این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


انتقام.. صبح که بیدار شدم دیدم ماشینم نیست

اولش باور نمی‌کردم آن را دزدیده باشند و هی این‌طرف‌ و آن‌طرف دنبالش می‌گشتم. بعد یاد آن جمله تو فیلم‌های پلیسی افتادم که بازرس‌ها می‌گویند: «حتما کار یک آشنا بوده.». من هم مطمعنم طرف خودی بوده. خیلی فکر کردم. به چند نفر شک دارم و بیشتر از همه گمان می‌کنم کار سروش باشد. دیشب که همه فامیل خانه ما جمع بودند و فهمید ماشین را خریده‌ام، دائم دوروبرش می‌پلکید و هی سؤال می‌کرد: «کی خریدی؟ از کجا خریدی؟ چند خریدی؟». می‌دانم که می‌خواهد یکی بهترش را بخرد و وضعش هم انقدر خوب هست که احتیاجی به ماشین من نداشته باشد، اما فکر کنم بیشتر از روی حسادت بوده که این کار را کرده. ...
  • گزارش تخلف

از زن‌ها بدم می‌آید. بیشتر‌شان خیلی لوس و بی‌مزه و خود‌خواه و مغرور هستند

حرف‌های‌شان هم مثل رفتارشان عجیب‌وغریب است. یکهو بدون هیچ دلیل و منطقی می‌خندند و بعضی وقت‌ها هم الکی می‌زنند زیر گریه. می‌گویند «خوبم»، ولی منظورشان این است که دوباره بپرسی «چطوری؟» می‌گویند: «باشه هرچی تو بگی،» یعنی «می‌خواهم تو همان چیزی را بگویی که من الان می‌خواهم بشنوم.». در گرماگرم صمیمی‌ترین لحظات یکباره قهر می‌کنند و وقتی بعد از تلاشی سخت، کم‌کم داری موفق می‌شوی فراموش‌شان کنی، دوباره با مهربانی نگاهت می‌کنند و لبخند می‌زنند. حالا همه این‌ها هیچ، از همه بدترش این است که بدون وجود آن‌ها اصلا نمی‌شود زندگی کرد …. ...
  • گزارش تخلف

من و مریم، مهرداد و زنش، و دیگران

خوبی کار این بود که مجبور نبودم همانجا در آزمایشگاه نمونه بدهم. فقط گفتند باید خیلی زود، تا زمانی که هنوز این موجودات ریز دردسرساز زنده هستند، نمونه را برسانم …مریم با شرم‌زدگی گفت:. - «ببخشید عزیزم. می‌دونی که نتیجه هرچی باشه من تا آخر عمر عاشقتم و بدون تو نمی‌تونم زندگی کنم. ولی بالاخره باید فهمید. باید یک کاری کرد.». راست می‌گفت. باید یک کاری می‌کردیم. باید بعد از هفت‌سال زندگی شاد و عاشقانه، بالاخره جواب توقعات و نیش‌وکنایه‌های خانواده‌ها و فامیل و دوست و آشنا را می‌دادیم. ...
  • گزارش تخلف

…در اولین روز‌های مدرسه یادمان دادند «کاف» را باید بالای خط نوشت، «لام» را میان خط، «میم» را زیر خط، و «ه» اول و وسط و آخرش هرکدام

کم‌کم آموختیم فلان شاعر در قرن چندم می‌زیسته و آن یکی نویسنده در زمان فلان پادشاه کشته شده. بعد هم مغزمان پر از دانش شد. پر از اصول و قواعد و قوانین و فرمول. یک عمر اندیشه‌های دیگران را به ما دیکته کردند اما یادم نمی‌آید جایی، در کلاسی، معلمی یا استادی هرگز یادمان داده باشد درباره چیزی اندیشه کنیم. فقط یک کلاس پرورشی داشتیم که رسما زنگ‌تفریح بود و حتی مربی‌اش هم نمی‌دانست بجز دادن نمرات درخشان به همه، چه‌کار باید بکند. زرنگ‌ترین ما نهایتا شد دایرة‌المعارف سخن‌گو. ‌شد نسخه کپی بی‌کیفیت گوگل. ‌شد استاد فلسفه نه فیلسوف. ‌شد استاد ادبیات نه شاعر. ...
  • گزارش تخلف

می‌دانی عزیز غایب لحظات شوم خفقان‌آور، من خنده‌ام می‌گیرد وقتی بهم می‌گویند:

«خوش‌به‌حالت چقدر خوب می‌نویسی!». آخر خوب نوشتن به چه دردی می‌خورد وقتی که خودم می‌دانم دیر یا زود روزی از فشار حرف‌های نگفته بر گلوی‌ام خفه خواهم شد؟ حرف‌هایی که نوشتن‌شان حتی حالم را بدتر می‌کند. حرف‌هایی که فقط باید آهسته در گوش یک نفر گفت. یک نفر که نیست. یک نفر که هیچ‌وقت نبوده. یک نفر که … … ...
  • گزارش تخلف

درست یادم نیست، اما گمانم در یک جشنواره داستانک‌های ده کلمه‌ای این را خواندم:

«لعنت به آن پیتزایی که پیک‌اش معلم پیر دبستانم بود.». شاید دقیقا همین متن نبود، اما هرچه بود قلبم را فشرد. امیدوارم این داستان هرگز صورت واقعیت به خود نگیرد و فقط زاییده تخیل نویسنده‌اش باشد …
  • گزارش تخلف

خودخور.. صبح خیلی زود با صدای قاروقور شکمم از خواب که نه، از کابوسی طولانی پریدم

همسرم داشت با دهان باز خرخر می‌کرد. دست و صورت نشسته رفتم سراغ یخچال و یک سیب خوردم. بعد چای دم کردم و نان را در ماکروفر گذاشتم. صبحانه خوردم و از خانه بیرون زدم. آنقدر وقت داشتم که پیاده خودم را به شرکت برسانم، برای همین پول کرایه‌تاکسی را دادم یک بیسکویت کرم‌دار و یک آبمیوه خریدم و در راه خوردم. در شرکت سریع کارتم را زدم، برنامه‌ام را تحویل گرفتم و راه افتادم. باید مسیر طولانی و سختی را ویزیت می‌کردم. به هر سوپرمارکتی که می‌رفتم، ضمن معرفی محصولات و طرح‌های تشویقی جدید و ثبت سفارشات احتمالی، چیزکی هم می‌خوردم. یک‌ جا دونات، یک ‌جا رانی، در یک مغازه چیپس فلفلی و در سوپر بعدی نوشیدنی انرژی‌زا. ...
  • گزارش تخلف

تصور کنید در جوخه‌آتش خدمت می‌کنید و وظیفه‌تان تیرباران کردن مجرمین است

حالا آن مجرم خواه یک خیانت‌کار به وطن و آرمان‌ها باشد، خواه یک قاتل زنجیره‌ای، خواه جاسوس یا یک تبهکار اقتصادی و سیاسی. آیا قادر هستید ماشه را بکشید و یک انسان را بکشید؟ قدری تصورش سخت است نه؟ کشتن یک همنوع، حالا از هر نوعی که باشد، آن هم در حالتی کاملا بی‌دفاع و نابرابر، بالاخره بر فکر و وجدان انسان اثری دائمی و عمیق خواهد گذاشت. اما روانشناسی اینجا راه‌کار جالبی ارائه کرده:. قبل از آماده شدن افراد جوخه اعدام، اسلحه آن‌ها را جلوی چشم خودشان پر می‌کنند و در یکی از تفنگ‌ها که کاملا شبیه به هم هستند، فشنگ مشقی می‌گذارند. بعد جوری که معلوم نباشد کدام اسلحه با فشنگ مشقی مسلح شده، آن‌ها را قبل از تیر‌اندازی به افراد جوخه می‌دهند. حالا بعد از اجرای فرمان آتش هر فرد جوخه می‌تواند با خودش بگوید: «شاید تیر‌های مشقی را من شلیک کرده باشم. شاید او را من نکشته‌ام.». ...
  • گزارش تخلف

دوجین کار سرم ریخته …. اول باید خورشید را به آسمان سوزن کنم، و بعد منت ماه را بکشم تا به شب برگردد

سپس بادها را هل بدهم تا دوباره وزیدن بگیرند، و آنقدر با گل‌ها حرف بزنم تا به‌یاد آورند روزی زیبا بوده‌اند …. بعد از تو، این دنیا یک دنیا کار دارد تا دوباره دنیا شود … …
  • گزارش تخلف

وقتی می‌خواهیم وسیله‌ای الکترونیکی بخریم نگاه می‌کنیم گارانتی دوساله یا بیشتر داشته باشد

می‌رویم حساب پس‌انداز یک‌ساله باز می‌کنیم. بسته اینترنت شش‌ماهه می‌خریم. می‌گوییم آخرهفته بیرون‌شهر خواهیم رفت. دقت می‌کنیم تاریخ انقضاء پنیر و ماستی که از یخچال فروشگاه برمی‌داریم نزدیک نباشد. آلارم هشدار تلفن‌همراهمان را برای هفت ساعت بعد تنظیم می‌کنیم و می‌خوابیم. و تمام این‌ها و خیلی کار‌های دیگر را با علم به اینکه خیلی خیلی ساده ممکن است هرگز از خواب بیدار نشویم انجام می‌دهیم. انسان تا وقتی زنده است هرگز مرگ را باور نخواهد کرد. ما آدم‌ها عاشق جاودانگی هستیم. عاشق خودمان. ...
  • گزارش تخلف

طوفان‌ها و خنده‌ها

دیروقت شب، خسته و کوفته از سرکار برگشتم خونه که همسرم با دیدنم دوباره افتاد روی دور تند نق‌وناله که:. «آی بچه‌ات قوطی روغن رو چپه کرده روی قالیچه و شیشه مربا رو از یخچال برداشته شکسته و …». خلاصه هرچی خستگی و بی‌حوصلگی و تنهایی که در مدت نبودنم تو دلش جمع شده بود، مثل طوفان به طرفم روانه کرد. ما هم که خیرسرمون مردیم و پوست‌کلفت، خم به ابرو نیاوردیم که خب خانم جان‌ودلم مگر این‌ها تقصیر منه؟ مگر من از کله سحر تا نصف‌شب داشتم تفریح می‌کردم که حالا شد «بچه من»؟ مگه من وقتی که تو کارم کم میارم و چکم برگشت می‌خوره و طلبکار‌هام دمارم رو در میارن و هزار بدبختی و بیچارگی رو صبح تا الان تحمل می‌کنم، میام خونه و دق‌دلی‌ام رو سر تو و بچه خالی می‌کنم؟. خلاصه که گفتم: «خب بیا حالا که این نحس شده و داره بهانه‌گیری می‌کنه، بریم تا همین پارک نزدیک خونه که بازی کنه و انرژی‌اش تخلیه بشه. بلکه خسته شد و لااقل شب گذاشت چند ساعتی راحت بخوابیم. ساعت یک شب توی پارک پرنده پرنمی‌زد. ...
  • گزارش تخلف

دیدی بعضی آدم‌ها یک لحن خاصی دارند؟

لحنی که شاید خیلی هم ساده و معمولی و خودمونی باشه، ولی وقتی حرف می‌زنند دلت می‌خواد زبونت رو بدی و بجاش یک جفت گوش اضافه داشته باشی. وقتی هم که ازشون جدا شدی دوست داری مدت‌ها هیچ صدایی رو نشنوی تا فقط لحن کلام اون آدم بخصوص همه‌اش تو ذهنت هی تکرار بشه و تکرار بشه …. می‌خوام بگم یک نوشته خوب هم باید همین حس رو به آدم بده. جوری که وقتی اون نوشته رو می‌خونی اصلا نیازی نباشه به اول و آخرش نگاه کنی تا اسم نویسنده‌اش رو بفهمی. اسم و امضاء نویسنده باید تو تک‌تک واژه‌ها ثبت بشه. درست مثل تن صدای اون آدم خاص، که لحنش برای همیشه تو گوش آدم می‌مونه …. ...
  • گزارش تخلف