این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


تنهایی پروانه …مادر و پدر هرچه می‌خواهند بگویند

اصلا بگذار تمام فامیل دایی پرویز را لکه‌ی ننگ خانواده بدانند. اما من همیشه دوستش داشته‌ام و دارم. ‌عمری باهم بزرگ شدیم. دایی پرویز مهربان و خوش‌برخورد است، و همیشه لبخندی بر چهره‌ی زیبایش نشسته. حتی به آن‌هایی که اذیتش می‌کنند، و به‌خاطر تن صدا و طرز رفتارش مسخره‌اش می‌کنند هم با روی خوش جواب می‌دهد. وقتی ننه‌جون و آقابزرگ توی جا افتاده بودند، فقط او بود که مثل پروانه دورشان می‌گشت. می‌بردشان حمام … زیرشان لگن می‌گذاشت … پخت‌وپز می‌کرد … خرید می‌رفت … خانه را تمیز می‌کرد …. بچه که بودیم، دایی‌ها و خاله‌ها جلو روی خود دایی پرویز به آقا‌بزرگ و ننه‌جون سرکوفت می‌زدند که: «سر پیری بچه می‌خواستین چیکار این نکبت رو انداختین تو دامن ما؟!». دایی پرویز هم سرش را پایین می‌انداخت و گونه‌هایش سرخ می‌شد. ...
  • گزارش تخلف

شمع‌ها را من خاموش می‌کردم …هرسال، وقتی سالگرد مرگم می‌شود، همین کار را می‌کند

می‌رود کنار بزرگراه، ‌جایی که هشت‌سال پیش برای آخرین‌بار مرا دید، روی بلوک‌های سیمانی می‌نشیند و چنددقیقه‌ای مات‌ومبهوت به بزرگراه و ماشین‌هایی که با سرعت عبور می‌کنند خیره می‌شود. می‌بینم قطرات اشک از گونه‌اش می‌آیند پایین. ‌بعد بلند می‌شود می‌رود دنبال زندگی‌اش. راستش اینجوری بیشتر دوست دارم. هیچ خوش نداشتم بیاید سر گورم و شیون راه بیندازد. همچنین خوشحالم که آدم مناسبی سر راهش قرار گرفت. هرچند اوایل سختم بود ببینم بغلش می‌خوابد. اما وقتی بچه‌شان به‌دنیا آمد و اسم من را رویش گذاشتند، دلم کمی آرام گرفت. امروز پنجمین سالگرد ازدواجشان است. ...
  • گزارش تخلف

دایره‌ی خالی.. اولین‌بار که از تنهایی ترسید نوزاد بود

نیمه‌شب از خواب پرید و به اطراف نگاه‌‌کرد. اتاق ساکت و تاریک بود. شروع‌کرد به گریستن. آنقدر گریه‌کرد که مادر پیشش آمد. دفعه‌ی بعد که تنهایی گریبانش را گرفت تازه زبان باز کرده بود; شروع‌کرد به حرف‌زدن و دوست‌شدن با آدم‌ها. دوستی با آدم‌ها مدت زیادی تنهایی را پس‌زد، اما در نوجوانی باز ترس به جانش افتاد. این‌مرتبه تنهایی از دفعات قبل هول‌ناک‌تر بود. ولی او تسلیم نشد، عاشق شد. فرشته‌ی عشق مدت کوتاهی دیو تنهایی را تاراند، و بعد معلوم شد در این مدت کوتاه، عشق موذیانه مشغول کمک به تنهایی برای بزرگ‌تر شدن بوده. ...
  • گزارش تخلف

بدبیاری.. بانک تازه باز شده بود

مردی کت‌وشلوار پوش از بانک خارج شد. کیفی که بر دوش داشت برجسته و پر می‌نمود. موتورسوار گفت: «باید لقمه چرب‌ونرمی باشه.» و استارت زد. ترک‌نشین موتور تیغ موکت‌بر را کشید و بند کیف و پشت بازوی مرد را باهم برید. وقتی چند کوچه دورتر در کیف را باز کردند دیدند ظرف ناهار مرد، زیر دفترچه اقساط وام ازدواج، گرم گرم است …. ...
  • گزارش تخلف

جزغاله‌ی عشق …آقا کمال عاشق نان جزغاله بود. وارد خانه روستایی شد و با شوروشوق گفت:

_عزیزم باور کن اینجا خود بهشته. به‌خدا ما تو شهر فقط آشغال می‌خوریم. جان من این نون رو بو بکش، هوش از سر آدم می‌پره …بعد بساط صبحانه را روی ایوان خانه پهن کرد و دوتا نان جزغاله برای خودش و همسرش در سفره گذاشت. نرگس خانم سر سفره نشست و آقا کمال رفت تا چای بیاورد. در همین فرصت نرگس خانم یکی‌از نان‌ها را برداشت و رفت آن را داخل آغل مرغ ‌و خروس‌ها انداخت. آقا کمال که برگشت، نرگس خانم درجواب نگاه پرسش‌گر همسرش گفت:. +ببخشید، نتونستم جلو خودم رو بگیرم، همه رو خوردم. _می‌خوای یکی دیگه بیارم؟. +نه نه! ...
  • گزارش تخلف

قفس امن، آسمان تنگ.. دانه‌اش را سروقت می‌داد، آب‌اش را مرتب عوض می‌کرد و قفس‌اش را تمیز نگه می‌داشت

گاهی پیش می‌آمد ساعت‌ها گوشه‌ای می‌نشست و می‌رفت توی نخ حرکات پرنده، جوری که گذر زمان را فراموش می‌کرد. بعضی وقت‌ها هم با او حرف می‌زد. نه‌اینکه بخواهد حرف‌زدن یادش بدهد _گرچه چندکلمه‌ای یاد گرفته بود، اما صدای پرنده کجا و صدای نازی کجا_ بلکه بیشتر دلش می‌خواست صدای خودش را بشنود. درواقع آقای کاظمی از همان روزی که دست دخترک نه ساله‌اش را گرفته و از مراسم خاکسپاری همسرش بر‌‌گشته بودند، می‌دانست بالاخره روزی نازی از پیش او خواهد رفت. از چندسال پیش خودش را برای چنین روزهایی آماده کرده بود، اما حالا می‌دید این بسیار دشوار‌تر از چیزی است که تصورش را می‌کرده. این روزها دیگر صدای خنده‌های نازی در خانه نمی‌پیچید. صبح‌ها نمی‌رفت نان سنگک کنجدی بخرد، و پس‌از آماده کردن صبحانه بیاید کنار تخت نازی و قبل‌از بیدار کردنش، یک‌دل سیر تماشایش کند. ظهرها عطر دست‌پخت نازی خانه را پر نمی‌کرد. عصرها نازی سوار ماشین نمی‌کردش و با هم به پارک یا کافه یا بستنی‌فروشی و … نمی‌رفتند، درعوض ولو می‌شد روی کاناپه و انقدر شبکه‌های تلویزیون را بالاوپایین می‌کرد تا چشم‌هایش خسته شوند و خوابش بگیرد. ...
  • گزارش تخلف

سفر رؤیایی.. بخار آب فضا رو پر کرده

آب گرم کم‌کم بدنم رو شل می‌کنه و چشم‌هام رو می‌بندم. هنوز درست‌حسابی بیدار نشدم. باخودم فکر می‌کنم چشمه‌ آب‌گرم چقدر عالیه! دلم می‌خواد تمام روز تو حوضچه کنار چشمه لم بدم، اما قراره جنگل و دریا و تلکابین و جاهای دیدنی دیگه رو هم بریم. اول زن و بچه‌هام رو می‌برم جنگل. به یک درخت بلند تاب می‌بندیم، اجاق هیزمی درست می‌کنیم و کباب سیخ می‌کشیم. غروب بر‌می‌گردیم به ویلایی که کنار دریا اجاره کردیم. به بچه‌ها قول دادم فردا ببرمشون توی آب و شنا کردن یادشون بدم. فعلا انقدر توی جنگل بازی و شیطنت کردن که خسته شدن و زود خوابشون می‌بره. ...
  • گزارش تخلف

دهن گشاد.. تقصیر خودش بود

هرچی گفتم به‌خرجش نرفت. گفتم برات خوبه. گفتم شاید یک‌نفر، یا حتی یک‌عده پیدا بشن و کاری برات بکنن. ولی مثل آفتاب خرماپزون سمج بود و فقط جواب می‌داد:. _کر، مو ا تو کمکی چیزی خواستم؟ ها؟! ولم کن سی‌خودوم با او ماسماسکت. یعنی میگی مو خدایی ندارم؟! مو شماها رو خوب می‌شناسم. ...
  • گزارش تخلف

‍ یاد بعضی نفرات در گردش فصول. رادیو چهرازی.. پاییز که می‌شه ما بی‌اختیار می‌ریم اتاق جمشید

پاییز یه‌هو می‌آد، توو یه‌روز، مثل بهار و بقیه. صپ زود بیدار می‌شی می‌بینی حیاط شده طوفان رنگ و رنگ که برپا در دیده می‌کند. ما هم مثل عوام‌الناس، مثل سیاوش قمیشی و کریستی برگ عقیده داریم پاییز دل‌گیره. شباش صدای بوف می‌آد. به جمشید می‌گیم: سر معرکه مهمون نمی‌خوای دل‌مون گرفته؟ می‌گه: بابا کجاش دل‌گیره؟ نگا نارنگیا ر، نگا نارنجیا ر، به‌زبان حال با انسان سخن می‌گه. خرمالو ر ببین. می‌گم: جمشید نارنجی چیه؟ ...
  • گزارش تخلف

بغض …داستان جدیدی در راه بود. نویسنده این را می‌دانست

او تصاویر و کلمات مشوشی که دوروبرش پرسه می‌زدند و چون روح سرگردانی در پی روزنی برای حلول در وجودش بودند را حس می‌کرد. عاقبت روزنه پیدا شد. عاقبت روح ناآرام حلول کرد. روزنه این‌بار به شکل غده بزرگی در گلوی نویسنده پدیدار گشت، و در نهایت ناداستانی بازگونشدنی همچون جنیی ناقص‌الخلقه‌، پای به هستی نهاد. ناداستانی زشت و بدهیبت و دوست‌نداشتنی. چیزی که نمی‌شد حتی نگاهش کرد. چیزی شبیه به زندگی خود نویسنده …. ...
  • گزارش تخلف

…. قدیمی‌ها بیخود نگفتن پیشگیری بهتر از درمونه

آخه این اواخر می‌دیدم سلام و احوال‌پرسی‌های شوهرم با فتانه خانم زیادی صمیمانه شده. حتی یک‌مرتبه شنیدم تعارف کرد با ماشین تا یک‌جایی برسونش. با خودم گفتم بفرما! حالا بعداز عمری تحمل کردن خرخر شب‌ها و غرغر روزهای آقا، همینم مونده یک الپرخانم شیک‌وپیک بیاد و با اون دک‌وپز مکش‌مرگ‌ما و اون بوی عطر و ادکلنش لگد بزنه زیر کاسه‌کوزه‌ی زندگیم. البته شاید هم نیت بدی درکار نبود، ولی هرکی جای من بود و می‌دید یک زن جوون و خوش‌هیکل، تازه اونم چی؟! مطلقه، اومده شده همسایه روبرویی‌ش و هروقت شوهرش زنه رو تو راه‌پله یا محوطه مجتمع می‌ببنه گل‌از‌گلش می‌شکفه و تا کمر دولا می‌شه، بعد هم زبون تلخش مثل قناری شروع می‌کنه به چه‌چه زدن و نقل‌ونبات از لب‌ولوچه‌ش می‌ریزه، حس زنونه‌ش قلمبه می‌شد و تا کار بیخ پیدا نکرده یک گلی به سرش می‌گرفت. نه اینکه خدای نکرده به شوهرم شک داشته باشم، اما بالاخره آدمیزاد شیر خام خورده‌ست. منم وقتی می‌دیدم اون لوندخانم درجواب شیرین‌زبونی‌های آقا ناز و عشوه میاد و هی ته کلامش رو همچین کش می‌ده که آدم مورمورش می‌شه، گفتم باید یک حرکتی بکنم. آخ بدم میاد از این زن‌های بی‌عرضه که می‌شین ...
  • گزارش تخلف