این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


یک جراح متخصص، خیلی عادی با زخم عمیق خون‌چکانی که استخوان شکسته‌ای از آن بیرون زده برخورد می‌کند

شاید یک آدم عادی از دیدن این صحنه غش کند یا بالا بیاورد. اما او غش نمی‌کند، چون عادت کرده، چون کارش این است. یک مددکار اجتماعی حرفه‌ای، خیلی راحت با مشکلی مثلا مانند کودک سرطانی‌ای که از ناپدری‌اش کتک خورده، برخورد می‌کند. اگر بخواهد احساسات به‌خرج بدهد، هر روز باید از «غم دیگران را خوردن» دق‌مرگ شود. اما نمی‌شود، چون عادت کرده، چون کارش این است. شاید برای همین است که من هرگز دوست نداشته‌ام و ندارم، در هیچ کاری متخصص و حرفه‌ای بشوم. بلکه دلم می‌خواهد یک آدم معمولی باقی بمانم، آدمی که از دیدن زخم کوچکی روی زانوی دختر‌بچه‌ای، دلش ضعف برود و اگر دید پیرمردی در صف یک عددی نانوایی ایستاده، تا صبح خوابش نبرد و به تنهایی او فکر کند. راستش بیشتر ترجیح می‌دهم کمی دیوانه باشم، تا خیلی عاقل …. ...
  • گزارش تخلف

سنگینی.. اصلا فکر نمی‌کردم دست بابا انقدر سنگین باشه

وقتی دستش رو گرفتم، یاد تمام روز‌هایی افتادم که بی‌خود و بی‌جهت باهاش سر نماز نخوندن و روزه نگرفتن بحث کرده بودم. سر اینکه فلان آخوند اینجوری گفته و اون‌یکی مسئول مملکت اونجوری کرده. سر اینکه چرا به زنم نمی‌گم حجابش رو بهتر رعایت کنه. سر اینکه مسجد و نمازجمعه رو حتما باید برم. سر اینکه موسیقی دامبال‌ودیمبول نباید گوش‌کنم. سر اینکه چرا واسه خونه‌ام ماهواره خریدم. سر اینکه ریشم رو چرا چپه‌تراش می‌کنم. و سر خیلی چیز‌های دیگه که هنوز ‌هم فکر می‌کنم حق با من بوده. اما وقتی داشتم بند‌های تازه تعمیر شده رو روی بازوی بابا محکم می‌کردم، بی‌اختیار چشم‌هام بارونی شدن و دستش رو بوسیدم. ...
  • گزارش تخلف

داشتن یک همدم و همراه همیشگی، خیلی حس محشریه

اما باید قبول کرد که هیچ همراهی‌ای تو زندگی همیشگی نیست. باید باور کرد که بودن و نبودن آدم‌ها، بستگی به خیلی مسائل داره که بیشتر اوقات حتی از کنترل خودشون هم خارجه. پس باید چیکار کرد؟ باید همیشه تنها موند؟ باید هی دل بست و هی از دست داد و دوباره به یک همراه دیگه فکر کرد؟. من گمون می‌کنم بهترین راه این باشه که روی خودمون انقدر کار کنیم، تا به درجه‌ای از قدرت و فهم برسیم که باورمون بشه خود خود خود ما، برای خوشبخت بودن کاملا کفایت می‌کنیم. باید «با خودمون حرف‌زدن» رو یاد بگیریم. باید بلد بشیم بدون غم و حسرت، بدون خاطره اون که رفت و اون که نیومد، دست دل خودمون رو بگیریم و بریم خیابون‌گردی و کافه‌نشینی. از کنار خیابون بستنی قیفی بخریم و با لذت لیس بزنیم. ...
  • گزارش تخلف

باسواد …کار خیلی سختی بود، چون قدم نمی‌رسید

مجبور بودم چند تا آجر زیر پایم بگذارم که شاید با قدبلندی‌کردن، بتوانم زنگ را بزنم. سر‌ظهر بود و هیچ‌کس در خیابان یا پیاده‌رو نبود که ازش کمک بخواهم. از طرفی، پیام خیلی به‌نظرم مهم می‌آمد و نمی‌توانستم آن را نادیده بگیرم. بالاخره از داخل جوی آب و کنار باغچه‌ها، چهار عدد آجر پیدا کردم. چند مرتبه از زیر پایم در رفت و نقش زمین شدم، ولی عاقبت موفق شدم و با احساس یک قهرمان واقعی، دگمه زنگ را فشار دادم. صدای ممتد و گوش‌خراشی بلند شد. بار اول کسی جواب نداد، بار دوم هم. بعد از پنجمین مرتبه دیگر داشتم ناامید می‌شدم، که در آهنی خانه غژغژی کرد و باز شد. پیرمرد چاق ژولیده‌ای، در حالی که چشم‌های سرخش را می‌مالید و دهان‌دره می‌کرد، بیرون آمد. ...
  • گزارش تخلف

عزیزان همراه درود و وقت‌به‌خیر …اگر اطلاعاتی درباره داستان بالا دارید، (داستانی که برایم حکم خاطره گم‌شده‌ای را دارد) لطفا برایم ب

🙏🌺. و اگر دوست داشتید، نوشته‌های خودتان را در رابطه با «پدر»، ارسال کنید تا درصورت امکان با همدیگر به اشتراک بگذاریم … بی‌کران بابت مهربانی و همراهی شما. 🙏🌾
  • گزارش تخلف

این یک داستان نیست …

شاید یک قصه‌ قدیمی بود، چیزی شبیه به یک خاطره خیلی دور و فراموش شده که در ذهنم پنهان بود و یکدفعه و ظاهرا بی‌علت، خودش را انداخت وسط خودآگاه‌ام. حتما تا حالا برایتان پیش‌آمده که یک تصویر، یک مکان، یک عطر، یک لحن و تن صدا، یا یک چهره، انقدر به نظرتان آشنا و نزدیک باشد که انگار عمری با آن زندگی کرده‌اید. ولی وقتی به واقعیت نگاه می‌کنید متوجه بشوید آن را یا اصلا تجربه نکرده‌اید، و یا فقط ممکن است مدت خیلی کوتاهی، سال‌ها پیش در کودکی تجربه کرده باشید؟ این داستان هم از همان دست تجربه‌های عمیق و عجیب بود. فریم به فریم تصاویرش را می‌دیدم. حتی موسیقی متن هم داشت. داستان تقریبا این‌شکلی بود:. یک روز و روزگاری، پسربچه‌ای تو خونه‌ای با حیاط بزرگ زندگی می‌کرد. وسط حیاط یک درخت سرسبز و زیبا و عجیب قرار داشت. ...
  • گزارش تخلف

در کوچه‌باغ‌ نوجوانی. زیر چتر سبز اقاقی و لکه‌های روشن آفتاب تابستان، افتاده بر سنگفرش پیاده‌رو،

در نسیمی که برگ چنار‌ها را می‌جنباند. و می‌افتد در خرمن پرچین گیسویت. و می‌نوازد گونه‌هایت را. همان گونه‌ها که از داغ بوسه‌ی گرفته نشده‌ای گل انداخته است،. مرد سپیدموی و عصا در دست. بازی آفتاب و سایه را نگاه می‌کند. ریه‌های خسته از دود سیگار را می‌سپارد به عطر نسیم. و به دل می‌گوید:. کاش همان‌روز. ...
  • گزارش تخلف

پس این صاحب‌خانه کجاست؟ چرا نمی‌آید؟ بچه‌ها دارند خفه می‌شوند

ماهی‌ها دارند خفه می‌شوند. من دارم خفه می‌شوم. دارم خفه می‌شوم. خفه می‌شوم. خفه …بمباران شیمیایی ادلب سوریه.
  • گزارش تخلف

احمق‌ها و ماهی‌ها.. دیدم که همه از خانه بیرون رفتند

با خودم گفتم حالا وقتش است بروم سراغ ماهی قرمز توی تنگ. خیلی کوچک و قشنگ است. باله‌هایش بلند و برگشته، و چشمانش درشت و معصوم است. با اینکه از آب اصلا خوشم نمی‌آید، ولی دوست دارم دستم را بکنم توی تنگ و باهاش بازی کنم. نمی‌فهمم چرا هروقت من از راه درخت کنار دیوار خانه می‌روم و از روی دیوار حیاط پایین می‌پرم، تا نزدیک پنجره و تنگ می‌شوم هرکس آن دور و بر باشد داد و بیداد راه می‌اندازد و می‌گوید:. «پیشته. برو بی‌حیای بی‌چشم و رو. بدو. برو بی‌صفت نامرد.». ...
  • گزارش تخلف

دیشب برای بخشی از مردمان کشور، شب ترس و وحشت بود

عده‌ای در روستا‌های دور و کم برخوردار، خانه و زندگی‌هایشان ویران شده بود و عده‌ای دیگر هم از خوف تکرار و تشدید مصیبت، تا صبح از نگرانی لرزیدند و چشم بر هم نگذاشتند. عده‌ای هم با پراکندن شایعات بی‌اساس و حتی تا حدودی احمقانه و غیر علمی، بر روی آتش ترس دیگران بنزین ریختند. من هم طبق معمول، فقط نشسته بودم و مثل عدسی دوربین فیلم‌برداری اوضاع را نگاه می‌کردم تا چیز تازه‌ای از مفهوم «انسان» بیاموزم. شما اما مرا چنان شرمسار و غافلگیر کردید با احوال‌پرسی‌ها و دل‌نگرانی‌های قشنگتان، با پیام‌های بسیار پر مهرتان، با توصیه‌های دوستانه‌تان، با جوش‌زدن‌ها و استرس‌تان از راه دور، که وقتی داشتم به خواب می‌رفتم احساس زیبای تنها نبودن داشتم و فهمیدم با وجود زشتی‌های زیاد دنیا باز هم اصل انسان چه زیبا مانده است …تا همیشه مهرتان را قدردانم. 🙏❤️ ...
  • گزارش تخلف

…امروز صبح در محل کارم بودم که دیدم در و دیوار و شیشه‌ها و وسایل، با ریتم عجیبی شروع کردند به انجام حرکات لرزشی

از همه بدتر صدای شیشه‌ها بود که هم لق بودند و هم خیلی بزرگ، و من هم درست کنارشان نشسته بودم. می‌فهمیدم که زلزله شده است، اما باز سر جایم نشسته بودم و به رفتار اطرافیانم نگاه می‌کردم. در آن محل حدود بیست نفر از شهر‌های مختلف ایران، و چند تا هم از گردشگران لبنانی حضور داشتند که به چشم بر هم زدنی ناپدید شدند. راستش تا من جرعه چایم را سر کشیدم و لیوان را گذاشتم سر جایش روی میز (آخر تازه قند را در دهانم گذاشته بودم و از مزه قند خالی اصلا خوشم نمی‌آید) و خواستم کفش‌هایم را که زیر میز بود پا کنم و بلند شوم، حرکات مسخره زمین تمام شده بود. بعد دیدم مردم دارند با هیجان و تعجب خیلی زیادی درباره این پیش‌آمد حرف می‌زنند و تقریبا همه با تلفن همراهشان صحبت می‌کنند. اولش این عکس‌العمل‌ها کمی برایم عجیب بود، ولی وقتی فهمیدم در همین مدتی که من جرعه چای را می‌نوشیدم، چند صد خانه در روستاهای اطراف شهرستان‌ها ویران شده است و چه زندگی‌هایی به باد رفته، خیلی متاسف شدم و کاملا حق را به آن‌ها دادم. اما نمی‌دانم چرا حتی یک نفر از آشنایانم هم به من حق نداد که اول چایم را بنوشم، کفشم را بپوشم، و بعد از ساختمان خا ...
  • گزارش تخلف