این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


رؤیای عقاب.. وقتی کودک بود، عقابی را در آسمان دید و دل‌باخته‌ی پرواز شد

همواره از والدینش می‌خواست برایش انواع هواپیماهای اسباب‌بازی و کایت بخرند. در هجده‌سالگی پرش با چتر‌نجات، و در بیست سالگی پرواز با پاراگلایدر را تجربه کرد. طبیعت به او جسمی سالم، و چشمانی بسیار قوی و تیزبین داده بود. این قابلیت‌ها، علاوه بر عشق وافرش به پرواز، ثمر داد و او بالاخره پس‌از سال‌ها تحصیل و تلاش، راهی اولین پرواز واقعی‌اش شد. در اوج آسمان بود و داشت رؤیای بزرگش را به چشم می‌دید، اماچشمان قوی و تیزبین او هرگز ندیدند وقتی یکی از بمب‌ها میان محوطه‌ی بازی کودکان افتاد، بچه‌ها داشتند عقابی آهنین را تماشا می‌کردند که بر فراز بادبادک‌های‌ کاغذی‌شان در پرواز بود …. ...
  • گزارش تخلف

کمک.. عجب دوره و زمونه کثیفی شده

یه زن جوون تنها، نیمه شب، کنار یه خیابون تاریک و کم رفت‌وآمد، ماشین پنچر، بلد هم نیستم لاستیک رو عوض کنم. مرتیکه با اون ماشین خارجی، اولش مثلا ادای آدم‌حسابی‌ها رو در آورد و با ادب و احترام خواست کمک کنه. ظاهرا چاره دیگه‌ای نداشتم. ولی داشت دستمزدش رو خیلی گرون حساب می‌کرد بی‌شرف. آخه معمولا با یه ناز و عشوه و ته‌اش گرفتن یه شماره تلفن، قضیه حل بود. اما وقتی دیدم مردک داره از حدش تجاوز می‌کنه جیغ و داد راه انداختم که خوشبختانه جواب داد. ترسید و زود فلنگ رو بست. حالا کاش پرویز چیز دندون‌گیری از ماشینش پیدا کرده باشه. چیزی که ارزش یه بغل و کمی مالیده شدن رو داشته باشه …. ...
  • گزارش تخلف

دلهره.. آهنگ زنگ مخصوصی برایش گذاشته بودم

وقتی موبایلم با آن آهنگ متفاوت به صدا درمی‌آمد، حال من شدیدا منقلب می‌شد. دست‌وپایم را گم می‌کردم و دلم هری می‌ریخت. ضربان قلبم به چندین مرتبه بیشتر از حالت عادی می‌رسید، نفسم پس می‌رفت و عرق سردی بر پیشانی‌ و پشتم می‌نشست. گوشی در دستم می‌لرزید و جرأت پاسخ دادن نداشتم. انقدر نامش را بر صفحه‌ی موبایل تماشا می‌کردم و لب‌هایم را می‌جویدم، تا تماس سمج‌ترین طلبکارم پایان بگیرد …. ...
  • گزارش تخلف

تغییرات کوچک.. پسرک دست پدر را کشید و کفشی که پسند کرده بود نشانش داد

گفت:. _نگا بابا چه خوشگله. ببین، ببین چه قشنگه. عالیه، نه بابا؟ قشنگه نه؟ همین خوبه. من اینو می‌خوام …سرش را بالا آورده و پلک‌زنان به بابا نگاه می‌کرد. پدر اخم کرده بود و داشت کفش را برانداز می‌کرد. گفت:. ...
  • گزارش تخلف

‌های_روزمره.. پارک خوب و بزرگی بود با کلی وسیله‌ی بازی

دختر کوچولوی ما که مثل بیشتر بچه‌های امروزی تجربه‌ی حیاط و محیط باز رو نداره، هروقت میاد پارک مثل یک بمب اتمی منفجر می‌شه و می‌خواد تمام انرژی‌ای که تو فضای بسته‌ی آپارتمان ذخیره کرده، یکهو آزاد کنه. مثل بچه‌گربه‌ی دیوانه‌ای بی‌هدف می‌دوید و به هرچیزی می‌رسید ازش بالا می‌رفت. تو همهمه و شلوغی بچه‌ها خودش رو گم کرده بود و از خوشی جیغ می‌کشید و می‌خندید. چندبار نزدیک بود با تاب‌های درحال حرکتی که بچه‌ها روش نشسته بودند برخورد کنه. یک‌بار هم چیزی نمونده بود خودش رو از لای نرده‌ها بندازه تو استخر. واقعا از کنترل خارج شده بود و نمی‌دونست چی‌کار کنه. من هم سر به دنبالش گذاشته بودم و برای اینکه با اون جثه‌ی ریزه‌میزه تو جمعیت گم نشه یا زیر دست‌وپای بقیه بلایی به سرش نیاد، هرجا می‌رفت مجبور بودم بدوم و برم. بعداز نیم‌ساعت یک تاب خالی گیرم اومد و زود بچه رو روی اون نشوندم. اینجوری لااقل لازم نبود دنبالش بدوم. ...
  • گزارش تخلف

نبود.. هیچ مشکل یا اختلافی نداشتیم

حتی قبلش جروبحث هم نکرده بودیم. همه‌چیز کاملا عادی بود تا اینکه همین‌طوری پیش خودم گفتم مدتی نه تماس بگیرم، نه پیام بدهم، نه به دیدنش بروم. می‌خواستم ببینم چقدر طول می‌کشد تا دلش برایم تنگ شود و سراغم را بگیرد. راستش هیچ خیال نمی‌کردم انقدر کار دشواری باشد. دائم مثل مخ‌مخه‌ی سیگار دستم می‌رفت سمت گوشی و بی‌اختیار پروفایل تلگرام یا پیج اینستاگرامش را چک می‌کردم. می‌نوشتم:. سلام عزیزم، خوبی؟ چه خبر‌ا؟ کم‌پیدایی خانوم‌خانوما؟. ...
  • گزارش تخلف

پانامرا.. پسر این محشره!

دقیقا همونی که می‌خواستم. همون که این همه تو کفش بودم و انتظارش رو می‌کشیدم. همون که شب‌ها قبل از خواب عکس‌هاش رو نگاه می‌کردم تا واضح‌تر خوابش رو ببینم. خدایا شکرت. چه روز خوبیه امروز. خدا می‌دونه چقدر صبر کردم تا یکی از این‌ها گیرم بیاد. همه چیزش معرکه است این ماشین؛ هشت سیلندر و سی و دو سوپاپ. حجم موتور ۴۸۶۰ سی سی. قدرت موتور ۴۰۰ اسب بخار. ...
  • گزارش تخلف

انتخاب دشوار

هیچ‌وقت آخرین حرفی که بابام قبل‌از تیرخوردن پام تو تعقیب‌وگریز حین پخش مواد و افتادنم پشت این میله‌ها بهم زد رو یادم نمی‌ره; داشتم با تمام توان به‌طرف پیچ کوچه می‌دویدم و پشت‌سرم ده_پونزده تا مأمور مسلح بودن که تند و بلند، زودتر از همه، سه‌بار پشت سر هم بهم گفت: «اییییست» …. ...
  • گزارش تخلف

گل به خودی.. _وای پسر!

… خدایی عجب گلی بود، دمت گرم رسول …این را کسی از بین جمع گفت و قاه‌قاه خنده را سرداد. همه زدند زیر خنده و یکی ادامه داد:. _یعنی در حد ال‌کلاسیکو …. رسول رفت روی نیمکت و در حالی که سعی می‌کرد تعادلش را حفظ کند، نیم‌چه تعظیمی کرد و گفت:. _به افتخار خودم، آقای گل فصل، یک کف مرتب …بعد همه دست زدند و ریسه رفتند. خود رسول هم کنار بقیه روی چمن‌ها ولو شد و از خنده غلت ‌زد. فقط داریوش جدا از جمع نشسته بود و با تکیه به دست‌هایش، به آسمان شب نگاه می‌کرد. داریوش بدون اینکه جهت نگاهش را تغییر دهد و به خنده‌ها توجه کند گفت:. _ایناها. ...
  • گزارش تخلف

مقالات و ملاقات اجتماعی

همسرش قبل از ورود به رستوران، زن چادرسیاه به سر و چمباتمه زده کنار دیوار را دید. طفل شیرخواری روی کارتن پهن‌شده در کنارش ونگ می‌زد. سریع دست به کیف شد، اما مرد دست همسرش را گرفت و گفت:. _حالا بیا بریم شام بخوریم و یک چیزایی برات بگم، اگه قانع نشدی وقتی برگشتیم هرچی خواستی بهش بده …همسرش در کیف را بست و همین‌طور که همراه مرد می‌رفت گفت:. _آخه گناه داشت! اینجوری غذا از گلوم پایین نمی‌ره عزیزم …تا وقتی غذایی که سفارش داده بودند آماده شود، مرد برای همسرش تعریف کرد:. _امروز یک مقاله تو روزنامه خوندم که نوشته بود بدترین کاری که می‌شه واسه این بچه‌ها کرد، اینه که به همراهشون پول بدی. آخه این بیچاره‌ها رو کرایه می‌کنن و هرچی بچه کوچیک‌تر باشه کرایه‌اش هم بیشتره. بعد مردم با دیدن بچه پول بیشتری می‌دن و اون‌وقت کسی که بچه‌ها رو کرایه می‌ده کاسبیش رونق می‌گیره و …. ...
  • گزارش تخلف

می‌خواست او را بکشد. اسلحه‌ را در جیب گذاشت و راه افتاد …می‌خواست او را نوازش کند

شاخه‌گل را در جیب گذاشت و راه افتاد …می‌خواست او را عذاب دهد. شلاق را در جیب گذاشت و راه افتاد …می‌خواست او را بخنداند. لطیفه‌ها را در جیب گذاشت و راه افتاد …من آن بودم که می‌کشت و کشته می‌شد، آن بودم که نوازش می‌کرد و نوازش می‌شد، آن ‌که عذاب می‌داد و عذاب می‌کشید، می‌خنداند و می‌خندید …می‌خواستم خود را پیدا کنم، می‌خواستم هستی را بشناسم. قلم را در جیب گذاشتم و راه افتادم …. قلم بر اهل‌اش فرخنده‌ باد. 🖋 ...
  • گزارش تخلف