این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


تخت‌های روان را هل می‌داد و فریادکشان کمک می‌خواست. _ «هیچ راه فراری نداری پسره چشم‌سفید

دیگه چیزی به آخرش نمونده.». انتهای راهرو در اتاقی را بازکرد و خودش را به درون انداخت. پشت در را محکم نگه‌داشت تا ضربات واردشده به در آرام گرفت و صدای پا دورشد. نفس عمیقی کشید و پشتش را به در تکیه داد. داخل اتاق تاریک بود، اما اندکی که چشم‌ها به وضعیت خوگرفت، توانست سایه‌های ثابتی را تشخیص بدهد. گویی تعداد زیادی مجسمه در اتاق وجود داشت. دست به دیوار سایید و کلید برق را یافت. نور چراغ که اتاق را روشن کرد، چیزی نمانده بود قالب تهی کند. سایه‌ها جان‌گرفتند و به حرکت در آمدند. ...
  • گزارش تخلف

با اینکه تازه از دستشویی آمده بود، باز انگار مثانه‌اش داشت منفجر می‌شد

به خودش لعنت فرستاد و می‌خواست برخیزد، که صدای پا شنید. خودش را جمع‌وجور کرد و از پناه دیوار سرک کشید. مردی با لباس پزشکی داشت به سمت انتهای راهرو می‌آمد. شاهرخ به‌یاد نمی‌آورد او را پیش ‌از این در بیمارستان دیده باشد. مرد قبل‌از رسیدن به جایی که شاهرخ نشسته بود، وارد یکی از اتاق‌های خصوصی شد. برای رفتن به دستشویی باید از جلوی آن اتاق عبور می‌کرد. وقتی نزدیک شد، از پشت در ناله‌ی خشک و ممتدی را شنید که گویی نفس‌های آخر فردی درحال خفگی بود. بدون معطلی دستگیره را فشار داد و در را گشود. در تاریکی اتاق سایه‌ی هیکل درشتی را دید که بر روی تخت بیمار خم‌شده. ...
  • گزارش تخلف

مشکل شاهرخ.. در ساعات اولیه صبح، صدای بم و خش‌دار دکتر امیری در منزل طنین انداخت:

_ «چی؟! انصراف بده؟! غلط کرده که تصمیم گرفته پسره‌ چشم‌سفید. مگه دست خودشه؟ تو چرا عوض اینکه متقاعدش کنی داری ازش حمایت می‌کنی؟! بعداز این‌همه زحمت؟ اونم حالا که به آخراش رسیده؟». دکتر محبوب که واکنش همکار و دوست قدیمی‌اش را حدس زده بود، کف دست را روی گوشی تلفن گذاشت و با اشاره‌‌ی سر از شاهرخ خواست از دفترش بیرون برود. وقتی دانشجو از اتاق بیرون رفت و در را بست، استاد گوشی تلفن را به گوش نزدیک کرده و گفت:. ...
  • گزارش تخلف

من جولیت هستم. بیست‌وسه ساله. یک‌بار طعم عشق را چشیده‌ام

مزه تلخ قهوه سیاه می‌داد. تپش قلبم را تندکرد،. بدن زنده‌ام را دیوانه. حواسم را به‌هم ریخت. و رفت …من جولیت هستم. ایستاده در مهتابی. با حسی از تعلیق. ضجه می‌زنم که بازگرد. ندا می‌دهم که بازگرد.
  • گزارش تخلف

خصوصا داستان نوشتن و اینکه بخوای چیزی بنویسی که چند صباحی تو ذهن و قلب مخاطبت بمونه

حالا اگه مخاطبات هم داستان‌شناس و داستان‌خون باشن که دیگه هیچ. باید هرجوری هست زمان برای خودت بدزدی. یه‌کم از کار، مقداری از خواب و استراحت، یه کوچولو هم از وقتی که قراره با خانوادت بگذرونی. گاهی وقتا که خونه هستم و یهویی چیز به‌دربخوری به ذهنم می‌رسه و شروع می‌کنم تایپ‌کردن یا نوشتنش رو کاغذ، دخترم که تازه دوسال و سه ماهش شده و زبون بازکرده، میاد کنار دستم و با اون لحن شیرین که دلم رو می‌بره بهشت می‌گه:. _ «بابایی واسه کی داری می‌نویسی؟!». بهش جواب می‌دم:. _ «واسه دوستام گلم.». واسه هرکس بخونه. واسه یه زن تنها که به‌خاطر کار شوهرش مجبور شده از زادگاهش بره یه شهرستان دور. ...
  • گزارش تخلف

داداش.. مدت زیادی از آشنایی‌مان نگذشته بود که با شرم و حیا گفت احساس می‌کند عاشق شده

مشکوک بود، ولی نه آن اندازه که دل ساده‌ و عشق‌ندیده‌ی من باورش نکند. چندماه که گذشت، درست‌ و حسابی شده بودیم زن و شوهر! یک زوج شیک و خوشحال. روز‌ها در دیوانگی دست‌وپا می‌زدیم و شب‌ها از عطر آغوش هم به اوج جنون می‌رسیدیم. چه شب‌ها که تا سپیده بیدار نماندیم و از ترس‌ها و درد‌های مشترک‌مان نگفتیم. چه اشک‌ها که روی سینه و شانه‌های هم نریختیم. چه دیوانه‌بازی‌ها که باهم نکردیم و چه خاطره‌ها که نساختیم. چقدر باهم بگومگو و قهر ‌کردیم، بعد دوباره با کشش بیشتر و آتش تندتری به آغوش هم پناه ‌بردیم. مدتی که از این جنون و رؤیا گذشت، کم‌کم بهانه‌ها شروع شد;. ...
  • گزارش تخلف

هوشنگ گلشیری:. _ من خودم را ولی‌فقیه ادبیات می‌دانم! (مصاحبه با میترا شجاعی، مهر‌ماه سال۱۳۷۹)

احمد شاملو:. _ گلشیری یک غیرممکن است … غیرممکن یعنی اینکه کسی نویسنده نباشد و همه فکرکنند نویسندهٔ درجه یک است …هوشنگ گلشیری:. _ من نهنگ آب خرد داستان‌نویسی ایران هستم (با دخل و تصرف از جملهٔ معروف گلشیری). احمد شاملو:. _ باس بهش گفت پدرجان، در برکه قورباغه عمل میاد. باور نداری؟ آینه رو بردار جمال مبارکتو تماشا کن …. من:. _ اختلاف‌عقیدهٔ این دو غول ادبیات معاصر به من این را آموخت که حتی بزرگترین‌های هر کاری ممکن است با هم از بنیاد مشکل داشته باشند، و همین کنار هم قرار گرفتن متضاد‌هاست که زندگی را شگفت‌انگیز، و هنر را بارور می‌کند …. ...
  • گزارش تخلف

‌های_روزمره …چند روز قبل، به شکل تقریبا محرمانه‌ای به ما گفتند عموی همسرم به بیماری سرطان مثانه مبتلا شده و دکتر‌ها جوابش کرده‌اند

البته بندهٔ‌ خدا هنوز خودش از ماجرا خبر ندارد و به امید بهبودی و برگشتن به روال عادی زندگی، روند درمان را طی می‌کند. در تمام فامیل ما و همسرم و دور و اطراف‌مان، این عمو‌خان نمونه و نماد «آدم‌پولدار» است. اعتقاد و دیدگاه او نسبت به مقولهٔ ثروت را می‌شود در یک جمله خلاصه کرد؛ جمله‌ای که من خودم شخصا چندبار، ازجمله در مجلس مجللی که برای دامادی تک‌پسرش گرفته بود، از زبانش شنیدم:. _ آدم باید انقدر داشته باشه که هرکس خواست در مخالفت باهاش حرفی بزنه، با پول بکوبه تو دهنش و یک بسته اسکناس مثل سگ پرت کنه جلوش تا خفه بشه …حالا این عموخان با تمام اسکناس‌ها و املاک و باغ و ویلا و چه و چه، داشت به شکل ترحم‌انگیزی، بدون اینکه خودش بداند، ماه‌های آخر عمرش را سپری می‌کرد و نمی‌توانست با پول توی دهن مرگ بزند …دیشب پیش‌از برگشتنم از محل کار، همسرم تماس گرفت و گفت می‌خواهد همراه خانواده‌اش برای عیادت عمو‌خان، به منزل‌شان برود؛ بروند و بدون اینکه از سرطان و مرگ و این چیز‌ها حرفی بزنند، بنشینند و دیداری تازه کنند که خدا می‌داند آیا آخرین دیدار باشد یا نه. به خانه که رسیدم، همسرم تلفن کرد و با بغض گفت:. _ ح ...
  • گزارش تخلف

…_ جنگل! جنگل هم شد جای زندگی؟ بیزارم از رنگ سبز و بوی درخت و چمن

دلم می‌ترکه تو این سایه‌هایی که جلو نور رو‌ می‌گیرن. دلم آفتاب می‌خواد، مثل آفتاب کوهستان …_ کوهستان! کوهستان هم شد جای زندگی؟ همش سنگ و سخره و کلوخ. از این خاک و سنگلاخ، از این منظره‌های شبیه هم خسته شدم. دلم دریا می‌خواد، نسیم خنک و موج …_ دریا! دریا هم شد جای زندگی؟ حالم به‌هم می‌خوره از بوی گند ماهی و لجن. هی صدای یکنواخت امواج و هی بارون. ...
  • گزارش تخلف

سرودهٔ: مزدک نظافت.. من درد چشم‌های یک افغانی، من بغض حلق سوریه را دارم

از آبشار چشم خودم هر شب، بر خشکی ارومیه می‌بارم. من هم‌قطار قافلهٔ پشتو، من هم‌زبان زاغهٔ اردوهام. هم دست پینه‌بستهٔ پاکستان، هم پای چاک‌خوردهٔ هندوهام. لحن‌ام دقیق لهجهٔ گیلک‌ها، چشم‌ام شبیه چشم عراقی‌هاست. خونم درست رنگ همان خونی‌ست. که در رگ گرسنهٔ افریقاست. من آفتاب داغ سیاهانم، شرشر عرق که می‌رود از جانم. بر سنگ‌فرش ترکیه خوابیدم، من آسمان ابری یونانم. مرغ مهاجرم که در آب افتاد، قربانی سقط شده در کوهم. ...
  • گزارش تخلف

دوستی داشتم که همیشه می‌خندید

هرچه مشکلات مادی و معنوی‌ بیشتر به او فشار می‌آورد و عرصهٔ زندگی برایش تنگ‌تر می‌شد، او بلند‌تر و عمیق‌تر می‌‌خندید. روحیهٔ عالی و بی‌نظیرش بین دوستان تبدیل به ضرب‌المثل شده بود. فقط حیف که چند‌وقت پیش، از بس خندید خفه‌شد و مرد …. ...
  • گزارش تخلف

گندم و جو.. دل تو دل‌مون نبود

تا نوبت به ما برسه و بریم توی اون اتاق کم‌نور و همسرم دراز بکشه رو تخت، دست همدیگه رو سفت گرفته بودیم و همه‌اش خداخدا می‌کردیم بچه سالم باشه. دکتر دستهٔ دستگاه رو به اطراف شکم همسرم حرکت می‌داد و روی دستگاه چیز‌هایی رو علامت‌گذاری می‌کرد. من سعی می‌کردم خونسرد باشم و توی اون تصویر کوچیک و سیاه-سفید برفکی نشونه‌ای از آشنایی پیدا کنم. سرش قشنگ معلوم بود، پاها هم دیده می‌شدن. کمی که دقت کردم دست‌هاش رو هم واضح دیدم. دکتر دکمه‌ای رو روی دستگاه فشار داد و ما صدای گارامپ و گورومپ منظم و تندی رو شنیدیم. دکتر که هیجان و شادی ما رو دید، خندید و گفت:. _ صحیح و سالم. کاملا نرمال و عالی. ...
  • گزارش تخلف

محبوس.. مردی تنها، در جزیره‌ای متروک بر شن‌های ساحل نشسته است

امواج کوچک، آهسته و یکنواخت جلو پای‌ او می‌آیند و می‌روند. مرد به پهنهٔ خالی و بی‌انتها نگاه می‌کند و آه عمیقی می‌کشد. همسر‌ و بچه‌اش روی کاناپه نشسته‌اند و مشتاقانه سریالی را از تلویزیون تماشا می‌کنند. مرد در خیال می‌بیند کاناپه و تلویزیون دارند روی امواج حرکت می‌کنند و هرلحظه در افق از او دورتر و دورتر می‌شوند. همین‌طور که با نگاه رد عبور خاطرهٔ همسر و بچه‌اش را دنبال می‌کند، چیزی در کنار ساحل برق زده و مرد صدای جیرینگ را می‌شنود. یک پیام. از همان پیام‌ها که آدم‌های گیر‌افتاده در جزایر متروک، قبل از مرگ به امید یافتن کمک، ارسال می‌کنند. بطری را از آب بیرون می‌کشد. شیشه با اینکه براق است، اما داخل آن حتی جلو نور خورشید هم دیده نمی‌شد. ...
  • گزارش تخلف

‌های_روزمره …. امروز ماجرایی پیش اومد که باعث شد با تمام وجود به قیمت و ارزش حقیقی خودم پی‌ببرم

می‌خواستم سوار یه تاکسی خطی بشم و هنوز دستم رو به سمت دستگیرهٔ در ماشین دراز نکرده بودم، که یک آدم ریز‌نقش و تر‌وفرز، نمی‌دونم از کجا پیدا شد و دستم رو تو هوا قاپید. _ قربان تشریف بیارید ماشین جلویی. نوبت اون ماشینه. گفتم:. _ بله. چشم. خلیی ممنون. و رفتم سمت ماشین جلویی و باز دستم هنوز به دستگیره نرسیده بود که …. _ آقای محترم. ...
  • گزارش تخلف

ارزش‌ها

پیشنهاد جالبی بود و مورد قبول خانواده‌ها واقع شد: برپایی همزمان جشن ازدواج هر دو خواهر، در باغی بزرگ و شخصی. محمود و‌ کامران هم حرفی نداشتند. آن‌ها وقتی سالیان قبل همدیگر را برای اولین بار در دانشگاه دیده بودند، هرگز گمان نمی‌کردند روزی ممکن است در چنین جایگاهی کنار هم قرار بکیرند. کامران در دوران دانشجویی، هم‌زمان چندتا دوست‌دختر جورواجور داشت و با هرکدام به شکل و شیوهٔ خاصی رفتار می‌کرد؛ آزی دوست خوب اجتماعی و باکلاس‌اش بود، نازی بعضی نیمه‌شب‌ها یواشکی به خانهٔ دانشجویی‌اش می‌آمد و صبح زود می‌رفت. بهار گل سرسبد و دوست‌دختر شیک و شخصی‌اش بود، و تینا و پری پایهٔ بیرون‌شهر و پیک‌نیک. با چندتایی هم همین‌جوری دم‌دستی و برای وقت‌پرکنی مراوداتی برقرار کرده بود که دست تقدیر یکی از همین گروه آخر را امشب به‌عنوان عروس، کنارش قرار داده بود. محمود ولی تا روز عقد، نه دست نامحرمی را لمس کرده بود و نه حتی ده کلمه درست و حسابی با دختری حرف زده بود. اولین و آخرین‌باری هم که دلش لرزید و پای‌اش سست شد، شب را تا صبح در حیاط خوابگاه قدم زد و بعد قضیه را به مادرش گفت. که در نهایت منجر به حضورش در جایگاه د ...
  • گزارش تخلف