این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


#فرهنگاز نشانه‌های بلوغ در یک جامعه دموکرات این ‌است‌ که ملّت به منظور " انتخاب‌شدنِ نامزد محب

از نشانه‌های بلوغ در یک جامعه دموکرات این ‌است‌ که ملت به منظور «انتخاب‌شدن نامزد محبوب‌شان» در انتخابات شرکت کنند، نه با هدف «انتخاب‌نشدن نامزد منفور‌شان» ….
  • گزارش تخلف

…برجک شماره هشت …نفس عمیقی کشیدم، کمی بر اعصابم مسلط شدم و جواب دادم:. (نه مهران جان طوری نیست

فقط یک سیگار بهم بده.). ایستاده بود و با چشم‌های گرد و دهان باز نگاهم می‌کرد. _بدن‌تان دره ملرزه! مثل ای‌که حواس‌تایم نیست‌ها! مویم!!! بری چی ترکی حرف م‌زنن؟. لحن بی‌تکلف مهران آرامم کرد. وقتی به پاسگاه برگشتیم زود به اتاقم رفتم و خوابیدم. آن واقعه‌ی به‌ظاهر ساده اثر عمیقی بر ذهن و قلب من گذاشت که فکر نمی‌کنم هرگز قادر به فراموش کردنش باشم. ...
  • گزارش تخلف

…برجک شماره هشت …فردا صبح به قولم عمل‌کردم و رفتم سروقت منشی لوحه‌نویس گروهان که اتفاقا از هم‌شهری‌ها بود و همیشه هوایم را داشت

سفارش ابراهیم را که کردم گفت:. _این پسره خل‌وچلی چیزیه انگار. فارسی که حالیش نی، از وقتی اومده هم به هر دری زده تا سند برجک هشت رو بزنن به نامش. گفتم:. _حالا تو بزنش پاسگاه پنج، من با رئیس‌پاسدارهای اونجا هماهنگم، برجک رو ردیف می‌کنم. داشتم از اتاق بیرون می‌آمدم که گفت:. _راستی مژده‌گونی بایس بدی‌ها!. _چطور؟! خبری شده؟! ...
  • گزارش تخلف

…برجک شماره هشت …وقتی معارفه و توجیه تمام شد و فرمان «در اختیار خود، آزاد» را صادر کردم، سرباز‌ها پراکنده شدند و شروع‌کردند به گشت

در دلم داشتم به شوخی‌ها و متلک‌های سربازان قدیمی می‌خندیدم، که دیدم ابراهیم گوشه‌ای تنها نشسته و همچنان به من زل‌زده است. وقتی فهمید متوجه نگاهش شده‌ام، لبخند دل‌نشینی زد و از جایش بلند شد. نمی‌دانم، شاید می‌خواست به طرفم بیاید و سر صحبت را باز کند. اما طبق اصل از پیش تجربه‌ شده‌ای که به آن معتقد بودم: «نباید به سرباز صفر روداد، خصوصا اگر جدید باشد»، رویم را برگرداندم و رفتم طرف دفتر فرماندهی تا از منشی گروهان سراغ امضاء شدن دفترچه مرخصی‌ام را بگیرم. دلم داشت برای دیدن ساناز پر‌پر می‌زد، تا آن روز هرگز انقدر بی‌قرارش نبودم. وقتی دفترچه اعزام به خدمت را با اصرار ساناز می‌گرفتم همه گفتند قانون این است که چون متأهل هستی حتما در شهر خودت خدمت خواهی کرد. در دفترچه هم همین را نوشته بود، ولی اگر در قانونی قرار باشد حتی یک مورد اشتباه پیش بیاید آن مورد از قبل برای من رزرو است. البته کار‌های اداری را انجام داده‌ام و مدارک لازم را هم ارائه کردم، و امیدوارم قبل‌از سه‌چهار ماه دیگر که قرار است فرزندمان متولد بشود، کار‌های انتقالی‌ام روبه‌راه شود. خوشبختانه با مرخصی ده‌روزه‌ام موافقت شده بود و فردا ...
  • گزارش تخلف

…برجک شماره هشت …بالا رفتن از آن پله‌های باریک یخ‌بسته، آن‌هم با ژ۳ روی دوش و یک پتو زیر بغل، موقتا خوابم را پراند

نیم‌ساعت اول را فقط زل‌زده بودم به چراغ‌های روشن روستا که در سینه‌کش کوه‌ دیده می‌شد. یک‌آن چیزی دیدم که نزدیک بود قالب‌تهی‌کنم; نقطه‌ای نورانی‌ از روستا بیرون زد و به سمت پادگان حرکت کرد. گاهی پشت تپه‌ها پنهان می‌شد و گاهی یکدفعه پیداش می‌شد. اما وقتی به جاده اصلی رسید راهش را گرفت و رفت. با خودم گفتم:. _دیوونه تو این سوز و سرما با موتور داره کدوم قبرستونی می‌ره؟. و کلی بابت ساده‌لوحی به خودم خندیدم. باوجود لباس پشمی که زیر فرنچ و اورکت پوشیده بودم، و پتویی که سفت دور خودم پیچیده بودم، باز داشت استخوان‌هایم می‌ترکید و نمی‌توانستم جلوی برخورد دندان‌هایم به هم را بگیرم. کمی در آن فضای کوچک به خودم تحرک دادم و بالا و پایین پریدم. ...
  • گزارش تخلف

قبلا آدم‌های تنها در پیاده‌رو‌های شلوغ قدم می‌زدند و وقتی تنهایی‌شان خیلی بزرگ می‌شد، به تاریکی کوچه‌های خلوت پناه می‌بردند

گاهی هم اشکی می‌ریختند. حالا آدم‌های تنها در گپ‌های شلوغ پست‌های غمگین را لایک می‌کنند و وقتی تنهایی امان‌شان را برید، به خلوت چت پناه می‌برند. گاهی هم متنی می‌نویسند مثل همین که الان خواندید ….
  • گزارش تخلف

…برجک شماره هشت.. برجک شماره هشت پاسگاه پنج جن دارد! این را سرباز‌های قدیمی پادگان می‌گفتند

شاید برای اذیت‌کردن و ترساندن سرباز‌های جدید این دروغ‌ها را سرهم کرده بودند، اما داستان‌هایی که تعریف می‌کردند و سال‌ها از یک عده به عده دیگری از سربازان منتقل می‌شد شنیدنی بود. می‌گفتند فقط زمستان‌ها پیداش می‌شود و همیشه به یک شکل است. اول شبیه نقطه‌ای نورانی و کوچک از سمت روستای نزدیک پادگان، از مسیر پرپیچ‌وخم کوهستانی، می‌آید و پس‌از عبور از بین فنس‌ها و سیم‌های‌خاردار، از زیر برجک هشت رد می‌شود و به‌سمت زاغه‌مهمات می‌رود. سرباز‌هایی که ادعا می‌کردند او را دیده‌اند تعریف می‌کردند وقتی نزدیک می‌شود، بوی گوشت سوخته را می‌شود به‌وضوح استشمام کرد و اگر جرأت تماشا کردن داشته باشی در میان شعله‌ها می‌توانی مردی را ببینی که لباس‌ها و پوست تن‌اش درحال سوختن است. هرچه نزدیک‌تر می‌آید قسمت‌های بیشتری از بدن‌اش می‌سوزد و تکه‌تکه آویزان می‌شود. گوشت بدن از روی استخوان‌ها ورمی‌آید و می‌ریزد. حتی افسران کادر که سال‌ها سابقه حضور در پادگان را داشتند می‌گفتند بار‌ها پیش آمده سربازی که حالت تشنج به او دست داده را با بدنی لرزان و دهانی کف‌کرده و قفل‌شده، از برجک شماره هشت پایین آورده‌اند. یک‌ مرتبه هم ...
  • گزارش تخلف

من دوست‌دارم مردم چرت‌وپرت بگویند. تنها امتیاز انسان بر سایر موجودات همین است

با همین چرت‌وپرت گفتن است که آدم به حقیقت می‌رسد. من انسانم چون چرند می‌گویم. تا امروز حتی یک حقیقت هم کشف نشده که قبلش صدها یا شاید هزاران بار چرت‌وپرت محض نگفته باشند، و اتفاقا این خیلی هم قابل‌تحسین است. منتها، ببینید، مشکل ما روس‌ها این است که حتی چرت‌وپرت را هم نمی‌توانیم به شیوه خودمان بگوییم. هر چرندوپرندی که دلت می‌خواهد بگو، اما به راه‌ورسم خودت. آن‌وقت من حاضرم پایت را هم ببوسم. چون "مزخرف گفتن به شیوه خود، هزاربار بهتر از منطقی حر‌ف‌زدن به شیوه دیگران است …. از رمان جنایت و مکافات. ...
  • گزارش تخلف

… … به اسلحه‌ام که به دیواره برجک تکیه داده بودم نگاه کردم و فکرکردم تاحالا چندتا تیر با آن شلیک شده؟

یعنی تاحالا کسی را با این ژ۳ کشته‌اند؟ اگر کف قنداق تفنگ را بگذاری روی زمین و سر لوله را در دهانت قرار بدهی و شلیک کنی، آیا اصلا خواهی فهمید چه اتفاقی می‌افتد؟ اصلا درد یا چیز دیگری را حس‌ خواهی ‌کرد؟. افکار پریشانم که به اینجا رسید زود خشاب اسلحه را در آوردم و بیرون برجک کنار در گذاشتم …. از داستان کوتاه برجک شماره هشت. ...
  • گزارش تخلف

- حق با تو بود

ولی بیا و ازش معذرت‌خواهی کن تا قضیه ختم‌به‌خیر بشه …+ تاحالا هزاربار بابت هیچی ازش عذرخواهی کردم …- می‌دونم، تو همیشه گذشت داشتی. خب اینم بار هزارویکم …+ ترجیح می‌دم این‌دفعه بابت اون هزاربار قبلی که ازش معذرت‌خواهی کردم، از خودم عذرخواهی کنم. هرچند این یک‌بار بیشتر از اون هزاربار قبلی برام تلخ و دردناکه …. ...
  • گزارش تخلف

دوستان و همراهان خوب و دوست‌داشتنی سلام

چند‌روزی است ذهنم درگیر نوشتن داستانی شده که نسبت به داستانک‌هایی که قبلا می‌نوشتم بلندتر است و کار و تمرکز بیشتری طلب می‌کند. از صبوری شما که حتی با کم‌کاری کانال، باز‌هم هستید و تنهایم نمی‌گذارید سپاس‌گزارم. سعی می‌کنم تا قبل از اتمام داستان، قسمت‌هایی از آن را با در کانال قرار بدهم …قدردان نگاه پرمهر شما م. سرخوش ...
  • گزارش تخلف

….. و احساس کردم حالا در نقطه‌ای قرار دارم که به آن عاشقی می‌گویند

پیش خودم اعتراف کردم تا این لحظه که نبض گردنش را روی شانه‌ام، و بوی خوش موهایش را در مشامم، و ضربان آن موجود هنوز متولد نشده‌ی درون شکمش را در کف دستم، تجربه نکرده بودم، هیچ‌چیز از عاشقی نمی‌دانستم …. از داستان کوتاه «برجک شماره هشت». ...
  • گزارش تخلف

خرمگس.. سه ساعت در جاده اصلی و یک ساعت هم در راه خاکی روستایی با لندرور لق‌لقو راندیم و خندیدیم

شهر و تمام گرفتاری‌ها و فکروخیال‌هایش دیگر پشت سرمان بود. وقتی رسیدیم پای سد هنوز آفتاب نزده بود. دیدن طلوع خورشید از بالای تاج سد یکی از بهترین قسمت‌های برنامه‌مان است. موبایل‌ها را برداشتیم و در زمینه‌ای بی‌نظیر از کوه و آب، از خورشید درحال طلوع عکس گرفتیم. باید یک ساعت و نیم دیگر هم پیاده برویم تا به جای همیشگی برسیم. سخت است ولی واقعا ارزش دارد. محلی‌ست پرت و آرام که از هجوم باد در امان است و ظهر هم آفتاب تندوتیزی ندارد. نفس‌زنان رسیدیم و زیلو پهن کردیم. تا امید و فرهاد خار و چوب خشک جمع کرده و بساط اجاق و چای آتشی را روبه‌راه کنند، لنسر‌ها را باز و مرتب می‌کنم و طعمه می‌زنم. ...
  • گزارش تخلف

…حضور …کاغذ خط‌خطی را مچاله کرد و انداخت کنار بقیه. روی یک برگه سفید نوشت:. حالم خیلی بهتر است

تلاش می‌کنم واقعیت را قبول‌کنم. مثلا دیشب که می‌خواستیم بخوابیم و او هی کنارم توی تخت وول می‌خورد، بجای اینکه بغلش کنم رویم را به دیوار کردم و پلک‌هایم را به هم فشردم. الان هم که دارم می‌نویسم می‌خواهد حواسم را پرت کند و دستم را خط بزند، ولی انقدر بهش بی‌محلی می‌کنم تا برود …. کاغذ خط‌خطی را مچاله کرد و انداخت کنار بقیه. گفت:. - د نکن دیگه. بار بیستم‌ دارم این چند خط رو واسه جلسه فردا پاک‌نویس می‌کنم. فقط یک کم صبرکن تا باورشون بشه، بعدش از دست همه‌شون راحت می‌شیم …. ...
  • گزارش تخلف

جاودانگی بدون مرز.. دوست صمیمی و خیلی قدیمی‌ای دارم که در خانواده بسیار مذهبی‌ای بزرگ شده است

هرچند خودش آن عقاید و گرایشات سختگیرانه را ندارد، اما پدرش در شمار آدم‌هایی است که اگر جوانی را با ساز در خیابان ببیند چراغ هشدار امر‌به‌معروف و نهی‌از‌منکرش روشن می‌شود و سریعا در جهت نجات دین اقدام کرده و ماجرایی درست می‌کند. یک روز به شکل کاملا تصادفی این دوستم را همراه با پدرش در خیابان منتظر تاکسی دیدم و سوارشان کردم. اتفاقا پدرش مرد بسیار مهربان و دوست‌داشتنی‌ای است. گرم احوال‌پرسی و بعد هم گپ‌و‌گفت شدیم، و کاملا یادم رفت که قبل از سوار شدن آن‌ها داشتم موسیقی گوش می‌دادم. آن هم از آن موسیقی‌های «لعنت‌ا …‌علیه» که «حرام‌اندر‌حرام» است. هایده داشت با آن صدای نازنین‌اش می‌خواند:. می‌دونم که یه روز تو میای سراغ قلبم …. تو یه روز مثل گل وا می‌شی تو باغ قلبم …. در آینه دیدم حاج‌آقا دارند سرشان را تکان می‌دهند. ...
  • گزارش تخلف