتن آق‌دماوندی، قنددون خالی رو پرت کنم بالای پشت‌بوم و برگردم با چشای گریوون وایستم تو دفتر. بعد از تعطیلی مدرسه داشتم با کیف‌کوله تو سروکلهٔ بچه‌ها می‌کوبیدم که دیدم آق‌دماوندی کنار خیابون تکیه داده به م ...
  • گزارش تخلف

پسر.. قرعهٔ این هفته به من افتاد که برم دنبالش

فوتبالش عالی بود و این بهش حق‌ می‌داد برای هم‌بازی شدن با ما ناز کنه. اون هم تاجایی که می‌تونست سؤاستفاده می‌کرد و تاوقتی کسی دنبالش نمی‌رفت و کلی منتش رو نمی‌کشید، امکان نداشت بیاد بازی. چه می‌شه کرد؟ این هم یکی از اخلاق‌ گندش بود. یک اخلاق خاص دیگه هم داشت؛ همیشهٔ خدا تو دبیرستان روی بچه‌ها اسم می‌گذاشت. اون هم اسمی که معمولا به طرف می‌چسبید و عمری باهاش می‌موند. به یکی می‌گفت «مجید باقالو» یکی «میگ‌میگ» یکی «صفدر چمباتمه» اون یکی «پاندای کنگ‌فو‌کار» و … من هم که «احسان دول‌آبادی» بودم _تف به این پسوند مسخرهٔ فامیلم_ حالا وای به روز کسی که فامیل خودش یا اسم پدرش مورد‌دار بود؛ مثلا مازیار رو که اسم باباش غلام‌عباس بود، با لهجهٔ غلیظ روستایی صدا می‌زد:. «اوهوووییی بچهٔ غلام‌عباس». خلاصه کافی بود چیزی برای سوژه‌کردن کسی پیدا کنه؛ اون رو مدام مثل پتک می‌کوبید تو سر طرف و بقیه هم کرکر به خوشمزه‌بازی‌هاش می‌خندیدن. ...
  • گزارش تخلف

بخش دوم:

اول که چشمم بهش افتاد خیال کردم مثل خیلی‌ها تحت‌تأثیر محیط معنوی و شکوه و عظمت بارگاه و آن‌همه سنگ و طلا و کاشی و آینه‌کاری قرارگرفته و دارد اشک می‌ریزد، اما خوب که دقت کردم دیدم انگار بیچاره گم شده است. اشک‌هایش روان بود و مفش تا روی لب بالایی رسیده بود که هی دماغش را با آستین پیراهن چرک و مندرس‌اش پاک می‌کرد. کشان‌کشان بین خیل بی‌انتهای زائرین راه می‌رفت و گاهی چادر زن‌ها را می‌کشید و مامان مامان می‌کرد. اما هیچ‌کدام او را نمی‌شناختند و اغلب می‌ترسیدند و راه‌شان را کج می‌کردند. آخرش هم گیج و سردرگم، سر راه جمعیت نشست. رفتم جلو و دست گذاشتم روی شانه‌اش. پرسیدم:. _چی شده بابا جان؟. سرش را بلند کرد و نگاهش را به چشمانم دوخت. ...
  • گزارش تخلف

بی‌هویت.. بخش یکم:

انگار متوجه من شده! بین این همه مرد و زن، یکی داره میاد طرفم. یعنی بهش بگم؟ مامان گفته با غربیه‌ها حرف نزنم. کاش مامان بتونه مثل همیشه که من خربازی در می‌آوردم و اون قهر می‌کرد، مهناز رو راضی کنه برگرده. مهناز! مهناز! نه اینم نبود. کجا رفتی آخه؟ ...
  • گزارش تخلف

…پدر من عادت داره خودش رو ابراهیم پور صدا بزنه! شوخی هم در کار نیست

مثلا اگه بهش بگی بیا بریم بیرون، جواب میده:. - ابراهیم پورحوصله نداره!. یا مثلا میگه:. - ابراهیم پور چایی می‌خواد!. سابقا که دورهم جمع بودیم و با هم غذا می‌خوردیم، وسط غذا خوردن ناغافل نگاهی به ما که دولپی و با ولع مشغول لمبوندن بودیم می‌انداخت! نوبتی بهمون اشاره می‌کرد و می‌گفت:. - ابراهیم پور کار کنه، تو بخور!. یهو انگار یه آفتابه آب یخ رو سر آدم خالی کرده باشن! غذا توی دهن می‌ماسید و دیگه پایین نمی‌رفت! ...
  • گزارش تخلف

دلتنگی …. دلتنگی …. دلتنگی …

چه‌کسی عاقبت این اندوه کهن را. از شانه‌های خسته‌ام برخواهد داشت؟. کدامین شب این خفاش خون‌آشام. دندان از رگ آرامش می‌کشد بیرون؟. چقدر انتظار عبث اعجاز؟. چقدر تماشای پرپرزدن مرغ امید؟. من از این خانه بیرون می‌زنم،. زین سرای شوم. زین مخروبه‌‌ی روز هم تاریک …راستی!. ...
  • گزارش تخلف

نمی‌دانم کدام دشوارتر است:

اینکه نشود حتی دقیقه‌ای با کسی که یک‌عمر دوستش داشتی و دوستت داشته زندگی کنی؟ یا اینکه بشود عمری با کسی که حتی یک‌دقیقه دوستت نداشته و دوستش نداشتی به‌سرآوری؟. و وای بر روزگار آنکه اسیر این هردو باهم است. وای …. ...
  • گزارش تخلف

خودخور.. صبح خیلی زود با صدای قاروقور شکمم از خواب که نه، از کابوسی طولانی پریدم

همسرم داشت با دهان باز خرخر می‌کرد. دست و صورت نشسته رفتم سراغ یخچال و یک سیب خوردم. بعد چای دم کردم و نان را در ماکروفر گذاشتم. صبحانه خوردم و از خانه بیرون زدم. آنقدر وقت داشتم که پیاده خودم را به شرکت برسانم، برای همین پول کرایه‌ تاکسی را دادم یک بیسکویت کرم‌دار و یک آبمیوه خریدم و در راه خوردم. در شرکت سریع کارتم را زدم، برنامه‌ام را تحویل گرفتم و راه افتادم. باید. مسیر طولانی و سختی را ویزیت می‌کردم. به هر سوپرمارکتی که می‌رفتم، ضمن معرفی محصولات و طرح‌های تشویقی جدید و ثبت سفارشات احتمالی، چیزکی هم می‌خوردم. ...
  • گزارش تخلف

سفر به آسمان

از وقتی اعلام کردند قرار است یک آدم برای اولین‌بار پا به کره ماه بگذارد و تلویزیون هم می‌خواهد تصاویر این واقعه مهم را نشان‌ بدهد، همه مشتاقانه در انتظار بودند. اما بی‌بی‌ تا می‌شنید بچه‌ها و نوه‌هایش دارند درباره این خبر هیجان‌انگیز صحبت می‌کنند می‌گفت:. - استغفرالله‌وربی‌اتوب‌علیه. کفر نگید آخه بچه‌ها جان. بترسید از قهر خدا. بعد نرمه دستش، بین انگشت شست و اشاره را از زیر و از رو چندمرتبه گاز می‌گرفت و به اطراف فوت می‌کرد. بالاخره موقع پخش برنامه شد و تمام افراد فامیل که خودشان تلویزیون نداشتند به منزل بی‌بی هجوم آوردند، حتی همسایه‌هایی که کم‌وبیش رفت‌و‌آمدی با اهل خانه داشتند هم آمده بودند. همه در سکوت چشم دوختند به صفحه‌ سیاه‌وسفید جعبه جادو و پلک نمی‌زدند. وقتی آن آدم سفید‌پوش با لباس‌های پفی و کلاه عجیب‌اش روی سطح ناهموار ماه بالاوپایین می‌پرید، نفس در سینه‌ها حبس شده بود. ...
  • گزارش تخلف

حالا تقریبا یازده سال است که اکبر در مرغ‌داری افشاری مشغول است و هرکاری از دستش بربیاید انجام می‌دهد; چه بنایی و عملگی که از همان

در طول مدت این یازده سال کسی به‌یاد نداشت اکبر پای‌اش را از در مجموعه بیرون گذاشته باشد. آنجا برای خودش اتاقی داشت و وسایل زندگی برایش فراهم بود. خورد‌وخوراکش را هم یا اردشیرخان شخصا می‌آورد، یا خودش به کارگر‌ها پول می‌داد برایش بخرند. انگار او خودش را جزئی از ساختمان مرغ‌داری به‌حساب می‌آورد و خلاصه شده بود همه‌کاره‌ی آنجا. دستش هم حسابی به هرکاری می‌چسبید، به‌قول کارگر‌ها دستش با پرنده آشنا بود و زبان‌شان را می‌فهمید. مثلا اگر لازم می‌شد مرغی را از بین صد‌ها پرنده شبیه به هم بگیرند، فقط کافی بود اکبر را خبر کنند; می‌آمد و آهسته به حیوان نزدیک می‌شد و پرنده بدون کمترین مقاومت و تلاشی در دستان اکبر قرار می‌گرفت. برای همین وقتی یک پرنده عجیب‌و‌غریب از لای هواکش خاموش وارد یکی از سوله‌ها شد، همه گفتند زود بروید اکبر را صدا بزنید. اکبر آمد، ولی این پرنده حسابش با مرغ و خروس و جوجه خیلی فرق‌داشت. چیزی بود کمی بزرگتر از کلاغ، با رنگی خاکستری و مات که وقتی بال‌هایش را می‌گشود رنگ سبز‌آبی خاصی زیر آن‌ها دیده می‌شد. ...
  • گزارش تخلف

زندانی.. اکبر همیشه‌ آقای افشاری را ارسلان‌خان صدا می‌زد

آقای افشاری هم با اینکه دیگر به‌هیچ‌وجه خودش را اهل آبادی نمی‌دانست و همان اوایل نوجوانی از روستا بیرون زده و هرگز برنگشته بود، باز وقتی کلمه «خان» را از زبان اکبر که هم‌سن پدرش بود و سال‌ها جزء رعایا و اموال خانوادگی‌شان محسوب می‌شد می‌شنید، حس خوبی از اصالت و غرور زیر پوستش می‌دوید. اکبر، از دید تمام کارگر‌های مجموعه بزرگ مرغداری افشاری، آدم عجیبی بود. مردی اخمو و زمخت که به قول قدیمی‌ترین کارگر‌های مجموعه:. «هنوز مرغداری نبوده، ولی اکبر بوده.». حقیقت هم همین بود. چون در همان هنگام که آقای افشاری داشت فکر تأسیس یک مجموعه مرغداری را در سرش می‌پروراند، انگار خدا اکبر را سرراهش قرار داد. البته آن‌روز‌ها اکبر حال‌و‌روز خرابی داشت و بعد از اینکه سیل خانه‌زندگی نصف مردم ده را به همراه زن و دو بچه اکبر برده بود، و اکبر با چشمان خودش دیده بود هستی‌اش دارد میان آب و گل و کثافت از دستش می‌رود و او بجز نعره‌زدن و برسرکوبیدن کاری نمی‌تواند بکند، برای گریز از واقعیت تلخ، خودش را پرت کرده بود وسط سیل خروشان شهر تا بلکه آنجا غرق شود. و حقیقتا هم داشت غرق می‌شد. روز‌ها بی رمق گوشه‌ای می‌نشست و درحال ...
  • گزارش تخلف

مرد راستگو.. شب ظلمات بود

آسمان بجای باران، از هرطرف سنگ می‌بارید. بره‌ها در پناه تخته‌سنگی بزرگ کز کرده بودند و می‌لرزیدند. دیگر هیچ علف سبزی پیدا نمی‌شد. مردی که چتری آهنین داشت گفت:. _آی بره‌ها از آن تخته‌سنگ بی‌خاصیت دل ببرید و به خانه من بیایید. آنجا امن است. آنجا نور و گرما هست. آنجا غذا فراوان است. بره‌های گرسنه تک‌تک زیر چتر آهنی رفتند. ...
  • گزارش تخلف