این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


‌های_روزمره …غروب جمعه‌ است. ولو شده‌ام روی کاناپه و موبایل در دستم است

اول دفتر تلفن; از «الف» تا «ی» از «A» تا «Z». حتی در حد یک پیامک «سلام، خوبی؟». نه! هیچ‌کدام. می‌روم سراغ آن موشک سفید توی دایره‌ی آبی; این گروه، این کانال، آن چت. حتی در حد یک پست، یک عکس، یک استیکر. نه! هیچ‌کدام. اینستا را هم دیدمی‌زنم، چندتا آدم که جز عکس‌ها‌یشان چیزی از آن‌ها نمی‌دانم. ...
  • گزارش تخلف

زادروز فروغ به ما چه‌ربطی دارد؟!

ما باید برویم حساب یک‌قران و دوزاری را که در سال غذای نذری می‌دهیم نگه‌داریم و در بوق‌وکرنا کنیم، او بی‌حساب‌وکتاب تا آخرین ریالش را می‌بخشید. ما باید برویم عشق‌هایمان را یواشکی در گوش هم نجوا کنیم و صد آیه‌وقسم که مبادا کسی بفهمد، او عشقش را از بلندترین قله‌ی احساسش فریاد می‌زد. ما باید برویم ببینیم چه‌طور می‌توانیم هرروز بالا و بالاتر از دیگران باشیم، او دلش می‌خواست فرو برود در بطن زمین. ما باید برویم «ورساچه» و «دی‌اندجی» بخریم و ادکلن «پورانهوم» بزنیم تا احساس کنیم برای خودمان آدمی هستیم، او آدمی بود که پابرهنه می‌دوید و عطر تنش بوی باران روی خاک بود. ما باید برویم ترمز زندگی را هرلحظه چک کنیم مبادا اتفاق ناگواری بیفتد، او اصلا ترمز نداشت با این‌که عاشق سرعت بود. ما بزرگ شده‌ایم در کودکی، او تا آخرش کودک بود. زادروز فروغ به ما چه‌ربطی دارد؟ … ...
  • گزارش تخلف

سر‌به‌مهر …سر از مهر برداشت و دوزانو نشست. چشم‌ها را با گوشه‌ی چادرش پاک کرد و زمزمه‌‌کنان گفت:

_خدایا! تورو به آبروی هرکی دوست داری نذار آبروم بره. اگه جواب نمی‌ده، حتی اگه دیگه نیومد، مهم نیست. ولی اگه بابا بفهمه قیامت به‌پا می‌شه. آخه خداجون! تو که شاهدی، نامزد بودیم، محرم بودیم. از کجا می‌دونستم مصلحت و اراده‌ات بر این بوده که بعد از چندماه بفهمیم سرطان داره و خوب نمی‌شه؟ از وقتی جداشدیم، پنج‌سال هر سختی‌ای رو تحمل کردم و به همه خواستگارها نه گفتم، ولی دیگه نمی‌تونستم. این آخری که اومد، احساس کردم آدم درستیه. ...
  • گزارش تخلف

: تنظیم خانواده.. مجموعه: محکمه‌ی الهی.. سروده: خلیل جوادی …هیچ میدونین چرا طلاق زیاده؟

چرا شله پیچای خانواده؟. یه‌ ریشترم که زندگی بلرزه. همون‌ دقیقه پیچ و مهره هرزه. باید یه‌جور باشه مهره با پیچ. وگرنه کل زندگیت میشه هیچ. خواستی اگه با کسی وصلت کنی. باید یه‌کم سایزشو دقت کنی. نگو درستش می‌کنم سه روزه. خرابترم میشه دلت می‌سوزه. ...
  • گزارش تخلف

مأمور.. ماشین را انتهای پارکینگ تالار، در جای تاریکی گذاشته بودم که دید نداشت

مجلس که کمی گرم شد، بچه‌ها ‌را خبر کردم تا برویم. من توی ماشین نشسته بودم و مهمان‌ها چندنفر‌ چند‌نفر می‌آمدند و می‌رفتند. داشتم دور سوم را برای گروه پنجم می‌ریختم که چیزی به شیشه‌ی ماشین خورد. در تاریکی پشت شیشه، بیسیم را تشخیص دادم و گفتم:. «برید پایین، دردسر.». همه‌چیز واضح بود و جای هیچ انکاری باقی نمی‌گذاشت. مأمور که چهره‌اش در تاریکی پیدا نبود گفت:. «ون و بقیه‌ی نیروها جلوی در تالارن. صندوق رو هم باز کن.». ...
  • گزارش تخلف

عشق بی‌رحم …آینه و شمع‌دان یادگار سفره عقد من و همسرم را شکست

سفره را کشید و تمام ظروف و کیک سالگرد ازدواجمان را از روی میز پایین ریخت. موبایلم را از پنجره طبقه چهارم به بیرون پرتاب کرد. عکس‌های آلبوم ازدواج‌مان را پاره‌پاره کرد. از همه بدتر اینکه همسرم را دزدیده و من نمی‌دانم باید از دستش به کجا شکایت کنم. باتمام این بی‌رحمی‌های کور و جنایت‌کارانه، دلم برایش ضعف می‌رود وقتی با زبانی که تازه به‌حرف آمده می‌گوید بابا …. ...
  • گزارش تخلف

‌های_روزمره …می‌گویند عاشق شدن لیاقت می‌خواهد، هر کسی جنم و جربزه‌ عاشقی کردن ندارد

این‌ها قبول، اما آیا معشوق بودن کار هر صنمی است؟!. اینکه نازت را بکشند و خودت را گم نکنی، کم حرفی نیست. قدرت مطلق همیشه در دست معشوق بوده، و انسان خصلتی دارد که همواره متمایل است به سوءاستفاده از قدرت. سوءاستفاده نکردن از قدرت، خود قدرتی می‌طلبد که مستلزم روحی عظیم است. من معتقدم این روزها گرچه عاشق راستین پدیده نادری است، معشوق راستین از آن‌ هم کم‌یاب‌تر است. معشوق بودن چیزی بیش از لیاقت می‌طلبد: «نجابت». تا آنجا که من دیدم، معشوق‌های راستین نصیب عاشق‌های نالایق و عاشق‌های راستین فریفته‌ی معشوق‌های نانجیب می‌شوند. و اینگونه است که در زمانه ما عشق چنین چیز نایابی شده …. ...
  • گزارش تخلف

راه‌حل.. مادر من اولین قربانی بود

اما حالا دیگر از صدقه‌سر ننه‌فخری، در تمام خانه‌های فامیل ما یک تخته‌سفید با ماژیک مخصوصش پیدا می‌شود. آن اوایل که سمعک هم گوش‌های ننه‌فخری را جواب کرده بود، خانه هرکس می‌رفت مجبور بودند حرف‌هایشان را روی کاغذ بنویسند. ننه‌فخری هم می‌خواند و با صدای بلند در بحث‌ها شرکت می‌کرد. یک‌شب که ننه‌فخری‌ مهمان ما بود، حرف از عروس جدید عمه‌ام شد. مادر که دل خوشی از عمه نداشت و پیش خودش مرا عروس آن‌ها می‌دانست، تا توانست از بینی گشاد عروس خانم و لبهای باریک و قد دیلاق و صدای تودماغی‌ و … خلاصه هرچه بود گفت و گفت و گفت. آخرش هم با «خلایق هرچه لایق» و «آب در کوزه و ما تشنه‌لبان می‌گردیم»، خودش را راحت کرد. ننه‌فخری‌ هم با دادوفریاد حرف‌های مادر را تأیید می‌کرد و قربان‌صدقه من می‌رفت. مادر سبک شد و ننه‌فخری‌ رفت. چند هفته بعد، ما و خانواده عمو‌ها مهمان عمه بودیم. ...
  • گزارش تخلف

تقویم بی‌برگ.. روی صندلی که جاگیر شدم، در نور کم داخل تاکسی، راننده را نگاه کردم

پنجاه و چند ساله می‌زد، با کتی که دست‌کم ده‌سال از عمرش می‌گذشت، و کلاه پارچه‌ای لبه‌کوتاهی بر سر. هر چند ثانیه، دستش را از روی فرمان برمی‌داشت و کف آن را به‌سمت بالا برمی‌گرداند. ماشین گرم بود و بوی سیگار می‌داد. بوی دودی کهنه که به لوازم داخل ماشین چسبیده بود. شاید اگر موسیقی پخش می‌شد، یا رادیو را روشن می‌کرد، به صرافت حرف‌زدن با او نمی‌افتادم. اما فقط صدای لق‌ولوق ماشین بود و خرناسه‌ی موتورش. گفتم:. _شانس رو می‌بینی حاجی؟! عدل باید بزنه همین شب چله‌ای ماشینم خراب بشه. ...
  • گزارش تخلف

‌نوشته.. کویری تف‌دیده. سکوت، کرکننده

نه جنبنده‌ای، نه حتی یک بوته علف. جا‌به‌جای زمین دهان باز کرده و هر دهان به هزار زبان خاموش، نیاز را فریاد می‌کند. لیوان آبی اگر بر تن برهنه‌ی کویر بپاشی، چه خواهد شد؟ هیچ، هیچ، و باز هم هیچ!. این تن آماسیده از عطش، این جان سوخته‌ی سراپا التهاب، این هم‌دم سراب‌های پیاپی، تنها از هم‌آغوشی دریا سیراب خواهد شد. می‌دانی! از این کویرها بسیارند. نه گسترده بر پهنای زمین، که عمود ایستاده بر آن. با قامتی به‌ظاهر راست و از درون خمیده، خرد شده. ...
  • گزارش تخلف

خودزنده‌به‌گوری …روزنامه‌‌‌ی صبح را که آگهی فوتم در آن چاپ شده بود توی دفتر کارم دیدم

آگهی را به همکارم نشان دادم. سرش را خاراند، از بالای عینکش نگاهم کرد و گفت:. «دنیای عجیبی شده. این روزها آدم چه‌چیزها که نمی‌بینه.». رفتم سراغ سردبیر. با نگاه کنجکاوی سرتاپایم را برانداز کرد. روزنامه را گرفت، آگهی را دید و درحالی که ابروهایش را بالا می‌انداخت گفت:. «تو خوبی کاووسی؟! این جدا مورد خاصیه. ...
  • گزارش تخلف