این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


زمانستان.. از ابرها نه، باران از درخت‌ها می‌بارد. از چنارهای بلند پرکلاغ

پرهای کلاغ هم هست. پرهای آدم هم هست. همه مثل بارانی بی‌وقفه از چنارها می‌بارند. انگار آدم‌ها روح برگ‌ها بودند و حالا که خزان زده به زندگی‌شان، کوچیده‌اند به دیاری دیگر. اما پوست‌شان، پرهای‌شان، برگ‌های زردشان، لباس‌های رنگ‌به‌رنگ‌شان، دارد از درخت‌ها می‌بارد در محوطه‌ی خاکستری آسایشگاه. بولیز‌ها، پالتوها، شلوارها، شال‌گردن و دست‌کش و کلاه‌ها، حتی لباس‌های زیر با هر وزش باد از درخت کنده می‌شوند و رقص‌کنان به سمت کف سنگی محوطه سقوط می‌کنند. رقص ناشاد انتهای نمایش. رقص دل‌گیر مرگ. رقص پوچ زمان. ...
  • گزارش تخلف

غیظ.. همیشه دلم می‌خواست این کار را بکنم

دلم می‌خواست تف بیندازم توی صورت صاحب‌کارم. توی رویش نگاه کنم و وقتی آن دهان بوگندویش را باز کرده، و هرچه لایق خودش و جدوآباءش است بارم می‌کند، تف بیندازم بین چشمانش. همان چشمان وقیحی که صبح تا شب در پی من هستند و دنبال بهانه می‌گردند. چشمانی که نمی‌بینند چطور میزها را دستمال می‌کشم، کف رستوران را تی می‌زنم، سفارش‌ها را می‌گیرم، غذاها را می‌برم، ظرف‌ها را می‌شویم و خلاصه اندازه سه‌نفر برایش خر‌حمالی می‌کنم. فقط خدا نکند دستشویی رفتنم یک‌دقیقه بیشتر طول بکشد، یا بخواهم نماز قضای صبحم را بعداز نماز ظهر و عصر بخوانم. سر همان یک‌دقیقه و دورکعت انقدر باید چرندیاتش را بشنوم و نگاه سنگینش را روی دوشم بکشم که نه اجابت مزاجم را می‌فهمم، نه نمازم را. اگر از ترس نان زن‌وبچه‌ام نبود، تاحالا صدبار سیخ کباب را توی شکم گنده‌اش فروکرده بودم. مخصوصا امروز که دیگر شورش را درآورد. آخر تقصیر من چه بود که مشتری نوشابه‌اش را ریخته بود روی سرامیک‌ها و من بخت‌برگشته با سینی پر از ظرف‌های چرب که از روی میزها جمع کرده بودم، پایم رفت روی نوشابه‌ها و سر خوردم؟!. ...
  • گزارش تخلف

زندگی جدید …پسرکم می‌دوید، می‌خندید و با بچه‌ها فوتبال بازی می‌کرد

نه مثل سابق که پشت دروازه نشسته باشد، بلکه حالا داشت در خط حمله توپ می‌زد و از همه تندتر می‌دوید. هم‌تیمی‌هایش تلاش می‌کردند توپ را به او پاس بدهند تا گل بزند. و او هربار گل می‌زد، می‌آمد خودش را در آغوشم می‌انداخت. من نوازشش می‌کردم، بوی موهای عرق‌کرده‌اش را به مشام می‌کشیدم، اشک شوق می‌ریختم، تشویقش می‌کردم و فریاد می‌زدم:. «آفرین پسرم … بدو … بدو عزیزم … تو می‌تونی …». نمی‌دانم گل چندم را زده بود و من داشتم از خوشی داد می‌زدم، که همسرم بیدارم کرد. وقتی خوابم را برایش تعریف کردم گفت:. «تو هرچی می‌خوای بگو، ولی من فردا صبح اون ویلچر رو بعد از یک‌سال می‌برم توی انباری. نباید دیگه جلو چشمت باشه. ...
  • گزارش تخلف

مرد خانواده

مشتری‌ای به شماره امن و مخصوص کارش زنگ زد و گفت می‌خواهد هرچه زودتر مردی که هرروز رأس ساعت ۳:۴۵ با پیراهن جین آبی و شلوار کتان نخودی، از عرض خیابان (آ) عبور می‌کند، در تصادف کشته شود. مثل بیشتر مشتری‌ها عجله داشت. او هم قرارها را گذاشت: «یک‌سوم نقد، بقیه بعد از انجام کار.» سپس از مشتری خواست آدرس و مشخصات کامل خودش را همراه پیش‌پرداخت، توی یک کیف معمولی، جایی که او مشخص می‌کند بگذارد و برود تا او تماس بگیرد. اول مشخصاتش را چک کرد; «حسابدار جزء کارخانه بزرگی بود با زن و چهارتا بچه و دوتا نوه.». چندروز تعقیبش کرد و فهمید صبح زود، مرتب و منظم، با کت‌وشلوار خاکستری می‌رود سر کار و ساعت دوونیم برمی‌گردد خانه. فقط یک‌روز ابتدا پیش متخصصی در بیمارستان رفت. سپس رفت شرکت بیمه و آنجا کارهایی انجام داد، و چند قسط عقب‌افتاده را پرداخت کرد. بعد‌از دیدن تمام این‌ها به این نتیجه رسید که مشتری‌اش انقدر پا‌ی‌بند زندگی و خانواده هست که نخواهد بعداز انجام کار، با ندادن بقیه مبلغ قرارداد، خانواده‌اش را با یک آدم‌کش حرفه‌ای درگیر کند. دوروز هم رأس ساعت ۳:۴۵ در خیابان (آ) حاضر شد و آمدن سوژه را زیرنظر گرفت. ...
  • گزارش تخلف

آگهی فوت شوهرت را که دیدم یاد خاطره‌ دوری افتادم

وقتی خیلی کوچک بودم مثل بیشتر پسربچه‌ها دلم ضعف می‌رفت برای داشتن دوچرخه. اما قسمتم فقط وعده‌های «باشه سربرج» و «اگه معدلت فلان شد» بود. در همین حال‌وهوا بودم که پسر همسایه‌مان یک دوچرخه‌ نو خریده بود و دائم می‌کوبیدش به دیوار و زمین، و خلاصه هنوز ده روز نگذشته دوچرخه دیگر نو نبود که هیچ، حسابی درب‌وداغان شده بود. یک روز لنگ‌ظهر، از پنجره دیدم دسته‌ دوچرخه را تکیه داد به دیوار و بدو رفت توی خانه. دوچرخه‌ بیچاره رکابش در رفته بود و لاستیک‌هایش هیچ باد نداشت. دوچرخه تکانی خورد و تالاپی افتاد زمین. دیگر تحمل نداشتم. رفتم آوردمش توی حیاط و اول با آفتابه رویش آب ریختم و قشنگ شستمش تا برق افتاد. بعد با تلمبه‌ای که بابا موتور قراضه‌اش را باد می‌زد، باد لاستیک‌هایش را میزان کردم و روغن‌کاری‌اش کردم. ...
  • گزارش تخلف

توی حیاط نقلی خانه پدر بزرگم، یک درخت بزرگ هست که نامش را نمی‌دانم

هر پاییز، این موقع‌ها که می‌شود و سوز هوا دیگر کم‌کم آزار می‌دهد، من منتظر آن اتفاق غریبی هستم که هرسال تکرار می‌شود …. مادر می‌گوید این درخت را مادربزرگ و پدربزرگ روز اولی که زندگی مشترکشان را توی همین خانه شروع کردند، درست وسط حیاط کاشته‌اند. اما وقتی مادربزرگ سر اولین زایمان رفت، درست همین وقت‌های پاییز که سوز هوا دیگر کم‌کم آزار می‌دهد، موهای پدربزرگ یک‌شبه سفید سفید شد. حالا من و مادر، همراه پدربزرگ، سال‌هاست این موقع‌های پاییز که می‌شود می‌رویم توی نخ درختی که حتی یک برگ زرد هم ندارد، و انگار یک‌شبه پاییز را باور می‌کند. صبح که چشم باز می‌کنیم می‌بینیم تمام برگ‌هایش زرد زرد است. غمگین است، اما چه شکوهی دارد. یک‌پارچه مثل طلا …. ...
  • گزارش تخلف

مثل عمر آدمی‌ست. این برگ‌ها

که رنگ به رنگ. می‌چکد از بام درخت …به همین زودی یک‌سال گذشت. یک‌سال از روزی که به پیشنهاد چند دوست مجازی، شروع به نوشتن در تلگرام کردم. در این یک‌سال، زشت و زیبا، خودم را نوشتم. برای تک‌تک کلمات از زندگی‌ام مایه گرفتم. اگر بد یا خوب، هرچه نوشتم از صمیم قلب بود. احساسم بود. فکرم بود. اندیشه‌ام بود. ...
  • گزارش تخلف

آن سه‌نفر

غروب یک روز تعطیل، در پارکی کوچک، بچه‌های قدونیم‌قد با قیل‌وقال و هیجان بازی می‌کردند. وسایل بازی شامل الاکلنگ‌، دوتا تاب، و یک سرسره بود که همه در محوطه‌ای چفت هم قرار داشتند. پدرها و مادرها روی نیمکت‌های اطراف محوطه نشسته بودند و درحالی که گپ می‌زدند، زیرچشمی بچه‌هایشان را می‌پاییدند. بچه‌ها دنبال هم می‌دویدند، برعکس از سرسره بالا می‌رفتند، و سر اینکه نوبت تاب‌خوردن کدامشان است بحث و دعوا می‌کردند. چندتا از مادرها میان بچه‌ها ایستاده و مراقب بودند آن‌ها بلایی سر خودشان یا بچه‌های دیگر نیاورند. ناگهان صدای جیغ دختربچه‌ای، توجه‌ها را جلب کرد. صدای دخترک از کنار پله‌های سرسره می‌آمد. وقتی بقیه به آن سمت نگاه کردند، هیکل نخراشیده و خپله‌ای را دیدند که داشت تلو‌تلوخوران سعی می‌کرد خودش را از پله‌های سرسره بالا بکشد. زن و مرد پابه‌سن‌گذاشته‌ای هم دوطرف پله‌ها ایستاده بودند. ...
  • گزارش تخلف

راه‌حل.. مادر من اولین قربانی بود

اما حالا دیگر از صدقه‌سر ننه‌فخری، در تمام خانه‌های فامیل ما یک تخته‌سفید با ماژیک مخصوصش پیدا می‌شود. آن اوایل که سمعک هم گوش‌های ننه‌فخری را جواب کرده بود، خانه هرکس می‌رفت مجبور بودند حرف‌هایشان را روی کاغذ بنویسند. ننه‌فخری هم می‌خواند و با صدای بلند در بحث‌ها شرکت می‌کرد. یک‌شب که ننه‌فخری‌ مهمان ما بود، حرف از عروس جدید عمه‌ام شد. مادر که دل خوشی از عمه نداشت و پیش خودش مرا عروس آن‌ها می‌دانست، تا توانست از بینی گشاد عروس خانم و لبهای باریک و قد دیلاق و صدای تودماغی‌ و … خلاصه هرچه بود گفت و گفت و گفت. آخرش هم با «خلایق هرچه لایق» و «آب در کوزه و ما تشنه‌لبان می‌گردیم»، خودش را راحت کرد. ننه‌فخری‌ هم با دادوفریاد حرف‌های مادر را تأیید می‌کرد و قربان‌صدقه من می‌رفت. مادر سبک شد و ننه‌فخری‌ رفت. چند هفته بعد، ما و خانواده عمو‌ها مهمان عمه بودیم. ...
  • گزارش تخلف