این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


اگر روزی بمیرم، تمام کتاب‌هایی را که دوست دارم با خودم خواهم برد

قبرم را از عکس کسانی که دوستشان دارم پر خواهم کرد و خوشحال از اینکه اتاق کوچکی دارم، بی آنکه از آینده وحشتی داشته باشم دراز می‌کشم، سیگاری روشن می‌کنم و برای همه‌ی دخترانی که دوست داشتم در آغوششان بکشم گریه می‌کنم …اما درون هر لذت، ترسی بزرگ پنهان شده است ; ترس از اینکه. صبح زود کسی شانه‌ات را تکان بدهد و بگوید:. _بلند شو سابیر، باید برویم سر کار …. می‌ترسم بعداز مرگ هم کارگر باشم. ...
  • گزارش تخلف

در مقطع فوق‌لیسانس استادی داشتیم که بسیار باسواد و البته بداخلاق بود، یکی از دانشجویان که بسیار دیرفهم و در عین‌حال جوانی جاه‌طلب

من علیرغم میل باطنی به سراغ استاد رفتم و گفتم ایشان پسر خوبیست و فقیر است، پرداختن اجارۀ منزل در اینجا برایش دشوار است. اگر می‌شود برای قبول شدن کمکش کنید. آن‌روز استاد حرفی زد که بعدها عمقش را فهمیدم. ایشان فرمود: ترکیب بی‌سوادی و جاه‌طلبی و فقر، می‌تواند فاجعه به‌پا کند …. منسوب به. ...
  • گزارش تخلف

نارسیده.. وقتی کارگر‌ها دیوار را خراب کردند، یاس بالاروی چسبیده به آن غرق در عطر بود

و لودرها که باغچه را تا ده‌متر کندند، کودکی‌هایم داشت آنجا را با بیلچه‌اش شخم می‌زد. هنوز درخت زردآلو پر از میوه‌های سبز و ترش و نارس بود، و پدربزرگ بر سر ما داد می‌زد:. _باز من یک دقیقه چشم رو هم گذاشتم‌ها! صبر کنید برسه بعد بکنید بخورید …تکیه داده بر در بزرگ آهنی، که کمی دیگر از جا در خواهد آمد، زیر لب می‌گویم:. _ببین بابابزرگ، چشم که رو هم گذاشتی هیچ‌کس صبر نکرد حتی به سال برسه، کندن و خوردن …. ...
  • گزارش تخلف

به گوشی موبایلی که دستتون گرفتید خوب نگاه کنید. قشنگ بالا و پائینش رو ببینید

یادتونه قبلا همه‌ی گوشی‌ها یک جایی (حالا یا بالا یا پائین، یا وسط، یا بغل) داشتن که بهش بند گردنی یا مچی یا انگشتی وصل می‌شد؟. خب حالا گوشی‌تون از اون جاها داره؟! مال من که نداره. مال خیلی‌های دیگه از اطرافیانم رو نگاه کردم; اونها هم نداشتن. یعنی چون گوشی‌ها دیگه جا برای بند نداره، مردم دیگه از بند استفاده نمی‌کنن؟. یا چون مردم دیگه از بند استفاده نمی‌کردن، تولید کننده‌های گوشی اون قسمت رو حذف کردن؟. من که با مورد دوم بیشتر موافقم. چون اگه دوباره روی گوشی‌ها از اون قسمت‌ها باشه، بعید می‌دونم کسی باز موبایل رو مثل قبل به گردنش آویزون کنه. به همین راحتی خواسته‌ی اکثریت مردم، تبدیل به خط‌مشی کلی برای یک نظام اجرایی می‌شه …. ...
  • گزارش تخلف

#پاراگرافغالباً فکر می‌کردم که اگر مجبورم می‌کردند در تنه درخت خشکی زندگی کنم و در آنجا هیچ مشغولیت

غالبا فکر می‌کردم که اگر مجبورم می‌کردند در تنه درخت خشکی زندگی کنم و در آنجا هیچ مشغولیتی جز نگاه کردن به آسمان بالای سرم نداشته باشم، آنوقت هم کم‌کم عادت می‌کردم. آنجا هم به انتظار گذشتن پرندگان و یا به انتظار ملاقات ابر‌ها، وقت خود را می‌گذراندم، مثل اینجا در زندان که منتظر دیدن کراوت‌های عجیب وکیلم هستم و همانطور که در دنیای آزاد، روز شماری می‌کردم که شنبه فرا برسد و اندام ماری را در آغوش بکشم …. درست که فکر کردم، من در تنه یک درخت خشک نبودم و بدبخت‌تر از من هم پیدا می‌شد، وانگهی، این یکی از عقاید مادرم بود و آن را غالبا تکرار می‌کرد که «انسان، بالاخره به همه چیز عادت می‌کند» …بیگانه. ...
  • گزارش تخلف

پسر.. قرعهٔ این هفته به من افتاد که برم دنبالش

فوتبالش عالی بود و این بهش حق‌ می‌داد برای هم‌بازی شدن با ما ناز کنه. این هم یکی از اخلاق‌ گندش بود. یک اخلاق خاص دیگه هم داشت؛ همیشهٔ خدا تو دبیرستان روی بچه‌ها اسم می‌گذاشت. به یکی می‌گفت «مجید باقالو» یکی «میگ‌میگ» یکی «صفدر چمباتمه» اون یکی «پاندای کنگ‌فو‌کار» و … من هم که «احسان دول‌آبادی» بودم _تف به این پسوند مسخرهٔ فامیلم. خلاصه کافی بود چیزی برای سوژه‌کردن کسی پیدا کنه؛ اون رو مدام مثل پتک می‌کوبید تو سر طرف و بقیه هم کرکر به خوشمزه‌بازی‌هاش می‌خندیدن. خونه‌شون توی یک مجتمع آپارتمانی شلوغ، طبقه اول بود. پشت در بلوک ایستادم و می‌خواستم زنگ واحدشون رو بزنم، که از لای پنجرهٔ نیمه‌باز صداش رو‌ شنیدم:. «بابا توروخدا. آخه امروز جمعه است. ...
  • گزارش تخلف

‌های_روزمره …جمعه بود. تنها بودم و تنگ‌حوصله

بی‌دلیل هوس کردم برم تو بازار پرسه بزنم و کمی پاساژگردی کنم. آدم‌ها دسته‌دسته در رفت‌وآمد بودند. رنگ‌ووارنگ، جوروواجور، پیر و جوون، زن و مرد …. داشتم برای خودم ول‌می‌گشتم و تماشا می‌کردم، که خانم جوونی توجهم رو جلب کرد. نه‌اینکه ظاهر خاصی داشته باشه، یا کار عجیبی بکنه. فقط توجهم به دستش جلب شد. اون هم نه دقیقا به دستش; به چیزی که به مچ دستش بسته بود. یک دست‌بند قرمز جیغ، که روش پلاکی طلایی‌رنگ داشت. این‌ها هم خیلی معمولی بودن، اما روی این پلاک با خط درشت و خوانا حک شده بود «یعقوب»!. ...
  • گزارش تخلف

اشتباه.. خسته از بازی و خیس از عرق به خانه رسید

دهانش مثل چوب کبریت خشک بود. مستقیم رفت سمت یخچال. دیدن قطرات نشسته بر روی بطری‌ها، و تماس پوست دستش با خنکی شیشه، عطش پسرک را بیشتر کرد. آنقدر شتاب داشت که قبل از نوشیدن یک قلپ بزرگ چیزی نفهمید. ناگهان از نوک زبان تا گودی ناف آتش گرفت. دست‌ها بطری را رها کردند و دهان را چسبیدند. اشک از چشم‌هایش بیرون زد. بطری شکست و بوی تندی، همه‌جا را پر کرد. صدای داد و بیداد و فحش بلند شد. ...
  • گزارش تخلف

دفترچه‌ی جادوئی.. زودتر از همیشه بیدار شد

دست و صورتش را شست و لباس آبی رنگش را پوشید. لباس را تازه از خشک‌شویی آورده بودند و او وقتی جلو آینه‌ی قدی ایستاد، با خوشحالی خودش را برانداز کرد. لبخند رضایت که بر لبش نشست، چشمکی زد. هنوز هوا کاملا روشن نشده بود و همه در خواب به ‌سر‌ می‌بردند. قدری در خیابان قدم زد و اول به بنگاه معاملات مسکنی در یکی از بهترین محله‌‌های شهر رفت. خانه‌ای ویلایی و نوساز با تمام امکانات خرید. دست در جیب لباس آبی اتوکشیده‌اش کرد و دفترچه را بیرون کشید. برگه‌ای امضاء کرد، آن را کند و به بنگاه‌دار داد. از آنجا به نمایشگاه اتومبیل رفت و یک خودروی گران‌قیمت خرید. ...
  • گزارش تخلف

تمام‌رخ.. نرم‌باران پاییزی از صبح داشت می‌بارید

نیم‌ساعتی می‌شد که طول کوچه را بالا و پایین می‌رفتم. با اینکه زیر چتر درختان بودم، اما کم‌وبیش لباس‌هایم خیس شده بودند. می‌دانستم رأس پنج ‌و چهل‌ دقیقه، از سر کوچه پیدایش می‌شود. اما حدود پنج بود که دلم دیگر تاب نیاورد و بیرون زدم. چه روز‌ها که کنار پنجره آمده و از درون دنیای کوچکم، عبور کردنش از کوچه‌ی خلوت‌مان را نگاه کرده بودم. سربه‌زیر و آرام رد می‌شد. حرکاتش نرم و بی‌شتاب، همچون نسیم بود. و مانند نسیمی که برگی زرد را با خودش ببرد، دل و نگاه مرا همراه خود می‌برد. نیم‌رخ افسونگرش، با آن پوست مهتابی و دسته‌ای موی خرمایی رنگ که کج از روی پیشانی‌اش کنار زده بود، تصویری بود که یک لحظه از برابرم دور نمی‌شد. ...
  • گزارش تخلف

به دخترم چی بگم وقتی بزرگ شد؟. بعد ما تیکه‌تیکه‌های بدنش رو که چپونده بودن تو پیت‌حلبی پیدا کردیم؟

یا بگم بنیتای هشت‌ماهه رو با ماشین باباش دزدیدن و بعد تو ذل گرما، تو ماشین دربسته، ولش کردن تا از بی‌هوایی و بی‌غذایی له‌له بزنه و جون بده؟ بعد ما بدن گندیده‌اش رو پیدا کردیم؟. نه! نه! نه!. بهتره فقط یک جمله بهش بگم:. "بابایی ببخشید … بابایی غلط‌کردم باعث شدم پا به این کثافت‌خونه، پا به این آشغال‌دونی بزرگ بذاری …. ...
  • گزارش تخلف

گندم و جو.. دل تو دل‌مون نبود

تا نوبت به ما برسه و بریم توی اون اتاق کم‌نور و همسرم دراز بکشه رو تخت، دست همدیگه رو سفت گرفته بودیم و همه‌اش خداخدا می‌کردیم بچه سالم باشه. دکتر دستهٔ دستگاه رو به اطراف شکم همسرم حرکت می‌داد و روی دستگاه چیز‌هایی رو علامت‌گذاری می‌کرد. من سعی می‌کردم خونسرد باشم و توی اون تصویر کوچیک و سیاه-سفید برفکی نشونه‌ای از آشنایی پیدا کنم. سرش قشنگ معلوم بود، پاها هم دیده می‌شدن. کمی که دقت کردم دست‌هاش رو هم واضح دیدم. دکتر دکمه‌ای رو روی دستگاه فشار داد و ما صدای گارامپ و گورومپ منظم و تندی رو شنیدیم. دکتر که هیجان و شادی ما رو دید، خندید و گفت:. _ صحیح و سالم. کاملا نرمال و عالی. ...
  • گزارش تخلف

صبح جمعه‌.. پنج پله را بالا می‌روم و در بزرگ را باز می‌کنم

عرض سالن را طی می‌کنم و از دوازده پله می‌روم بالا، دوقدم در پاگرد به چپ، بعد نه پله‌ی دیگر. سالنی دیگر و در انتهای آن، اتاق ۴۲. درون اتاق، گوشه‌ی سمت راست، رو به دیوار، یک میز و پشت آن صندلی. روی میز پایه‌ی پرچم، استامپ، جاچسبی و جاخودکاری، منگنه و منگنه‌کش، پانچ، یک‌دسته پوشه‌ی زرد و آبی و سفید، چند زومکن و …. تقویم دیجیتال روی دیوار، سه‌شنبه را نشان می‌دهد …پنج پله‌ی سنگی را بالا می‌روم و در بزرگ شیشه‌ای را باز می‌کنم. عرض سالن طویل را طی می‌کنم و از دوازده پله‌ی مرمر می‌روم بالا، دوقدم در پاگرد به چپ، بعد نه پله‌ی دیگر. سالن کم‌نور دیگری و در انتهای آن، اتاق ۴۲. درون اتاق، گوشه‌ی سمت راست، رو به دیوار بدون پنجره، یک میز آهنی و پشت آن صندلی گردان. روی میز پایه‌ی پرچم، استامپ، جاچسبی و جاخودکاری، منگنه و منگنه‌کش، پانچ، یک‌دسته پوشه‌ی زرد و آبی و سفید، چند زومکن و …. ...
  • گزارش تخلف

راستش را می‌دانم.. مادرم دروغ می‌گوید

می‌گوید: «خیلی بهت میاد.» و ناهارش می‌سوزد. تنها یک‌بار یادم هست ناهارش ته‌گرفته باشد; وقتی که تازه مادربزرگ را به‌خاک سپرده بودیم. همسرم دروغ می‌گوید. می‌گوید: «زودی دوباره بلند میشه.» می‌گوید: «هیچی عوض نشده.» عادت داشت شب‌ها آنقدر با موهایم بازی کند تا خوابش ببرد. حالا خودم از برخورد پوست سرم با بالش چندشم می‌شود، و او در تخت‌خواب، پشت به من، ادای خوابیدن را در می‌آورد و تخت، زیر بدنم از لرزش شانه‌هایش می‌لرزد. فقط چندماه دیگر، باید برای همیشه از تمام این دروغگو‌های دوست‌داشتنی دور شوم …. ...
  • گزارش تخلف