این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


داستان‌های نیاکان.. آسمان بود و زمین بود و گیاه بود و حیوان بود و همه‌چیز طبیعی

و اینک انسان. آن‌هم انسان اساطیری و جدوآباء ما. خب! اولین داستان که شد نافرمانی و بعدی هم برادر کشی و …. بس است دیگر، گندش درآمد. چه سرآغاز پر‌افتخاری! کاش پرونده همین‌جا بسته می‌شد. سردسته‌ها‌ی اشرف مخلوقات؟! زرشک!!! ...
  • گزارش تخلف

یکی از بازیکنان تیم والیبال آمریکا، از خبرنگاری که می‌خواست با او سلفی بگیرد پرسید:

_چرا اینجا همه آیفون دارند؟ هرجا می‌رویم وقتی با ما عکس می‌گیرند، همه آیفون‌های مدل‌بالا در دست دارند. چقدر آیفون اینجا طرفدار دارد، نکند کارخانه‌ی آیفون در ایران است؟!. باید به ایشان گفت:. نه‌تنها کارخانه‌ی آیفون، که کارخانه‌ی پورشه و بنز و مازراتی هم در ایران است!!!. اصلا تمام برندهای بزرگ دنیا در ایران تولید می‌شود!!!. اما اشتباه نکنید; ما ثروتمند نیستیم. ما فقیران پول‌داری هستیم که از شدت مصرف‌گرایی افسار گسیخته و اشرافیت دروغین، در حال ترکیدنیم …. ما به‌هر قیمتی باید با کلاس باشیم!!!. ...
  • گزارش تخلف

دلم چندتا زخم قشنگ می‌خواهد.. از همان‌ها که سر زانو‌ها، یا روی پیشانی‌ام بود

همان‌ها که با بوسه‌ی مادر، خوب خوب می‌شد. همان‌ها که از زمین، از دیوار، از لبه‌ی تیز کمد، از پایه‌ی‌ میز می‌خوردم، و مادر میز و کمد و دیوار را کتک می‌زد تا دلم آرام بگیرد. و دلم آرام می‌گرفت. و دردم را فراموش می‌کردم …من از این زخم‌های زشت بر دل نشسته، زخم‌هایی که هرروز از آشنا و غریبه، از دوست و دشمن می‌خورم، و نمی‌‌شود باعث‌وبانی‌شان را هم گرفت زیر مشت‌ولگد خسته‌ام. و از بوسه‌هایی که تسکین درد هیچ، خود عین درداند بیزارم. دلم چندتا زخم قشنگ می‌خواهد …. ...
  • گزارش تخلف

آنچه را که عاشقانه دوست می‌داری بیاب، و بگذار تو را بکشد. بگذار غرقت کند از آنچه هستی

بگذار بر شانه‌هایت بچسبد و تو را با خود به نیستی حتمی ببرد. بگذار تو را بکشد و باقیمانده‌ات را ببلعد. زیرا هر چیزی تو را خواهد کشت؛ دیر یا زود. اما چه بهتر که آنچه دوست می‌داری تو را بکشد ….
  • گزارش تخلف

یواشکی.. بازدید‌های آخرین داستانی که نوشته بود، داشت به مرز ده‌هزار می‌رسید

این تعداد فقط در بیست‌وچهارساعت، بی‌سابقه بود. پیام‌های زیادی از دیشب برایش ارسال شده بود و هنوز ادامه داشت. بیشتر تشویق و آرزوی موفقیت بود با مضامینی شبیه به هم، که این داستان آخری چقدر دلنشین و ملموس بود و از خواندنش لذت بردیم. بعضی‌ها هم انتقاد کرده بودند و پیشنهاداتی حرفه‌ای برای بهتر شدن داستان داشتند. ادب حکم می‌کرد به تشویق‌ها و نقد‌ها پاسخ بدهد. تبلت‌اش را یواشکی برداشت و مشغول شد. هنوز به دو-سه تا پیام پاسخ نداده بود که صدای دورگه‌ی آقای رستمی مثل چکش توی سرش کوبیده شد:. _باز که اون کله‌ی بی‌صاحب رو کردی تو گوشی!!! مگه نمی‌بینی کنار میز سوم بچه نوشابه رو چپه کرده رو زمین؟ ...
  • گزارش تخلف

عروس رؤیاها در لباس سفید …انتظار طولانی‌ای بود، اما بالاخره آمد و به او گفتم:

_ «چقدر سفید بهت میاد عشقم.». گوشه‌ی دامن را با نوک انگشت گرفت و زانو‌ها را کمی خم کرد. لبخندزنان گفت:. _ «لطف داری عزیزم.». شرمگین نگاهش کردم و گفتم:. _ «حالا دیگه می‌تونی لباست رو دربیاری.». و کمک کردم بند‌های کفن را بگشاید …. ...
  • گزارش تخلف

….. آگهی فوت شوهرت رو که دیدم یاد یک خاطره‌ی دور افتادم:

وقتی خیلی کوچیک بودم، مثل بیشتر پسربچه‌ها، دلم ضعف می‌رفت واسه داشتن دوچرخه. اما قسمتم فقط وعده‌های «باشه سربرج» و «اگه معدلت فلان شد» بود. تو همین حال‌وهوا، پسر همسایه‌مون یک دوچرخه‌ی نو خریده بود که دائم می‌کوبیدش به دیوار و زمین و خلاصه هنوز ده روز نگذشته، دوچرخه دیگه نو نبود هیچ، حسابی درب و داغون هم شده بود. یک روز لنگ‌ظهر از پنجره دیدم دسته‌ی دوچرخه رو تکیه داد به دیوار و بدو رفت تو خونه. دوچرخه‌ی بیچاره رکابش در رفته بود و لاستیک‌هاش هیچ باد نداشت. دوچرخه تکونی خورد و تالاپی افتاد زمین. دیگه تحمل نکردم. رفتم آوردمش تو حیاط و اول با آفتابه روش آب ریختم و قشنگ شستم تا برق افتاد. بعد با تلمبه‌ای که بابا موتور قراضه‌اش رو باد می‌زد، باد لاستیک‌هاش رو میزون کردم و روغن‌کاریش کردم. ...
  • گزارش تخلف

#داستانکآخرین نامه منشیِ فراموش‌کاررییس‌جمهور در پیش‌نویسِ سخنرانیِ (پیشگیری از اعتیادِ جوانان) به

آخرین نامه منشی فراموش‌کار …رییس‌جمهور در پیش‌نویس سخنرانی (پیشگیری از اعتیاد جوانان) به منشی گفت:. _ «بنویس اعتیاد یعنی انزوای جوانان، یعنی بی‌کاری نیروهای تولید، یعنی بحران اقتصادی، یعنی ناتوانی دولت در اداره‌ی کشور.». منشی که فراموش کرده بود تنظیمات از چپ به راست برنامه‌ی تایپ را تغییر دهد، نوشت:. _ «ناتوانی دولت در اداره‌ی کشور یعنی بحران اقتصادی، یعنی بی‌کاری نیروی تولید، یعنی انزوای جوانان، یعنی اعتیاد.». نویسنده: علیرضا نعمت‌الهی. دیگر داستانک‌ها و داستان‌های کوتاه علیرضا نعمت‌اللهی را در کانال خودشان بخوانید:. ...
  • گزارش تخلف

برای اینکه دونفر برای هم خوب باشند، هرکدام باید ابتدا برای خود خوب باشد

تا موقعی که متوجه تنهایی خود نشویم، از دیگری به عنوان سپری در مقابل تنهایی استفاده می‌کنیم. فقط کسی که بتواند مثل عقاب شجاعانه زندگی کند، قادر است به دیگری عشق پیشکش کند …. کتاب:. نوشته:. ترجمه:.
  • گزارش تخلف

محتاج.. پک بسیار عمیقی زد و سیگار را روشن کرد

فیلترش را روی زمین گذاشت و میانه‌اش را به زیرسیگاری که لبریز از فیلتر‌های قرمز بود تکیه داد. به پشت روی فرشی که جا‌به‌جای آن چشم‌های ریز و درشت سیاه‌ دیده می‌شد دراز کشید. پاها را بالا آورد و زانوها را به روی شکم جمع کرد. قلک بزرگ سفالی هنوز سبک نشده بود. لبخندی بر لبش نشست. قلک را بین زانو‌ها میزان‌ کرد و تکان‌تکان داد. توانست لبه‌ی اسکناسی را کنار برق سکه‌ها از شکاف ببیند. تمرکز کرد و با دقت تیغه‌ی چاقو را به داخل شکاف فروبرد. بعداز چندبار تلاش، دوتا سکه روی سینه‌اش افتاد. ...
  • گزارش تخلف

پشت در قفل شده.. مو‌های بلوندش را که تا پایین کمر می‌رسید با حوله خشک کرد

حوله‌ی بدنی به تن، کنار کمد لباس زانو زد. پایین‌ترین کشو را بیرون کشید و لباس‌ها را کنار زد. از انتهای کشو بسته‌ی کوچکی که محتویاتش را هفته‌ی قبل خریده بود بیرون آورد. از جا برخاست. بسته را روی میز آرایش نهاد و درش را باز کرد. نگاهی به ساعت انداخت. هنوز تا برگشتن شوهرش از سر کار، بیش از یک‌ساعت وقت داشت. لباس‌خواب کوتاه گل‌بهی رنگی از جنس حریر بسیار لطیف و نازک، همراه با لباس‌زیر‌های هم‌رنگ آن را از بسته بیرون آورد و روی تخت‌خواب پهن کرد. بند حوله را گشود و آن را به جالباسی آویخت. ...
  • گزارش تخلف

نگاه.. -پسر!

بپر اون بچه‌رو از جلو در ردکن بره، مشتری‌ها‌ راحت نیستند. الان نیم‌ساعته وایستاده تو مغازه رو نگاه می‌کنه. لابد غذای مفتی می‌خواد. +نه آقا داداشمه، زود تعطیل شده. منتظره کارم تموم بشه با هم بریم خونه. لطفا یک مینی پیتزای مخلوط از حقوقم کسر کنید …. ...
  • گزارش تخلف

خیال خام.. در دل شهری شلوغ، آدم تنهایی زندگی می‌کرد که تنهایی‌اش را خیلی دوست داشت

او اغلب تنهایی‌اش را در آغوش می‌کشید و نوازش می‌کرد. وقتی مدتی طولانی‌ مجبور می‌شد همراه جمع باشد، کلافه می‌شد و دلش برای ملاقات با تنهایی‌اش ضعف می‌رفت. شب‌ها با هم می‌نشستند و تا دیروقت یا داستان و شعر می‌خواندند، یا فیلم‌های خوب‌خوب نگاه می‌کردند. گاهی دست هم را می‌گرفتند و به کوچه و بازار می‌زدند. به آدم‌ها نگاه می‌کردند و وقتی شتاب‌زدگی و جوش‌و‌جلای آن‌ها را می‌دیدند که چطور دارند سر مسائل پوچ و بی‌معنی جاروجنجال راه می‌اندازند، چشمکی به هم می‌زدند و در دل از اینکه همدیگر را دارند احساس شادمانی می‌کردند. خلاصه، آدم تنهای ما جوری عاشق تنهایی‌اش بود که آن را بسیار زیبا و شگفت‌انگیز می‌دید و گاهی این سودا به سرش می‌زد تا تنهایی‌اش را مثل گنجی ارزشمند به کسی نشان دهد و با افتخار بگوید:. _ «ببین! ببین من در کنج خلوتم چه تنهایی زیبا و دلنشین و معرکه‌ای دارم.». و از آنجا که هرکسی را لایق دیدن این‌همه زیبایی نمی‌دانست، عاشق شد. ...
  • گزارش تخلف